پنجشنبه
خسرو نخعی
مکان‌های متروک، خانه‌های رها شده و شهر‌های خالی از سکنه جذابیت مرموزی دارند که شخص گیرافتاده در خود را افسون می‌کنند.

برچسب‌ها: ,

اجرا: گروه آبجیز
موسیقی: صفورا صفوی
کلام: ملودی صفوی
آلبوم: پاشو (2017 م.)

برچسب‌ها: ,

( تقدیم به مریم، که سال‌ها در سکوت خود، تبعید بود )
سارا کیان‌راد

برچسب‌ها: ,

شنبه

فرهاد سليمان نژاد
پيش از آنكه پازوليني را به مثابه روحي معترض در كالبد سينماي شاعرانه تقليل دهند، بايسته است كه او را پديدارشناسي زبده در تشخيص نمودهاي پيدا و پنهان استيلا و سركوبگري توصيف كنيم.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه
نویسنده: آنتآ پالا( Anthea Paelo)
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
مریم علی اکبری
خانم میم از دعوا کردن بدش می‌آمد. اما گاهی ناگزیر بود. مخصوصاً در برخورد با راننده های خطی

برچسب‌ها: ,

Hans-Peter Jäck:
Adam vor dem Gesetz
Zur Entzifferung eines imaginären Chaos
Denis Villeneuve: «ENEMY» (2013)

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه
رضا کاظمی
خوابانده بود توو گوشِ افسرِ راهنماییِ سرِ چهارراه. برق از چشم‌هاش جهانده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
خواننده: شهرزاد سپانلو
موسیقی: ساسان عضدی
کلام: ساناز زارع‌ثانی
همراه متن ترانه

برچسب‌ها: ,

داستانی از یداله کوچکی
این جا کنار چند صندلی خالی نشسته ام و انتظار می کشم.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
شعر ابولفضل حسنی
پس می دهد: به لاتیه...

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
این کلمه ها صاحب دارد
مثل عشقی که در سینه بالا و پایین می شود

برچسب‌ها: ,

شنبه
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

برچسب‌ها: , ,

داستانی از محمود راجی
باز همسرم از پله‌ها رفت بالا. هر وقت بی‌کار و خانه‌نشین است، من هم سرگرم کار هستم،

برچسب‌ها: ,

فکر می‌کنم می‌باید در خوابِ غریبی باشم یا، در حالتی اندروای مابینِ هوشیاری و بی‌هوشی

برچسب‌ها:

پنجشنبه
Rebecca Lilith Bathory
 

ویرانه‌های فراموش‌شده‌ی ربکا باتوری
خسرو نخعی

مکان‌های متروک، خانه‌های رها شده و شهر‌های خالی از سکنه جذابیت مرموزی دارند که شخص گیرافتاده در خود را افسون می‌کنند. مدرسه‌ی متروکی که حالا از آن خرابه‌ای مانده انسان را وا می‌دارد تا به روزگاری فکر کند که مدرسه زنده بوده و آدم‌ها در آن رفت و آمد می‌کردند. چنین ویرانه‌هایی می‌تواند هرتخیلی را درگیر بازسازی خاطرات و زنده‌گی‌ای کند که روزگاری در آن‌ها جریان داشته.

ربکا باتوری عکاس بریتانیایی به گفته‌ی خود به دنبال کشف زیبایی، شعر و معنا در دنیای فراموش‌شده و سورئال مکان‌های متروک بوده است. او اولین‌بار با عکاسی از مدرسه‌ای متروک در سال 2012 به چنین فضاهایی علاقه‌مند شد و پس از آن با سفر به سی کشور مختلف با عکاسی از 500 مکان متروک که از دید عموم پنهان بودند، سبک عکاسیش را گسترش داد. مکان‌هایی که طبیعت آرام آرام آن‌ها را می‌بلعد و در خود هضم می‌کند، بی‌آنکه کسی خبری از آن‌ها داشته باشد به فراموشی سپرده می‌شوند.

