چهارشنبه
http://www.asar.name/2014/09/gunter-grass.html
«در باب بزرگی گونتر گراس»
نوشته: سلمان رشدی
ترجمه: پارسا مهجور
«گراس زمانه‌اش را می‌دید و ناگفتنی‌ها را با هنرمندی تمام می‌گفت»

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/08/roya-fathollahzadeh.html
سیمای زنان حرمسرا در دوره قاجار
نوشته ی رویا فتح الله زاده
مقاله حاضر نیز می کوشد به استناد اسناد و مدارک تاریخی نگاهی اجمالی بر حرمسرا در دوره قاجار داشته باشد

برچسب‌ها: , ,

http://www.asar.name/2014/08/m-azimy.html
 لایک  (Like)
دو نمایش‌نامک از نمایش‎نامه‌‌‌ی «لایک»
محسن عظیمی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/07/gholi-cayat.html
روز ۲۵ مارس، سالگرد مرگ آنتونیو تابوکی
نویسنده: قلی خیاط
آنتونیو تابوکی پدر من بود، مرادم، استادم؛ طناب محکمی بسته به دور کمرم، هر بار که بالای پرتگاه زندگی دست و پا می‌زدم.

برچسب‌ها: , , ,

دوشنبه
داستان کوتاهی از رضا کاظمی
فاطمی را که پیچیدم توو امیرآباد، چشمَ‌م خورد بِش. چراغ دادم.

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/08/m-sabahy.html
 بهائی چیست؟
محمود صباحی
در زمان‌هایِ آینده از این دوران همچون زمانه‌یِ عُسرتِ عقل و گشادیِ دهان یاد خواهند کرد... و پارادایمِ سنجشِ آن چیست؟ بهائی!

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2014/08/azar.htmlدوچرخه‌ی دوم
داستانی از شعله آذر
تازه آمده بودیم این محله. خانه حیاط کوچکی داشت با درخت‌های گیلاس و زردآلو و گوجه سبز.

برچسب‌ها: ,

شنبه
شعری از آتیلا اسکندانی
اولین هدیه تولد من
بیکاری پدر بود

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/04/gholi-cayat.htmlبوسه بر آبله‌ی یار
نویسنده: قلی خیاط
یک روز نشسته بودم روی تراس و رمان کوتاهی می‌نوشتم به فرانسه. بعد از کلی تشویش و تردید، ساعت‌ها دودلی و بازنویسی، تازه رسیده بودم به نگارش اولین جمله‌ی آن

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2014/08/s-kaboli.html
شبح هایدپارک
داستانی از ساموئل کابلی
به استرالیا آمدم. قرار بود مراسم سال نو را به صورت مستقیم گزارش کنم

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
تنها چند کلمه از رابطه‌ی ادبیات داستانی با متن روزنامه‌نگارانه
نویسنده: بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

جمعه
مینو خواجه الدین نقاش و فعال اجتماعی مقیم آلمان، دیروز پنجشنبه یازدهم دسامبر سال ۲۰۱۴ از میان ما رفت.

برچسب‌ها: ,

داستانی از اعظم ازغندی
دیر به مطب رسیدم. پسرم خواب مانده و مدرسه‌اش دیر شده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
http://www.asar.name/2014/02/das-21-iranische-theaterfestival-in-koln.html
 Das 21. Iranische Theaterfestival in Köln
بیست و یکمین فستیوال تاتر ایرانی در کلن
از روز ۱۲ تا ۱۶ نوامبر ۲۰۱۴ در سالن آرکاداش
Das 21. Iranische Theaterfestival (Ein multithemen Festival) findet vom 12. bis zum 16. Nov. 2014 auf der Bühne der Kulturen – Arkadas Theater in Köln statt.

برچسب‌ها: , , , ,

شعری از زیبا کرباسی
همراه با صدای شاعر
شکل کردان کوبانی
بکوبکوب قلب
پام پام جهیر و جوان
جور و شنگان
بجهان

برچسب‌ها: ,

داستانی از رضا کاظمی
دستم را گرفت توو دست‌های استخوانی‌اَش، مهربانْ زُل رفت توو چشم‌هام و ضعیف و آهسته گفت: "آمدی بابا؟" گفتم: "بله." لب‌خند محوی روو لب‌هاش نشست،

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/reza-ekvanian.htmlدو شعر از رضا اکوانیان
روزی تمام کارگران جهان متحد می شوند
زن با مرد
انسان با انسان برابر است

