سه‌شنبه
رضا کاظمی
خوابانده بود توو گوشِ افسرِ راهنماییِ سرِ چهارراه. برق از چشم‌هاش جهانده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
خواننده: شهرزاد سپانلو
موسیقی: ساسان عضدی
کلام: ساناز زارع‌ثانی
همراه متن ترانه

برچسب‌ها: ,

داستانی از یداله کوچکی
این جا کنار چند صندلی خالی نشسته ام و انتظار می کشم.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
شعر ابولفضل حسنی
پس می دهد: به لاتیه...

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
این کلمه ها صاحب دارد
مثل عشقی که در سینه بالا و پایین می شود

برچسب‌ها: ,

شنبه
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

برچسب‌ها: , ,

داستانی از محمود راجی
باز همسرم از پله‌ها رفت بالا. هر وقت بی‌کار و خانه‌نشین است، من هم سرگرم کار هستم،

برچسب‌ها: ,

فکر می‌کنم می‌باید در خوابِ غریبی باشم یا، در حالتی اندروای مابینِ هوشیاری و بی‌هوشی

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
خدایا 
دل كه‌ یك تكه‌ استخوان هم ندارد

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
نوشته‌ی خسرو نخعی
آثار نیک جنتری، تصاویر انسان‌هایی‌ست بر وسایلی منسوخ شده، وسایلی که هرچند امروزه در زنده‌گیمان جایی ندارند، اما ما فراموششان نکرده‌ایم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
نویسنده: یولاندا بِد ريگال 1916 بولیوی
مترجم: فریده شبانفر

برچسب‌ها: ,

شعری از شقایق زعفری
دوازده ماه تمام گذشت

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند

برچسب‌ها: ,

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai

برچسب‌ها: ,

نویسنده: هادی مولایی
من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه
S S


ساناز زارع‌ثانی
ترانه‌سرا و شاعرِ و از اعضای گروه موسیقی «ماهِ منوش» که از سال 2010 در آلمان زندگی می‌کند. ساناز زارع‌ثانی افزون بر اجرای ترانه‌هایش به‌عنوان خواننده در گروه «ماهِ منوش»، با هنرمندانی چون «شهرزاد سپانلو»، «کینگ رام» و «گروه ایندو»، نیز همکاری داشته است.
تا کنون از او مجموعه اشعاری چون «تردستی حروف محدود»، «آن‌سوی من در مه» و مجموعه‌ی طنز «خُلواره‌ها» چاپ شده است. او همچنین در سال 2012 کتابی صوتی با نام «آواز زمان» را به صورت دوزبانه (آلمانی/فارسی) در فضای مجازی منتشر کرد.


«عصیان»
خواننده: شهرزاد سپانلو
موسیقی: ساسان عضدی
کلام: ساناز زارع‌ثانی


دو سه روزه که دستامُ
تو آشپزخونه گم کردم
حواسم پیشِ ظرفا نیس
دارم بیهوده می‌گردم
دو سه روزه دلم می‌خواد
موهام کوتاهه کوتا شه
زنم یا مرد؟ یا هر دو؟
واسه شهری معما شه
می‌خوام از روی این دامن
گلای سرخُ وردارم
از این حسِ «زن» بودن
دو سه روزه که بیزارم
میدونی؟ دلِ من عمریه بی‌وحشت هوای پرزدن کرده
قفس رو باز بذار، تا شاید یه روزی دوباره پرنده برگرده
می‌خوام که مالِ خودم باشم
می‌خوام از نیمه برگردم
اگه این رسمِ نامردیست
قبوله، من یه نامردم
می‌خوام که این روحِ سرکش رو
به دستِ طوفان بسپارم
می‌خوام تو اوجِ تاریکی
پا تو بیراهه بگذارم

تو این تاریخِ سرگردون
که نه پیغمبری زن بود
نجابت واژۀ پستی
واسه خاموشیِ من بود
میدونی؟ دلِ من عمریه بی‌وحشت هوای پرزدن کرده
قفس رو باز بذار، تا شاید یه روزی دوباره پرنده برگرده
می‌خوام مثلِ ماهی بشم
دلُ دستِ دریا بسپارم
می‌دونم که خیلی‌وقته
به زن بودن بدهکارم
تو این باغِ عروسک‌ها
نمی‌تونم خودم باشم
می‌رم بیراهه رو تا ته
تا اون روزی که شاعر شم.
  

میدونی؟ دل من عمریه بی‌وحشت که هوای پرزدن کرده
قفس رو باز بذار، تا شاید یه روزی دوباره پرنده برگرده






چهارشنبه
«ویژه‌ی نقد و بررسیِ کارنامه‌ی بیست‌وسه ساله‌ی آرش.»

