شنبه
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

برچسب‌ها: , ,

داستانی از محمود راجی
باز همسرم از پله‌ها رفت بالا. هر وقت بی‌کار و خانه‌نشین است، من هم سرگرم کار هستم،

برچسب‌ها: ,

فکر می‌کنم می‌باید در خوابِ غریبی باشم یا، در حالتی اندروای مابینِ هوشیاری و بی‌هوشی

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
خدایا 
دل كه‌ یك تكه‌ استخوان هم ندارد

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
نوشته‌ی خسرو نخعی
آثار نیک جنتری، تصاویر انسان‌هایی‌ست بر وسایلی منسوخ شده، وسایلی که هرچند امروزه در زنده‌گیمان جایی ندارند، اما ما فراموششان نکرده‌ایم.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
نویسنده: یولاندا بِد ريگال 1916 بولیوی
مترجم: فریده شبانفر

برچسب‌ها: ,

شعری از شقایق زعفری
دوازده ماه تمام گذشت

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
زن به کارگران ساختمانی لبخند می زند
آن ها کلاه ایمنی بر سر دارند

برچسب‌ها: ,

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai

برچسب‌ها: ,

نویسنده: هادی مولایی
من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه
«ویژه‌ی نقد و بررسیِ کارنامه‌ی بیست‌وسه ساله‌ی آرش.»

برچسب‌ها: ,


نمایشنامه 
نوشته: عبدالله عظیم پور

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
داستانی از محمود راجی
اتفاق اول؛ مسافرهای بسیاری در ایستگاه جمع شده‌اند. همگی با یکدیگر حرف می‌زنند.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بهروز شیدا
نیم‌نگاهی به تصویر باغ در قصه‌ی کوتاه باغ اناری و رمان پری‌سا

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
اثر هانس وادر
ترجمه از نریمان زمان‌زاده

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
فریده شبانفر
اتوبوس در سربالایی جاده کوهستانی به سختی زوزه می‌کشید و جلو می‌رفت.

برچسب‌ها: ,

شنبه
برای زادروز پروین اعتصامی
جلیل جعفری
حنای انقیادگرایی در عرصه ادبیات زمانی خوش رنگ می‌نمود که آدمی بر مسند روایت جهان به مثابه اراده معطوف به تکلیف نشسته بود

برچسب‌ها: ,

تازه‌ترین کتاب رضا کاظمی
رضا آمِن
اکنون از این مجال بهره برده، و به واکاوی کلی کتاب عاشقانه‌های جنگ می‌پردازم و از عنوان آن آغاز می‌کنم

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
بازخوانی داستان "لکه‌ها" نوشته‌ی زویا پیرزاد بر اساس رمزگان پنجگانه‌ی رولان بارت
شهروز رشید

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
رعنا سلیمانی
 پرده‌ی پاره پوره‌ی قسمت زنانه‌ی امامزاده به کناری رفت و زیور با رنگ و رویی پریده و چهره‌ای شبیه مسافران خسته بالای پله‌ها ایستاد.

برچسب‌ها: ,


نمایش‌نامه‌
کامران سعادت
سنگری بزرگ و کامل به هم ریخته و خراب شده از بمباران.

برچسب‌ها: ,

شعله رضا زاده
از راه‌ رفتن بی‌دقتش که هر چند قدم یک‌بار پایش پیچ می‌خورد و از نگاه‌های سرسری‌اش که هیچ نشانه‌ای از عشوه نداشتند

برچسب‌ها: ,

جمعه

درباره ی رمان ابراهیم یونسی
نجمه موسوی

برچسب‌ها: ,

خيلى خسته ام
می تواند یک جمله عاشقانه باشد
وقتی سالهاست

برچسب‌ها: ,

دوشنبه

چارلز بوکاوسکی
ترجمه‌ی طاهر جام بر سنگ
یک هفته ای مست بازارم بود و بعد آن دختر سیاه با چشم های درشت بی گناه چند تا از شعرهایش را برام خواند

برچسب‌ها: ,

نوشته: ف.ر
من رو می‌خورد. نگام می‌کرد و می‌خورد.
«یه شراب خوب هم دارم بیارم؟»

برچسب‌ها: ,

جمعه
Strindberg

زیر آسمانِ سرگردانی
نیم ‌نگاهی به تصویر انسان در گوشه‌ای از ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم
و سال‌های آغازین قرن بیستم
بهروز شیدا

آخرین تصویری كه از آگوست استریندبرگ، (1) در دست است، تصویر مردی خسته است كه پالتویی بلند بر تن دارد، كلاهی لبه‌دار بر سر گذاشته است، برف گذرِ روزگار بر ابرویش‌ نشسته است، دست‌ها در جیب فروبرده است، با چشمانی پُرپُرسش به دوردست‌ها می‌نگرد.
آخرین تصویر آگوست استریندبرگ شاید تمثیل همه‌ی ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم است؛ تمثیل تنهایی‌ی مردان و زنانی كه در جست‌و‌جوی معنای انسان در گذرگاه زمان سرگردان مانده‌اند.

