پنجشنبه
:Ein Gedicht von Thomas Fix
http://www.asar.name/2015/02/ein-gedicht-von-thomas-fix.html
Scheintod
Der Sarg fällt hinab,
Ins frische Grab,
Die Erde fliegt darauf,
Er kriegt den Deckel nicht mehr auf.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2014/08/b-sheyda.htmlای گشوده‌گی‌ی خیال کمک
نوعی گذرِ کوتاه از گفت‌وگوی رمان مهاجر و سودای پریدن به دیگر سو و چرخ‌دنده‌ها
نویسنده: بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/06/m-aliakbari.html
گاد
داستانی از مریم علی اکبری
آقای "دال" درحالی‌که چشم‌هایش را می مالید یکی از آن‌ها را باز کرد و به ساعت گوشی‌اش نگاهی انداخت

برچسب‌ها: ,

در آنسوی حرف خنده و سرود
در آنسوی دیدار، تو را دیدم

برچسب‌ها: ,

نمایشنامه ای از داریو فو و فرانکا رامه
ترجمه‌ی نیلوفر بیضایی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/07/m-raaji.html
بن‌بست کوتاه
داستانی از محمود راجی
چرا باید یک بن‌بست کوتاه در داشته باشد؟ دري که به بن‌بست باز می‌شود، باور نمی‌کنم هیچ وقت بسته شود.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
http://www.asar.name/2014/09/gunter-grass.html
«در باب بزرگی گونتر گراس»
نوشته: سلمان رشدی
ترجمه: پارسا مهجور
«گراس زمانه‌اش را می‌دید و ناگفتنی‌ها را با هنرمندی تمام می‌گفت»

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/08/roya-fathollahzadeh.html
سیمای زنان حرمسرا در دوره قاجار
نوشته ی رویا فتح الله زاده
مقاله حاضر نیز می کوشد به استناد اسناد و مدارک تاریخی نگاهی اجمالی بر حرمسرا در دوره قاجار داشته باشد

برچسب‌ها: , ,

http://www.asar.name/2014/08/m-azimy.html
 لایک  (Like)
دو نمایش‌نامک
از نمایشنامه‌‌‌ ی لایک
محسن عظیمی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/07/gholi-cayat.html
روز ۲۵ مارس، سالگرد مرگ آنتونیو تابوکی
نویسنده: قلی خیاط
آنتونیو تابوکی پدر من بود، مرادم، استادم؛ طناب محکمی بسته به دور کمرم، هر بار که بالای پرتگاه زندگی دست و پا می‌زدم.

برچسب‌ها: , , ,

دوشنبه
داستان کوتاهی از رضا کاظمی
فاطمی را که پیچیدم توو امیرآباد، چشمَ‌م خورد بِش. چراغ دادم.

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/08/m-sabahy.html
 بهائی چیست؟
محمود صباحی
در زمان‌هایِ آینده از این دوران همچون زمانه‌یِ عُسرتِ عقل و گشادیِ دهان یاد خواهند کرد... و پارادایمِ سنجشِ آن چیست؟ بهائی!

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2014/08/azar.htmlدوچرخه‌ی دوم
داستانی از شعله آذر
تازه آمده بودیم این محله. خانه حیاط کوچکی داشت با درخت‌های گیلاس و زردآلو و گوجه سبز.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
:Ein Gedicht von Thomas Fix

Scheintod

Der Sarg fällt hinab,
Ins frische Grab,
Die Erde fliegt darauf,
Er kriegt den Deckel nicht mehr auf.

Liegt in absoluter Dunkelheit,
Kein Entrinnen weit und breit,
Nur Schwarz wie die Nacht,
Als Toter schließlich aufgewacht!