برچسب‌ها: ,


نمایشنامه 
نوشته: عبدالله عظیم پور

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
داستانی از محمود راجی
اتفاق اول؛ مسافرهای بسیاری در ایستگاه جمع شده‌اند. همگی با یکدیگر حرف می‌زنند.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بهروز شیدا
نیم‌نگاهی به تصویر باغ در قصه‌ی کوتاه باغ اناری و رمان پری‌سا

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
اثر هانس وادر
ترجمه از نریمان زمان‌زاده

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
R. K
!داستانک: این قصهْ روانی است

رضا کاظمی
خوابانده بود توو گوشِ افسرِ راهنماییِ سرِ چهارراه. برق از چشم‌هاش جهانده بود. جای پنج انگشت‌اَش روو گونه‌ی چپِ افسر شده بود لاله‌ی سرخ. خواسته بودند بگیرند ببرندش کلانتری، جیغ داد فریاد زده کولی‌بازی درآورده نرفته بود. سرِ چهارراه ازدحام شده مردم ریخته بودند ببینند چه خبر است. مردم را که دیده بود جَری‌تر شده، روو بِهِ‌شان گلو پاره کرده گفته بود سرهنگ بِش انگشت رسانده، قصدِ تعرض داشته! افسرِ بدبختْ سرهنگ نبود، سرباز بود. ستوان‌دومِ وظیفه. ننه‌مُرده بعدِ دانشگاه‌اَشْ مستقیم رفته بوده خدمتِ نظام، بعدِ آموزشی‌اَش هم یک‌راست فرستاده بودن‌اَش سرِ چهارراه؛ با دسته‌ای برگِ جریمه. سرخ، خجالت، شَرموکْ دست گذاشته بود روو گونه‌‌‌اَش که گُر گرفته می‌سوخت. زبان‌اَش هم بند آمده، گریپاچ کرده، توو دهان‌اَش نگشته بود چیزی بگوید اعتراضی بکند. وا داده بود انگار. مردمْ از راه رسیده‌نرسیده حق به‌جانبِ زن ‌داده بالاش درآمده ریخته بودند به جانِ جوان. فحش فضیحت فریاد تهدید. چندتایی هم به‌هواش مُشت پرانده بِش سیلی زده بودند. همکارِ افسر وظیفه بیسیم زده بود کلانتری منطقه، که سریع آمده جمعیت را متفرق کرده، و هر دو را برده بودند. توو کلانتری، افسر وظیفه حُجب و حیایی قصه را گفته، بَراتِ تبرئه‌اَش را گرفته رفته بود. زن اما حرف نزده، اعتراض نداشته، دَعویِ شکایت هم نکرده بود. سکوت کرده شده بود عینِ علامتِ سوال، علامتِ تعجب! استنطاق‌اَش کرده، حتا نَسَق‌اَش را هم کشیده بودند؛ اما باز هم صُمُّ بُکم، سکوت بود. زنْ میانه‌سال، جوانْ‌نما، زیبا بود اما بِش نمی‌آمد خیابانی باشد. نه سر و لباس‌اَش، نه شکل و شمایل‌اَش. اَزَش که جواب نگرفتند انداختن‌اَش بازداشتگاهِ کوچک و دَنگالِ تَهِ کلانتری، تا فرداش بفرستند دادسرا.
     
فرداش، زن را صدا کرده دست‌بند زده، همراه‌سرباز وظیفه‌ای فرستاده بودند دادسرا. یعنی می‌خواست‌اَند بفرستند دادسرا که رییس کلانتری خواسته بودش. بُرده بودن‌اَش خدمتِ رییس. رفته بود توو دفترش، و همان‌طور سکوتْ ایستاده بود مقابلِ میزش، زُلْ توو چشم‌هاش. رییس کلانتری نگاه‌اَش را از چشم‌های زنْ گرفته آورده بود پایینْ گذاشته بود روو پرونده‌ای که جلوش بود، و گفته بود: "شما آزاد هستید، می‌توانید بروید." و برگه‌ای از تویِ پرونده درآورده گذاشته بود جلو زن، و اَزَش خواسته بود امضاء کند برود. آزاد. زن هم امضاء کرده خواسته بود برود که رییس از پشت سر گفته بود: "ستوان‌دوم وظیفه، آمده گفته نوشته، امضاء هم کرده است که حق با شماست! ادامه‌اَش هم نوشته پسرتان است. هان؟!" زنْ خشک شده، مانده بود. بعد، بی‌آن‌که برگردد سمتِ صدا، در سکوتْ در را بازکرده، و رفته‌بود.
A. Hassani
"خیابان سی ام"
شعر ابولفضل حسنی

