دوشنبه
زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند

برچسب‌ها: ,

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai

برچسب‌ها: ,

نویسنده: هادی مولایی
من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه
«ویژه‌ی نقد و بررسیِ کارنامه‌ی بیست‌وسه ساله‌ی آرش.»

برچسب‌ها: ,


نمایشنامه 
نوشته: عبدالله عظیم پور

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
داستانی از محمود راجی
اتفاق اول؛ مسافرهای بسیاری در ایستگاه جمع شده‌اند. همگی با یکدیگر حرف می‌زنند.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بهروز شیدا
نیم‌نگاهی به تصویر باغ در قصه‌ی کوتاه باغ اناری و رمان پری‌سا

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
اثر هانس وادر
ترجمه از نریمان زمان‌زاده

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
فریده شبانفر
اتوبوس در سربالایی جاده کوهستانی به سختی زوزه می‌کشید و جلو می‌رفت.

برچسب‌ها: ,

شنبه
برای زادروز پروین اعتصامی
جلیل جعفری
حنای انقیادگرایی در عرصه ادبیات زمانی خوش رنگ می‌نمود که آدمی بر مسند روایت جهان به مثابه اراده معطوف به تکلیف نشسته بود

برچسب‌ها: ,

تازه‌ترین کتاب رضا کاظمی
رضا آمِن
اکنون از این مجال بهره برده، و به واکاوی کلی کتاب عاشقانه‌های جنگ می‌پردازم و از عنوان آن آغاز می‌کنم

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بازخوانی داستان "لکه‌ها" نوشته‌ی زویا پیرزاد بر اساس رمزگان پنجگانه‌ی رولان بارت
شهروز رشید

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
رعنا سلیمانی
 پرده‌ی پاره پوره‌ی قسمت زنانه‌ی امامزاده به کناری رفت و زیور با رنگ و رویی پریده و چهره‌ای شبیه مسافران خسته بالای پله‌ها ایستاد.

برچسب‌ها: ,


نمایش‌نامه‌
کامران سعادت
سنگری بزرگ و کامل به هم ریخته و خراب شده از بمباران.

برچسب‌ها: ,

شعله رضا زاده
از راه‌ رفتن بی‌دقتش که هر چند قدم یک‌بار پایش پیچ می‌خورد و از نگاه‌های سرسری‌اش که هیچ نشانه‌ای از عشوه نداشتند

برچسب‌ها: ,

جمعه

درباره ی رمان ابراهیم یونسی
نجمه موسوی

برچسب‌ها: ,

خيلى خسته ام
می تواند یک جمله عاشقانه باشد
وقتی سالهاست

برچسب‌ها: ,

دوشنبه

چارلز بوکاوسکی
ترجمه‌ی طاهر جام بر سنگ
یک هفته ای مست بازارم بود و بعد آن دختر سیاه با چشم های درشت بی گناه چند تا از شعرهایش را برام خواند

برچسب‌ها: ,

نوشته: ف.ر
من رو می‌خورد. نگام می‌کرد و می‌خورد.
«یه شراب خوب هم دارم بیارم؟»

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
http://www.asar.name/2015/03/ubersetzt-von-hans-peter-jack.htmlYann Tobin
Jafar Panahi: «Taxi Teheran»
Welch ein Film!
Aus dem Französischen von Hans-Peter Jäck

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2015/04/m-sabahy.html
نیچه به مثابه آموزگار
محمود صباحی
آن چه من را هنوز هم به نیچه علاقه‌مند می‌سازد، نه تنها تواناییِ فرهنگ ـ جامعه شناسیِ او، که زبانِ او در مقام یک نویسنده است.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2015/02/b-sheyda.html
یکی زخمِ دیگری را لگد می‌کند
خوانشی کوتاه از رمان مستانه خانوم، نوشته‌ی شیرین کبیری
بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
Ardalan Sarfaraz