شنبه
شعری از آتیلا اسکندانی
اولین هدیه تولد من
بیکاری پدر بود

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/04/gholi-cayat.htmlبوسه بر آبله‌ی یار
نویسنده: قلی خیاط
یک روز نشسته بودم روی تراس و رمان کوتاهی می‌نوشتم به فرانسه. بعد از کلی تشویش و تردید، ساعت‌ها دودلی و بازنویسی، تازه رسیده بودم به نگارش اولین جمله‌ی آن

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2014/08/s-kaboli.html
شبح هایدپارک
داستانی از ساموئل کابلی
به استرالیا آمدم. قرار بود مراسم سال نو را به صورت مستقیم گزارش کنم

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
تنها چند کلمه از رابطه‌ی ادبیات داستانی با متن روزنامه‌نگارانه
نویسنده: بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

جمعه
مینو خواجه الدین نقاش و فعال اجتماعی مقیم آلمان، دیروز پنجشنبه یازدهم دسامبر سال ۲۰۱۴ از میان ما رفت.

برچسب‌ها: ,

داستانی از اعظم ازغندی
دیر به مطب رسیدم. پسرم خواب مانده و مدرسه‌اش دیر شده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
http://www.asar.name/2014/02/das-21-iranische-theaterfestival-in-koln.html
 Das 21. Iranische Theaterfestival in Köln
بیست و یکمین فستیوال تاتر ایرانی در کلن
از روز ۱۲ تا ۱۶ نوامبر ۲۰۱۴ در سالن آرکاداش
Das 21. Iranische Theaterfestival (Ein multithemen Festival) findet vom 12. bis zum 16. Nov. 2014 auf der Bühne der Kulturen – Arkadas Theater in Köln statt.

برچسب‌ها: , , , ,

شعری از زیبا کرباسی
همراه با صدای شاعر
شکل کردان کوبانی
بکوبکوب قلب
پام پام جهیر و جوان
جور و شنگان
بجهان

برچسب‌ها: ,

داستانی از رضا کاظمی
دستم را گرفت توو دست‌های استخوانی‌اَش، مهربانْ زُل رفت توو چشم‌هام و ضعیف و آهسته گفت: "آمدی بابا؟" گفتم: "بله." لب‌خند محوی روو لب‌هاش نشست،

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/reza-ekvanian.htmlدو شعر از رضا اکوانیان
روزی تمام کارگران جهان متحد می شوند
زن با مرد
انسان با انسان برابر است

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
http://www.asar.name/2014/01/s-hosseini.htmlسرنوشت جمهوری
شعری از سمیه حسینی
آفتابی از بالای سر
و تو همچنان در جمهوری سینه‌ها به تضارب آرائ می‌رسی

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2014/02/reza-jafari.html
 اجرای تاتر
تاریخ مجهول آمریکا
نویسنده: رضا جعفری و لیلی نوی
کارگردان: رضا جعفری
اکتبر و نوامبر ۲۰۱۴ درآخن

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه
Günter Grass
«در باب بزرگی گونتر گراس»
نوشته: سلمان رشدی
ترجمه: پارسا مهجور