1
سال‌ها پس‌ از آن روز سرد زمستانی كه آگوست استریندبرگ در مقابل دوربین ایستاد، میشل فوكو، فیلسوف فرانسوی، پُرسشی را مطرح کرد كه در چشمان آخرین تصویر اگوست استریندبرگ نیز خوانده می‌‌شود: انسان چیست؟
در راه گسترش‌ این پُرسش میشل فوكو (2) می‌نویسد كه پیدایش مدرنیته به هیچ عنوان برآمده از روندی تدریجی نیست؛ كه بر اثر گسست از نظام دانایی‌ی پیشین رخ داده است. میشل فوكو حضور سه نوع نظام دانایی را در سه دوران از زنده‌گی‌ی انسان تشخیص‌ می‌دهد: دوران رنسانس‌، دوران كلاسیك، دوران مدرنیته.
میشل فوکو این تقسیم‌بندی را پیش‌ از هر چیز به این خاطر انجام می‌دهد كه ثابت كند مفهوم انسان هنگامی متولد می‌شود كه انسان در سه حوزه‌ی زیست‌شناسی، اقتصادی و زبان در مركز قرار می‌گیرد. به روایت میشل فوكو انسان برای نخستین بار در دوران مدرنیته به مثابه سوژه‌ی استعلایی (3) تعریف می‌شود؛ به مثابه سوژه‌ای همه‌شمول، تاریخشمول، جهان‌شمول.
میشل فوكو مرگ سوژه‌ی استعلایی را بر مبنای نگاه به مفاهیمی چون نظام دانایی، دانش‌، قدرت، نظم، عقل، جنون، درمان اعلام می‌كند؛ (4) او اما نخستین كسی نیست كه پایان هستی‌ی سوژه‌ی استعلایی را آواز می‌کند؛ كه شاید دنبال كننده‌ی خطی است كه سال‌ها پیش‌ از این فریدریش‌ نیچه (5) ترسیم كرده است.
فریدریش‌ نیچه اخلاق زاهدانه‌ را به‌ سُخره می‌نشیند، به جست‌و‌جوی تبار اخلاق می‌رود، بر منظرگرایی پای می‌فشارد، در وجود حقیقتی یگانه تردید می‌كند. فریدریش‌ نیچه مرگ سوژه‌ی استعلایی را اعلام می‌كند؛ (6) مرگ سوژه‌ای را كه اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری بر مبنای باور به‌ آن بنا شده است.
باور به سوژه‌ی استعلایی بنیان اندیشه‌ی اندیشمندان دوران روشنگری است. اندیشمندانی چون ژان ژاك روسو، (7) جان لاك (8) و ولتر (9) به حقانیت عقل در سامان‌دهی‌ی زنده‌گی‌ی اجتماعی باور داشتند، انسان را موجودی خودآگاه می‌دانستند، بر قوانین ثابت اخلاقی پای می‌فشردند، به غایتی تاریخی اعتقاد داشتند؛ غایتی كه بعد‌ها در اندیشه‌ی فریدریش هگل (10) قامتی فلسفی یافت و در اندیشه‌ی كارل ماركس‌ (11) به جهانی آرمانی تبدیل شد.
در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم پُرسش جاری در ادبیات سوئد همان بود كه میشل فوكو سال‌ها بعد پرسید: انسان چیست؟ به تصویرهایی از پاسخ این پُرسش‌ در ادبیات سوئد در آن سال‌ها بنگریم.

2
رمان معجزه‌های دَجال، نوشته‌ی سلما لاگرلوف، (12) با تصویر ماجرایی
خیالی كه در گذشته‌ای دور رخ داده است، آغاز می‌شود. در شبی كه رودها از جنبش‌ ایستاده‌اند، موج‌ها خود را به ساحل نمی‌كوبند و بویی از گُلی برنمی‌خیزد؛ در شبی كه هیچ چاقویی خون نمی‌ریزد، قیصر روم، آگوستوس‌، (13) به كوهی می‌رود تا قربانی‌ای به خدایان تقدیم كند. ‍
قیصر و هم‌راهان‌اش‌ بر بلندای كوه با یكی از الهه‌گان روبرو می‌شوند. الهه به قیصر زنی را نشان می‌دهد كه در اصطبلی كودكی زاییده است. این كودك عیسا مسیح است؛ الهه اما پیش‌بینی كرده است كه به‌زودی دَجال نیز به دنیا خواهد آمد.
سال‌ها بعد بر این كوه معبدی بنا شده است كه بر یكی از دیوارهای آن تصویری از عیسا مسیح آویخته شده است. روزی زنی انگلیسی به این معبد می‌آید و تلاش‌ می‌كند این تصویر را بخرد. راهبه‌هایی كه در معبد سكونت دارند به فروش‌ تصویر رضایت نمی‌دهند، اما زن كه دیوانه‌ی این تصویر است، تصمیم می‌گیرد آن را بدزدد. نخست از روی تصویر عیسا مسیح تصویری می‌كشد و بر تاج مسیح جعلی‌ی خویش‌ می‌نویسد: «تنها جهان خاك قلمرو من است. (14) آن‌گاه به معبد می‌رود، تصویر اصلی را برمی‌دارد و تصویر جعلی را به‌ جای آن آویزان می‌كند. روزهایی بعد درمی‌یابد كسی تصویر عیسا مسیح را برداشته و تصویر جعلی را به‌جای آن گذاشته است. از آن‌جا كه معتقد است راهبه‌ها تصویر عیسا مسیح را دزدیده‌اند، بار دیگر به صومعه می‌رود. تصویری را كه بر دیوار آویزان است، با خشم بر می‌دارد و به‌ جای آن تصویر جعلی را آویزان می‌كند، اما چون به خانه‌می‌رسد با شگفتی درمی‌یابد كه تصویر جعلی را برداشته است. عیسا مسیح و دَجال با یك‌دیگر آمیخته‌اند
ماجراهای اصلی‌ی معجزه‌‌های دَجال در شهری در ایتالیا رخ می‌دهند. در دل حوادثی پیچیده ما مردمی را می‌بینیم كه به عیسا مسیح پشت كرده‌اند و دَجال را برگزیده‌اند؛ زمین را به جای آسمان؛ سوسیالیسم را به‌ جای مسیحیت. در فصل آخر معجزه‌‌های دَجال گفت‌و‌گوی پاپ اعظم با یك كشیش‌ را می‌شنویم. پاپ اعظم كشیش‌ را به خاطر مخالفت با‍ دَجال سرزنش‌ می‌كند. به گمان او جست‌و‌جوی تصویر گم‌شده‌ی عیسا مسیح اهمیتی ندارد.‍ تنها راه رستگاری، آشتی‌ی زمین و آسمان است: «شما نباید دنبال تصویر بگردید [...] ما از او نمی‌هراسیم [...] ما او را به سوی عیسا میسح خواهیم آورد. ما زمین و آسمان را آشتی خواهیم داد.» (15)
قلمرو دَجال جهانِ خاكی است؛ دست‌آوردش‌ عدالت اجتماعی. راه‌نمای اندیشه‌ی زمینی‌ی معجزه‌های دَجال اندیشه‌ی ماركسیستی است؛ اندیشه‌ای كه بر وجود سوژه‌ی استعلایی پای می‌فشارد، اما تحقق آن را تنها در جهانی میسر می‌داند كه در آن پیشاتاریخ نظم طبقاتی به پایان رسیده و تاریخ رهایی‌ی انسان آغاز شده باشد. اندیشه‌ی زمینی‌ی جاری در معجزه‌های دَجال تحقق سوژه‌ی استعلایی را به زمانی دیگر موكول می‌كند؛ اندیشه‌ی آسمانی‌ی جاری در این رمان اما سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را از طریق باور به اندیشه‌ای عرفانی متبلور می‌خواهد؛ باور به اندیشه‌ای كه همین امروز از انسان می‌خواهد به جهان خاكی پشت كند و تن به صلیب ایثار بدوزد. معجزه‌های دَجال باور به بی‌نیازی‌ی عارفانه را با لزوم تحقق عدالت اجتماعی درهم می‌آمیزد تا سوژه‌ی استعلایی‌ی خویش‌ را بر بستر آشتی‌ی عیسا مسیح و كارل ماركس‌ بجوید.