اردلان سرفراز ، اوج ِ بلندِ بودن
نویسنده: هادی مولایی

من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی ،آیا این زبان مشترک نیست؟
این ساختنِ زبان مشترک و هم ذات پنداری فقط از عهده ی هنرمندی بر می آید که روح هنر را می شناسد که جادوی هنر را می شناسد و هنرش همیشه تازه است و ناب ، هر هنرمند راستینی از طریق مدیوم های مختلف هنری به این مهم رسیده ، اردلان سرفراز با ترانه و شعر قدم به سرزمین هنر گذاشت.این غریبِ آشنا از جاده های پرغبار می آید، از داراب می آید ، از شهر عشق و کوله بارش غزل است و ترانه . در او هزار حرفِ نگفته است و هزار درد نهفته. معنای شعر و ترانه اش بی مرگی است و جاودانگی .(بی مرگی از تو مردن است – این معنی شعر من است )اردلان می گوید : آغازم از عطش بود باید که تشنه باشم ،اما در پسِ این تشنگی فریادِ دریاست
(
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم – رهاتر از رهایی حصارِ بی حصارم )اردلان خاموشی را روا نمی داند زیرا که شاعر خاموشی نیست که شاعر روشنی است و بیداری،
(
اگر خاموش بنشینم روا نیست )روح توفان است و فریاد دریا
(
من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم ...من از خاک ، من از باد من از نسل آبم – به آتش رسیدم که از تو بتابم )اردلان شاعر عشق است که جز عشق هوایی به سرش نیست و شاعر آزادی است و امید.اردلان می گوید : (برای عشق زبانی تازه پیدا کن ، تا درد مشترک زبان مشترکمان باشد )در حقیقت بزرگترین عشقِ اردلان سرزمینش هست و مردمش و برای این عشق بزرگش هر نوع هزینه ای پرداخت . اردلان در ترانه ای می گوید: (باید از هم می گذشتیم – برتر از ما عشق ما بود )او گذشت به خاطر من و ما و سرزمینی که عشق او بودیم . اردلان هیچ گاه نخواست خانه و خاکش را ترک کند ، رسیدن به این حقیقتِ تلخ او را مجبور به جلای وطن کرد که ماندن و حتی عاشقانه مردن هم برای عشق همیشه و ریشه اش ، گره گشا نیست و این را میگوید که : دل بریدن به معنای از ریشه بریدن نبود.در هنگامه ِ حیرانی این سوال بزرگ با اوست : گذشتن مرگ ، ماندن درد ، کدامین است آسان تر؟
او از راهش برنمی گردد که می گوید :(اگر از راه برگردیم ، سراپا حسرت و دردیم )اردلان اما سوختن را همچون شمعی برمی گزیند ( ای همیشگی ترین آه ای دورترین – سوختن کار من است نگرانم منشین ) اردلان در غربت می سوزد تا چراغی باشد برای راه هنرِ این سرزمین تا چراغ هنر و ادبیات و ترانه ی این سرزمین روشن نگه داشته شود . او در سخت ترین شرایط به اعتماد مخاطبانش پشت نکرد با اینکه پیشنهاد های کتبی و شفاهی از آمریکا برایش سرازیر بود ، اما او اعتماد مخاطبانش را به مشتی دلار نفروخت و ترجیح داد در شرکتی قاب سازی به عنوان کارگری ساده کار کند .در اندیشه ی او عشق بی قیمت است ، عشق خریدنی نیست که جان کلام و زندگیست : ( زیر رگبار زیر آوار سرو آزاد خم نمی شه – نرخ بازار هر چی باشه قیمت عشق کم نمی شه ) و این راز همیشگی شدن اردلان است ، پل پیوند مخاطبانش با اوست ، پلی که میان ما و او در غیبتش در هجرتش به تبعید نشکست که اردلان حضورش همیشگی ست ، نه از دل رفته و نه از دست و نه از یاد ( حضور تو همیشگی ست نرفته ای از دل و دست- میان ما پلی که بود در غیبت تو نشکست ) اردلان در جستجوی معنای ناب انسان است ، او از انسان سخن گفت از عاشق شدن گفت ، گرچه بسیارانی او را نفهمیدند .اردلان در یک دیوار سنگی طرح دو پنجره را کشید تا قفل بی صدایی را از لب خسته دو عاشق باز کند ، او چراغ هر بهانه را روشن از عشق می بیند ، دستان اردلان یاس نوازش است در سحرگاه بهاری ، معجون گل و مخمل و نور است ، او در پاییز هم باغ ترانه دارد ، از همین رو او بسیار موفق است و نقش مهمی دارد در معنا کردن عشق برای نسلی که عشق را نمی شناخت ، نسلی که جز خشونت و سانسور هیچ ندید و از هر طرف درگیر شستشوی مغزی بود .اردلان صاف و زلال و شفاف است ، او هر روز به آینه رو می کند و هر روز خود را در برابر خود قرار می دهد ، صداقت و درستی اش اوج بلندِ بودنِ اردلان است که در انعکاس آیینه به مخاطبانش می رسد .این جاست که او با افتخار می گوید :( مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط – درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط )

اردلان با بزرگان هنر جهان به خوبی آشناست، او وقتی بعضی از ترانه هایش را به آن بزرگان پیشکش می کند : مسخ (کافکا و صادق هدایت) ولایت (ویکتور خارا) آشفته بازار ( ارنست همینگوی ) بنویس ( نیکوس کازانتزاکیس ) و ... ، به غیر از معنای ناب ترانه هایش و خاطره هایش ، در آن روی سکه شاید می خواهد ما مخاطبانش را نیز تشویق به آشنایی با آن بزرگان کند .اردلان سالها قبل از رسیدن سال دوهزار ترانه ای به همین نام می سراید که در واقع به سقوط فرهنگی بزرگ اشاره میکند ( و چقدر بی خبر بود آن به اصطلاح ترانه سرایی که روزی در جایی گفت این ترانه سال دوهزار ترانه تکنولوژی گریزی است ، باید بحال این به اصطلاح منتقدان تاسف خورد که پیام بزرگ این ترانه که این سقوط فرهنگی بزرگ بود را ندید ، سقوط بزرگی که هر روزمان را بدتر از دیروزمان کرده و این فاجعه ی بزرگ را اردلان سالها قبل هوشمندانه آن را دید و این ترانه جاودانه را نوشت )اردلان دغدغه ی کودکان فردا را دارد و این را در ترانه ی (به بچه هامون چی بگیم ) انعکاس می دهد.اردلان در جستجوی زندگی است :
(
زندگی را جستجو کن – با من از عشق گفتگو کن )اگر چه خورشید روشن او را دزدیدند اما ترانه ی اردلان ترانه ی امید است :
(
کوچه هرگر نمی میره با تولد یه بن بست – هنوزم اون ور دیوار طپش قلب کسی هست )شاعر عشق است :
(
باید عاشق شد و با عشق زنده بود و زندگی کرد )در اندیشه ی اردلان کهنگی جایی ندارد :
(
تاریخ مرگ و ماتم است تقویم کهنه روی میز – هر برگ آن را پاره کن میان شعله ها بریز )
(
شعله ور شو –تازه تر شو – کهنه ها رو زیر و رو کن )اردلان شاعر یاد هاست :
(
از همه جا و هر نفس یاد تو می بارد و بس – باغ بنفشه ها هنوز عطر تورا دارد و بس )اردلان شاعر تفکر است :
(
تا کی به ظلمت گم شدن جادو شدن زانو زدن – خدا ندارد احتیاج به نذر تو نیاز من )در اندیشه ی او ترسی از دوزخ و بهشت نیست ، او می گوید از زندگی باید نوشت.در اندیشه ی اردلان انتظار معنایی ندارد :
(
تا کی به فکرِ معجزه در انتظار حادثه – سوار سرنوشت تویی پشت غبار حادثه )
(
باید جهان را تازه دید رفت و به فرداها رسید – برای یک آغازِ نو نباید انتظار کشید )
(
برای کی برای چی همه منتظر نشستیم – وقتی از تبرک عشق خود ما معجزه هستیم )
اردلان تا نهایت تا ابدیت تا همیشه ی بودن نامش در تاریخ هنر و ادبیات و شعر و ترانه این سرزمین جاودانه خواهد بود ...و
اردلان دوباره باز خواهد گشت که درِ گلخانه هایش را باز کند به سمت آبی پرواز ، که در کوچه های کودکی اش آواز سر کند و دوباره باغش را سبز کند .اردلان دوباره باز خواهد گشت که اجاق سردِ مادر را به عطر نان تازه زنده کند ،
اردلان دوباره باز خواهد گشت به سمت چشمه های روشن خورشید به سوی دشت های سبز
دوباره باز خواهد گشت.

