شنبه

فرهاد سليمان نژاد
پيش از آنكه پازوليني را به مثابه روحي معترض در كالبد سينماي شاعرانه تقليل دهند، بايسته است كه او را پديدارشناسي زبده در تشخيص نمودهاي پيدا و پنهان استيلا و سركوبگري توصيف كنيم.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه
نویسنده: آنتآ پالا( Anthea Paelo)
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
مریم علی اکبری
خانم میم از دعوا کردن بدش می‌آمد. اما گاهی ناگزیر بود. مخصوصاً در برخورد با راننده های خطی

برچسب‌ها: ,

Hans-Peter Jäck:
Adam vor dem Gesetz
Zur Entzifferung eines imaginären Chaos
Denis Villeneuve: «ENEMY» (2013)

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه
رضا کاظمی
خوابانده بود توو گوشِ افسرِ راهنماییِ سرِ چهارراه. برق از چشم‌هاش جهانده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
خواننده: شهرزاد سپانلو
موسیقی: ساسان عضدی
کلام: ساناز زارع‌ثانی
همراه متن ترانه

برچسب‌ها: ,

داستانی از یداله کوچکی
این جا کنار چند صندلی خالی نشسته ام و انتظار می کشم.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
شعر ابولفضل حسنی
پس می دهد: به لاتیه...

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
این کلمه ها صاحب دارد
مثل عشقی که در سینه بالا و پایین می شود

برچسب‌ها: ,

شنبه
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

برچسب‌ها: , ,

داستانی از محمود راجی
باز همسرم از پله‌ها رفت بالا. هر وقت بی‌کار و خانه‌نشین است، من هم سرگرم کار هستم،

برچسب‌ها: ,

فکر می‌کنم می‌باید در خوابِ غریبی باشم یا، در حالتی اندروای مابینِ هوشیاری و بی‌هوشی

برچسب‌ها:

یکشنبه
خدایا 
دل كه‌ یك تكه‌ استخوان هم ندارد

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
نوشته‌ی خسرو نخعی
آثار نیک جنتری، تصاویر انسان‌هایی‌ست بر وسایلی منسوخ شده، وسایلی که هرچند امروزه در زنده‌گیمان جایی ندارند، اما ما فراموششان نکرده‌ایم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
نویسنده: یولاندا بِد ريگال 1916 بولیوی
مترجم: فریده شبانفر

برچسب‌ها: ,

شعری از شقایق زعفری
دوازده ماه تمام گذشت

برچسب‌ها: ,

جمعه
O. O
اميد اوليائى
ترانه‌سرای ساکن امریکا، که هر چند در رشته‌ی علوم سیاسی و همچنین معمارى و طراحى داخلى تحصیل کرده اما در زمینه‌ی موسیقی نیز به فراگیری سازهایی چون پیانو، گیتار و درامز پرداخته و در کنار آن با هنرمندان بسیاری به‌عنوان ترانه‌سرا همکاری داشته است. از جمله‌ی این خوانندگان و آهنگسازان می‌توان به اروين خاچيكيان، رعنا منصور، شهرام آذر، نوش‌آفرين، فرامرز آصف، شهريار، سعيد محمدى، گروه كارمندان، جمشيد، فرزين فرهادى و..... اشاره کرد.


«من و دنیا»

اجرا: گروه کارمندان
موسیقی: اروین خاچیکیان
کلام: امید اولیایی

نه یه برگم از یه جنگل
نه یه موجم از یه دریا
نه یه سنگی از دلِ کوه
نه یه قطره از یه رویا

نه یه صورت تو جماعت
نه یه خشتم از یه دیوار
نه یه خطم از یه تصویر
نه یه ذره‌م از یه خروار

من نیومدم به دنیا
که بشم بنده‌ی تکرار
که سرِ دوراهیِ شک
یه طرف برم به اجبار
من خودم یه راهِ بکرم
من خودم یه حرفِ تازم
من می‌خوام هرجور دلم خواست
دنیامو خودم بسازم