3
مجموعه قصه‌ی به‌هم‌پیوسته‌ی کارولین‌ها، نوشته‌ی ورنر فون هیدنستام، (16) انسان حماسی را ستایش می‌كند. كارولین‌ها گرد موضوع جنگ روسیه و سوئد در زمان كارل دوازدهم می‌چرخد؛ تصویری از جنگ میهن سپید با بربریت سیاه: «غرش‌ شیپورها در فاصله‌ی خانه‌های مسكو، كه به نشانه‌ی سُرور تزئین شده بودند، منعكس‌ می‌شد و بازگشت تزار از پُلتوا را خوش‌آمد می‌گفت. جلوتر از او، اسیران جنگی‌ی سوئدی در اونیفورم‌هایی خاك گرفته، رنگ‌‌ پریده و خلع سلاح شده، روان بودند. آن‌ها بر دروازه‌های آجری‌ی افتخار، عقاب خشم شرقی را می‌دیدند كه شیر غرق‌ شده یا تیر خورده‌ی سوئدی را می‌درید.» (17)
سوژه‌ی استعلایی‌ی كارولین‌ها انسان میهن‌پرست سوئدی است؛ نماینده‌ی شیر مغرب زمین كه در گیر نبرد حماسی با دشمنان نور است. كارولین‌ها خود را با آن‌چه در میهن می‌گذرد درگیر نمی‌كند؛ كه میهن تمامیتی است مقدس‌ كه باید جان را ودیعه‌ی پایداری‌ی آن كرد ‍
كارولین‌ها ستایش‌ خاك میهن را معیاری می‌یابد كه سوژه‌ی استعلایی در دل آن تحقق پیدا می‌كند.

4
رمانِ جوانی‌ی مارتین بیرك، نوشته‌ی یالمار سودربرگ، (18) از حاكمیت عقل‌های سرد می‌نالد. جوانی‌ی مارتین بیرك روایت زندگی‌ی مرد جوانی است كه آرزو داشته است شاعری نام‌آور شود، اما جز زنده‌گی‌ی كسالت‌بار یك بوروكرات نصیبی نبرده است. روایتی که در آن كه هیچ حادثه‌ی شگفتی رخ نمی‌دهد؛ که تنها زنده‌گی‌ی بی‌حادثه‌ی مردی است كه اسیر چشمِ كتنرل كننده‌ی جهانی است كه سرپیچی از ارزش‌های حاكم را كفری می‌داند سزاوار تمسخرِ همه‌گانی: «هنگامی كه كسی از مردی جوان كه به‌تازه‌گی دبیرستان را به‌پایان رسانده است، سئوال كند: می‌خواهی چه‌كاره شوی؟ او نمی‌تواند پاسخ دهد: شاعر. چه آن هنگام همه سر برخواهند گرداند و دست روی دهان‌شان خواهند گذاشت.» (19)
جوانی‌ی مارتین بیرك می‌خواهد خواننده را قانع كند كه آن چیزی كه در نظم عقلانی خوش‌بختی خوانده می‌شود، جز تكرارِ سِترونی نیست؛ سروری‌ی عقل ابزاری تا انسان‌های رام سنگینی‌ی جهانِ تُهی بر دوش‌ ببرند.
ما نمی‌دانیم انسان آرمانی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك چه رنگ دارد: ابر انسان نیچه؟ انسان طبیعی‌ی ژان ژاك روسو؟ انسان تراز نوین ماركس‌؟ ما نمی‌دانیم جوانی‌ی مارتین بیرك به تولد سوژه‌ی استعلایی دل بسته است یا نه. تنها می‌دانیم سوژه‌ی استعلایی‌ی جوانی‌ی مارتین بیرك اگر متولد شود انسان دیگری است؛ شاید آوازگرِ آرزوها.