جمعه
M.Z

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai


Sepidehs Stimme


Sobald die Sirene ertönt erbleichen Sepidehs Lippen. Weiß, ganz weiß. Ihr Gesicht auch. Ihre Augen werden irgendwie anders, als ob sie nichts mehr sieht. Ihre Hände fangen an zu zittern und sie hört nichts mehr. Sie hört nicht was alle Anderen ihr sagen. Sie wird taub, taub und stumm. Mama nimmt sie in den Arm und tröstet sie und sagt: 

„ Gleich ist alles vorbei meine Tochter. Wenn du bis 20 zählst, wird alles vorbei sein.“ und streichelt sie.
Sepideh zählt überhaupt nicht. Mama fängt an selbst zu zählen, so langsam, dass ich sie überhole. Ich zähle lautlos. Sepideh achtet nicht auf Mama. Sie achtet auf Nichts. Ich denke, sie denkt an die Iraker, an die MiGs, an die Luftangriffe, an die Bomben, an die Spatzen und an die Katze im Hof, die aus Angst flieht.

Großmutter nimmt ihren Ring vom Finger und sagt: 

„ Wasser, Zuckerwasser“. Sie läuft hektisch hin und her.
Sepideh mag das Zuckerwasser sehr. Sie geben ihr Zuckerwasser. Ihre Hände werden ruhiger. Sie rollt sich zusammen, als ob sie beleidigt wäre. Und wickelt ihren Rockzipfel um den Zeigefinger. So fest, dass ihr Finger sicherlich schmerzt. Aber sie sagt nichts und dreht den Rock noch schneller.

Mir passiert nichts. Nichts. Außer, dass ich pinkeln muss. Ich muss so schnell wie möglich auf die Toilette. Ich kann nirgends still stehen. Ich renne auf die Toilette. Meine Mutter zieht mich am Arm und sagt: 

„ Hey du Lausejunge, wo willst du denn hin?“

Ich stehe unruhig auf meinem Platz. Bis ich sagen kann Pi ……., wird mir heiß und meine Hose nass. Meine Hose und meine Socken. Mama schlägt mir auf den Hinterkopf und schreit: 

„ Du Taugenichts, du Bettnässer!“ Und sie fängt an, Saddam, mich, den Krieg, die Sirenen und die Verstorbenen zu beschimpfen. Ich bleibe an meinem Platz stehen und versuche keinen Laut von mir zu geben und nicht zu weinen, damit sie weniger schreit.
Jedes Mal wenn die Iraker kommen bleiben wir zu Hause. Das heißt wir bleiben im Haus und gehen nirgendwo hin. Wegen Großmutter. Sie möchte nirgendwo hingehen. Sie sagt:
Wo soll ich denn hin? Wohin? Lasst mich in meinem Haus sterben!“

Mama wird wütend und sagt: 

„Dieser Sturkopf! Sie bringt uns alle noch um.“ Und fängt an ihr nachzuahmen: „Wo soll hin? Wo soll ich hin?“
Großmutter hört alles, doch sie sagt nichts. Sie hört Radio. Großmutter hört zwar auf das Radio, ihre Aufmerksamkeit aber, liegt bei uns.

Unsere Straße ist leer. Die meisten Nachbarn sind bereits fort. Sie sind raus aus der Stadt oder in ferne Städte gereist und kommen nur dann zurück, wenn sie glauben, dass es keine Luftangriffe mehr gibt oder wenn sie etwas aus ihrem Haus holen wollen. Etwas, was sie vergessen haben. Die Hausschlüssel vieler Nachbarn sind bei Großmutter. Zum Abschied sagen die Nachbarn mit feuchten Augen zu Großmutter: 

„Haj Khanom, verzeih uns. Verzeih!“

Wir sind auch für ein paar Tage in Onkels Garten gefahren. Großmutter ist nicht mitgekommen. Nichts konnte sie überzeugen, nicht mal Mamas betteln. Zum Schluss sind wir selbst gefahren. Viele unserer Verwandten waren dort. Den ganzen Tag habe ich mit Kindern gespielt. Es hat sehr viel Spaß gemacht. Im Garten haben wir Graben gebaut und gespielt. Wir waren zwei Teams. Iraner gegen Iraker. Ich war ein iranischer Soldat. Wir haben uns hinter den Bäumen versteckt, auf die Iraker geschossen und sie getötet. Farzad war ein Iraker. Er wurde gefangen genommen. Wir sind alle auf ihn zugerannt, haben ihn umzingelt und geschrien: „ Tod dem Saddam!“. Er hat angefangen zu weinen und hat seine Mutter geholt. Seine Mama war wütend. Sie hat uns angeschrien und ist weggegangen. „Mir ist das egal, er ist selber schuld. Er ist ein Taugenichts.„

Ich wünschte, wir hätten länger bleiben können. Schade, dass es nicht ging. Wegen Großmutter. Mama sagte die ganze Zeit: „Meine Gedanken sind bei Großmutter. Ich habe Angst um sie.“