ربکا باتوری که متولد 1364 در لاندن است، تا کنون هفت مجموعه از آثارش را در اینترنت منتشر کرده و هم‌چنین سه کتاب از مجموعه عکاسی‌هایش تا کنون به چاپ رسیده. او مجموعه‌ی عکس‌هایش را با دوربین Mamiya 645DF و لنز‌های Schneider Kreuznach 28mm f4.5 LS و Schneider Kreuznach 80mm f2.8 LS گرفته است.

وب سایت ربکا باتوری:
http://www.rebeccabathory.com


























یکشنبه
خدایا 
دل كه‌ یك تكه‌ استخوان هم ندارد

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
نوشته‌ی خسرو نخعی
آثار نیک جنتری، تصاویر انسان‌هایی‌ست بر وسایلی منسوخ شده، وسایلی که هرچند امروزه در زنده‌گیمان جایی ندارند، اما ما فراموششان نکرده‌ایم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
نویسنده: یولاندا بِد ريگال 1916 بولیوی
مترجم: فریده شبانفر

برچسب‌ها: ,

شعری از شقایق زعفری
دوازده ماه تمام گذشت

برچسب‌ها: ,

جمعه
O. O
اميد اوليائى
ترانه‌سرای ساکن امریکا، که هر چند در رشته‌ی علوم سیاسی و همچنین معمارى و طراحى داخلى تحصیل کرده اما در زمینه‌ی موسیقی نیز به فراگیری سازهایی چون پیانو، گیتار و درامز پرداخته و در کنار آن با هنرمندان بسیاری به‌عنوان ترانه‌سرا همکاری داشته است. از جمله‌ی این خوانندگان و آهنگسازان می‌توان به اروين خاچيكيان، رعنا منصور، شهرام آذر، نوش‌آفرين، فرامرز آصف، شهريار، سعيد محمدى، گروه كارمندان، جمشيد، فرزين فرهادى و..... اشاره کرد.


«من و دنیا»

اجرا: گروه کارمندان
موسیقی: اروین خاچیکیان
کلام: امید اولیایی

نه یه برگم از یه جنگل
نه یه موجم از یه دریا
نه یه سنگی از دلِ کوه
نه یه قطره از یه رویا

نه یه صورت تو جماعت
نه یه خشتم از یه دیوار
نه یه خطم از یه تصویر
نه یه ذره‌م از یه خروار

من نیومدم به دنیا
که بشم بنده‌ی تکرار
که سرِ دوراهیِ شک
یه طرف برم به اجبار
من خودم یه راهِ بکرم
من خودم یه حرفِ تازم
من می‌خوام هرجور دلم خواست
دنیامو خودم بسازم

نه یه واژه‌م از یه قصه
نه یه نقطه تو الفبا
نه یه ارزن از یه خرمن
نه یه اسمم از کتابا

نه یه لحظه‌م از یه تقویم
نه یه سطرم از یه دیوان
نه یه نت توی یه قطعه
نه یه جرعه‌م از یه لیوان

من نیومدم به دنیا
که بشم برده‌ی عادت
که بپوسن آرزوهام
از سرِ ترس و خجالت

نمی‌خوام فکر و خیالام
توی گهواره بمیرن
هر كى دوست داره بخنده
به من و زندگىِ من.



پنجشنبه
Sara K

آن بخش از واقعیت که وجود نداشت
( تقدیم به مریم، که سال‌ها در سکوت خود، تبعید بود )
سارا کیان‌راد