5
در قصه‌های خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش، نوشته‌ی آگوست استریندبرگ، گریز از نظم عقلانی‌ی تنهایی‌ساز آرزو می‌شود؛ میل به جنون مقدس. خانه‌سوران تك‌گویی‌ی درونی‌ی مرد بیماری بر تخت بیمارستان را ثبت می‌کند؛ رویاهای مرد بیماری را كه واقعیت عقلانی را خوش‌ نمی‌دارد. مرد پاسخ رازی را می‌جوید كه در جهان خاكی پاسخی برایش‌ نیست.
خانه‌سوران تصویر رویاهایی است كه به یاری‌ی جنون پاكیزه شده‌اند: «تا شب خوابیدم، خواب‌های بد دیدم، گاه‌گاهی صدای مهیب یك اره‌ی برقی را شنیدم، و چون سیر از خواب بیدار شدم همه‌ی راز را می‌دانستم. شگفت‌زده بودم از این‌كه چرا ‍ راز را دیروز نیافته بودم. تنها دلیلی كه می‌توانستم بیابم این بود كه دیروز خود نخواسته بودم راز را بدانم.» (20) راز بیمار خانه‌سوران، رازی عارفانه است. صدای این راز را در برداشت‌های مغشوش‌ نیز می‌شنویم؛ چه آن‌جا كه آسمان گریزگاه خسته‌گی‌های زمینی است، پاسخ راز را پیامبرانی می‌دانند كه مرهم تنهایی را در دست دارند.
برداشت‌های مغشوش‌ شرح سفر راوی به شهر پاریس‌ است؛ شرح كوچه‌ها و پارك‌ها؛ شرح رویاها و كابوس‌ها؛ بهانه‌ای تا راوی به‌ ما بگوید كه خاك جهان را تنها نمودی از رازی می‌داند كه پاسخ آن در دست قِدیسان است: «این‌جا یك شهر نیست؛ چرا كه خانه‌ای در آن نیست. چرا هست، اما تنها چون یكی یادواره؛ معبدها، كلیساها، برج‌ها، كمان‌های فتح؛ هلیوپلیسی (21) راستین برای خدایان، قهرمانان، امپراطورها، پیمبران، قدیسان و شهیدان.» (22)
در خانه‌سوران و برداشت‌های مغشوش ریشه‌ی سوژه‌‌ی استعلایی در آسمان است.

6
در تکه‌ای از شعر یك رویای صبح‌گاهی، (23) سروده‌ی گوستاو فرودینگ، (24) انسان چنین تصویر می‌‌شود:
«آزاد مردی جوان در جنگل می‌پلكد
هیچ‌كس‌ چون او آزاد نیست
خون او به دریاچه‌ای در هجوم توفان بهاری می‌ماند
ستیزخویی‌ی او ستیز می‌طلبد.» (25)
یك رویای صبح‌گاهی‌ ابرانسان فریدریش‌ نیچه را به‌یاد می‌آورد؛ انسانی كه باید بر زهد برده‌گونه چیره شود.

7
در تکه‌ای از شعر ول‌گرد، (26) سروده‌ی اریک اکسل کارلفلد، (27) انسانِ دل‌تنگ از پهن‌دشت پر ستیز زمین، دست نیاز به‌سوی آسمان بلند می‌كند؛ عارفی كه معشوق را می‌خواهد: ‍
«كه هستی و از کجا می‌آیی؟
می‌خواهم و نمی‌توانم بگویم
خانه‌ای ندارم
پسر هیچ‌كس‌ نیستم
نه خانه‌ای می‌خواهم نه پسری
غریبه‌ا‌ی‌ام كه از راه دور می‌آیم.» (28)

8
ادبیات سوئد در سال‌های پایانی‌ی قرن نوزدهم و سال‌های آغازین قرن بیستم آن به دنبال سوژه‌ی استعلایی صداهای گوناگون آواز می‌کند. صداهای گوناگون را می‌شنویم و یك ‌‌بار دیگر به آخرین تصویر آگوست استریندبرگ چشم می‌دوزیم. مردمك‌های چشم‌های ما نیز به جست‌وجوی معنای انسان می‌چرخند؛ هرچند كه به زمین و آسمان دیگری می‌‌نگریم.

بازنویسی: نوامبر 2016
آذرماه 1395


*این جستار متن به‌تمامی بازنویسی‌شده‌ی جستاری است که پیش از این در کتاب تراژدی‌های ناتمام در قاب قدرت، نوشته‌ی بهروز شیدا، چاپ اول، سال 2004 (1382)، منتشر شده است.


پی‌نوشت‌ها:

  1. August Strindberg
  2. Michel Foucault
  3. Transcendental subject
4- فوکو، میشل. (1389)، نظم اشیاء: دیرینه‌شناسی علوم انسانی، مترجم: یحیی امامی، تهران، صص 645 - 593
5 - Friedrich Nietzsche
6- بووی، اندرو. (1385)، زیبایی‌شناسی و ذهنیت: از کانت تا نیچه، مترجم: فریبرز مجیدی، تهران، صص 528 - 437
7- Jean-Jacques Rousseau
8- John Locke
9- Voltaire
10- Friedrich Hegel
11- Karl Marx
12- Selma Lagerlöf
13- Augustus
14- Lagerlöf, Selma. (1956), Antikrists Mirakler, Stockholm, Sid 15
15- Ibid; Sid 304
16- Verner von Heidenstam
17- Heidenstam, von verner. (1902), Karolinerna, vol 2, Stockholm, Sid 68
18- Hjalmar Söderberg
19- Söderberg, Hjalmar. (1958), Martin Bircks Ungdom, Stockholm, Sid 78
20- Strindberg, Agust. (1984), Taklagsöl, Syndabocken, Stockholm, Sid 33
21- Heliopolis
نام شهری در مصر باستان؛ مرکز خورشید پرستی
22- Strindberg, Agust. (1971), Prosa bitar från 1890 talet, Förvirrade Sinnesintryck, Stockholm, Sid 550
23- En morgondröm
24- Gustaf Fröding
25- http://runeberg.org/stanflik/20.html
26- En löskerkarl
27- Erik Axel Karlfeldt
28- http://runeberg.org/fridvisa/2_4_04.html
پنجشنبه
http://www.asar.name/2015/03/ubersetzt-von-hans-peter-jack.htmlYann Tobin
Jafar Panahi: «Taxi Teheran»
Welch ein Film!
Aus dem Französischen von Hans-Peter Jäck

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2015/04/m-sabahy.html
نیچه به مثابه آموزگار
محمود صباحی
آن چه من را هنوز هم به نیچه علاقه‌مند می‌سازد، نه تنها تواناییِ فرهنگ ـ جامعه شناسیِ او، که زبانِ او در مقام یک نویسنده است.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه
http://www.asar.name/2015/02/b-sheyda.html
یکی زخمِ دیگری را لگد می‌کند
خوانشی کوتاه از رمان مستانه خانوم، نوشته‌ی شیرین کبیری
بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه
Ardalan Sarfaraz