پس می دهدبه لاتیه...
به الواتیه...
به ویژه؛
به لاتی که دل از میرزا رضای کرمانی می برد
از بس که لامصب فرشچیان تبلیغ می کند
من اما شمس آل احمد نیستم شمس تبریزم!
راه می روم روی خرده...
روی شیشه...
چاقو بر می دارم و بادمجان!
به استقبال آقایی که بمی بمی بلاخره از روبرو می آید!
می زنم به سینه دیوار و نان موش ها آجر می شود یکجا
پس خون است؛
لمبربادها را می گیرد...
تشویقم می کند کویر ِ همسایه وعوعومی کند ماه!
هم بدان دم که دخترها از اتوبوس به زیرمی ریزند و راهی خوابگاهها میشوند شمع بدست
کمی نور کمی سرنوشت...
دووَر ِ گونه هاشان را روشن روشن روشن...
نه روشن... نه روشن... نه روشن...
آخ چه حالی می دهد:
پس ِسالهای پس ِسالها؛
تو لای متر و متروها گیر کرده باشی و من از لای من های زیادی به سوی تو بیایم
تو در من بنگری و من در تو بنگرم
تو شک کنی و من مطمئن باشم...

پس می دهدبه علمیه...
به هزار و یک حوضه ی بی آب علمیه...
می دهد به مدرسه بی بخاریه...
به بابایی که تمام آب را یکجا سر کشید و رفت...
می دهد به دوازده غلط ِ یک املای دوازه میزیه
البته یکی همیشه غایب
به تاریخ
به سپیدخوانی تاریخ
به جغرافیا
به رودخانه ای لابلای کلمات جاری
منم کارون...
می خروشم و خودم خودم را لایه روبی می کنم!
می دهد به کابل...
به تاثیر سیم برق روی دست وگرده ی ما...
روی سیب های ما...
روی انارهای ما...
دست می کشم بر پشت تو و چند ضربگی شلاق...
نه تنها ازامیدیه
از تمام هندسه های جهان برمی خیزد!
چنانچه مدیر نیسته باشد و معاون رفته باشد
پشت ماشینی دیگران براه انداخته
دیگران سوار شده...
اینجاست که بوی گُه تمام کلاسم را بهم می زند!

پس می دهدبه شمالیه
به شوالیه...
به شغالیه...
به یک باغ دراندشت...
بالا چشم؛
بالا دست؛
بالا دهان و دو ابرو...
باهم خم می شوند و باهم نارنج را از زمین برمی دارند
پوست می کَنند وسرب سرب تف می کُنند
به غروبیه
قبل از رسیدن پدر و لم دادن پدر به باران تیغی تیغی عصر
جاجیم ترکی و حصیرگیلکی بهم می آمیزند و از هم می پاشند باز...
ومن که به زور و تشر خواب شده ام
گاهی رادیو می شوم گاهی تلوزیونیه
ماهواره می شوم
تلگرام و واتساپ می شوم
و زیر زمخت ترین پتوها هم کرمهایم را جا به جا می کنم!
مادر مادرمی شود شیرمی دهد
خواهر می شود گریه می کند
برادر می شود فحش میدهد
مثل یک دلتا طاقباز می افتد
به پای همه؛
وقتی که اورجنال ترین ها را به خودش می مالد
آخ که من دیده ام
بارها دیده ام:
به تمام روسپی های زمین تله تکست می زند
آهای پدر!
پدر!
پدر!!
تو چرا می گایی؟
دهان خودت را و گیسوان مادر را؟
قبل از اینکه برسی و پرتقال دم در شکل واقعی اش را بسپارد به میوه هاش...
فلک دیگر زبرجد خیامی نیست
یک کلاه فرنگیست
بر سر کره...
تا توبرسی ازگرد گیری رویاهات
من نیز دست می برم به پهلوی ها
می شمارم و می شمارم و می شمارم و می رسم به امامی !
می شمارم و می شمارم و می رسم به رهبری...
قران می آورم به جای انبر دست
حکم می کنی؛
رستم وسهراب را من
تهمینه را مادر
کیخسرو را برادر حفظ کند و با قرائت فینگلیش بخواند فردا شب...
من اما فقط بلدم؛
تارزان را برای تو عنکبوتی هجی کنم!

