دوشنبه
شعر ابولفضل حسنی
پس می دهد: به لاتیه...

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
این کلمه ها صاحب دارد
مثل عشقی که در سینه بالا و پایین می شود

برچسب‌ها: ,

شنبه
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

برچسب‌ها: , ,

داستانی از محمود راجی
باز همسرم از پله‌ها رفت بالا. هر وقت بی‌کار و خانه‌نشین است، من هم سرگرم کار هستم،

برچسب‌ها: ,

فکر می‌کنم می‌باید در خوابِ غریبی باشم یا، در حالتی اندروای مابینِ هوشیاری و بی‌هوشی

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
خدایا 
دل كه‌ یك تكه‌ استخوان هم ندارد

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
نوشته‌ی خسرو نخعی
آثار نیک جنتری، تصاویر انسان‌هایی‌ست بر وسایلی منسوخ شده، وسایلی که هرچند امروزه در زنده‌گیمان جایی ندارند، اما ما فراموششان نکرده‌ایم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
نویسنده: یولاندا بِد ريگال 1916 بولیوی
مترجم: فریده شبانفر

برچسب‌ها: ,

شعری از شقایق زعفری
دوازده ماه تمام گذشت

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند

برچسب‌ها: ,

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai

برچسب‌ها: ,

نویسنده: هادی مولایی
من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه
«ویژه‌ی نقد و بررسیِ کارنامه‌ی بیست‌وسه ساله‌ی آرش.»

برچسب‌ها: ,


نمایشنامه 
نوشته: عبدالله عظیم پور

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
داستانی از محمود راجی
اتفاق اول؛ مسافرهای بسیاری در ایستگاه جمع شده‌اند. همگی با یکدیگر حرف می‌زنند.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بهروز شیدا
نیم‌نگاهی به تصویر باغ در قصه‌ی کوتاه باغ اناری و رمان پری‌سا

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
اثر هانس وادر
ترجمه از نریمان زمان‌زاده

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
A. Hassani
"خیابان سی ام"
شعر ابولفضل حسنی

پس می دهدبه لاتیه...
به الواتیه...
به ویژه؛
به لاتی که دل از میرزا رضای کرمانی می برد
از بس که لامصب فرشچیان تبلیغ می کند
من اما شمس آل احمد نیستم شمس تبریزم!
راه می روم روی خرده...
روی شیشه...
چاقو بر می دارم و بادمجان!
به استقبال آقایی که بمی بمی بلاخره از روبرو می آید!
می زنم به سینه دیوار و نان موش ها آجر می شود یکجا
پس خون است؛
لمبربادها را می گیرد...
تشویقم می کند کویر ِ همسایه وعوعومی کند ماه!
هم بدان دم که دخترها از اتوبوس به زیرمی ریزند و راهی خوابگاهها میشوند شمع بدست
کمی نور کمی سرنوشت...
دووَر ِ گونه هاشان را روشن روشن روشن...
نه روشن... نه روشن... نه روشن...
آخ چه حالی می دهد:
پس ِسالهای پس ِسالها؛
تو لای متر و متروها گیر کرده باشی و من از لای من های زیادی به سوی تو بیایم
تو در من بنگری و من در تو بنگرم
تو شک کنی و من مطمئن باشم...

پس می دهدبه علمیه...
به هزار و یک حوضه ی بی آب علمیه...
می دهد به مدرسه بی بخاریه...
به بابایی که تمام آب را یکجا سر کشید و رفت...
می دهد به دوازده غلط ِ یک املای دوازه میزیه
البته یکی همیشه غایب
به تاریخ
به سپیدخوانی تاریخ
به جغرافیا
به رودخانه ای لابلای کلمات جاری
منم کارون...
می خروشم و خودم خودم را لایه روبی می کنم!
می دهد به کابل...
به تاثیر سیم برق روی دست وگرده ی ما...
روی سیب های ما...
روی انارهای ما...
دست می کشم بر پشت تو و چند ضربگی شلاق...
نه تنها ازامیدیه
از تمام هندسه های جهان برمی خیزد!
چنانچه مدیر نیسته باشد و معاون رفته باشد
پشت ماشینی دیگران براه انداخته
دیگران سوار شده...
اینجاست که بوی گُه تمام کلاسم را بهم می زند!