اردلان سرفراز ، اوج ِ بلندِ بودن
نویسنده: هادی مولایی

من شعر می نویسم تو گریه می کنی تو عاشق می شوی خاطره می سازی ،آیا این زبان مشترک نیست؟
این ساختنِ زبان مشترک و هم ذات پنداری فقط از عهده ی هنرمندی بر می آید که روح هنر را می شناسد که جادوی هنر را می شناسد و هنرش همیشه تازه است و ناب ، هر هنرمند راستینی از طریق مدیوم های مختلف هنری به این مهم رسیده ، اردلان سرفراز با ترانه و شعر قدم به سرزمین هنر گذاشت.این غریبِ آشنا از جاده های پرغبار می آید، از داراب می آید ، از شهر عشق و کوله بارش غزل است و ترانه . در او هزار حرفِ نگفته است و هزار درد نهفته. معنای شعر و ترانه اش بی مرگی است و جاودانگی .(بی مرگی از تو مردن است – این معنی شعر من است )اردلان می گوید : آغازم از عطش بود باید که تشنه باشم ،اما در پسِ این تشنگی فریادِ دریاست
(
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم – رهاتر از رهایی حصارِ بی حصارم )اردلان خاموشی را روا نمی داند زیرا که شاعر خاموشی نیست که شاعر روشنی است و بیداری،
(
اگر خاموش بنشینم روا نیست )روح توفان است و فریاد دریا
(
من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم ...من از خاک ، من از باد من از نسل آبم – به آتش رسیدم که از تو بتابم )اردلان شاعر عشق است که جز عشق هوایی به سرش نیست و شاعر آزادی است و امید.اردلان می گوید : (برای عشق زبانی تازه پیدا کن ، تا درد مشترک زبان مشترکمان باشد )در حقیقت بزرگترین عشقِ اردلان سرزمینش هست و مردمش و برای این عشق بزرگش هر نوع هزینه ای پرداخت . اردلان در ترانه ای می گوید: (باید از هم می گذشتیم – برتر از ما عشق ما بود )او گذشت به خاطر من و ما و سرزمینی که عشق او بودیم . اردلان هیچ گاه نخواست خانه و خاکش را ترک کند ، رسیدن به این حقیقتِ تلخ او را مجبور به جلای وطن کرد که ماندن و حتی عاشقانه مردن هم برای عشق همیشه و ریشه اش ، گره گشا نیست و این را میگوید که : دل بریدن به معنای از ریشه بریدن نبود.در هنگامه ِ حیرانی این سوال بزرگ با اوست : گذشتن مرگ ، ماندن درد ، کدامین است آسان تر؟
او از راهش برنمی گردد که می گوید :(اگر از راه برگردیم ، سراپا حسرت و دردیم )اردلان اما سوختن را همچون شمعی برمی گزیند ( ای همیشگی ترین آه ای دورترین – سوختن کار من است نگرانم منشین ) اردلان در غربت می سوزد تا چراغی باشد برای راه هنرِ این سرزمین تا چراغ هنر و ادبیات و ترانه ی این سرزمین روشن نگه داشته شود . او در سخت ترین شرایط به اعتماد مخاطبانش پشت نکرد با اینکه پیشنهاد های کتبی و شفاهی از آمریکا برایش سرازیر بود ، اما او اعتماد مخاطبانش را به مشتی دلار نفروخت و ترجیح داد در شرکتی قاب سازی به عنوان کارگری ساده کار کند .در اندیشه ی او عشق بی قیمت است ، عشق خریدنی نیست که جان کلام و زندگیست : ( زیر رگبار زیر آوار سرو آزاد خم نمی شه – نرخ بازار هر چی باشه قیمت عشق کم نمی شه ) و این راز همیشگی شدن اردلان است ، پل پیوند مخاطبانش با اوست ، پلی که میان ما و او در غیبتش در هجرتش به تبعید نشکست که اردلان حضورش همیشگی ست ، نه از دل رفته و نه از دست و نه از یاد ( حضور تو همیشگی ست نرفته ای از دل و دست- میان ما پلی که بود در غیبت تو نشکست ) اردلان در جستجوی معنای ناب انسان است ، او از انسان سخن گفت از عاشق شدن گفت ، گرچه بسیارانی او را نفهمیدند .اردلان در یک دیوار سنگی طرح دو پنجره را کشید تا قفل بی صدایی را از لب خسته دو عاشق باز کند ، او چراغ هر بهانه را روشن از عشق می بیند ، دستان اردلان یاس نوازش است در سحرگاه بهاری ، معجون گل و مخمل و نور است ، او در پاییز هم باغ ترانه دارد ، از همین رو او بسیار موفق است و نقش مهمی دارد در معنا کردن عشق برای نسلی که عشق را نمی شناخت ، نسلی که جز خشونت و سانسور هیچ ندید و از هر طرف درگیر شستشوی مغزی بود .اردلان صاف و زلال و شفاف است ، او هر روز به آینه رو می کند و هر روز خود را در برابر خود قرار می دهد ، صداقت و درستی اش اوج بلندِ بودنِ اردلان است که در انعکاس آیینه به مخاطبانش می رسد .این جاست که او با افتخار می گوید :( مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط – درستی مرا ببین در این زمانه ی غلط )