Jetzt ist es überall ruhig und es sind keine Stimmen mehr zu hören. Außer Großmutters Radio, das aber auch nicht so laut ist. Sie hat es leiser gedreht. Ihr Ohr ist an das Radio gedrückt. Ich wünsche mir, dass die Iraker nicht mehr kommen. Und wenn sie kommen, dann sollen sie am Tag kommen, sodass man etwas sehen kann und sich besser verstecken kann. Aber sie kommen immer wann sie wollen. Dann wird unser Radio immer lauter und es ist so, als ob es aus den ganzen Häusern und der ganzen Stadt zu hören ist, und wir hören die Stimme des Mannes, der immer mit gleichem Ton spricht:

„Das Signal, dass sie gerade hören, ist die Alarmstufe rot oder Gefahr eines Luftangriffs, sie bedeutet …“

Und wieder fängt alles von vorne an. Sepideh fängt an zu zittern. Ich muss wieder pinkeln. Großmutter rennt herum. Mama wird unruhig. Die Türe und die Fenster fangen an zu beben. Alles fängt an zu beben und fällt in sich zusammen. Mama und Großmutter streiten. Mama sagt: 

„Khanom, geh nicht raus! Setz dich! Mach deine Zigarette aus!“ Großmutter wird gekrängt und sagt verärgert:
„Wie können sie ausgerechnet das winzige Feuer meiner Zigaretten sehen?“ Sie schiebt die Decke vor dem Fenster beiseite und sagt: 
„Dunkelheit! Ouf! Wir platzen, lieber Gott! Erlöse uns!“

Jemand schreit von der Straße aus: 

„Mach sie aus!“

Und alles und überall bebt so sehr, dass dieses furchteinflößende Geräusch in unsere Ohren ertönt, in unsere Köpfe. Dann setzt sich Großmutter auf Ihr Sitzmatratze, dort, wo die Nachbarsschlüssel darunter liegen und sagt:

„Seht, in welches Elend wir geraten sind! Lasst mich nachschauen, was sie getroffen haben.“
Und sie redet mit sich selbst. Sepideh schläft mit blassem Gesicht in Mamas Armen ein.

Jetzt hat Mama ein Buch geholt und liest ihr eine Geschichte vor. Sepideh hat ihre Puppe auf ihren Schoß gelegt. Sepidehs Puppe ist am Schlafen. Sepideh und Mama sitzen am anderen Ende des Zimmers. Dort, wo die Wand bereits gerissen ist. Dort, wo wir unseren Haftsin1 haben. Unser Haftsin hat keine Fische. Ich mache meine Hausaufgaben, die ich über die Neujahrsferien erledigen muss. Sepideh hat keine Hausaufgaben, für die Ferien. Sie hat überhaupt keine Hausaufgaben. Sie geht nicht mehr zur Schule. Mama sagt: 

„Nur vorübergehend!“

Und sie nimmt sie in den Arm. Streichelt ihr über das Haar und küsst sie. Sepideh macht überhaupt nichts. Immer wenn ich Hausaufgaben mache, sitzt sie in einer Ecke und beobachtet mich oder sie nimmt ihre Puppe in den Arm oder schaukelt sie. Manchmal setzt sie sich auch neben Großmutter und putzt Kräuter. Immer wenn Mama das sieht, wird sie traurig und fängt an zu nörgeln und lässt nicht zu, dass Sepideh Großmutter hilft. Ich wünsche mir, dass meine Hausaufgaben schneller fertig werden. Ich kann auch schneller schreiben. Aber wenn Mama das sieht, sagt sie: 

„Das ist schlampig! Schreib das nochmal!“

Ich habe Angst, dass Sepideh nie zur Schule gehen kann und auch nicht wieder gesund wird. Mama sagt immer: 

„Nur vorübergehend!“ Und sie holt sich von Freunden und Familie Tipps für bessere Ärzte. Am Ende ihres Gebetes sagt Großmutter:
„Du bist barmherzig! Du bist Weise! Heile, heile!“

Ich wünsche mir, dass Sepideh spricht, sodass wir ihr Lachen hören können. Nicht wie jetzt, dass nur ihre Lippen bewegt, ihre Hand bewegt, ihren Kopf bewegt und ihre Stimme kommt nicht raus. Niemand versteht was sie will. Ich wünsche mir, dass wir zwei wieder zuhause schreien und dass wir auf Oma klettern, während sie betet. Dass sie wieder Farzad ärgert, der gemeine Farzad, der sagt, dass Sepideh nie wieder besser wird. Er sagt, dass seine Tante, die im Krankenhaus arbeitet meinte, dass sie nicht wieder geheilt wird. Mama kommen die Tränen und sie sagt: 

„Lieber Gott! Lieber Gott! Warum ich?“

Ich will kein Soldat mehr werden. Und ein Kampfpilot will ich auch nicht mehr werden. Sepideh kann auch keine Ärztin werden. Sie hat immer die Ärztin gespielt. Sie hat ihre Puppen aufgestellt und gesagt:

“Sie sind krank geworden! Ihnen geht es nicht gut!“
Ich habe dann Papier und Stift geholt und die Namen der Patienten aufgeschrieben. Sepideh hat sie untersucht, ihnen Spritze und Medikamente gegeben. Und wenn sie mit mir schimpfte sagte sie:
„Du Faulentzer! Aus dir wird nichts! Wenn ich mal Ärztin bin darfst du nur meinen Patienten Nummern geben!“
Dann habe ich an ihren langen Haaren gezogen oder habe ihrer Puppe die Hand ausgerissen. 
Jetzt spielen wir keine Doktorspiele mehr. Weil Sepideh kann keine Ärztin mehr sein. Gelegentlich kommt sie und setzt sich zu mir. Manchmal will sie auch etwas sagen. Sie öffnet ihre Lippen. Sie bewegt ihre Hand, sie bewegt ihren Kopf und ich verstehe nicht was sie mir sagen will. Nichts. Dann wirft sie ihre Puppe oder geht und setzt sich in eine Ecke. Ich sage ihr:
„Sprechen ist doch leicht. Du musst nur deinen Hals ein wenig zusammenziehen. so wie ich es mache! Es ist doch nicht schwerer wie Hausaufgaben machen!“
Aber sie wird nicht wieder lernen zu sprechen. Ich weiß nicht wie kann sie aushalten, nicht zu sprechen. An ihrer Stelle würde mir langweilig. Ich habe ihr einmal gesagt, sie soll versuchen zu sprechen. Ich habe mich ihr gegenüber hingesetzt und ihr gesagt, dass sie alles was ich sage, wiederholen soll. Ich habe gesagt:
„Sag Uuu!“ Sie hat nichts gesagt.
Ich habe gesagt:
„Sag Spiel!“
Sie hat angefangen zu weinen, ist weggerannt und in den Garten gelaufen.