پس می دهدبه شمالیه
به شوالیه...
به شغالیه...
به یک باغ دراندشت...
بالا چشم؛
بالا دست؛
بالا دهان و دو ابرو...
باهم خم می شوند و باهم نارنج را از زمین برمی دارند
پوست می کَنند وسرب سرب تف می کُنند
به غروبیه
قبل از رسیدن پدر و لم دادن پدر به باران تیغی تیغی عصر
جاجیم ترکی و حصیرگیلکی بهم می آمیزند و از هم می پاشند باز...
ومن که به زور و تشر خواب شده ام
گاهی رادیو می شوم گاهی تلوزیونیه
ماهواره می شوم
تلگرام و واتساپ می شوم
و زیر زمخت ترین پتوها هم کرمهایم را جا به جا می کنم!
مادر مادرمی شود شیرمی دهد
خواهر می شود گریه می کند
برادر می شود فحش میدهد
مثل یک دلتا طاقباز می افتد
به پای همه؛
وقتی که اورجنال ترین ها را به خودش می مالد
آخ که من دیده ام
بارها دیده ام:
به تمام روسپی های زمین تله تکست می زند
آهای پدر!
پدر!
پدر!!
تو چرا می گایی؟
دهان خودت را و گیسوان مادر را؟
قبل از اینکه برسی و پرتقال دم در شکل واقعی اش را بسپارد به میوه هاش...
فلک دیگر زبرجد خیامی نیست
یک کلاه فرنگیست
بر سر کره...
تا توبرسی ازگرد گیری رویاهات
من نیز دست می برم به پهلوی ها
می شمارم و می شمارم و می شمارم و می رسم به امامی !
می شمارم و می شمارم و می رسم به رهبری...
قران می آورم به جای انبر دست
حکم می کنی؛
رستم وسهراب را من
تهمینه را مادر
کیخسرو را برادر حفظ کند و با قرائت فینگلیش بخواند فردا شب...
من اما فقط بلدم؛
تارزان را برای تو عنکبوتی هجی کنم!

پس می دهد:به غاریه
به قولی به یک یک هزار وسیصد و چهل هزار علی صدر تو در تو...
به قولی که ماما آمدسیفون را فقط کشید و رفت...
یا به قولی به نوروز عمرکُشان...
صدام کُشان...
کُشان کُشان کُشان...
دُژمن دُژمن دُژمن...
پس می دهدبه اکبریه،به اصغریه؛ به انکرییه؛ به مُنکرییه؛به اَنترییه...
پس می دهد به تهرانیه...
آنکه سودابه سرو می کند
هزار و یک من را از کیسه خلیفه می بخشد به ترکیه
آنکه تاق می زند و باغ می زند
ویلا با ژیلا...
آنکه برج برایش برج است
دبی...
یا متل قو...
در فست فودی ترین خیابانها می لاسد!
و باران روز به روز اسیدی و اسیدی تر می شود
دیگر بنایی نمانده تا به ابتکار این آقا نابینا شود
آنکه کیلو کیلو نوشدارو می مالد به محله ی آزادیه!
چه می داند تاریخ ما از مصرف هم گذشته است!
فقط می ز ِرَد:
همه باید بیژن و منیژه بخوانند و بیایند بنشینند ته ِته ِ عصر جدید!
همانجا که تاریکی برای تاریکی موش می دواند
فرض کنید رستم در حین جلق؛
بشود بزرگترین مجسمه میدان و برود جهانی مقام بیاورد...
چه شود؟!
چه شود؟؟!!
من می جوشم من می خروشم...
چقدرسپاهی؟
چقدرسردار؟!
ما مگر قرار است چالدران را چند روزه بگیریم؟
ومن که حافظه ی کندی دارم؛
به شدت مقابل سربازان قادسیه کم می آورم
پس می دهم مقدونیه را و پس می گیرم شهریه خودم را!!
تو کجایی؟؟
این مرز و بوم؛
تکه تکه تکه تکه...
نظامیه...
مولویه...
رودکیه...
حافظیه...
و سرانجام :
محمد مختاریه...