اردلان با بزرگان هنر جهان به خوبی آشناست، او وقتی بعضی از ترانه هایش را به آن بزرگان پیشکش می کند : مسخ (کافکا و صادق هدایت) ولایت (ویکتور خارا) آشفته بازار ( ارنست همینگوی ) بنویس ( نیکوس کازانتزاکیس ) و ... ، به غیر از معنای ناب ترانه هایش و خاطره هایش ، در آن روی سکه شاید می خواهد ما مخاطبانش را نیز تشویق به آشنایی با آن بزرگان کند .اردلان سالها قبل از رسیدن سال دوهزار ترانه ای به همین نام می سراید که در واقع به سقوط فرهنگی بزرگ اشاره میکند ( و چقدر بی خبر بود آن به اصطلاح ترانه سرایی که روزی در جایی گفت این ترانه سال دوهزار ترانه تکنولوژی گریزی است ، باید بحال این به اصطلاح منتقدان تاسف خورد که پیام بزرگ این ترانه که این سقوط فرهنگی بزرگ بود را ندید ، سقوط بزرگی که هر روزمان را بدتر از دیروزمان کرده و این فاجعه ی بزرگ را اردلان سالها قبل هوشمندانه آن را دید و این ترانه جاودانه را نوشت )اردلان دغدغه ی کودکان فردا را دارد و این را در ترانه ی (به بچه هامون چی بگیم ) انعکاس می دهد.اردلان در جستجوی زندگی است :
(
زندگی را جستجو کن – با من از عشق گفتگو کن )اگر چه خورشید روشن او را دزدیدند اما ترانه ی اردلان ترانه ی امید است :
(
کوچه هرگر نمی میره با تولد یه بن بست – هنوزم اون ور دیوار طپش قلب کسی هست )شاعر عشق است :
(
باید عاشق شد و با عشق زنده بود و زندگی کرد )در اندیشه ی اردلان کهنگی جایی ندارد :
(
تاریخ مرگ و ماتم است تقویم کهنه روی میز – هر برگ آن را پاره کن میان شعله ها بریز )
(
شعله ور شو –تازه تر شو – کهنه ها رو زیر و رو کن )اردلان شاعر یاد هاست :
(
از همه جا و هر نفس یاد تو می بارد و بس – باغ بنفشه ها هنوز عطر تورا دارد و بس )اردلان شاعر تفکر است :
(
تا کی به ظلمت گم شدن جادو شدن زانو زدن – خدا ندارد احتیاج به نذر تو نیاز من )در اندیشه ی او ترسی از دوزخ و بهشت نیست ، او می گوید از زندگی باید نوشت.در اندیشه ی اردلان انتظار معنایی ندارد :
(
تا کی به فکرِ معجزه در انتظار حادثه – سوار سرنوشت تویی پشت غبار حادثه )
(
باید جهان را تازه دید رفت و به فرداها رسید – برای یک آغازِ نو نباید انتظار کشید )
(
برای کی برای چی همه منتظر نشستیم – وقتی از تبرک عشق خود ما معجزه هستیم )
اردلان تا نهایت تا ابدیت تا همیشه ی بودن نامش در تاریخ هنر و ادبیات و شعر و ترانه این سرزمین جاودانه خواهد بود ...و
اردلان دوباره باز خواهد گشت که درِ گلخانه هایش را باز کند به سمت آبی پرواز ، که در کوچه های کودکی اش آواز سر کند و دوباره باغش را سبز کند .اردلان دوباره باز خواهد گشت که اجاق سردِ مادر را به عطر نان تازه زنده کند ،
اردلان دوباره باز خواهد گشت به سمت چشمه های روشن خورشید به سوی دشت های سبز
دوباره باز خواهد گشت.

جمعه
M.Z

Erzählung
Massumeh Ziai
Aus dem Persischen übersetz von:
Sanaz Rezai


Sepidehs Stimme


Sobald die Sirene ertönt erbleichen Sepidehs Lippen. Weiß, ganz weiß. Ihr Gesicht auch. Ihre Augen werden irgendwie anders, als ob sie nichts mehr sieht. Ihre Hände fangen an zu zittern und sie hört nichts mehr. Sie hört nicht was alle Anderen ihr sagen. Sie wird taub, taub und stumm. Mama nimmt sie in den Arm und tröstet sie und sagt: 

„ Gleich ist alles vorbei meine Tochter. Wenn du bis 20 zählst, wird alles vorbei sein.“ und streichelt sie.
Sepideh zählt überhaupt nicht. Mama fängt an selbst zu zählen, so langsam, dass ich sie überhole. Ich zähle lautlos. Sepideh achtet nicht auf Mama. Sie achtet auf Nichts. Ich denke, sie denkt an die Iraker, an die MiGs, an die Luftangriffe, an die Bomben, an die Spatzen und an die Katze im Hof, die aus Angst flieht.

Großmutter nimmt ihren Ring vom Finger und sagt: 

„ Wasser, Zuckerwasser“. Sie läuft hektisch hin und her.
Sepideh mag das Zuckerwasser sehr. Sie geben ihr Zuckerwasser. Ihre Hände werden ruhiger. Sie rollt sich zusammen, als ob sie beleidigt wäre. Und wickelt ihren Rockzipfel um den Zeigefinger. So fest, dass ihr Finger sicherlich schmerzt. Aber sie sagt nichts und dreht den Rock noch schneller.

Mir passiert nichts. Nichts. Außer, dass ich pinkeln muss. Ich muss so schnell wie möglich auf die Toilette. Ich kann nirgends still stehen. Ich renne auf die Toilette. Meine Mutter zieht mich am Arm und sagt: 

„ Hey du Lausejunge, wo willst du denn hin?“

Ich stehe unruhig auf meinem Platz. Bis ich sagen kann Pi ……., wird mir heiß und meine Hose nass. Meine Hose und meine Socken. Mama schlägt mir auf den Hinterkopf und schreit: 

„ Du Taugenichts, du Bettnässer!“ Und sie fängt an, Saddam, mich, den Krieg, die Sirenen und die Verstorbenen zu beschimpfen. Ich bleibe an meinem Platz stehen und versuche keinen Laut von mir zu geben und nicht zu weinen, damit sie weniger schreit.
Jedes Mal wenn die Iraker kommen bleiben wir zu Hause. Das heißt wir bleiben im Haus und gehen nirgendwo hin. Wegen Großmutter. Sie möchte nirgendwo hingehen. Sie sagt:
Wo soll ich denn hin? Wohin? Lasst mich in meinem Haus sterben!“

Mama wird wütend und sagt: 

„Dieser Sturkopf! Sie bringt uns alle noch um.“ Und fängt an ihr nachzuahmen: „Wo soll hin? Wo soll ich hin?“
Großmutter hört alles, doch sie sagt nichts. Sie hört Radio. Großmutter hört zwar auf das Radio, ihre Aufmerksamkeit aber, liegt bei uns.