نه یه واژه‌م از یه قصه
نه یه نقطه تو الفبا
نه یه ارزن از یه خرمن
نه یه اسمم از کتابا

نه یه لحظه‌م از یه تقویم
نه یه سطرم از یه دیوان
نه یه نت توی یه قطعه
نه یه جرعه‌م از یه لیوان

من نیومدم به دنیا
که بشم برده‌ی عادت
که بپوسن آرزوهام
از سرِ ترس و خجالت

نمی‌خوام فکر و خیالام
توی گهواره بمیرن
هر كى دوست داره بخنده
به من و زندگىِ من.



پنجشنبه
A. P

قاب عکسها
نویسنده: آنتآ پالا( Anthea Paelo)
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

قاب عکسی خالی کنار تخت بودرز درحالی‌که عکس همسرش را دردست داشت نیم ساعت تمام به قاب عکس خالی زل زده و اشک ریخته بودهمسرش مردی درشت هیکل، بلند قد، چاق و نیرومند بود وعینک ته استکانی که به چشم داشت به سختی ابروهای پر پشتش را می پوشاندزنی بچه به بغل کنارمرد نشسته بود که به مراتب جثه اش کوچک تر از مرد بودزن چهره ای ظریف داشت و موهایش را مدل موی آفریقایی بافته بودعکاس درست وقتی عکس را انداخته بود که زن به نوزاد زل زده و لبخند محوی روی صورتش نقش بسته بود.
رز بدون توجه به اشک هایی که روی عکس ریخته بود به آرامی دستی به آن کشید و شکستگی هایش را صاف کردحالا دیگر موهایش را مدل جانت کوتاه می کرد، موهای دو طرف سرش کوتاه بود تا کاکل هایش بیش تر به چشم بیاید، اما هنوز جثه ی کوچکی داشتهمین جثه ی کوچکش باعث شد اوکلو با چنان دردسری به دنیا بیاید که معلوم بود هرگز صاحب خواهر یا برادری نخواهد شد.
رز آن وقت ها سر از پا نمی شناخت، دائودی مرد رویاهایش بوددائودی رشته ی حقوق می خواند و آینده ی خوبی در انتظارش بوداو بسیار آرام بود و تقریبن خجالتی به نظر می رسید اما طوری به رز نگاه می کرد که او لباس نخ نما و دست دوزش را مثل یک لباس شب ابریشمی حس می کرددرست بعد از مدرسه سر و کله ی دائودی پیدا می شد تا حین قدم زدن کتاب هایش را تا خانه بیاوردرز فکر می کرد به خاطر همین کارش از چیزهای دیگری مثل زود از کوره در رفتن و خلق و خوی مرموزش چشم پوشی می کند، بالاخره هیچ کس کامل نیستوقتش که رسید عروسی کوچکی برگزار کردنددائودی هنوز درس می خواند و به همین دلیل رز چنین مراسمی را ترجیح دادداشت با دائودی ازدواج می کرد، فقط همین مهم بودعروسی بهترین روز زندگی اش بود، اصلن فکرش را هم نمی کرد روزی عاشق مرد دیگری شوداما وقتی برای اولین بار چشمش به پسرش افتاد نظرش تغییر کردپسرش نوزادی با پوست تیره ی چروکیده و ریه های سالم بودرز هرگز چیزی زیباتر از این نوزاد ندیده بود.