Sepideh denkt ihre Puppe ist noch nicht eingeschlafen. Sie wippt ihre Beine schneller und schneller, dass sie schneller einschläft. Mama liest leise. Mama hat eine sehr schöne Stimme. Sie kann auch sehr gut Geschichten vorlesen. 

Rotkäppchen ist immer noch im Wald. Sie ist noch nicht an Großmutters Hütte angekommen und sie kommt auch nicht auf die Idee, dass derjenige, der in ihrem Bett schläft, nicht ihre Großmutter ist. Sepideh hat ihre Beine so viel bewegt, dass sie beinahe den Essig von unserem Haftsin getroffen und diesen verschüttet hätte. Mama zieht Sepideh zu sich und sagt:
„Warum bist du so unruhig, Kind? warum bist du so verwirrt?“ und schaut mich an. Meine Aufmerksamkeit liegt bei meiner Arbeit. Sepideh ist diejenige, die abgelenkt ist und aus Angst vor dem Wolf beinahe auf das Haftsin getreten ist.
Die Bombensirene ertönt. Großmutter dreht das Radio lauter und führt Selbstgespräche. Es ist so, als ob alles wieder anfängt. Mama klappt das Buch zu. Sepideh nimmt ihre Puppe fester in den Arm. Großmutter steht von ihrem Platz auf. Das Radio ist sehr laut. Ich bin noch nicht mit meinen Hausaufgaben fertig. Wo soll ich mein Heft hinlegen?
Es ist so, als ob sie gekommen sind. Heute ist es schon das zweite Mal. Sepideh drückt sich an die Wand. An die Vorhänge im Zimmer und zittert. Großmutter geht zur Tür und führt Selbstgespräche. Mama sagt sie soll nicht hingehen. Aber sie geht. Mama zieht sie mit Gewalt zurück in das Zimmer. Von draußen sind Geräusche zu hören. Sie kommen. Sie schlagen zu. Das ganze Zimmer und das ganze Haus fangen an zu beben. Überall fängt alles an zu beben. Ich denke, sie haben zugeschlagen. Irgendetwas brennt in der Luft. Im Himmel. Es zerfällt in tausende Teile. In viele Stücke und überall in unserem Hof wird es hell. Großmutter jammert. Sie liegt auf dem Fußboden und stöhnt. Die Tür ist abgerissen und auf ihre Brust gestürzt. Sepideh ist verschwunden. Ihre Puppe auch. Ich weiß nicht, wo sie sich versteckt hat. Mama ruft nach ihr. Ein Mädchen fängt an zu schreien. Mama schlägt die Hände über dem Kopf zusammen. Sie ruft nach Sepideh und kann die Türe nicht von Großmutter heben, die vor Schmerz stöhnt. Die Menschen rennen auf die Straße. Die Stimmen vermischen sich. Es sind Geschrei und Gejammer zu hören. Schritte, Sirene von Krankenwagen, Schreie und Weinen sind zu hören. Das Geschrei eines Mädchens ist zu hören, unaufhaltsam. Eine Stimme, wie die von Sepideh.


Aus:
Mahoor und Sepidehs Stimme, Erzählungen, Massumeh Ziai , Bockförlaget NashreDoosti, 1. Auflage 2013, ISBN 978-91-87195-07-5


.


1 Traditioneller persischer Neujahrsbrauch
دوشنبه
http://www.asar.name/2015/02/like-ejra.html
اجرای نمایش «لایک» در تهران
نویسنده: محسن عظیمی
کارگردان: امیر عباس رنجبر
ششم تا پانزدهم آبان در تاتر باربد

برچسب‌ها: , ,


اثر بوریس ویان
 ترجمه ملینا آدریانی
فرار بسان کنشی شجاعانه‌ و متعهدانه‌

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
با کارگردانی نیلوفر بیضایی
چهارم دسامبر در فرانکفورت

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2015/01/m-raaji.htmlزیستن مشروط
داستانی از محمود راجی
عابس در یک سپیده‌دم مرد. خبر که پخش شد، فکر کردم زمان مناسبی است

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2015/01/festival.htmlبیست و دومین فستیوال تاتر ایرانی در کلن
«یک فستیوال چند مضمونی»
بیست و پنجم تا بیست و نهم نوامبر ۲۰۱۵

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2015/03/najmeh-mousavi.html
یادداشتی درباره ی
در آنکارا باران می بارد
رمانی از حسین دولت آبادی
نوشته‌ی نجمه موسوی - پیمبری

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه
:Thomas Fix

Kolonialwarenladen
Gewidmet Thomas Bernhard

Hinter der Theke steht die Kritik,
Noch feiert diese keinen Sieg,
Erst später wird der Ruhm kommen,
Wenn die Literaturgebirge erklommen.
Bernhard ist jung und unbekannt,
Später regiert sein Geist das Land,
Der uneheliche schreibt in Pausen,
Während die Kunden vorbeisaußen.
Schließt man den Laden ab,
Sieht man die Waren nicht zu knapp,
Die vom seinem Geist geprägt,
Bevor die Krankheit an dem Jungen sägt.
Thomas, Thomas, wo ist Österreich?
Fragt man ihn sogleich,
Eine Antwort wird er später finden,
Wird man ihn auch noch soviel schinden!
Ende.

