جمعه
مینو خواجه الدین نقاش و فعال اجتماعی مقیم آلمان، دیروز پنجشنبه یازدهم دسامبر سال ۲۰۱۴ از میان ما رفت.

برچسب‌ها: ,

داستانی از اعظم ازغندی
دیر به مطب رسیدم. پسرم خواب مانده و مدرسه‌اش دیر شده بود.

برچسب‌ها: ,

جمعه
http://www.asar.name/2014/02/das-21-iranische-theaterfestival-in-koln.html
 Das 21. Iranische Theaterfestival in Köln
بیست و یکمین فستیوال تاتر ایرانی در کلن
از روز ۱۲ تا ۱۶ نوامبر ۲۰۱۴ در سالن آرکاداش
Das 21. Iranische Theaterfestival (Ein multithemen Festival) findet vom 12. bis zum 16. Nov. 2014 auf der Bühne der Kulturen – Arkadas Theater in Köln statt.

برچسب‌ها: , , , ,

شعری از زیبا کرباسی
همراه با صدای شاعر
شکل کردان کوبانی
بکوبکوب قلب
پام پام جهیر و جوان
جور و شنگان
بجهان

برچسب‌ها: ,

داستانی از رضا کاظمی
دستم را گرفت توو دست‌های استخوانی‌اَش، مهربانْ زُل رفت توو چشم‌هام و ضعیف و آهسته گفت: "آمدی بابا؟" گفتم: "بله." لب‌خند محوی روو لب‌هاش نشست،

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/reza-ekvanian.htmlدو شعر از رضا اکوانیان
روزی تمام کارگران جهان متحد می شوند
زن با مرد
انسان با انسان برابر است

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه
http://www.asar.name/2014/01/s-hosseini.htmlسرنوشت جمهوری
شعری از سمیه حسینی
آفتابی از بالای سر
و تو همچنان در جمهوری سینه‌ها به تضارب آرائ می‌رسی

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2014/02/reza-jafari.html
 اجرای تاتر
تاریخ مجهول آمریکا
نویسنده: رضا جعفری و لیلی نوی
کارگردان: رضا جعفری
اکتبر و نوامبر ۲۰۱۴ درآخن

برچسب‌ها: , ,

http://www.asar.name/2014/02/m-azimy.htmlتمامِ جهان، گورِ من است
داستانکی از محسن عظیمی
صاحب‌خانه پشتِ پنجره‌ی کوچکِ آشپزخانه چند طناب بسته بود که لباس‌هایم را رویش پهن می‌کردم

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/s-honarmand.html
بسیار سخت است که درباره‌ی عشق تعریف روشنی در فلسفه‌های ایرانی یافت. به‌جای آن دو گونه‌ی عشق پذیرفته و ممنوعه بیشتر توصیف شده‌اند.

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/02/amoradi.html
 لورا
نوشته‌ی هکتور هیو مونرو
ترجمه‌ی آزیتا مرادی

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/1980/06/filmkritik-chronik-der-anna-magdalena.html
تاريکنايي که بايد پشت سر مي‌گذاشتيم!
يادداشتي بر « گاه‌نگاشت آنامگدالنا باخ » ساخته‌ي ژان ماري اشتروب/دانيل اوييه
نوشته‌ی اميد جوهری

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه
http://www.asar.name/2014/03/rana-soleimany.htmlمی‌دونستی؟
داستانی از رعنا سلیمانی
 می دونستی؟
 سرتو از اون زیر بیار بیرون ببینم چی می‌گی!

برچسب‌ها: ,

دوشنبه
http://www.asar.name/2013/12/tell-me-seas.htmlبه یاد آر
سخنرانی و نمایش فیلم
نسیم خاکسار و رضا علامه زاده 
فرانکفورت، ۲۹ آگوست ۲۰۱۴

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/12/taher-jambarsang.htmlهیجان
داستانی از چارلز بوکفسکی
ترجمه‌ی طاهر جام بر سنگ

برچسب‌ها: , ,

http://www.asar.name/2013/12/behrooz-sheyda.html
 از توهمِ انتظار تا تقدیرِ تکرار؛ پرِ پرنده‌گانِ زوال
در میان خط‌های رمان فرار به سامراء، نوشته‌ی ایرج رحمانی
متنی از بهروز شیدا

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/12/reza-kazemi.html
دُکی‌جان
داستانی از رضا کاظمی
"پول خُرد داری؟"
دست اَش را دراز کرده است سمتِ مرد جوانی که موهاش سرخ است؛ و نه آشناست و نه غریبه.