نه، مطمئنم آن‌روز هیچ ابری در آسمان نبوده. نه این‌که از روی عمد باشد؛ بلکه چون خورشید، همسایه‌ی کنجکاوی نیست. پرتوهایش را تا کرده و تنها پیکرِ گِردش به ناچار همچون تابلوی راهنمایی جاده‌ی آبیِ آسمان را سوراخ می‌کرد. مدتی بود خنده‌ی بچه‌ها در کوچه‌ی اخراییْ دیگر به کسی آسیب نمی‌رساند. برخی‌شان دیگر لباس کودکی بر تن نداشتند، برخی دیگر نمی‌خندیدند. هیچ‌کدام پا به کوچه نمی‌نهادند. آن‌روز، باد و کوچه نیز آشغال‌های پفک و بستنی را به هم‌دیگر پرتاب نمی‌کردند. جای پیرمردی مجسمه‌مانند روی نیمکتِ پارکِ محله خالی بود. چون بدون آشغال، حضورش در این کوچه، شباهت مضحکی به پلاکارد انتخاباتی قدیمی پیدا می‌کرد. پلاکاردی که تصمیم گرفته خود را پس از سالیان سال خدمت سرانجام با کاردک از دیوارِ زنده‌گی بکند.
درِ منزل دیگر لازم ندیده بود که قفل باشد. به‌سوی حیاطِ خاکی و خالی از هر انسانی، گشوده ایستاده بود. آن‌روز، سوسک‌ها گویی قایم‌موشک بازی می‌کردند. نه چشمِ سبزِ گربۀ سیاه به ذراتِ سرگردانِ هوا خیره مانده بود نه خرده‌نان‌ها. پَرّه‌های بینیِ هیچ‌کس باد نکردند تا عطر برنجی که نبود را از سوی آشپزخانه استشمام کند. صداهای همیشه‌گیِ الوارِ خانه‌ی قدیمی به گوش نمی‌رسید. حتا روسریِ رنگ‌ورو رفته که معمولن کف حیاط منتظر دستی می‌نشست، آن‌جا نبود. آن روسری، که دیگر مال هیچ سری نبود. از دریای کفش، حتا امواج ردپاها زیر خاک غرق شده بودند. حرکات پرنده‌گان، در نواحیِ شمالی‌تر، هوا را می‌نواختند.
تخت‌خوابِ مریم، از مدت‌ها پیش دیگر نبود. خود مریم، هرگز نبوده. اما امروز، با مهر و لاک شدنِ نیستی‌اَش، برای دقایقی حضوری غایب پیدا کرده بود. خانواده‌اش، با گردگیریِ خاطراتِ ساخته‌گی، عکسی که هیچ‌وقت گرفته نشده را به نمایش می‌گذاشت. دیگران که با آمدن سر مزار، نقش سیاهی‌لشکر را با افتخار بر عهده گرفته بودند، در برابرِ حضورِ موجودی بی‌هستی به شگفت نمی‌آمدند. دل‌گریه‌های ناریختنی پشت چادرهای سیاه برای خود می‌سوختند. مادرش از خداحافظی‌های نگفته، شکایت نمی‌کرد. پس از دو سه ساعتی که روی هیچ برگه‌ی تاریخ به ثبت نمی‌رسیدند، مسئول تیمارستان روی اسمی در دفتر اداری خط کشید. خط سوگواران بر اثر شامی که نبود، به اندازه‌ی نقطه‌ای کوچک شده بود.
تابلوی خورشید، پرتوهای تاشده‌اش را باز کرد. از کوچه‌یی دوردست، خنده‌ها بچه‌ها را صدا می‌زدند.
A. P

قاب عکسها
نویسنده: آنتآ پالا( Anthea Paelo)
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