Unsere Straße ist leer. Die meisten Nachbarn sind bereits fort. Sie sind raus aus der Stadt oder in ferne Städte gereist und kommen nur dann zurück, wenn sie glauben, dass es keine Luftangriffe mehr gibt oder wenn sie etwas aus ihrem Haus holen wollen. Etwas, was sie vergessen haben. Die Hausschlüssel vieler Nachbarn sind bei Großmutter. Zum Abschied sagen die Nachbarn mit feuchten Augen zu Großmutter: 

„Haj Khanom, verzeih uns. Verzeih!“

Wir sind auch für ein paar Tage in Onkels Garten gefahren. Großmutter ist nicht mitgekommen. Nichts konnte sie überzeugen, nicht mal Mamas betteln. Zum Schluss sind wir selbst gefahren. Viele unserer Verwandten waren dort. Den ganzen Tag habe ich mit Kindern gespielt. Es hat sehr viel Spaß gemacht. Im Garten haben wir Graben gebaut und gespielt. Wir waren zwei Teams. Iraner gegen Iraker. Ich war ein iranischer Soldat. Wir haben uns hinter den Bäumen versteckt, auf die Iraker geschossen und sie getötet. Farzad war ein Iraker. Er wurde gefangen genommen. Wir sind alle auf ihn zugerannt, haben ihn umzingelt und geschrien: „ Tod dem Saddam!“. Er hat angefangen zu weinen und hat seine Mutter geholt. Seine Mama war wütend. Sie hat uns angeschrien und ist weggegangen. „Mir ist das egal, er ist selber schuld. Er ist ein Taugenichts.„

Ich wünschte, wir hätten länger bleiben können. Schade, dass es nicht ging. Wegen Großmutter. Mama sagte die ganze Zeit: „Meine Gedanken sind bei Großmutter. Ich habe Angst um sie.“

Jetzt ist es überall ruhig und es sind keine Stimmen mehr zu hören. Außer Großmutters Radio, das aber auch nicht so laut ist. Sie hat es leiser gedreht. Ihr Ohr ist an das Radio gedrückt. Ich wünsche mir, dass die Iraker nicht mehr kommen. Und wenn sie kommen, dann sollen sie am Tag kommen, sodass man etwas sehen kann und sich besser verstecken kann. Aber sie kommen immer wann sie wollen. Dann wird unser Radio immer lauter und es ist so, als ob es aus den ganzen Häusern und der ganzen Stadt zu hören ist, und wir hören die Stimme des Mannes, der immer mit gleichem Ton spricht:

„Das Signal, dass sie gerade hören, ist die Alarmstufe rot oder Gefahr eines Luftangriffs, sie bedeutet …“

Und wieder fängt alles von vorne an. Sepideh fängt an zu zittern. Ich muss wieder pinkeln. Großmutter rennt herum. Mama wird unruhig. Die Türe und die Fenster fangen an zu beben. Alles fängt an zu beben und fällt in sich zusammen. Mama und Großmutter streiten. Mama sagt: 

„Khanom, geh nicht raus! Setz dich! Mach deine Zigarette aus!“ Großmutter wird gekrängt und sagt verärgert:
„Wie können sie ausgerechnet das winzige Feuer meiner Zigaretten sehen?“ Sie schiebt die Decke vor dem Fenster beiseite und sagt: 
„Dunkelheit! Ouf! Wir platzen, lieber Gott! Erlöse uns!“

Jemand schreit von der Straße aus: 

„Mach sie aus!“

Und alles und überall bebt so sehr, dass dieses furchteinflößende Geräusch in unsere Ohren ertönt, in unsere Köpfe. Dann setzt sich Großmutter auf Ihr Sitzmatratze, dort, wo die Nachbarsschlüssel darunter liegen und sagt:

„Seht, in welches Elend wir geraten sind! Lasst mich nachschauen, was sie getroffen haben.“
Und sie redet mit sich selbst. Sepideh schläft mit blassem Gesicht in Mamas Armen ein.

Jetzt hat Mama ein Buch geholt und liest ihr eine Geschichte vor. Sepideh hat ihre Puppe auf ihren Schoß gelegt. Sepidehs Puppe ist am Schlafen. Sepideh und Mama sitzen am anderen Ende des Zimmers. Dort, wo die Wand bereits gerissen ist. Dort, wo wir unseren Haftsin1 haben. Unser Haftsin hat keine Fische. Ich mache meine Hausaufgaben, die ich über die Neujahrsferien erledigen muss. Sepideh hat keine Hausaufgaben, für die Ferien. Sie hat überhaupt keine Hausaufgaben. Sie geht nicht mehr zur Schule. Mama sagt: 

„Nur vorübergehend!“

Und sie nimmt sie in den Arm. Streichelt ihr über das Haar und küsst sie. Sepideh macht überhaupt nichts. Immer wenn ich Hausaufgaben mache, sitzt sie in einer Ecke und beobachtet mich oder sie nimmt ihre Puppe in den Arm oder schaukelt sie. Manchmal setzt sie sich auch neben Großmutter und putzt Kräuter. Immer wenn Mama das sieht, wird sie traurig und fängt an zu nörgeln und lässt nicht zu, dass Sepideh Großmutter hilft. Ich wünsche mir, dass meine Hausaufgaben schneller fertig werden. Ich kann auch schneller schreiben. Aber wenn Mama das sieht, sagt sie: 

„Das ist schlampig! Schreib das nochmal!“

Ich habe Angst, dass Sepideh nie zur Schule gehen kann und auch nicht wieder gesund wird. Mama sagt immer: 

„Nur vorübergehend!“ Und sie holt sich von Freunden und Familie Tipps für bessere Ärzte. Am Ende ihres Gebetes sagt Großmutter:
„Du bist barmherzig! Du bist Weise! Heile, heile!“