برچسب‌ها: ,

شنبه
آن سو، چلچله ای تنها
ترانه: اُدیسه الیتیس
آهنگساز: میکیس تئودوراکیس
اجرا: گریگوریس بیتیکوتسیس
ترجمه از پریسا نصرآبادی

برچسب‌ها: ,

جمعه
http://www.asar.name/2014/01/beeting-on-muse.html
چارلز بوکاوسکی
ترجمۀ طاهر جام برسنگ

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه
بخش شعر سایت اثر منتشر کرد
شعرهایی از ژیلا مساعد
خلقت، شعرهایم و بالاپوش

برچسب‌ها: ,

فصلنامه باران شماره ۳۸-۳۹ منتشر شد
ویژه‌نامه‌ی صداها و سکوت‌ها
سردبیر مهمان: بهروز شیدا


برچسب‌ها: ,

شنبه
Minoo Khajeh Aldin
مینو خواجه الدین نقاش و فعال اجتماعی مقیم آلمان، دیروز پنجشنبه یازدهم دسامبر سال ۲۰۱۴ از میان ما رفت.
این مصاحبه ۸ سال پیش در مجله ی اثر منتشر شد. اکنون که از میان ما رفته، بار دیگر به پای صحبت هاش می نشینیم و یادش را عزیز می داریم.

مینو: «من آواره ای هستم بین تبعیدی و مهاجر»

پنجشنبه
http://www.asar.name/2013/11/the-long-goodbye.html
 Hans-Peter Jäck:
The Long Goodbye
Philosophische Randbemerkungen zu
Asghar Farhadi: «Le Passé» (F 2013)

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/10/reza-kazemi.htmlپرنده درآکواریوم
داستانی از رضا کاظمی
می‌آیی می‌نشینی کنارش می‌بینی رفته است. مُرده است. پَرکشیده است.

برچسب‌ها: ,



کاترین دنوو: تو اما هیچ وقت
برگردان از فرهنگ کسرایی
ترانه ای از فیلم هشت زن

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/10/mahtab-wa-neda.htmlمهتاب و ندا
نمایش‌نامه
نوشته‌ی فرزانه رحیمی و محسن عظیمی
خانه‌ی ندا. مهتاب نشسته و ندا در حال پذیرایی از او

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2014/04/bahare-nikfarjam.htmlشهرِ بارانی
بهاره نیک‌فرجام
شهرِ ارواح. شبی بارانی و مه گرفته. رگباری تند می‌بارید و من مجبور شدم چترم را باز کنم.

برچسب‌ها: ,

 http://www.asar.name/2013/11/angst-essen-seele-auf.html
ترجمه‌ی فیلمنامه‌ی
ترس روح را می‌خورد
اثر راینر ورنر فاسبیندر
برگردان از آلمانی به‌فارسی: نیما حسین‌پور

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/10/mehrdad-darwishpour.html
گفت و گو رادیو فرانسه با مهرداد درویش پور
چگونه تبعیض نژادی و ستم طبقاتی در غرب
مردان مهاجر را به قهقرای مرد سالاری هدایت می کند

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/09/samuel-kaboli.htmlکلیشه‌ی تکراریِ من
داستانی از ساموئل کابلی
همیشه برای شنبه و یک‌شنبه صبر می‌کردم که راحت به کارهای عقب افتاده‌ام برسم

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/12/sami-salehi.htmlنجات ناجی
نمایش‌نامه ای از سامی‌صالحی ثابت        
ناجی: من یک نجات‌غریقم! از‌امروز صبح تصمیم گرفتم دیگه کسی رو نجات ندم!