پس می دهدبه هلا – کو؟ کو؟ کو؟ کو؟ کو؟ کویه...
به آنی که شاه را از خوارزم گرفت و تخت را با پایش خورد!
دقیقن همینجاست؛
سبب زوری که باتوم ها می زنند
وگرنه با بطری طرفم!
و کهریزک به تک تک سلول های من تجاوز می کند
زنم را
دخترم را
مادرخواهرم را...
حتی مردمم را؛
در می آورند، می گذارند، کف دستم،
خانه ام را می گردند و تمام اشیا را ضبط می کنند و می برند!
آنچه می ماند؛
یک قوطی کبریت است و یک بشکه بنزین...

پس می دهدبه عربیه!
به عنبیه
به شبکیه
یک خر است و هزاران هزار خورجینیه...
همچنان که یزد:
گرد کرده است سمت کویر و سوم شده است...
ومن که سرا پا سوخته ام
بابت اکسیژن هم باید مالیات بشوم
من تمام فیش هایم را پر کرده ام نشسته ام تمام آب هایم را ریخته ام نشسته ام تمام برق هایم را پرانده ام نشسته ام تمام گازهایم را چُسانده ام نشسته ام!
به گمانم این بادی که از سوراخهایم نفوذ می کند نفوذیست
همراه مهران عزیز:
می تازم و تازی های زیادی با من می تازند!
من می تازم؛
قطارهای زیادی بر خاک می افتند
از هواهای من ؛
یکی می نشیند؛
یکی مستقیم می پیوندد به اعلی العلیین!
اینرا که بردوش میبرم جنازه پسر من است یا فرش مداین یا سرزمین سوسنگرد؟!
یک دریاچه نمک دارم می روم سمت سمساریه...
یک دریاچه نمک دارم می پاشم به چشم کوری تو آقا!
وای اگربفهمد قم؛
که من شش دانگ قزوینم را واگذار کرده ام!

پس می دهدبه اسکندریه
و قایق های تندروی من
تو گویی!
فلفل خورده اند!
می دوند مثل آهو بر سطح آبها و از کمند لیزرها در می روند
پس؛
عمده دلیل سرکشی من از ژنرالها این است!
می گویندگنده ی شما؟
خر می آورم!
می گویندجنده ی شما؟!
انگشتم را می گیرم سیخ به سمت ماه...
پس آنگاهتابوتها شناور میشوند بر مواج دستها
بوی گل و نرگس و یاسمن می آید عمومن از همه کوچه ها
طوفان بزرگ نطق می راند و درختان شانه به شانه مکزیکی می روند!
انگار جمهوریه بر پاشده است!!
و من که یکپاره تن ِ لشم از این پس دادنهای بسیاری بسیار...

دلم شدیدن برای بازار روز املش فردا می تپد!


سه‌شنبه
فریده شبانفر
اتوبوس در سربالایی جاده کوهستانی به سختی زوزه می‌کشید و جلو می‌رفت.

برچسب‌ها: ,

شنبه
برای زادروز پروین اعتصامی
جلیل جعفری
حنای انقیادگرایی در عرصه ادبیات زمانی خوش رنگ می‌نمود که آدمی بر مسند روایت جهان به مثابه اراده معطوف به تکلیف نشسته بود

برچسب‌ها: ,

تازه‌ترین کتاب رضا کاظمی
رضا آمِن
اکنون از این مجال بهره برده، و به واکاوی کلی کتاب عاشقانه‌های جنگ می‌پردازم و از عنوان آن آغاز می‌کنم

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بازخوانی داستان "لکه‌ها" نوشته‌ی زویا پیرزاد بر اساس رمزگان پنجگانه‌ی رولان بارت
شهروز رشید

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
رعنا سلیمانی
 پرده‌ی پاره پوره‌ی قسمت زنانه‌ی امامزاده به کناری رفت و زیور با رنگ و رویی پریده و چهره‌ای شبیه مسافران خسته بالای پله‌ها ایستاد.