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
http://www.asar.name/2014/01/s-hosseini.htmlسرنوشت جمهوری
شعری از سمیه حسینی
آفتابی از بالای سر
و تو همچنان در جمهوری سینه‌ها به تضارب آرائ می‌رسی

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2014/02/reza-jafari.html
 اجرای تاتر
تاریخ مجهول آمریکا
نویسنده: رضا جعفری و لیلی نوی
کارگردان: رضا جعفری
اکتبر و نوامبر ۲۰۱۴ درآخن

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه
Günter Grass
«در باب بزرگی گونتر گراس»
نوشته: سلمان رشدی
ترجمه: پارسا مهجور

سال 1982 بود. رفته بودم هامبورگ برای پیگیری انتشار ترجمه آلمانی «کودکان نیمه شب». ناشر از من پرسید دوست داری گونتر گراس را از نزدیک ببینی؟ از شما چه پنهان خیلی دوست داشتم. خلاصه مرا سوار ماشین کردند و بردند به روستای وولز فلت که بیرون هامبورگ بود و گراس در آن جا زندگی می‌کرد. گراس صاحب دو خانه در آن روستا بود؛ در یکی از آن‌ها می‌نوشت و زندگی می‌کرد و یکی دیگر حکم استودیوی هنری را داشت. بعد از گذشتن از چند حصار و پرچین از من که نویسنده‌تر جوان‌تر بودم انتظار می‌رفت که طبق عادت مالوف سر تعظیم فروآورم اما یک باره گراس درآمد و گفت تو که از خودمانی. بعد مرا برد سراغ گنجه‌ای که در آن لیوان‌های عتیقه خود را نگه‌داری می‌کرد و از من خواست تا یکی از آن‌ها را انتخاب کنم. پس از آن یک بطری مشروب درآورد و هنوز بطری تمام نشده رفیق دُنگ هم شدیم. کمی که گذشت در استودیوی هنری ناهار خوردیم. از چیزهایی که آن جا می‌دیدم مسحور شده بودم. همه چیزهایی که در رمان‌هایش دیده بودم؛ مارماهی‌های برنزه، سفره ماهی‌های تراکوتا، تابلوی قلم‌زنی پسرکی که بر طبلی کوچکی می‌کوفت. من بیش از آن که زبان به تحسین نبوغ ادبی او باز کنم داشتم از موهبت هنری او از شدت حسادت منفجر می‌شدم. چه شکوهی دارد پس از پایان یک روز نوشتن در خیابان قدم بزنی و هنرمندی خلاف آمد عادت باشی! خودش طرح جلد کتاب‌هایش را طراحی می‌کرد؛ سگ و موش و وزغ بود که از قلمش روی کاغذ می‌دوید.
بعد از آن دیدار هر روزنامه‌نگار آلمانی که مرا می‌دید نظرم را درباره گراس می‌پرسید. وقتی من در جواب می‌گفتم که به باور من گونتر گراس یکی از دو ـ سه نویسنده بزرگ کنونی جهان است ابرو در هم می‌کشید و می‌گفت: « منظورتان "طبل حلبی" است؟ این کتاب که مال خیلی وقت پیش است.» من برای همه آن‌ها توضیح دادم که اگر گراس رمان "طبل حلبی" را هم ننوشته بود من زبان به تحسین کتاب‌های دیگرش باز می‌کردم گو این که همین "طبل حلبی" او را جاودانه کرده است. روزنامه‌نگاران دیرباور به این علت ابرو درهم کشیدند که به دنبال شنیدن حرف تازه‌ای بودند. حال آن که من حرف تازه‌ای برای گفتن نداشتم.
من البته عاشق قلم گراس بودم چراکه او به "قصه‌های گریم" عشق می‌ورزید و آن‌ها را در لباسی نو عرضه می‌کرد. عاشق گراس بودم چون کمدی سیاه را در واکاوی تاریخ جای داد. عاشق بازیگوشی او در عین جدی بودنش بودم. عاشق شهامت مثال زدنی او که به واسطه آن شرارت بزرگ زمانه‌اش را می‌دید و ناگفتنی‌ها را با هنرمندی تمام می‌گفت. (به باور من بعدها که تهمت نازی و ضد یهود بودن به او زدند کتاب‌های گراس به دادش رسیدند چون او شاهکارهایی در ضدیت با نازیسم نوشته که هر فراز آن درباره کوردلی آلمان‌ها در واقعه هولوکاست به شمار می‌آید و چنین اثری را هیچ ضد یهودی تاکنون ننوشته است.)
در هفتادمین سال تولد گراس بسیاری از نویسندگان از قبیل نادین گوردیمر، جان ایروینگ و همه ادبیات آلمان گردهم آمدند تا در تماشاخانه تالیای هامبورگ بر تحسین و تمجید او صحه بگذارند اما آن چه که من به خوبی به یاد دارم این است که زمانی که آواهای تمجید خوانده شد نوای موسیقی به صدا درآمد و صحنه تماشاخانه عرصه رقص و پایکوبی شد و گراس در کسوت استاد رقص دو نفره ظهور کرد. گراس از عهده رقص‌های والس، پولکا، فاکس ترات، تانگو و گاوت برآمد تا آن جا که زیباترین دختران آلمان به صف شدند تا با او برقصند. هم چنانی گراس سرخوشانه می‌چرخید و می‌پیچید و تاب می‌خورد من دریافتم که گراس همین بود که بود. رقصنده قهار ادبیات آلمان در میانه دهشت تاریخ به سوی زیبایی ادبیات پای می‌کوفت و شیطان از وقار خاص او دل از هستی نمی‌کند و طبع شوخ و شنگ او زبان هجو بود.
من در سال 1982 به خبرنگارانی که از من می‌خواستند زبان به نقد گراس بگشایم گفتم: «شاید تقدیر گراس این است که پیش از آن که شما دریابید چه از دست داده‌اید بمیرد.» چنین تقدیری اکنون رسیده است. امید که فهمیده باشند.
منبع: نیویورکر