پس می دهد:به غاریه
به قولی به یک یک هزار وسیصد و چهل هزار علی صدر تو در تو...
به قولی که ماما آمدسیفون را فقط کشید و رفت...
یا به قولی به نوروز عمرکُشان...
صدام کُشان...
کُشان کُشان کُشان...
دُژمن دُژمن دُژمن...
پس می دهدبه اکبریه،به اصغریه؛ به انکرییه؛ به مُنکرییه؛به اَنترییه...
پس می دهد به تهرانیه...
آنکه سودابه سرو می کند
هزار و یک من را از کیسه خلیفه می بخشد به ترکیه
آنکه تاق می زند و باغ می زند
ویلا با ژیلا...
آنکه برج برایش برج است
دبی...
یا متل قو...
در فست فودی ترین خیابانها می لاسد!
و باران روز به روز اسیدی و اسیدی تر می شود
دیگر بنایی نمانده تا به ابتکار این آقا نابینا شود
آنکه کیلو کیلو نوشدارو می مالد به محله ی آزادیه!
چه می داند تاریخ ما از مصرف هم گذشته است!
فقط می ز ِرَد:
همه باید بیژن و منیژه بخوانند و بیایند بنشینند ته ِته ِ عصر جدید!
همانجا که تاریکی برای تاریکی موش می دواند
فرض کنید رستم در حین جلق؛
بشود بزرگترین مجسمه میدان و برود جهانی مقام بیاورد...
چه شود؟!
چه شود؟؟!!
من می جوشم من می خروشم...
چقدرسپاهی؟
چقدرسردار؟!
ما مگر قرار است چالدران را چند روزه بگیریم؟
ومن که حافظه ی کندی دارم؛
به شدت مقابل سربازان قادسیه کم می آورم
پس می دهم مقدونیه را و پس می گیرم شهریه خودم را!!
تو کجایی؟؟
این مرز و بوم؛
تکه تکه تکه تکه...
نظامیه...
مولویه...
رودکیه...
حافظیه...
و سرانجام :
محمد مختاریه...

پس می دهدبه هلا – کو؟ کو؟ کو؟ کو؟ کو؟ کویه...
به آنی که شاه را از خوارزم گرفت و تخت را با پایش خورد!
دقیقن همینجاست؛
سبب زوری که باتوم ها می زنند
وگرنه با بطری طرفم!
و کهریزک به تک تک سلول های من تجاوز می کند
زنم را
دخترم را
مادرخواهرم را...
حتی مردمم را؛
در می آورند، می گذارند، کف دستم،
خانه ام را می گردند و تمام اشیا را ضبط می کنند و می برند!
آنچه می ماند؛
یک قوطی کبریت است و یک بشکه بنزین...

پس می دهدبه عربیه!
به عنبیه
به شبکیه
یک خر است و هزاران هزار خورجینیه...
همچنان که یزد:
گرد کرده است سمت کویر و سوم شده است...
ومن که سرا پا سوخته ام
بابت اکسیژن هم باید مالیات بشوم
من تمام فیش هایم را پر کرده ام نشسته ام تمام آب هایم را ریخته ام نشسته ام تمام برق هایم را پرانده ام نشسته ام تمام گازهایم را چُسانده ام نشسته ام!
به گمانم این بادی که از سوراخهایم نفوذ می کند نفوذیست
همراه مهران عزیز:
می تازم و تازی های زیادی با من می تازند!
من می تازم؛
قطارهای زیادی بر خاک می افتند
از هواهای من ؛
یکی می نشیند؛
یکی مستقیم می پیوندد به اعلی العلیین!
اینرا که بردوش میبرم جنازه پسر من است یا فرش مداین یا سرزمین سوسنگرد؟!
یک دریاچه نمک دارم می روم سمت سمساریه...
یک دریاچه نمک دارم می پاشم به چشم کوری تو آقا!
وای اگربفهمد قم؛
که من شش دانگ قزوینم را واگذار کرده ام!

پس می دهدبه اسکندریه
و قایق های تندروی من
تو گویی!
فلفل خورده اند!
می دوند مثل آهو بر سطح آبها و از کمند لیزرها در می روند
پس؛
عمده دلیل سرکشی من از ژنرالها این است!
می گویندگنده ی شما؟
خر می آورم!
می گویندجنده ی شما؟!
انگشتم را می گیرم سیخ به سمت ماه...
پس آنگاهتابوتها شناور میشوند بر مواج دستها
بوی گل و نرگس و یاسمن می آید عمومن از همه کوچه ها
طوفان بزرگ نطق می راند و درختان شانه به شانه مکزیکی می روند!
انگار جمهوریه بر پاشده است!!
و من که یکپاره تن ِ لشم از این پس دادنهای بسیاری بسیار...

دلم شدیدن برای بازار روز املش فردا می تپد!


Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!