قاب عکسی خالی کنار تخت بودرز درحالی‌که عکس همسرش را دردست داشت نیم ساعت تمام به قاب عکس خالی زل زده و اشک ریخته بودهمسرش مردی درشت هیکل، بلند قد، چاق و نیرومند بود وعینک ته استکانی که به چشم داشت به سختی ابروهای پر پشتش را می پوشاندزنی بچه به بغل کنارمرد نشسته بود که به مراتب جثه اش کوچک تر از مرد بودزن چهره ای ظریف داشت و موهایش را مدل موی آفریقایی بافته بودعکاس درست وقتی عکس را انداخته بود که زن به نوزاد زل زده و لبخند محوی روی صورتش نقش بسته بود.
رز بدون توجه به اشک هایی که روی عکس ریخته بود به آرامی دستی به آن کشید و شکستگی هایش را صاف کردحالا دیگر موهایش را مدل جانت کوتاه می کرد، موهای دو طرف سرش کوتاه بود تا کاکل هایش بیش تر به چشم بیاید، اما هنوز جثه ی کوچکی داشتهمین جثه ی کوچکش باعث شد اوکلو با چنان دردسری به دنیا بیاید که معلوم بود هرگز صاحب خواهر یا برادری نخواهد شد.
رز آن وقت ها سر از پا نمی شناخت، دائودی مرد رویاهایش بوددائودی رشته ی حقوق می خواند و آینده ی خوبی در انتظارش بوداو بسیار آرام بود و تقریبن خجالتی به نظر می رسید اما طوری به رز نگاه می کرد که او لباس نخ نما و دست دوزش را مثل یک لباس شب ابریشمی حس می کرددرست بعد از مدرسه سر و کله ی دائودی پیدا می شد تا حین قدم زدن کتاب هایش را تا خانه بیاوردرز فکر می کرد به خاطر همین کارش از چیزهای دیگری مثل زود از کوره در رفتن و خلق و خوی مرموزش چشم پوشی می کند، بالاخره هیچ کس کامل نیستوقتش که رسید عروسی کوچکی برگزار کردنددائودی هنوز درس می خواند و به همین دلیل رز چنین مراسمی را ترجیح دادداشت با دائودی ازدواج می کرد، فقط همین مهم بودعروسی بهترین روز زندگی اش بود، اصلن فکرش را هم نمی کرد روزی عاشق مرد دیگری شوداما وقتی برای اولین بار چشمش به پسرش افتاد نظرش تغییر کردپسرش نوزادی با پوست تیره ی چروکیده و ریه های سالم بودرز هرگز چیزی زیباتر از این نوزاد ندیده بود.
رز درحالی‌که سرش را تکان می داد با بی حوصلگی اشک هایش را با پشت دست پاک کرد، عکس را داخل کیف گذاشته و بعد کیف را روی چمدان پشت سرش قرار دادچرخید و نگاهی به اتاق انداخت، انگار می خواست تمام جزئیات را به خاطر بسپاردچشمش به گهواره نوزاد افتادپانزده سال از آخرین باری که از آن استفاده شده بود می گذشت اما هنوز آن را نگه داشته بودکمد سمت چپ تخت قرار داشت و یک طرف آن پر از چوب لباسی های خالی بودچرخ خیاطی درست بغل‌دستِ کمد بودرز به سمت چرخ خیاطی رفت اما بعد ایستاد، نگاهی به چمدان های پشت سرش انداخت و غمی چهره اش را پر کرداو اکثر لباس های اوکلو را با همین چرخ خیاطی دوخته و حتا گاهی رفوهای نازک شده را هم با آن تعمیر کرده بودچرخ خیاطی بی حرکت آن جا افتاده و تکه پارچه ی کیتنج براقی روی آن را پوشانده بود، درست مثل دو ماه پیش که رز داشت برای اوکلو پیراهن می دوخترز نگاهی به ساعت مچی اش انداخت، بعد نشست و آهی کشیدراننده به زودی سر می رسید.
صبحانه آن روز ساکت و غم انگیز گذشت، صدایی به غیر از جرینگ جرینگ کارد و چنگال توی بشقاب ها و خش خش روزنامه ای که دائودی می خواند به گوش نمی رسیدوضعیت توی چند ماه گذشته به همین منوال بودرز همیشه گوش به زنگ صدای پای اوکلو بود چون دیر سر میز می آمدغرق سکوت بود که ناگهان متوجه شد دائودی به او چیزی می گوید.
رز با صدای گرفته ای گفت: (( ببخشید))، بعد سرفه ای کرد و ادامه داد: ((ببخشید چی گفتی؟))