برچسب‌ها: ,


نمایش‌نامه‌
کامران سعادت
سنگری بزرگ و کامل به هم ریخته و خراب شده از بمباران.

برچسب‌ها: ,

شعله رضا زاده
از راه‌ رفتن بی‌دقتش که هر چند قدم یک‌بار پایش پیچ می‌خورد و از نگاه‌های سرسری‌اش که هیچ نشانه‌ای از عشوه نداشتند

برچسب‌ها: ,

جمعه

درباره ی رمان ابراهیم یونسی
نجمه موسوی

برچسب‌ها: ,

خيلى خسته ام
می تواند یک جمله عاشقانه باشد
وقتی سالهاست

برچسب‌ها: ,

دوشنبه

چارلز بوکاوسکی
ترجمه‌ی طاهر جام بر سنگ
یک هفته ای مست بازارم بود و بعد آن دختر سیاه با چشم های درشت بی گناه چند تا از شعرهایش را برام خواند

برچسب‌ها: ,

نوشته: ف.ر
من رو می‌خورد. نگام می‌کرد و می‌خورد.
«یه شراب خوب هم دارم بیارم؟»

برچسب‌ها: ,

جمعه
Strindberg

زیر آسمانِ سرگردانی
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم
و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

آخرین تصویری كه از آگوست استریندبرگ، (1) در دست است، تصویر مردی خسته است كه پالتویی بلند بر تن دارد، كلاهی لبه‌دار بر سر گذاشته است، برف گذرِ روزگار بر ابرویش‌ نشسته است، دست‌ها در جیب فروبرده است، با چشمانی پُرپُرسش به دوردست‌ها می‌نگرد.
آخرین تصویر آگوست استریندبرگ شاید تمثیل همه‌ی ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم است؛ تمثیل تنهایی‌ی مردان و زنانی كه در جست‌و‌جوی معنای انسان در گذرگاه زمان سرگردان مانده‌اند.

1
سال‌ها پس‌ از آن روز سرد زمستانی كه آگوست استریندبرگ در مقابل دوربین ایستاد، میشل فوكو، فیلسوف فرانسوی، پُرسشی را مطرح کرد كه در چشمان آخرین تصویر اگوست استریندبرگ نیز خوانده می‌‌شود: انسان چیست؟
در راه گسترش‌ این پُرسش میشل فوكو (2) می‌نویسد كه پیدایش مدرنیته به هیچ عنوان برآمده از روندی تدریجی نیست؛ كه بر اثر گسست از نظام دانایی‌ی پیشین رخ داده است. میشل فوكو حضور سه نوع نظام دانایی را در سه دوران از زنده‌گی‌ی انسان تشخیص‌ می‌دهد: دوران رنسانس‌، دوران كلاسیك، دوران مدرنیته.
میشل فوکو این تقسیم‌بندی را پیش‌ از هر چیز به این خاطر انجام می‌دهد كه ثابت كند مفهوم انسان هنگامی متولد می‌شود كه انسان در سه حوزه‌ی زیست‌شناسی، اقتصادی و زبان در مركز قرار می‌گیرد. به روایت میشل فوكو انسان برای نخستین بار در دوران مدرنیته به مثابه سوژه‌ی استعلایی (3) تعریف می‌شود؛ به مثابه سوژه‌ای همه‌شمول، تاریخشمول، جهان‌شمول.
میشل فوكو مرگ سوژه‌ی استعلایی را بر مبنای نگاه به مفاهیمی چون نظام دانایی، دانش‌، قدرت، نظم، عقل، جنون، درمان اعلام می‌كند؛ (4) او اما نخستین كسی نیست كه پایان هستی‌ی سوژه‌ی استعلایی را آواز می‌کند؛ كه شاید دنبال كننده‌ی خطی است كه سال‌ها پیش‌ از این فریدریش‌ نیچه (5) ترسیم كرده است.
فریدریش‌ نیچه اخلاق زاهدانه‌ را به‌ سُخره می‌نشیند، به جست‌و‌جوی تبار اخلاق می‌رود، بر منظرگرایی پای می‌فشارد، در وجود حقیقتی یگانه تردید می‌كند. فریدریش‌ نیچه مرگ سوژه‌ی استعلایی را اعلام می‌كند؛ (6) مرگ سوژه‌ای را كه اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری بر مبنای باور به‌ آن بنا شده است.
باور به سوژه‌ی استعلایی بنیان اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری است. اندیشمندانی چون ژان ژاك روسو، (7) جان لاك (8) و ولتر (9) به حقانیت عقل در سامان‌دهی‌ی زنده‌گی‌ی اجتماعی باور داشتند، انسان را موجودی خودآگاه می‌دانستند، بر قوانین ثابت اخلاقی پای می‌فشردند، به غایتی تاریخی اعتقاد داشتند؛ غایتی كه بعد‌ها در اندیشه‌ی فریدریش هگل (10) قامتی فلسفی یافت و در اندیشه‌ی كارل ماركس‌ (11) به جهانی آرمانی تبدیل شد.
در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم پُرسش جاری در ادبیات سوئد همان بود كه میشل فوكو سال‌ها بعد پرسید: انسان چیست؟ به تصویرهایی از پاسخ این پُرسش‌ در ادبیات سوئد در آن سال‌ها بنگریم.