Alle Rechte vorbehalten. Thomas Fix, 2014.
A. Abiz

زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
شعری از علیرضا آبیز

زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند
چکمه ی ایمنی بر پا
جلیقه ی ایمنی بر تن

هیچ چیز اما آنان را
در برابر لبخندی چنین زیبا
ایمن نمی کند
سه‌شنبه
از دفتر ترجمه ی پیتر هارگیتای
برگردان به فارسی زیبا کرباسی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/11/r-kazemi.html!یک‌مُشت آدم احمق
داستانی از رضا کاظمی
احمق‌جان! به خودت می‌گویی و راه‌َت را می‌روی. می‌روی سمت خیابانِ سی و ششِ غربی، بیندازی توش تَهَ‌ش را دربیاوری

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2015/08/atila-eskandani.html
 سه شعر از آتیلا اسکندانی
تنهایی اشکال مهیبی دارد.
تنهایی قطاری باری درافق
مهتابی محتضر در آسمان

برچسب‌ها: ,

جمعه
S. Seyedloo

رویای شب نیمه ی تابستان
کارگردان: جولی سترنز
ساغر سیدلو

رویکرد نوین
 
روزی "از ما بهترون" یا به عبارتی دیگر "پریان"می آیند، فرزند ما را می برند و کودک دیگری جای او می گذارند. نوزادی که توانایی های خاصی دارد. و از همین رو است که پادشاهان خواهان داشتن اویند. در باورهای کهن این کودک پسر است. حال ما اینجا با نمایشی روبه رو هستیم که از سویی کودک ما دختر است و از سویی دیگر اصلا نوزاد نیست. دختری است که روایت می کند. بی هیچ کلامی. در سکوتش. در کنار تمامی هیاهوهای عشق و جنگ. تنها با نقاشی هایش. دختری که خیره می شود، مکث می کند، و نجات می دهد. در آن زمان که ما نشسته ایم و به تماشای نمایش جنگ و عشق گرفتار شده ایم، دیوارهای اطراف مان از نقاشی های کودک پر می شوند. و اما چرا کارگردان به جای پسر، دختری را برگزیده است؟
 متن از آن دست متن های پردیالوگ است. اما در اجرا به هیچ وجه پرگویی و کمبود تصاویر وجود ندارد. این نمایش برداشتی کاملا نو از متن شکسپیر است. چیزی که امروز در اجراهای تئاتر کمتر می بینیم. اجراهای به شدت وابسته به متن، که چندان تفاوتی با نمایشنامه خوانی ندارند. در این اثر ما با دو جهان روبه رو ایم. جهان افسانه ای انسان واره های پابرهنه با خنجر و تبر که نماینده ی طبیعت اند. و جهان انسان های متمدن با اسلحه های پیشرفته تر.
برگردیم به آغاز رویای این شب نیمه ی تابستان. آن جا که آدم ها وحشیانه به سوی هم هجوم می برند، از ته جان فریاد های دلخراش می کشند، همدیگر را بر زمین و آسمان می کوبند، و می جراحند. لحظاتی بعد تمامی این فریادها و تنفر و جنگ، بدل به معاشقه ای بی کم و کاست می شود. معاشقه ای که در آن گویی تمامی افراد بشر شرکت می کنند و سایه هایی از هم جنس گرایی را نیز در خود دارد. در این ملغمه ی عشق و جنگ کاراکترها می توانند در جای خود قرار نگرفته باشند. آن ها در این جا هیچ کدام از کاراکترهای نمایش نیستند و از هویت خود تهی اند.
تنها یک نفر است که در این مبارزه و معاشقه شرکت نمی کندو او کودک است. کودکی که تنها نگاه می کند و روایتگر می شود. این نبردی است که در آن زن ها به اندازه ی مردها می جنگند.
تصویری که کارگردان از زنان در این اثر ارائه می دهد، تصویری از زنانی بسیار قوی تر و مستقل تر از زنان شکسپیر است. این زنان با وجود سلطه ی شدید مردسالاری در میدان باقی مانده و می جنگند. "اوبرون" پادشاه پریان، می خواهد کودک را به خاطر توانایی های خارق العاده اش به چنگ آورد، اما "تیتانیا" همسرش موفق می شود مقابل او بایستد و نوزاد را از او حفظ کند. میان آن ها جنگ هزاران ساله است، چرا که "تیتانیا" نماینده ی تمام زنان و ملت های سرکوب شده است و "اوبرون" نماینده ی آمریکا و قدرت. به لحاظ اجرایی "اوبرون" فرمانده ای است معمولا نشسته، که فرمان ها را به صورتی کاملا مکانیکی صادر می کند.
جنگ "تیتانیا" و "اوبرون" در نمایشنامه ی شکسپیردر واقع انعکاسی است از کشمکش های ملکه الیزابت و فیلیپ پادشاه پرتغال در زمان شکسپیر، که در آن دشمنی بر سر تصاحب هند و همچنین مذاکره در باره ی ازدواج شان با یک دیگر هم‌زمان جریان داشتکارگردان به زیرکی ماجرای جوامع سرکوب شده ی سرخپوست ها، عرب ها و به طور کلی کشورهای عقب مانده را با نماینده ی جهانی قدرت یعنی آمریکا (کابوی) پیوند داده و ترکیب جدیدی از این نمایشنامه ی شکسپیر را به صحنه آورده است.
"اوبرون" که در کشمکش ها بر سر نوزاد، خود را شکست خورده می یابد، می خواهد آبروی "تیتانیا" را ببرد. از این رو از دستیارش "پاک" می خواهد تا گیاهی را به هنگام خواب به چشم های "تیتانیا" بمالد. خاصیت این گیاه این است که وقتی آن فرد بیدار شود، اولین موجود زنده ای را که مقابل چشم های خود ببیند، عاشقانه می پرستد. خواه انسان باشد، خواه جانور. از طرف دیگر "اوبرون" به کمک جادوی  "پاک" سر "باتام" ساده دل را به الاغی تبدیل می کند و شرایط را طوری ترتیب می دهد، که "باتام" اولین چیزی باشد که "تیتانیا" در مقابل چشم های خود ببیند. "اوبرون" به خواسته اش می رسد و "تیتانیا" دلباخته ی "باتام"\الاغ می شود. "پاک" از سویی دیگر نماد رسانه ها در دست قدرت های بزرگ امروز است. او می تواند مردم را فریب دهد، عشق و تنفری پوچ بیافریند و عشقی واقعی را از بین ببرد، مانند تغییر عشق "لایزاندر" به "هرمیا". همان طور که رسانه ها افکار عمومی را در جهت های مشخص می رانند، "پاک" نیز کره ی زمین اش را در مسیر دلخواه خود می غلتاند
ستیز دیگری که در این داستان بین زن و مرد صورت می گیرد، میان "هرمیا" و "اجیوس" پدرش است. پدری که زور می گوید و به کمک پادشاه "تسئوس" می خواهد دخترش را وادار کند که با "دیمیتریوس" ازدواج کند. "تسئوس" نماینده ی قانون و نظم حاکم است و بنابراین موافق فرمان "اجیوس".او اعتقاد دارد که دختر باید به حرف پدرش سر فرود آورد.
در حالی که "دیمیتریوس" عاشق "هرمیا"است، "هرمیا" دلباخته ی "لایزاندر" است. "هرمیا" از جهتی به آنتیگون می ماند. بر ضد سیستم حاکم طغیان می کند. هنگام سرودخوانی برای آمریکا، در حالی که همه به مخاطبان لبخند می زنند و سرود ستایش آمریکا را می خوانند، "هرمیا" با جسارت تمام مقابل مخاطبان سرود را به سخره می گیرد. کارگردان در اینجا آمریکایی را به تصویر می کشد، که پشت صحنه سرگرم بازی با اسلحه است، و به یکباره زمانی که نورها و رسانه ها رویش متمرکز می شوند، با لبخند و سرود، ماسک به چهره می زند. استفاده از اسلحه یکی از آن ایده های موفق کارگردان است که ما را با جهان امروزمان به شدت مرتبط می کند. آدم هایی که در گفتگو بر سر عادی ترین موضوعات رو به هم اسلحه گرفته اند. حتی آن زمان که درباره ی ساده ترین مسائل با هم گفتگو می کنند.