دائودی درحالی‌که بشقاب نسبتن خالی غذا را کناری می گذاشت گفت: ((به اندازه کافی زجر کشیدی وقتشه بذاری بره.)) بعد بلند شد و کت اش را پوشید.
(( تمام وسایلش رو جمع کن و بذار تو گاراژروز یکشنبه همه رو می برم کلیسامثل این می‌مونه که این‌جا داریم با روحش زندگی می کنیم.)) بعد لرزید انگار جا به جا روح دیده باشد.
رز چنان تپش قلبی گرفت که فکر کرد شاید دائودی هم صدای قلبش را شنید.
(( وسایل اوکلو رو؟))
دائودی درحین این‌که از رز رو برمی‌گرداند تا کیف لپتاپش را بردارد گفت: (( آره وسایل پسره روهمه ی وسایلش رو.))
رز که داشت می لرزید، بلند شد و زیر لب گفت: (( اوکلو.))
دائودی درحالی‌که کاغذها را در یک طرف کیف می چپاند نجوا کرد: ((هیمم؟))
رز بلندتر گفت: (( اسمش اوکلوست، اسم پسرمون اوکلوست.))
دائودی برگشت و رز تعجب را در صورتش دید. (( رز تو نامه رو خوندیتو می‌دونی اون چی بود و برای همینم خودکشی کرد.))
دائودی همیشه آدم منزوی‌یی بودرز از وقتی با او ازدواج کرد این را می دانست اما حالا او خشک و بی اعتنا شده بودرز فکر می کرد تمام چیزی که دائودی احتیاج دارد همسری است که یک زندگی خانوادگی به او بدهدبعدش، به این فکر افتاد که شاید یک بچه بتواند قلب دائودی را گرم کنداما وقتی او هیچ تغییری نکرد، رز خودش را با این حقیقت تسلی می داد که درنهایت دائودی تمام مایحتاج او را مهیا می کندزمانی که با هم آشنا شدند، رز دوره ی خیاطی می گذراند اما بعد از ازدواج هرگز مجبور نشد کار کنددر حقیقت دائودی اصرار کرد که کار کند اما این‌جوری بهتر بود چون بلافاصله بعدش اوکلو به دنیا آمدو شایدم این اتفاق زمانی افتاده بود که دائودی مست کرده و بعد رز را کبود و کوفته رها کرده بوددائودی این‌جوری به او یک پسر داده بودالبته، این مسئله به ندرت اتفاق می افتاد و دائودی همیشه بعدش متاسف می‌شدبچه بهترین چیزی بود که دائودی رو دلگرم می‌کرد و وقت‌هایی که اکثر روزها دور از خانه بود، همیشه دوباره به خانه برمی گشتاما رز نمی‌توانست اجازه دهد دائودی پسرش را از او بگیرد.
(( اون یه همجنس‌باز بودما هم بهتره بدون اون ادامه بدیم.)) دائودی کلمه ی همجنس‌باز را با چنان نفرت و ترسی ادا کرد انگار که بیماری مهلکی ست.
(( وسایلش رو جمع کن.)) دائودی با لحنی این را گفت که معلوم بود تحمل هیچ جوابی را ندارد، بعد کلیدهایش را برداشت و با عصبانیت رفت.
رز به صندلی اش تکیه داد و مثل یک تایر پنچر شده منقبض شدبرای اولین بار این حقیقت را فهمید و قبول کرد که دائودی همیشه دائودی باقی می‌ماند و در ضمن با وجود او هرگز احساس آزادی نخواهد کردرز حتا نتوانسته بود درست و حسابی برای پسرش عزاداری کنداوکلو بی عیب و نقص نبود و از طرفی رز قضیه‌ی همجنس بازی را درک نمی‌کرد، اما به هر حال اوکلو پسرشان بودرز تمام وسایل اوکلو را جمع کرد، اما دلش پیش وسایل بود.
صدای ماشینی را از بیرون شنید و از تخت بلند شداحتمالن صدای تاکسی بودبه سمت چرخ خیاطی رفت، بلوز نیمه دوخته را برداشت، برای یک لحظه آن‌را روی سینه اش گذاشت بعد به آرامی آن‌را تا کرده روی تخت بچه گذاشت و گرد و خاک چرخ خیاطی را پاک کردرز تصمیم داشت با دوختن لباسی نو برای خودش یک زندگی جدید را شروع کند، از آخرین باری که برای خودش لباس دوخته بود مدت‌ها می‌گذشتشاید بعد از آن برای دیگران هم خیاطی می‌کرد، شاید هم آن مغازه ای که همیشه آرزویش را داشت بازمی‌کرد و شاید به این ترتیب خودش را دوباره پیدا میکرد.