رز درحالی‌که سرش را تکان می داد با بی حوصلگی اشک هایش را با پشت دست پاک کرد، عکس را داخل کیف گذاشته و بعد کیف را روی چمدان پشت سرش قرار دادچرخید و نگاهی به اتاق انداخت، انگار می خواست تمام جزئیات را به خاطر بسپاردچشمش به گهواره نوزاد افتادپانزده سال از آخرین باری که از آن استفاده شده بود می گذشت اما هنوز آن را نگه داشته بودکمد سمت چپ تخت قرار داشت و یک طرف آن پر از چوب لباسی های خالی بودچرخ خیاطی درست بغل‌دستِ کمد بودرز به سمت چرخ خیاطی رفت اما بعد ایستاد، نگاهی به چمدان های پشت سرش انداخت و غمی چهره اش را پر کرداو اکثر لباس های اوکلو را با همین چرخ خیاطی دوخته و حتا گاهی رفوهای نازک شده را هم با آن تعمیر کرده بودچرخ خیاطی بی حرکت آن جا افتاده و تکه پارچه ی کیتنج براقی روی آن را پوشانده بود، درست مثل دو ماه پیش که رز داشت برای اوکلو پیراهن می دوخترز نگاهی به ساعت مچی اش انداخت، بعد نشست و آهی کشیدراننده به زودی سر می رسید.
صبحانه آن روز ساکت و غم انگیز گذشت، صدایی به غیر از جرینگ جرینگ کارد و چنگال توی بشقاب ها و خش خش روزنامه ای که دائودی می خواند به گوش نمی رسیدوضعیت توی چند ماه گذشته به همین منوال بودرز همیشه گوش به زنگ صدای پای اوکلو بود چون دیر سر میز می آمدغرق سکوت بود که ناگهان متوجه شد دائودی به او چیزی می گوید.
رز با صدای گرفته ای گفت: (( ببخشید))، بعد سرفه ای کرد و ادامه داد: ((ببخشید چی گفتی؟))
دائودی درحالی‌که بشقاب نسبتن خالی غذا را کناری می گذاشت گفت: ((به اندازه کافی زجر کشیدی وقتشه بذاری بره.)) بعد بلند شد و کت اش را پوشید.
(( تمام وسایلش رو جمع کن و بذار تو گاراژروز یکشنبه همه رو می برم کلیسامثل این می‌مونه که این‌جا داریم با روحش زندگی می کنیم.)) بعد لرزید انگار جا به جا روح دیده باشد.
رز چنان تپش قلبی گرفت که فکر کرد شاید دائودی هم صدای قلبش را شنید.
(( وسایل اوکلو رو؟))
دائودی درحین این‌که از رز رو برمی‌گرداند تا کیف لپتاپش را بردارد گفت: (( آره وسایل پسره روهمه ی وسایلش رو.))
رز که داشت می لرزید، بلند شد و زیر لب گفت: (( اوکلو.))
دائودی درحالی‌که کاغذها را در یک طرف کیف می چپاند نجوا کرد: ((هیمم؟))
رز بلندتر گفت: (( اسمش اوکلوست، اسم پسرمون اوکلوست.))
دائودی برگشت و رز تعجب را در صورتش دید. (( رز تو نامه رو خوندیتو می‌دونی اون چی بود و برای همینم خودکشی کرد.))