برچسب‌ها: ,

http://www.asar.name/2013/11/mahmoud-raji.htmlیگانه
داستانی از محمود راجی
یک روز خواهرم از ایران زنگ می‌زند و می‌گوید آن شال طرح فانتزی شرقی را که در سفر اخیرت، دستت دیده بودم و خواسته بودم، یادت هست؟

برچسب‌ها: ,

شنبه
Ziba Karbassi

بکوبکوب قلب
شعری از زیبا کرباسی

شکل کردان کوبانی
بکوبکوب قلب
پام پام جهیر و جوان
جور و شنگان
 بجهان
 بجویان خون
در وحدت اعضا
جیرانی ی جسور کوه و
 تنگه های تنک
 نرفته راه بسیار و رسیده
 تمرین مهر زن به زن
محصل دوستی ی زن به زن
 تمرین مدارای زن با زن
میخک وحشی ی انابی
 در پوست آفتاب سوخته
اوج زیبایی در تفاهم عشق و جنگ
صلح تمام
زیبایی ی رمیده
 دست گل چیده
 هرس شده
 بغلی
از جنگل های وحش وحشت کردستان

خدا چنان غرق تو شد
 حلقومش را از یاد برد
 حلقه اش را پس داد
 عشق را با سکه هایی کج
 باجه ی همگانی کرد و

 با سکرترش
 که چند سکرتر پانزده ساله داشت
قرار گذاشت

تا به سکرترهای سکرترش
حق سیکیم خیار دهد
 اتو وتو کند چهره ی سرخی
 که پیش عشق به خجالت می برد

این سنگر حجله ی بخت تو نیست
سنگ بخت توست
 برمی داری
 سینه دشمن می کوبی
 می کوبانی

این که انگشتانش از صمیم قلب روی ماشه ی تفنگ می خندد
 این که گیسوان بافته اش حیف زمین شد
 این که چشم های تیله اش آسمان را نشانه گرفت
 عروسک نیست
 دختر بی نشان کوبانی ست
وحشت از این خانه وحشیده باور کن
می گی نه
 از این کیسه ی بریده ی آشغال
 نایلون سیاه بپرس
که شب در هشتی ی خانه
 به خود شاشیده بود

دهانم از مرگ پر می شود این روزها
سرکه ای که در دلم می جوشید شراب شده
با دو دست بال های تازه رسته ی پشت گردنم را می گیرم
چنان وارونه
آرنج روی میز می کوبم
که دیگر
هرگز
رنج  وبال بال
به شانه هایم نکشم
  