1-Kitenge
2-Katogo

M. S

ملودی صفوی
خواننده و ترانه‌سرای گروه «آبجیز»، ساکن آمریکا. ملودی صفوی در سوئد مددکاری اجتماعی خوانده و بعد به امریکا مهاجرت کرده است. او در امریکا به عنوان گزارشگر فرهنگی- هنری در صدای امریکا مشغول به کار بود. ملودی تا کنون ترانه‌های هر چهار آلبوم گروه «آبجیز» یعنی «بابات کیه؟» (1384 خ.)، «همه» (1386 خ.)، «کاملن آواره» (1388 خ.)، و «پاشو» (1396 خ.) و همچنین تک‌ترانه‌های اجرا شده توسط این گروه را نوشته است. این ترانه‌ها بیشتر به زبان فارسی و گاه به انگلیسی بوده است. تنها ترانه‌های اسپانیولی توسط عضو دیگر آبجیز، یعنی صفورا صفوی (نوازنده گیتار، آهنگساز و خواننده) نوشته شده‌اند. در واقع آبجیز انعکاس افکار و احساسات این دو خواهر است. آن‌ها کار حرفه‌ای خود در حوزه‌ی موسیقی را از اواخر دهه‌ی نود میلادی شروع کردند اما گروه آبجیز به‌طور رسمی از سال 2005 م. تاسیس شد و نخستین آلبوم‌شان یک سال بعد به بازار آمد. ملودی صفوی همه‌ی فعالیت موسیقیایی خود را وقف گروه آبجیز کرده و جز نوشتن تک‌ترانه‌ی «انگار»، بر اساس ملودی اروین خاچیکیان، با هنرمند دیگری به عنوان ترانه‌سرا همکاری نداشته است. در زمینه‌ی موسیقی هم تنها با کمک صفورا برای یک کارتن ایرانی- امریکایی با نام «بابک و دوستان» موسیقی متن ساخته‌ است.


«رخت»
اجرا: گروه آبجیز
موسیقی: صفورا صفوی
کلام: ملودی صفوی
آلبوم: پاشو (2017 م.)

رخت می‌شورم، رختا رو چنگ می‌زنم
آب می‌کشم، با گیره رو بند می‌زنم
بهت می‌گن زندگی همیشه در حالِ تغییره
به هیچ چیزش عادت نکن تا حالتو نگیره

از هر چی وابستگی و پیوستگی و تکرار
دوری کن تا نشی دچار و اسیر و گرفتار
مام والله پیروِ همین راه و رسمیم همیشه
اما انگار یه چیزایی هیچ‌وخ عوض نمی‌شه

رخت می‌شورم، رختا رو چنگ می‌زنم
آب می‌کشم، با گیره رو بند می‌زنم
تویِ کتابِ زندگی‌ت هرچی واسه‌ت نوشته
بعضی چیزا بخوای نخوای بخشی از سرنوشته 
فکر و ذکر و حال و روزت هر جوری هم که باشه
رخت سفیدا و رنگیا باید از هم جدا شه

اگه به خودت بپیچی از هر غصه و دردی
بازم تو خشک‌کن رو باید دو سه باری بگردی

رخت می‌شورم، رختا رو چنگ می‌زنم
آب می‌کشم، با گیره رو بند می‌زنم

حتا وقتی تمامِ کشتی‌هات رفتن زیرِ آب
هنوز باید بگردی دنبالِ یه لنگه جوراب
فضل و کمال و ادب و آزادیِ اندیشه
بدونِ لباس زیر و جورابِ تمیز نمی‌شه

رخت می‌شورم، رختا رو چنگ می‌زنم
آب می‌کشم، با گیره رو بند می‌زنم.




Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!