"هرمیا" تصمیم می گیرد که با "لایزاندر" فرار کند. در این جا نوعی از فاصله گذاری را می بینیم. زمانی که "لایزاندر" با گیتارش برای "هرمیا" شعر می خواند و از شکسپیر می گوید.فاصله گذاری های دیگری نیز در کار وجود دارند. به طور مثال کودک مدت زیادی میان تماشاگران است و از میان تماشاگران به روی صحنه می رود و می خواهد باور کنیم که او یکی از ماست با همه ی ویژگی های خارق العاده ای که هر کدام از ما داریم و همه ی ما می توانیم آن کودک باشیم. همچنین فاصله گذاری صحنه ی نمایش "پیراموس"، که "باتام" به میان تماشاگران می آید و ما را هم در نمایش "پیراموس" شرکت می دهد. در نمایش "پیراموس" در متن شکسپیر کاراکترهایی وجود دارند از جمله مبل ساز، درودگر، خیاط و ... که "باتام" نقش تمامی آن ها را به تنهایی و همزمان روی صحنه بازی می کند. این بخش یکی از قوی ترین لحظه های نمایش است. نه فقط از آن رو که تنها یک بازیگر در نقش چندین نفر در یک زمان واحد ظاهر می شود، که از جهت آن که "باتام" شخصیتی است که در متن اصلی از روی سادگی دوست دارد نقش همه را خودش بازی کند. کارگردان با کمک این ویژگی "باتام" صحنه ای کم نظیر را خلق کرده است که کار خود را از اجراهای امروزه که به میزان بسیار زیادی به متن اصلی وابسته اند، مجزا می کند. "باتام" در انگلیسی به معنای ته است و این کاراکتر تحتانی ترین لایه‌های اجتماعی را نمایندگی می کند. او نماینده همه مردم عادی کوچه و بازار است که کاری با جنگ و ستیزهای آن بالا ندارند و حتی دل شان نمی‌آید نقش‌های ترسناک را روی صحنه بازی کنند مبادا مردم دچار وحشت شوند. او موجودی ساده لوح با چشمانی مهربان و روراست است که مشتاقانه ظاهر هر چیزی را می پذیرد. در "باتام" شما تمام کسانی را که در اعماق جامعه زندگی می کنند می بینید. مردم عادی، خیاط ها، نجارها، بافندگان و ... . طبیعی و غیر پیچیده.
بازمی گردیم به "هرمیا" و "لایزاندر"، که در جنگل سرگردان اند. در متن اصلی "هرمیا" از ترس جامعه ی پیرامون اش از "لایزاندر" خواهش می کند که کنار او در جنگل نخوابد. "هرمیا" که در برابر قوانین حاکم سر به عصیان برداشته اینجا حاضر نیست دست به عصیان بزند و ترجیح می‌دهد که در چارچوب قواعد و عرف اجتماعی باقی بماند. در این نمایش "هرمیا" با عشق به روی "لایزاندر" اسلحه می کشد و او را به سمتی دیگر، به دورتر، می راند. وقتی که "لایزاندر" به خواب می رود، "هرمیا" گیتار او را برمی دارد و شروع به نواختن و آوازخوانی می کند. ترانه ی او و نحوه ی نواختن اش، که از گیتار گاهی به عنوان سازی زهی و گاهی کوبه ای استفاده می کند مدرن است . او حتی بهتر از "لایزاندر" می نوازد. و ثابت می کند که زن این توانایی را دارد، که اگر به مرد وابسته نباشد، حتی می تواند بهتر باشد. او با تلاش و تکاپوی زنانه اش در این نمایش خود را در میان آن همه سایه های بلند، در سطح مردان بالا می کشد.
"هلنا" که دلباخته ی "دیمیتریوس" است از ابراز علاقه ی خود دست نمی کشد و پیوسته و در همه حال به دنبال "دیمیتریوس" است. او حتی تا آن جا پیش می رود که خود را سگ "دیمیتریوس" می خواند. "دیمیتریوس" مدام او را از خود می راند و در این راندن از توهین و تحقیر دریغ نمی کند. سیستم مردسالاری را میان "هلنا" و "دیمیتریوس" به وضوح می توان دید. به ویژه آن جا که "هلنا" روی زمین چهار دست و پا نشسته، عوعو سگ سر می دهد، "دیمیتریوس" بالای سر او ایستاده و اسلحه را به شکلی نفرت انگیز روی پشتش می کشد.
و اما پریان اند که گیاه را به اشتباه به چشم های "لایزاندر" می مالند و او وقتی بیدار می شود، "هلنا" را مقابل خود می بیند و عاشقش می شود. و گیاه دیگری که به چشم های "دیمیتریوس" مالیده می شود و او نیز "هلنا" را مقابل خود به عنوان اولین نفر می یابد. حالا "لایزاندر" و "دیمیتریوس" عاشق "هلنا" شده اند. "لایزاندر" "هرمیا" را از خود می راند و در یک حرکت کوتاه ما شاهد تقابل زن و مرد و قدرت مسلط مرد بر زن هستیم. "لایزاندر" دست "هرمیا" را می گیرد، در حالی که سر جای خود در یک نقطه ثابت ایستاده، "هرمیا" را تنها با راست و چپ بردن دستش به این سو و آن سو می کشاند. و "هرمیا" کاری نمی تواند بکند جز این که ناگزیر به این طرف و آن طرف سر بخورد.