http://www.asar.name/2014/02/m-azimy.htmlتمامِ جهان، گورِ من است
داستانکی از محسن عظیمی
صاحب‌خانه پشتِ پنجره‌ی کوچکِ آشپزخانه چند طناب بسته بود که لباس‌هایم را رویش پهن می‌کردم

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/s-honarmand.html
بسیار سخت است که درباره‌ی عشق تعریف روشنی در فلسفه‌های ایرانی یافت. به‌جای آن دو گونه‌ی عشق پذیرفته و ممنوعه بیشتر توصیف شده‌اند.

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/amoradi.html
 لورا
نوشته‌ی هکتور هیو مونرو
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/1980/06/filmkritik-chronik-der-anna-magdalena.html
تاريکنايي که بايد پشت سر مي‌گذاشتيم!
يادداشتي بر « گاه‌نگاشت آنامگدالنا باخ » ساخته‌ي ژان ماري اشتروب/دانيل اوييه
نوشته‌ی اميد جوهری

برچسب‌ها: ,

شنبه
M. Azimy

لایک  (Like)
دو نمایش‌نامک از نمایشنامه‌‌‌ی «لایک»
محسن عظیمی
«لایک» مجموعه‌ای از هفت نمایش‌نامک است که هر کدام به‌طور جداگانه و یا باهم می‌توانند اجرا شوند. توصیه می‌شود اجراها در یک کافه واقعی باشد.

نمایش‌نامَک اول: آواتار (Avatar)
کافه. دو قهوه روی میز. زن و مرد روبه‌روی هم. زن درحالِ وَر رفتن با موبایلش بی‌آنکه به مرد نگاه کند. مرد زُل زده به زن...
مرد: سرد نشه.
زن: باور می‌کنی نشناختمت؟
مرد : چرا؟
زن: خیلی با عکسِت فرق می‌کنی!
مرد: چه فرقی؟
زن: عکست اصلن خوب نیست.
مرد: قهوه‌تون...
زن: تو چی؟
مرد: من چی؟
زن: منو شناختی؟
مرد: نه!
زن: یعنی عکسم خوب نیست؟
مرد: چرا خیلی... خیلی خوبه.
زن: یعنی از خودم بهتره؟
مرد: آره.
زن: آره؟!
مرد: یعنی نه... چیزه... عکستون خوب نیست.
زن: تو که نوشته بودی عکست خیلی زیباست یه شعرم زیرش نوشته بودی؟
مرد: من؟! خب آره ولی...
زن: خیلی پیرم نه؟
مرد: نه بابا مگه چند سالته‌تونه هنوز!
زن: مگه ندیدی توو پروفایلم؟
مرد: چرا...
زن: ولی چهره‌م شکسته شده!
مرد: نه توو عکستون اصلن معلوم نیست.
زن: خودم چی؟
مرد: منظورم خودتون بودید دیگه!
زن: تو گفتی توو عکست!
مرد: خب عکسم شما هستی دیگه!
زن: ولی قبلش گفتی عکسم بهتره.
مرد: من گفتم؟

سکوت. زن حتی یک لحظه مرد را نگاه نمی‌کند. به‌شدت درگیرِ موبایلش است.