سال 1982 بود. رفته بودم هامبورگ برای پیگیری انتشار ترجمه آلمانی «کودکان نیمه شب». ناشر از من پرسید دوست داری گونتر گراس را از نزدیک ببینی؟ از شما چه پنهان خیلی دوست داشتم. خلاصه مرا سوار ماشین کردند و بردند به روستای وولز فلت که بیرون هامبورگ بود و گراس در آن جا زندگی می‌کرد. گراس صاحب دو خانه در آن روستا بود؛ در یکی از آن‌ها می‌نوشت و زندگی می‌کرد و یکی دیگر حکم استودیوی هنری را داشت. بعد از گذشتن از چند حصار و پرچین از من که نویسنده‌تر جوان‌تر بودم انتظار می‌رفت که طبق عادت مالوف سر تعظیم فروآورم اما یک باره گراس درآمد و گفت تو که از خودمانی. بعد مرا برد سراغ گنجه‌ای که در آن لیوان‌های عتیقه خود را نگه‌داری می‌کرد و از من خواست تا یکی از آن‌ها را انتخاب کنم. پس از آن یک بطری مشروب درآورد و هنوز بطری تمام نشده رفیق دُنگ هم شدیم. کمی که گذشت در استودیوی هنری ناهار خوردیم. از چیزهایی که آن جا می‌دیدم مسحور شده بودم. همه چیزهایی که در رمان‌هایش دیده بودم؛ مارماهی‌های برنزه، سفره ماهی‌های تراکوتا، تابلوی قلم‌زنی پسرکی که بر طبلی کوچکی می‌کوفت. من بیش از آن که زبان به تحسین نبوغ ادبی او باز کنم داشتم از موهبت هنری او از شدت حسادت منفجر می‌شدم. چه شکوهی دارد پس از پایان یک روز نوشتن در خیابان قدم بزنی و هنرمندی خلاف آمد عادت باشی! خودش طرح جلد کتاب‌هایش را طراحی می‌کرد؛ سگ و موش و وزغ بود که از قلمش روی کاغذ می‌دوید.
بعد از آن دیدار هر روزنامه‌نگار آلمانی که مرا می‌دید نظرم را درباره گراس می‌پرسید. وقتی من در جواب می‌گفتم که به باور من گونتر گراس یکی از دو ـ سه نویسنده بزرگ کنونی جهان است ابرو در هم می‌کشید و می‌گفت: « منظورتان "طبل حلبی" است؟ این کتاب که مال خیلی وقت پیش است.» من برای همه آن‌ها توضیح دادم که اگر گراس رمان "طبل حلبی" را هم ننوشته بود من زبان به تحسین کتاب‌های دیگرش باز می‌کردم گو این که همین "طبل حلبی" او را جاودانه کرده است. روزنامه‌نگاران دیرباور به این علت ابرو درهم کشیدند که به دنبال شنیدن حرف تازه‌ای بودند. حال آن که من حرف تازه‌ای برای گفتن نداشتم.
من البته عاشق قلم گراس بودم چراکه او به "قصه‌های گریم" عشق می‌ورزید و آن‌ها را در لباسی نو عرضه می‌کرد. عاشق گراس بودم چون کمدی سیاه را در واکاوی تاریخ جای داد. عاشق بازیگوشی او در عین جدی بودنش بودم. عاشق شهامت مثال زدنی او که به واسطه آن شرارت بزرگ زمانه‌اش را می‌دید و ناگفتنی‌ها را با هنرمندی تمام می‌گفت. (به باور من بعدها که تهمت نازی و ضد یهود بودن به او زدند کتاب‌های گراس به دادش رسیدند چون او شاهکارهایی در ضدیت با نازیسم نوشته که هر فراز آن درباره کوردلی آلمان‌ها در واقعه هولوکاست به شمار می‌آید و چنین اثری را هیچ ضد یهودی تاکنون ننوشته است.)
در هفتادمین سال تولد گراس بسیاری از نویسندگان از قبیل نادین گوردیمر، جان ایروینگ و همه ادبیات آلمان گردهم آمدند تا در تماشاخانه تالیای هامبورگ بر تحسین و تمجید او صحه بگذارند اما آن چه که من به خوبی به یاد دارم این است که زمانی که آواهای تمجید خوانده شد نوای موسیقی به صدا درآمد و صحنه تماشاخانه عرصه رقص و پایکوبی شد و گراس در کسوت استاد رقص دو نفره ظهور کرد. گراس از عهده رقص‌های والس، پولکا، فاکس ترات، تانگو و گاوت برآمد تا آن جا که زیباترین دختران آلمان به صف شدند تا با او برقصند. هم چنانی گراس سرخوشانه می‌چرخید و می‌پیچید و تاب می‌خورد من دریافتم که گراس همین بود که بود. رقصنده قهار ادبیات آلمان در میانه دهشت تاریخ به سوی زیبایی ادبیات پای می‌کوفت و شیطان از وقار خاص او دل از هستی نمی‌کند و طبع شوخ و شنگ او زبان هجو بود.
من در سال 1982 به خبرنگارانی که از من می‌خواستند زبان به نقد گراس بگشایم گفتم: «شاید تقدیر گراس این است که پیش از آن که شما دریابید چه از دست داده‌اید بمیرد.» چنین تقدیری اکنون رسیده است. امید که فهمیده باشند.
منبع: نیویورکر


Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!