2
رمان معجزه‌های دَجال، نوشته‌ی سلما لاگرلوف، (12) با تصویر ماجرایی
خیالی كه در گذشته‌ای دور رخ داده است، آغاز می‌شود. در شبی كه رودها از جنبش‌ ایستاده‌اند، موج‌ها خود را به ساحل نمی‌كوبند و بویی از گُلی برنمی‌خیزد؛ در شبی كه هیچ چاقویی خون نمی‌ریزد، قیصر روم، آگوستوس‌، (13) به كوهی می‌رود تا قربانی‌ای به خدایان تقدیم كند. ‍
قیصر و هم‌راهان‌اش‌ بر بلندای كوه با یكی از الهه‌گان روبرو می‌شوند. الهه به قیصر زنی را نشان می‌دهد كه در اصطبلی كودكی زاییده است. این كودك عیسا مسیح است؛ الهه اما پیش‌بینی كرده است كه به‌زودی دَجال نیز به دنیا خواهد آمد.
سال‌ها بعد بر این كوه معبدی بنا شده است كه بر یكی از دیوارهای آن تصویری از عیسا مسیح آویخته شده است. روزی زنی انگلیسی به این معبد می‌آید و تلاش‌ می‌كند این تصویر را بخرد. راهبه‌هایی كه در معبد سكونت دارند به فروش‌ تصویر رضایت نمی‌دهند، اما زن كه دیوانه‌ی این تصویر است، تصمیم می‌گیرد آن را بدزدد. نخست از روی تصویر عیسا مسیح تصویری می‌كشد و بر تاج مسیح جعلی‌ی خویش‌ می‌نویسد: «تنها جهان خاك قلمرو من است. (14) آن‌گاه به معبد می‌رود، تصویر اصلی را برمی‌دارد و تصویر جعلی را به‌ جای آن آویزان می‌كند. روزهایی بعد درمی‌یابد كسی تصویر عیسا مسیح را برداشته و تصویر جعلی را به‌جای آن گذاشته است. از آن‌جا كه معتقد است راهبه‌ها تصویر عیسا مسیح را دزدیده‌اند، بار دیگر به صومعه می‌رود. تصویری را كه بر دیوار آویزان است، با خشم بر می‌دارد و به‌ جای آن تصویر جعلی را آویزان می‌كند، اما چون به خانه‌می‌رسد با شگفتی درمی‌یابد كه تصویر جعلی را برداشته است. عیسا مسیح و دَجال با یك‌دیگر آمیخته‌اند
ماجراهای اصلی‌ی معجزه‌‌های دَجال در شهری در ایتالیا رخ می‌دهند. در دل حوادثی پیچیده ما مردمی را می‌بینیم كه به عیسا مسیح پشت كرده‌اند و دَجال را برگزیده‌اند؛ زمین را به جای آسمان؛ سوسیالیسم را به‌ جای مسیحیت. در فصل آخر معجزه‌‌های دَجال گفت‌و‌گوی پاپ اعظم با یك كشیش‌ را می‌شنویم. پاپ اعظم كشیش‌ را به خاطر مخالفت با‍ دَجال سرزنش‌ می‌كند. به گمان او جست‌و‌جوی تصویر گم‌شده‌ی عیسا مسیح اهمیتی ندارد.‍ تنها راه رستگاری، آشتی‌ی زمین و آسمان است: «شما نباید دنبال تصویر بگردید [...] ما از او نمی‌هراسیم [...] ما او را به سوی عیسا میسح خواهیم آورد. ما زمین و آسمان را آشتی خواهیم داد.» (15)
قلمرو دَجال جهانِ خاكی است؛ دست‌آوردش‌ عدالت اجتماعی. راه‌نمای اندیشه‌ی زمینی‌ی معجزه‌های دَجال اندیشه‌ی ماركسیستی است؛ اندیشه‌ای كه بر وجود سوژه‌ی استعلایی پای می‌فشارد، اما تحقق آن را تنها در جهانی میسر می‌داند كه در آن پیشاتاریخ نظم طبقاتی به پایان رسیده و تاریخ رهایی‌ی انسان آغاز شده باشد. اندیشه‌ی زمینی‌ی جاری در معجزه‌های دَجال تحقق سوژه‌ی استعلایی را به زمانی دیگر موكول می‌كند؛ اندیشه‌ی آسمانی‌ی جاری در این رمان اما سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را از طریق باور به اندیشه‌ای عرفانی متبلور می‌خواهد؛ باور به اندیشه‌ای كه همین امروز از انسان می‌خواهد به جهان خاكی پشت كند و تن به صلیب ایثار بدوزد. معجزه‌های دَجال باور به بی‌نیازی‌ی عارفانه را با لزوم تحقق عدالت اجتماعی درهم می‌آمیزد تا سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را بر بستر آشتی‌ی عیسا مسیح و كارل ماركس‌ بجوید.