دائودی همیشه آدم منزوی‌یی بودرز از وقتی با او ازدواج کرد این را می دانست اما حالا او خشک و بی اعتنا شده بودرز فکر می کرد تمام چیزی که دائودی احتیاج دارد همسری است که یک زندگی خانوادگی به او بدهدبعدش، به این فکر افتاد که شاید یک بچه بتواند قلب دائودی را گرم کنداما وقتی او هیچ تغییری نکرد، رز خودش را با این حقیقت تسلی می داد که درنهایت دائودی تمام مایحتاج او را مهیا می کندزمانی که با هم آشنا شدند، رز دوره ی خیاطی می گذراند اما بعد از ازدواج هرگز مجبور نشد کار کنددر حقیقت دائودی اصرار کرد که کار کند اما این‌جوری بهتر بود چون بلافاصله بعدش اوکلو به دنیا آمدو شایدم این اتفاق زمانی افتاده بود که دائودی مست کرده و بعد رز را کبود و کوفته رها کرده بوددائودی این‌جوری به او یک پسر داده بودالبته، این مسئله به ندرت اتفاق می افتاد و دائودی همیشه بعدش متاسف می‌شدبچه بهترین چیزی بود که دائودی رو دلگرم می‌کرد و وقت‌هایی که اکثر روزها دور از خانه بود، همیشه دوباره به خانه برمی گشتاما رز نمی‌توانست اجازه دهد دائودی پسرش را از او بگیرد.
(( اون یه همجنس‌باز بودما هم بهتره بدون اون ادامه بدیم.)) دائودی کلمه ی همجنس‌باز را با چنان نفرت و ترسی ادا کرد انگار که بیماری مهلکی ست.
(( وسایلش رو جمع کن.)) دائودی با لحنی این را گفت که معلوم بود تحمل هیچ جوابی را ندارد، بعد کلیدهایش را برداشت و با عصبانیت رفت.
رز به صندلی اش تکیه داد و مثل یک تایر پنچر شده منقبض شدبرای اولین بار این حقیقت را فهمید و قبول کرد که دائودی همیشه دائودی باقی می‌ماند و در ضمن با وجود او هرگز احساس آزادی نخواهد کردرز حتا نتوانسته بود درست و حسابی برای پسرش عزاداری کنداوکلو بی عیب و نقص نبود و از طرفی رز قضیه‌ی همجنس بازی را درک نمی‌کرد، اما به هر حال اوکلو پسرشان بودرز تمام وسایل اوکلو را جمع کرد، اما دلش پیش وسایل بود.
صدای ماشینی را از بیرون شنید و از تخت بلند شداحتمالن صدای تاکسی بودبه سمت چرخ خیاطی رفت، بلوز نیمه دوخته را برداشت، برای یک لحظه آن‌را روی سینه اش گذاشت بعد به آرامی آن‌را تا کرده روی تخت بچه گذاشت و گرد و خاک چرخ خیاطی را پاک کردرز تصمیم داشت با دوختن لباسی نو برای خودش یک زندگی جدید را شروع کند، از آخرین باری که برای خودش لباس دوخته بود مدت‌ها می‌گذشتشاید بعد از آن برای دیگران هم خیاطی می‌کرد، شاید هم آن مغازه ای که همیشه آرزویش را داشت بازمی‌کرد و شاید به این ترتیب خودش را دوباره پیدا میکرد.