مرد: قهوه‌تون..
زن: عوضش کردم!
مرد: جان؟!
زن: عکسمو، عکسمو عوض کردم اینو گذاشتم؛ چطوره؟
مرد: خیلی بهتره...
زن: بهتره؟! می‌گم پیر شدم می‌گی نه.
مرد: نه نشدی یعنی من... من منظورم این بود از عکس قبلی‌تون بهتره...
زن: این عکسم قدیمی‌تره آخه...
مرد: فکر نکنم!
زن: خیلی با شعرهات فرق می‌کنی؟
مرد: با شعرهام؟!
مرد: آره فکر نمی‌کردم اینقد مودب باشی.
زن: چرا؟
مرد: چون توو شعرهات اصلن مودب نیستی به‌خاطرهمین من دوسشون دارم.
مرد: بله... منم.
زن: پس چرا خودت اینقد مبادی آدابی؟!
مرد: مبادی آداب؟!!
زن: اِ... اینو کی نوشتی؟
مرد: امروز.
زن: ندیده بودم... خیلی شعرهاتو دوست دارم.
مرد: منم.
زن: من که شعر نمی‌گم.
مرد: ها... خب چیزاتو... عکساتو..
زن: اه... چرا همیشه آخرشو خراب می‌کنی؟
مرد: جانم؟!
زن: فکر کردم برا من نوشتی...
مرد: قهوتون سرد...
زن: مرگ... کلیشه شده دیگه بابا...
مرد: چی؟!
زن: همین روشنفکربازی‌ها دیگه... اگه بخوای بازم آخرشو خراب کنی دیگه لایکت نمی‌کنم... گفته باشم.
مرد: آخه...
زن: بیا؛ برات نوشتم بدون مرگِ آخرش خیلی زیبا بود...
مرد: یعنی... با مرگ آخرش زیبا نیست؟
زن: نه فقط می‌تونه یه لایک داشته باشه همین...
مرد: ولی... مرگ تنها چیز مطلقی‌یه که وجود داره... یعنی در واقع...
زن: وای اینو نیگا چه چرت و پرتی نوشته زیر شعرت...
مرد: کی؟!
زن: بذا جوابشو بدم بعدن برو بخوون...
مرد: بله... قهوه‌تون...
زن: دهنشو... بدم می‌آد از این دخترا که همه‌ش می‌خوان خودشونو چُس کنن...
مرد: سرد شد این...
زن: فقط دوست دارم جواب بده اون‌وقت من می‌دونم و اون... وای دیر شد...
مرد: مگه جایی...
زن: آره شب مهمونم هنوز هیچ‌کاری نکردم... باید برم…
مرد: ولی قهوه تو...
زن: یه چیزی برات نوشتم بعدن بخوون...
مرد: چشم ولی...
زن: می‌بینمت توو فیس...
مرد: بله...
زن: بای...

زن بی‌آنکه نگاهش کند می‌رود. مرد نگاهی به قهوه‌ها می‌کند. لبی به قهوه‌اش می‌زند. یخ کرده... سیگاری می‌گیراند. نور می‌رود و می‌آید. ته‌سیگارش را تووی فنجان قهوه‌اش خاموش می‌کند؛ سیگاری دیگر می‌گیراند.
  
نمایش‌نامک دوم: بِلاک (Block)

کافه. دو قهوه روی میز. زن و مرد روبه‌روی هم. مرد درحال وَر رفتن با موبایلش بی‌آنکه به زن نگاه کند. زن زُل زده به مرد...

مرد: خیلی‌خوبه بری، راحت می‌شی و دیگه می‌تونی راحت کار ‌کنی.
زن: اوهوم.
مرد: اما...
زن: اما چی؟
مرد: هیچی... چقد این شعری که گذاشتی امروز، قشنگه...
زن: اما چی؟
مرد: فقط همه تلاشتو بکن بری همین... این کیه همیشه با اسم مستعار، چرت‌و‌پرت می‌نویسه زیر پُستات؟
زن: بگو! (مکث) بگو دیگه.
مرد: هیچی، همین... حذفش کن بره... قیافه‌شو نیگا!
زن: هنوز که حرفشه، شاید اصن نریم؛ خواهش می‌کنم بگوو!
مرد: چرا نری؟ دیوانهای بمونی این‌جا؟ هر خاکی غیرِ این خاک، خوبه، هرجا که باشه... اَه... اَه حالمو بهم زد یاروو...
زن: خب فعلن شایده، بگو دیگه.
مرد: هیچی... خواستم بگم مراقب خودت باش.
زن: دروغ می‌گی.
مرد: گفتم که...
زن: بگو، نیاز دارم به گفتنت...