3
مجموعه قصه‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی کارولین‌ها، نوشته‌ی ورنر فون هیدنستام، (16) انسان حماسی را ستایش می‌كند. كارولین‌ها گرد موضوع جنگ روسیه و سوئد در زمان كارل دوازدهم می‌چرخد؛ تصویری از جنگ میهن سپید با بربریت سیاه: «غرش‌ شیپورها در فاصله‌ی خانه‌های مسكو، كه به نشانه‌ی سُرور تزئین شده بودند، منعكس‌ می‌شد و بازگشت تزار از پُلتوا را خوش‌آمد می‌گفت. جلوتر از او، اسیران جنگی‌ی سوئدی در اونیفورم‌هایی خاك گرفته، رنگ‌‌ پریده و خلع سلاح شده، روان بودند. آن‌ها بر دروازه‌های آجری‌ی افتخار، عقاب خشم شرقی را می‌دیدند كه شیر غرق‌ شده یا تیر خورده‌ی سوئدی را می‌درید.» (17)
سوژه‌ی استعلایی‌ی كارولین‌ها انسان میهن‌پرست سوئدی است؛ نماینده‌ی شیر مغرب زمین كه در گیر نبرد حماسی با دشمنان نور است. كارولین‌ها خود را با آن‌چه در میهن می‌گذرد درگیر نمی‌كند؛ كه میهن تمامیتی است مقدس‌ كه باید جان را ودیعه‌ی پایداری‌ی آن كرد ‍
كارولین‌ها ستایش‌ خاك میهن را معیاری می‌یابد كه سوژه‌ی استعلایی در دل آن تحقق پیدا می‌كند.