جمعه
R. Kazemi


هزار خیالِ ناجور و یک خیالِ جُوُر
داستانی از رضا کاظمی

دستم را گرفت توو دست‌های استخوانی‌اَش، مهربانْ زُل رفت توو چشم‌هام و ضعیف و آهسته گفت: "آمدی بابا؟" گفتم: "بله." لب‌خند محوی روو لب‌هاش نشست، و با صدایی که باید سرم را می‌بردم نزدیک تا بشنوم گفت: "نگفتم تا بیایی هستم؟" همین‌که آمدم بگویم: همیشه باشی بابا...، لرزه افتاد به دست‌هاش، و چشم‌هاش پَل‌پَل زد، سیاهی‌شان رفت، سفیدی‌شان آمد؛ و مُرد.
     می‌گفت: "چرا تا این‌وقتِ شب توو کوچه وایسادی؟ نمی‌ترسی؟" سرم را بالا می‌انداختم که یعنی: نه. و می‌گفتم: "منتظرتون بودم بابا. دیر می‌کنین آدم نگران می‌شه خب." نرمْ می‌زد پس گردنم می‌خندید می‌گفت:" پدرسوخته چی خودش‌رو هم داخل آدم می‌دونه." من هم می‌خندیدم، اما هیچ‌وقت نمی‌توانستم بِش بگویم از تنها چیزی که می‌ترسم این است ‌که یک‌شب هرچه توو کوچه منتظرش بمانم نیاید.
     کارش با ماشین بود. مسافرکِشی. صبح‌های زود وقتی همه خواب بودیم می‌رفت، تا اِلای شب. صبح می‌رفت شهر، و شب، چلانده‌شده از خسته‌گی برمی‌گشت. از توو حیاط صدای ماشین‌اَش را - هنوز توو کوچه نپیچیده - تشخیص می‌دادم. صداش که می‌آمد گل از گل‌اَم می‌شکفت، و می‌دویدم در را جلوجلو براش باز می‌کردم. اما وقتی دیر می‌کرد، می‌رفتم توو کوچه، تکیه به تیر برق، می‌ایستادم و چشم می‌دوختم به سر کوچه؛ و توو دل‌اَم دل‌شوره می‌انداختم، توو سرم خیال‌های ناجور.
     خیال‌پرداز بودم. حالام هستم. البتْ همه‌ی خیال‌پردازی‌هام ناخوش‌آیند بودند، نه خوش‌آیند. حالام همین‌طورند. دیر که می‌کرد، همان‌طور تکیه داده به تیر برق توو ذهنم خیال‌پردازی می‌کردم، که مثلن: حتمی توو جاده که می‌آمده، سرآشیبی بوده، ترمز بریده، کنترل از دست‌َش رفته، فرمان را هول‌هول پیچانده سمت شانه‌ی جاده، فرمانْ سرپیچی کرده، ماشین گشته سمتِ مخالف، کامیون هم که از مقابل می‌آمده زده بِش، از روش گذشته، خودش و ماشین‌اَش را تختِ جاده کرده؛ و خلاص. این خیالْ دلم را آشوب می‌کرد، حالم را خراب. همان‌جا توو ذهن‌اَم خطَّ‌ش می‌زدم می‌گذاشتمَ‌ش کنار، و می‌رفتم سراغ دیگری.
     خیال می‌کردم: به‌حتمْ توو جاده که می‌آمده، ماشین‌اَش خراب شده، زده کنار، روو شانه‌ی خاکی، کاپوت را داده بالا، سرش را کرده توو، زیر و بالای موتورش را چشم انداخته، روغن‌موتور و روغن‌ترمز و تسمه‌پروانه و باقی چیزهاش را وارسی کرده، ولی از خرابی ماشین سر درنیاورده. سرش را که خواسته از توو دل و روده‌ی ماشین دربیاورد، یقه‌ی پیراهن‌اَش گرفته به میله‌ی کاپوت، کاپوت افتاده روش، تیزیِ گوشه‌اش هم گرفته به گیج‌گاه‌َش، سوراخ کرده رفته توو تا مخ‌اَش، و همان‌طور مانده، تمام کرده، مُرده.
     وقتی خیلی بیش‌تر دیر می‌کرد خیالاتم هم ناجورتر می‌شد. مثلن یک‌بار خیال و تجسم کرده بودم: حتمی وقتی می‌آمده، میانِ راه، کنارِ جاده، زنی مضطرب و پریشانْ بَراش دست بلند کرده، - با این‌که برگشتنا اگر به تاریکی می‌خورد مسافر سوار نمی‌کرد - غیرت‌َش نگذاشته بی‌تفاوت از کنارِ زن بگذرد و سوارش نکند. سوارش کرده. بعد، مثلن گفته: "آبجی این‌وقتِ تاریکی؟ توو این جاده‌ی بیابونی؟ آخه نمی‌گین خطر داره؟" و زن، چادر از سرش انداخته، توو دست‌َش اسلحه داشته، توو صورت‌َش هم ریش و سبیل. بعد، با صدای نخراشیده‌اَش گفته بزند کنار، نگه دارد. زده است کنار، نگه داشته. زن، یعنی همان مردِ ریش‌وسبیل‌دارِ صدانخراشیده گفته: "جیب‌هات‌رو خالی کن، جعبه‌ی دخل‌ت‌رو هم، وگرنه آبکش‌ِت می‌کنم." با ترس و لرز گفته: "به‌خُّدا امروز اصلن دخل نکردم، همَه‌ش خرج بوده جونِ شما؛ بنزین و روغن و الباقی." مرد هم که دیده به کاهدان زده، عصبانی شده فریاد کرده: "به جونِ عمَّه‌ت مرتیکّه‌ی گدا" و ماشه‌ی اسلحه‌اَش را فشار داده، سوراخ‌سوراخ‌اَش کرده، جسدش را از ماشین انداخته بیرون، خودش نشسته پشتِ فرمان، گاز داده رانده رفته گم شده توو سیاهیِ شب و جاده. الان هم حتمی نعش‌اَش کنار جاده افتاده و چند کرکس هم - مثل توو فیلم‌ها - دوره‌اَش کرده، دارند بِش منقار می‌زنند، گوشت‌هاش را می‌خورند و دیگر چیزی ازش نمانده، جز چند تکه استخوان.
     همیشه به آخر خیال‌های ناجورم که می‌رسیدم، و دل‌شوره‌هام که داشت به نقطه‌ی انفجار می‌رسید و حالم به خرابی و غِثیانی؛ صدای موتور ماشین‌اَش از سر کوچه می‌آمد، و نور چراغ‌اَش هم تا پیشِ پایم را روشن می‌کرد. همیشه ترس داشتم از این‌که یک‌شب، یکی از خیال‌های ناجورمْ جور در بیاید و من تا صبح توو کوچه بمانم و از اضطرابْ خودم را خیس کنم؛ و از خجالت‌َم توو نروم، بروم خودم را از جایی پرت کنم و فاتحَه!
     پیر شده بود دیگر. ناتوان. بیمارِ سخت. خانه‌نشین. ماشین‌اَش هم. دیگر حتا نمی‌توانست تا حیاط برود، بِش استارت بزند، باطری خالی نکند. می‌گفت من جاش بروم. می‌گفت هر روز قبلِ رسیدن به کارهای خودم باس بِش سر بزنم، آب و روغن‌اَش را ببینم، استارت بزنم، بگذارم پنج‌دقیقه درجا کار کند، بعد خاموش‌اَش کنم. حالا دیگر، پیری و بیماری‌اَش حُکمِ همان دیرکردن‌هاش را برایم داشت‌. تا صدای سُرفه‌هاش می‌آمد و پشت‌بندش صدای ناله‌هاش؛ خیال‌هام برای خودشان راه می‌افتادند توو سرم و قصه می‌بافتند و آخرِ قصه‌هاشان را هم با مرگِ پیرمرد تمام می‌کردند. با خودم می‌گفتم: بنده‌خدا اگر بفهمد تا به سُرفه و خلطِ خون و عُق‌زدن می‌افتد، تا فشارش بالا می‌رود پایین نمی‌آید، پایین می‌افتد بالا نمی‌رود؛ من توو ذهن‌اَم دنبالِ پیراهنِ سیاه و لباسِ عزا می‌گردم و به فکر اعلامیه‌ی فوت و مجلس ختم می‌افتم، هیچ‌وقت مرا نخواهد بخشید. همیشه از فکر این‌که بالای سرش باشم و مرگ‌َش را به‌چشم ببینم وحشت داشتم. فکر می‌کردم اگر چنین اتفاقی بیفتد، حتمن عقوبت و تنبیه تمامِ خیالاتِ ناجوری است که با هرکدام‌شان او را کُشته، مراسمِ ختم و شب هفت‌َش را هم  برگزار کرده‌اَم.
     پیر شده بود دیگر. حال‌َش وخیم شده، از دارو درمان گذشته بود. حس کردم شمارش معکوسِ روزهای عمرش شروع شده که اضطراب و دل‌شوره‌های من هم برگشته‌اَند. البتْ دکترها هنوز جوابَ‌ش نکرده بودند ولی من برای خلاصی از یک‌عمر ترس و هراسْ تصمیم گرفتم نباشم. دست‌به‌کارِ بستن چمدان‌اَم شدم. گفت: "کجا بابا؟" گفتم: "یک چند ماهی باس بروم سفر." و سپردم‌َش به مادر؛ و خواهر برادرها را هم خبر کردم که زودبه‌زود بیایند سر بزنند. با خودم گفتم: وقتی برگردم، به‌حتمْ قصه به آخر رسیده و همه‌چیز تمام شده، و من فقط یک تُکِ‌پا می‌روم گورستان، اشکی می‌ریزم، فاتحه‌ای می‌خوانم؛ و همان‌جا سرِ خاکْ همه‌ی خیالات و تصوراتِ از کودکی تا وقتِ مرگ‌َش را برایش می‌گویم، و اَزَش حلالیت می‌خواهم و، خلاص.
     چمدان به‌دست رفتم باش خداحافظی کنم. خَم شدم صورت‌َش را بوسیدم. سرش را کمی بلند کرد صورت‌َم را بوسید. بعد، با صدای خفه و آهسته زیر گوشم گفت: "برو به امان خدا. نگران نباش، تا بیایی هستم." یک‌هو لرزه افتاد به تن و جان‌اَم. گفتم: "همیشه باشی بابا." و رفتم.


 رضا کاظمی / 22 مرداد 93 / تهران
Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!