Ich wünsche mir, dass Sepideh spricht, sodass wir ihr Lachen hören können. Nicht wie jetzt, dass nur ihre Lippen bewegt, ihre Hand bewegt, ihren Kopf bewegt und ihre Stimme kommt nicht raus. Niemand versteht was sie will. Ich wünsche mir, dass wir zwei wieder zuhause schreien und dass wir auf Oma klettern, während sie betet. Dass sie wieder Farzad ärgert, der gemeine Farzad, der sagt, dass Sepideh nie wieder besser wird. Er sagt, dass seine Tante, die im Krankenhaus arbeitet meinte, dass sie nicht wieder geheilt wird. Mama kommen die Tränen und sie sagt: 

„Lieber Gott! Lieber Gott! Warum ich?“

Ich will kein Soldat mehr werden. Und ein Kampfpilot will ich auch nicht mehr werden. Sepideh kann auch keine Ärztin werden. Sie hat immer die Ärztin gespielt. Sie hat ihre Puppen aufgestellt und gesagt:

“Sie sind krank geworden! Ihnen geht es nicht gut!“
Ich habe dann Papier und Stift geholt und die Namen der Patienten aufgeschrieben. Sepideh hat sie untersucht, ihnen Spritze und Medikamente gegeben. Und wenn sie mit mir schimpfte sagte sie:
„Du Faulentzer! Aus dir wird nichts! Wenn ich mal Ärztin bin darfst du nur meinen Patienten Nummern geben!“
Dann habe ich an ihren langen Haaren gezogen oder habe ihrer Puppe die Hand ausgerissen. 
Jetzt spielen wir keine Doktorspiele mehr. Weil Sepideh kann keine Ärztin mehr sein. Gelegentlich kommt sie und setzt sich zu mir. Manchmal will sie auch etwas sagen. Sie öffnet ihre Lippen. Sie bewegt ihre Hand, sie bewegt ihren Kopf und ich verstehe nicht was sie mir sagen will. Nichts. Dann wirft sie ihre Puppe oder geht und setzt sich in eine Ecke. Ich sage ihr:
„Sprechen ist doch leicht. Du musst nur deinen Hals ein wenig zusammenziehen. so wie ich es mache! Es ist doch nicht schwerer wie Hausaufgaben machen!“
Aber sie wird nicht wieder lernen zu sprechen. Ich weiß nicht wie kann sie aushalten, nicht zu sprechen. An ihrer Stelle würde mir langweilig. Ich habe ihr einmal gesagt, sie soll versuchen zu sprechen. Ich habe mich ihr gegenüber hingesetzt und ihr gesagt, dass sie alles was ich sage, wiederholen soll. Ich habe gesagt:
„Sag Uuu!“ Sie hat nichts gesagt.
Ich habe gesagt:
„Sag Spiel!“
Sie hat angefangen zu weinen, ist weggerannt und in den Garten gelaufen.

Sepideh denkt ihre Puppe ist noch nicht eingeschlafen. Sie wippt ihre Beine schneller und schneller, dass sie schneller einschläft. Mama liest leise. Mama hat eine sehr schöne Stimme. Sie kann auch sehr gut Geschichten vorlesen. 

Rotkäppchen ist immer noch im Wald. Sie ist noch nicht an Großmutters Hütte angekommen und sie kommt auch nicht auf die Idee, dass derjenige, der in ihrem Bett schläft, nicht ihre Großmutter ist. Sepideh hat ihre Beine so viel bewegt, dass sie beinahe den Essig von unserem Haftsin getroffen und diesen verschüttet hätte. Mama zieht Sepideh zu sich und sagt:
„Warum bist du so unruhig, Kind? warum bist du so verwirrt?“ und schaut mich an. Meine Aufmerksamkeit liegt bei meiner Arbeit. Sepideh ist diejenige, die abgelenkt ist und aus Angst vor dem Wolf beinahe auf das Haftsin getreten ist.
Die Bombensirene ertönt. Großmutter dreht das Radio lauter und führt Selbstgespräche. Es ist so, als ob alles wieder anfängt. Mama klappt das Buch zu. Sepideh nimmt ihre Puppe fester in den Arm. Großmutter steht von ihrem Platz auf. Das Radio ist sehr laut. Ich bin noch nicht mit meinen Hausaufgaben fertig. Wo soll ich mein Heft hinlegen?
Es ist so, als ob sie gekommen sind. Heute ist es schon das zweite Mal. Sepideh drückt sich an die Wand. An die Vorhänge im Zimmer und zittert. Großmutter geht zur Tür und führt Selbstgespräche. Mama sagt sie soll nicht hingehen. Aber sie geht. Mama zieht sie mit Gewalt zurück in das Zimmer. Von draußen sind Geräusche zu hören. Sie kommen. Sie schlagen zu. Das ganze Zimmer und das ganze Haus fangen an zu beben. Überall fängt alles an zu beben. Ich denke, sie haben zugeschlagen. Irgendetwas brennt in der Luft. Im Himmel. Es zerfällt in tausende Teile. In viele Stücke und überall in unserem Hof wird es hell. Großmutter jammert. Sie liegt auf dem Fußboden und stöhnt. Die Tür ist abgerissen und auf ihre Brust gestürzt. Sepideh ist verschwunden. Ihre Puppe auch. Ich weiß nicht, wo sie sich versteckt hat. Mama ruft nach ihr. Ein Mädchen fängt an zu schreien. Mama schlägt die Hände über dem Kopf zusammen. Sie ruft nach Sepideh und kann die Türe nicht von Großmutter heben, die vor Schmerz stöhnt. Die Menschen rennen auf die Straße. Die Stimmen vermischen sich. Es sind Geschrei und Gejammer zu hören. Schritte, Sirene von Krankenwagen, Schreie und Weinen sind zu hören. Das Geschrei eines Mädchens ist zu hören, unaufhaltsam. Eine Stimme, wie die von Sepideh.


Aus:
Mahoor und Sepidehs Stimme, Erzählungen, Massumeh Ziai , Bockförlaget NashreDoosti, 1. Auflage 2013, ISBN 978-91-87195-07-5


.


1 Traditioneller persischer Neujahrsbrauch
Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!