4
رمانِ جوانی‌ی مارتین بیرك، نوشته‌ی یالمار سودربرگ، (18) از حاكمیت عقل‌های سرد می‌نالد. جوانی‌ی مارتین بیرك روایت زندگی‌ی مرد جوانی است كه آرزو داشته است شاعری نام‌آور شود، اما جز زنده‌گی‌ی كسالت‌بار یك بوروكرات نصیبی نبرده است. روایتی که در آن كه هیچ حادثه‌ی شگفتی رخ نمی‌دهد؛ که تنها زنده‌گی‌ی بی‌حادثه‌ی مردی است كه اسیر چشمِ كتنرل كننده‌ی جهانی است كه سرپیچی از ارزش‌های حاكم را كفری می‌داند سزاوار تمسخرِ همه‌گانی: «هنگامی كه كسی از مردی جوان كه به‌تازه‌گی دبیرستان را به‌پایان رسانده است، سئوال كند: می‌خواهی چه‌كاره شوی؟ او نمی‌تواند پاسخ دهد: شاعر. چه آن هنگام همه سر برخواهند گرداند و دست روی دهان‌شان خواهند گذاشت.» (19)
جوانی‌ی مارتین بیرك می‌خواهد خواننده را قانع كند كه آن چیزی كه در نظم عقلانی خوش‌بختی خوانده می‌شود، جز تكرارِ سِترونی نیست؛ سروری‌ی عقل ابزاری تا انسان‌های رام سنگینی‌ی جهانِ تُهی بر دوش‌ ببرند.
ما نمی‌دانیم انسان آرمانی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك چه رنگ دارد: ابر انسان نیچه؟ انسان طبیعی‌ی ژان ژاك روسو؟ انسان تراز نوین ماركس‌؟ ما نمی‌دانیم جوانی‌ی مارتین بیرك به تولد سوژه‌ی استعلایی دل بسته است یا نه. تنها می‌دانیم سوژه‌ی استعلایی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك اگر متولد شود انسان دیگری است؛ شاید آوازگرِ آرزوها.

5
در قصه‌های خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش، نوشته‌ی آگوست استریندبرگ، گریز از نظم عقلانی‌ی تنهایی‌ساز آرزو می‌شود؛ میل به جنون مقدس. خانه‌سوران تك‌گویی‌ی درونی‌ی مرد بیماری بر تخت بیمارستان را ثبت می‌کند؛ رویاهای مرد بیماری را كه واقعیت عقلانی را خوش‌ نمی‌دارد. مرد پاسخ رازی را می‌جوید كه در جهان خاكی پاسخی برایش‌ نیست.
خانه‌سوران تصویر رویاهایی است كه به یاری‌ی جنون پاكیزه شده‌اند: «تا شب خوابیدم، خواب‌های بد دیدم، گاه‌گاهی صدای مهیب یك اره‌ی برقی را شنیدم، و چون سیر از خواب بیدار شدم همه‌ی راز را می‌دانستم. شگفت‌زده بودم از این‌كه چرا ‍ راز را دیروز نیافته بودم. تنها دلیلی كه می‌توانستم بیابم این بود كه دیروز خود نخواسته بودم راز را بدانم.» (20) راز بیمار خانه‌سوران، رازی عارفانه است. صدای این راز را در برداشت‌های مغشوش‌ نیز می‌شنویم؛ چه آن‌جا كه آسمان گریزگاه خسته‌گی‌های زمینی است، پاسخ راز را پیامبرانی می‌دانند كه مرهم تنهایی را در دست دارند.
برداشت‌های مغشوش‌ شرح سفر راوی به شهر پاریس‌ است؛ شرح كوچه‌ها و پارك‌ها؛ شرح رویاها و كابوس‌ها؛ بهانه‌ای تا راوی به‌ ما بگوید كه خاك جهان را تنها نمودی از رازی می‌داند كه پاسخ آن در دست قِدیسان است: «این‌جا یك شهر نیست؛ چرا كه خانه‌ای در آن نیست. چرا هست، اما تنها چون یكی یادواره؛ معبدها، كلیساها، برج‌ها، كمان‌های فتح؛ هلیوپلیسی (21) راستین برای خدایان، قهرمانان، امپراطورها، پیمبران، قدیسان و شهیدان.» (22)
در خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش ریشه‌ی سوژه‌‌ی استعلایی در آسمان است.