در ادامه ما باز با آن گیاه خاص سر و کار داریم که عشق ها را جابه جا می کند. نشانه ی دیگری از سیستم مردسالاری که در این قصه وجود دارد، این است که در آن فقط مردها معشوقه های خود را عوض می کنند. این اتفاق در متن تنها زمانی برای یک زن (تیتانیا) رخ می دهد، که مرد (اوبرون) می خواهد.
حالا که دوباره عشق ها جابه جا می شوند، یک بار دیگر نوبت صحنه ای ناب به مانند صحنه ی آغازین است. "باتام" اگرچه در صحنه ی نبرد حضور دارد اما هراسناک در فرار است و به هیچ کس حمله نمی کند. "پاک" به مانند خدایی در گوشه ای به نظاره می ایستد و از کرده اش لذت می بردمبارزه آغاز و در آخر به معاشقه تبدیل می شود. مرز میان جنگ و عشق از بین می رود. انگار که تمام آدم های روی زمین با هم در جنگ، و در عشق بازی اند. جنگ وعشقی خونین، که هردو جنبه های متفاوت روح بشری اند. آدم هایی که تا لحظاتی پیش به هم عشق می ورزیدند، حالا قصد کشتن هم را دارند. و آن هایی که از هم متنفر بودند، یکدیگر را عاشقانه می بوسند. همانا که این مرز، می تواند تنها یک گیاه بر روی چشم ها باشد. ما که در کینه ها، نفرت ها و جنگ هامان، ما که در عشق ها و پرستش هامان افراط می ورزیم، بعد از دیدن این نمایش آیا ممکن است به این فکر بیفتیم که شاید همه ی آن چه در ذهن ما وجود دارد، تنها و تنها اثر گیاهی است که پریان به اشتباه یا از روی شیطنت در چشم هایمان ریخته اند؟ و بعد آیا اسلحه هامان را زمین می گذاریم؟ و آیا بعد از آن "پاک" هنوز می تواند همه ی ما را به جان هم بیندازد و خودش در گوشه ای با چشم های سیاه عقابی اش، با گوی در دستش، ما را نگاه کند و لذت ببرد؟
 و سرانجام، فریادهای دلخراش این صحنه ی خونین اند که به ما می گویند آخر ماجرا به این جا ختم می شود. مگر این که ما از خواب بیدار شویم. مگر این که تغییر کنیم. "اوبرون" تغییر کند. هر کدام در جای خود باشیم. و "باتام" الاغ فرض نشود. این جا صحنه ای است که واقعیت و خیال با هم مواجه می شوند. مواجهه ی آدم ها و پریان در یک مبارزه\معاشقه، که در پایان به خواب/رویایی دیگر زیر نور ماه منجر می شود. و "پاک" است در این میان، که جدا از همه ایستاده، هر طور که بخواهد زمین را در دست هایش می گرداند و همه را جادو می کند. او به مانند یک جوکر عمل می کند. همه کاره است و همه ی توانایی ها را دارد.
در آخر "اوبرونبعد از مواجهه با نقاشی های کودک، توانایی های او را گویی تصاحب کرده، و طلسم را از "تیتانیا" برمی دارد، تا او دیگر عاشق "باتام" نباشد. کودک تنها کسی است که می تواند "باتام" یا به عبارتی توده های قربانی شده را زنده کند. او پرچم آمریکا را به گوشه ای می نهد و به همراه "باتام"، به سوی ماه شب نیمه ی تابستان می رود.
در نهایت باز هم این "پاک" است که زمین/گوی اش را هر طور که بخواهد می غلتاند.  
تمام نمایش طنز تلخی را به تصویر می کشد که تنها در پایان و با دست زدن تماشاگران می تواند به میهمانی شیرینی بدل شود. تماشاگرانی که اگر انتظار پایانی خوش برای این جهان دارند، باید با دست های خود در شکل گیری این پایان سهیم باشند. رقص و پایکوبی و مجلس عروسی تازه در پایان نمایش آغاز می شود. بعد از پایان تمامی این خواب ها و رویاها.

"و همان طور که مشهور است، هر کس باید سهم خود را بگیرد، وقتی بیدار شدید خواهید دید
جک به جیل خواهد رسید؛ هیچ چیز پایان بدی نخواهد داشت؛ و مرد به جفت خود خواهد رسید، و همه چیز به نیکی ختم خواهد شد." پاک. شکسپیر
Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!