1-Kitenge
2-Katogo

دوشنبه
زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند

برچسب‌ها: ,

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai

برچسب‌ها: ,

نویسنده: هادی مولایی
من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه
Ch. B
برای نهم مارس، سالروز درگذشت چارلز بوکفسکی

راجع به پرچم ویت‌کنگ‌ها
نوشته چارلز بوکفسکی
برگردان غلامرضا صراف
صحرا زیر آفتاب تابستان برشته شده بودوقتی محموله بیرون محوطه‌ی خط آهن آهسته در حرکت بود، رِد جستی ازرویش پرید پایینپشت صخره‌های بلند رو به شمال سنده‌ای گذاشت و با چند برگ ماتحتش را پاک کردبعد پنجاه یاردپیاده رفت، پشت صخره‌ی دیگری بیرونِ آفتاب نشست و سیگاری پیچاندهیپی‌ها را دید که به طرفش می‌آینددو پسر ویک دختراز قطار پریده بودند پایین توی محوطه و در حال برگشت بودند.
یکی از پسرها پرچم ویت‌کنگ‌ها را حمل می‌کردمهربان و بی‌آزار به نظر می‌رسیدنددختره باسن خوشگل و پهنیداشت-تقریبا داشت شلوار جینش را جر می‌دادبور بود و جوش  صورتش بدجور بودرِد صبر کرد تا تقریبا رسیدند بهاو.
رِد گفت "هایل هیتلر!"
هیپی‌ها خندیدند.
رِد پرسید "کجا می‌رید؟"
"سعی می‌کنیم برسیم دنوِرگمونم موفق شیم."
رِد گفت "خب، بهتره  یه کم صبر کنینمن می‌خوام از این دوست دختر شما یه استفاده‌ای بکنم."
"منظورت چیه؟"
"شنیدی چی گفتم."
رِد دختر را قاپیدبا یک دست موهایش را چنگ زد و با دست دیگر باسنش را و او را بوسیدپسر بلندتره شانه‌ی رِد راگرفت و گفت "صبر کن بینم..."
رِد برگشت و با یک هوک چپ پسره را نقش زمین کردیک مشت تو شکم.   پسرها درحالیکه از نفس افتاده بودند،روی زمین ماندندرِد به پسری که پرچم ویت‌کنگ‌ها دستش بود نگاهی انداخت و گفت "اگه نمی‌خوای زخم و زیلیبشی، تنهام بذار."
به دختره گفت "بیا بریم پشت اون صخره‌ها."
دختر گفت "نه، من این کارو نمی‌کنم، من این کارو نمی‌کنم."
رِد چاقوی ضامن‌دارش را درآورد و شستی‌اش را زدتیغه مماس با بینی دختر بود و به آن فشار می‌آورد.
"فکر می‌کنی بی‌دماغ چه شکلی میشی؟"
دختر جواب نداد.
رِد خندید و گفت "من می‌بُرمش و میندازم زمین."
پسر پرچم به دست گفت "گوش کن، تو نمی‌تونی با این در بری."
رِد درحالیکه دختر را به طرف صخره‌ها هل می‌داد گفت "بی‌بیا دخملی،"
رِد و دختر پشت صخره‌ها ناپدید شدندپسر پرچم به دست به دوستش کمک کرد تا بلند شودآنجا ایستادندچند دقیقه‌ایآنجا ایستادند.
"اون داره ترتیب سالی رو میدهچی کار می‌تونیم بکنیم؟ الان داره ترتیبش رو میده."
"چی کار میتونیم بکنیم؟ دیوونه‌س."
"یه کاری باید بکنیم."
"سالی حتما فکر می‌کنه عجب گه‌های به دردنخوری هستیم."
"هستیمجفتمونمی‌تونستیم یه کاریش بکنیم."
"اون چاقو داره."
"مهم نیسمی‌تونستیم بگیریمش."
"بدجور احساس درموندگی می‌کنم."
"فکر می‌کنی سالی چه احساسی داره؟ اون داره ترتیبش رو میده."
ایستاده و منتظر بودندقدبلنده که مشت خورده بود لئو بودآن یکی دِیل بودزیر آفتاب داغ انتظار می‌کشیدنددِیل گفت"دوتا سیگار برامون مونده، بکشیم؟"
"با اون اتفاقی که داره پشت صخره‌ها می‌افته آخه چی جوری می‌تونیم سیگار بکشیم؟"
"حق با توئهپناه بر خدا، چقدر طول کشید."