6
در تکه‌ای از شعر یك رویای صبح‌گاهی، (23) سروده‌ی گوستاو فرودینگ، (24) انسان چنین تصویر می‌‌شود:
«آزاد مردی جوان در جنگل می‌پلكد
هیچ‌كس‌ چون او آزاد نیست
خون او به دریاچه‌ای در هجوم توفان بهاری می‌ماند
ستیزخویی‌ی او ستیز می‌طلبد.» (25)
یك رویای صبح‌گاهی‌ ابرانسان فریدریش‌ نیچه را به‌یاد می‌آورد؛ انسانی كه باید بر زهد برده‌گونه چیره شود.

7
در تکه‌ای از شعر ول‌گرد، (26) سروده‌ی اریک اکسل کارلفلد، (27) انسانِ دل‌تنگ از پهن‌دشت پر ستیز زمین، دست نیاز به‌سوی آسمان بلند می‌كند؛ عارفی كه معشوق را می‌خواهد: ‍
«كه هستی و از کجا می‌آیی؟
می‌خواهم و نمی‌توانم بگویم
خانه‌ای ندارم
پسر هیچ‌كس‌ نیستم
نه خانه‌ای می‌خواهم نه پسری
غریبه‌ا‌ی‌ام كه از راه دور می‌آیم.» (28)

8
ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم آن به دنبال سوژه‌ی استعلایی صداهای گوناگون آواز می‌کند. صداهای گوناگون را می‌شنویم و یك ‌‌بار دیگر به آخرین تصویر آگوست استریندبرگ چشم می‌دوزیم. مردمك‌های چشم‌های ما نیز به جست‌وجوی معنای انسان می‌چرخند؛ هرچند كه به زمین و آسمان دیگری می‌‌نگریم.

بازنویسی: نوامبر 2016
آذرماه 1395


*این جستار متن به‌تمامی بازنویسی‌شده‌ی جستاری است که پیش از این در کتاب تراژدی‌های ناتمام در قاب قدرت، نوشته‌ی بهروز شیدا، چاپ اول، سال 2004 (1382)، منتشر شده است.


پی‌نوشت‌ها:

  1. August Strindberg
  2. Michel Foucault
  3. Transcendental subject
4- فوکو، میشل. (1389)، نظم اشیاء: دیرینه‌شناسی علوم انسانی، مترجم: یحیی امامی، تهران، صص 645 - 593
5 - Friedrich Nietzsche
6- بووی، اندرو. (1385)، زیبایی‌شناسی و ذهنیت: از کانت تا نیچه، مترجم: فریبرز مجیدی، تهران، صص 528 - 437
7- Jean-Jacques Rousseau
8- John Locke
9- Voltaire
10- Friedrich Hegel
11- Karl Marx
12- Selma Lagerlöf
13- Augustus
14- Lagerlöf, Selma. (1956), Antikrists Mirakler, Stockholm, Sid 15
15- Ibid; Sid 304
16- Verner von Heidenstam
17- Heidenstam, von verner. (1902), Karolinerna, vol 2, Stockholm, Sid 68
18- Hjalmar Söderberg
19- Söderberg, Hjalmar. (1958), Martin Bircks Ungdom, Stockholm, Sid 78
20- Strindberg, Agust. (1984), Taklagsöl, Syndabocken, Stockholm, Sid 33
21- Heliopolis
نام شهری در مصر باستان؛ مرکز خورشید پرستی
22- Strindberg, Agust. (1971), Prosa bitar från 1890 talet, Förvirrade Sinnesintryck, Stockholm, Sid 550
23- En morgondröm
24- Gustaf Fröding
25- http://runeberg.org/stanflik/20.html
26- En löskerkarl
27- Erik Axel Karlfeldt
28- http://runeberg.org/fridvisa/2_4_04.html
Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!