سکوت

زن: اون‌جام مشکلات خودشو داره، من تا همه‌چی رو بررسی نکنم کاری نمی‌کنم. (مکث) بگو، نیاز دارم به گفتنت.
مرد: (مکث) عکسِ آخری که گذاشتم دیدی... توو همین کافه گرفتم ها...
زن: خیلی نامردی اگه نگی...
مرد: اَهَه... یه چیزی براش نوشتم، خودش بره گورشو گم کنه!ها ها...
زن: جدی گفتم.
مرد: عِه چرا اِنقد تهدید می‌کنی؟... آنلاینم هست... عجب بچه‌پروویی‌یه!
زن: چون می‌دونم چی می‌خوای بگی.
مرد: چی می‌خوام بگم؟ (مکث) بگو دیگه؛ اگه می‌دونی بگو... چیه که می‌گی نیاز داری به گفتنش؟
زن: اول تو باید بگی!
مرد: تو بگو منم می‌گم... خیلی بی‌شعوره این یاروو!

سکوتی دیرپا

مرد: خواستم... خواستم بگم نفسم می‌گیره توو هوایی که تو، تووش نفس نمی‌کشی (مکث) می‌دونستی؟

سکوت

مرد: حالا تو بگو... عِه عِه عجب سیریشیه...
زن: چی بگم؟
مرد: این‌که فکر می‌کردی من چی می‌خوام بگم؟
زن: هیچی.
مرد: بگو... دهنشو... (مکث) بگو دیگه...
زن: هیچی، همین.
مرد: کارش تمومه... از دوستای نزدیکته؟! (مکث) نمی‌خوای بگی؟
زن: آخرین‌باری که ما همو دیدیم کی بوده؟
 مرد: خب همین امروز! چطور مگه؟
زن: غیر از امروز.
مرد: خب ما هر روز همدیگه رو می‌بینیم.
زن: هر روز!؟
مرد: آره دیگه توو فیس‌بوک... مگه نه؟
زن: از نزدیک، مث امروز.
مرد: خب آخرین‌بار یادم نیست... شاید... دو سه ماه پیش.
زن: چهار ماه و بیست روزِ پیش، دقیقن یه روز قبل از تولدِ تو.
مرد: اووهوم... یادم اومد... هدیه‌ت خیلی قشنگ بود.
زن: پس نباید با رفتنِ من نفست بگیره.
مرد: این یاروو داره اعصابمو خورد می‌کنه... چرا؟
زن: اون‌جام اینترنت داره دیگه، مگه نه؟
مرد: منظورت چیه؟
زن: خب ما هر روز همدیگه رو می‌بینیم.
مرد: هر روز!؟
زن: آره دیگه توو فیس‌بوک... مگه نه؟
مرد: فرق می‌کنه.
زن: چه فرقی؟
مرد: (همچنان درحالِ وَر رفتن با موبایلش) خب، می‌دونی وقتی یخچالِ خونه خالیه، نمی‌تونی هر وقت دِلت خواست و تونستی یه چیزی برداری بخوری ولی... وقتی همیشه پُر باشه شاید هر روز نری سراغش ولی خیالت راحته که... هر وقت دِلت بخواد وُ بتونی، می‌تونی بری مثلا یه هویج تازه برداری گاز بزنی و...
زن: ولی اگه هیچ‌وقت دلت نخواد وُ نتونی چی؟ بعد یه مدت، همون مثلن هویجِ تازه می‌گنده... نه؟
مرد : بابا این دیگه کیه... اَه... عحب کُره...

صدای زنگ موبایل مرد...

مرد: چی گفتی؟... اُوه اُوه زنگ هشدار... من باید برم... خیلی دیر شد...

بلند می شود در حال رفتن

مرد: توو فیس می‌بینمت... بنویس برام چی گفتی، صحبت می‌کنیم... فعلن...

مرد می‌رود. زن نگاهی به قهوه‌ها می‌کند؛ لبی به قهوه‌اش می‌زند، یخ کرده... سیگاری می‌گیراند. نور می‌رود و می‌آید. زن سیگارش را که به ته رسیده تووی فنجان قهوه‌اش خاموش می‌کند و سیگاری دیگر می گیراند.






Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!