"خدا عالمه، نمی‌دونمفکر می‌کنی کشته‌تش؟"
"من دارم نگران میشم."
"شاید بد نباشه یه نگاهی بندازم."
"باشه، ولی مراقب باش."
لئو به طرف صخره‌ها رفتآنجا تپه‌ی کوچکی با چند بوته بوداز تپه بالا خزید و پشت بوته‌ها به پایین نگاه کردرِدداشت ترتیب سالی را می‌دادلئو تماشا می‌کردانگار تمامی نداشترِد  می‌کرد و می‌کردلئو از تپه پایین خزید و آمدکنار دِیل ایستادگفت "گمونم حالش خوبه."
منتظر ماندند.
بالاخره رِد و سالی از پشت صخره‌ها بیرون آمدند و به طرف آنها رفتند.
رِد گفت "ممنون برادرا، تیکه‌ی خیلی خوبی بود."
لئو گفت "بهتره تو جهنم بپوسی!"
رِد خندید و درحالیکه با انگشتانش علامت می‌داد گفت "آرام!آرام!...خب، فکر کنم بهتره من برم..."
رِد سریع سیگاری پیچاند و وقتی با دهان خیسش کرد آن را بوییدبعد روشنش کرد، دودش را تو داد و درحالیکه درسایه راه می‌رفت، به طرف شمال حرکت کرد.
دِیل گفت "باقی راهو اتواستاپ بزنیمبارا دیگه به درد نمی‌خورن."
لئو گفت "بزرگراه به طرف غربه، بزن بریم."
به طرف غرب راه افتادند.
سالی گفت "یا عیسی مسیح، من نمی‌تونم راه برماون یه حیوونه!"
لئو و دِل هیچی نگفتند.
سالی گفت "خدا کنه حامله نشده باشم."
لئو گفت "سالی، من متاسفم..."
"خفه شو تو!"
به راهشان ادامه دادندداشت شب می‌شد و گرمای بیابان عرق آدم را درمی‌آورد.
سالی گفت "من از مردا متنفرم!"
خرگوشی آمریکایی از پشت بوته‌ای پرید بیرون و وقتی دوید لئو و دِیل از جا پریدند.
لئو گفت "خرگوش، خرگوش."
"شما از یه خرگوش ترسیدین، آره؟"
"راستش، ما بعدِ اون اتفاق عصبی شدیم."
"عصبی شدین؟  پس من چی؟ ببینین بیاین یه دقیقه بشینینمن خسته‌ام."
آنجا یک تکه سایه بود و سالی بین آن دو نشست.
گفت "می‌دونین، گرچه..."
"چی؟"
"خیلی هم بد نبودمنظورم از منظر دقیق جنسیهاون وقت راست راستی گذاشت تو مناز منظر دقیق جنسی چیزکاملی بود."
دِیل گفت "چی؟"
"یعنی از نظر اخلاقی ازش متنفرمحرومزاده رو باس بست به گولهاون سگهخوکه.  ولی از منظر دقیق جنسیچیزی بود..."
بدون اینکه حرفی بزنند مدتی آنجا نشستندبعد آن دو تا سیگار را درآوردند و کشیدند و با هم رد و بدل کردند.
لئو گفت "کاش یه کم بنگ داشتیم،"
سالی گفت "ای وای، می‌دونستم میادشماها که تقریبا وجود ندارید."
لئو پرسید "اگه ما بهت تجاوز می‌کردیم ممکن بود حالت بهتر شه؟"
"مزخرف نگو."
"فکر کردی من نمی‌تونم بهت تجاوز کنم؟"
"باید باهاش می‌رفتمشماها هیچی نیستین."
دِیل پرسید "پس ازش خوشت اومده؟"
سالی گفت "بی‌خیالش باشبریم پایین تو بزرگراه و واسه ماشینا دست تکون بدیم."
لئو گفت "می‌تونم درشو اونقدر محکم برات ببندم که جیغت دربیاد."
دِیل درحالیکه می‌خندید پرسید "من می‌تونم تماشا کنم؟"
سالی گفت "چیزی واسه تماشا در کار نیسبیاین بریم."
بلند شدند و به طرف بزرگراه رفتندده دقیقه پیاده‌روی بودوقتی رسیدند  آنجا سالی درحالیکه شستش را نشان می‌دادتوی بزرگراه ایستادلئو و دِیل از دیدرس بیرون بودندپرچم ویت‌کنگ‌ها را فراموش کرده بودندآن را در محوطه‌یباربری جا گذاشته بودندمیان خاک و خل‌های نزدیک راه آهن بودجنگ ادامه داشتهفت مورچه‌ی سرخ، از نژادبزرگ، روی پرچم می‌خزیدند.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!