جمعه
S. Seyedloo

رویای شب نیمه ی تابستان
کارگردان: جولی سترنز
ساغر سیدلو

رویکرد نوین
 
روزی "از ما بهترون" یا به عبارتی دیگر "پریان"می آیند، فرزند ما را می برند و کودک دیگری جای او می گذارند. نوزادی که توانایی های خاصی دارد. و از همین رو است که پادشاهان خواهان داشتن اویند. در باورهای کهن این کودک پسر است. حال ما اینجا با نمایشی روبه رو هستیم که از سویی کودک ما دختر است و از سویی دیگر اصلا نوزاد نیست. دختری است که روایت می کند. بی هیچ کلامی. در سکوتش. در کنار تمامی هیاهوهای عشق و جنگ. تنها با نقاشی هایش. دختری که خیره می شود، مکث می کند، و نجات می دهد. در آن زمان که ما نشسته ایم و به تماشای نمایش جنگ و عشق گرفتار شده ایم، دیوارهای اطراف مان از نقاشی های کودک پر می شوند. و اما چرا کارگردان به جای پسر، دختری را برگزیده است؟
 متن از آن دست متن های پردیالوگ است. اما در اجرا به هیچ وجه پرگویی و کمبود تصاویر وجود ندارد. این نمایش برداشتی کاملا نو از متن شکسپیر است. چیزی که امروز در اجراهای تئاتر کمتر می بینیم. اجراهای به شدت وابسته به متن، که چندان تفاوتی با نمایشنامه خوانی ندارند. در این اثر ما با دو جهان روبه رو ایم. جهان افسانه ای انسان واره های پابرهنه با خنجر و تبر که نماینده ی طبیعت اند. و جهان انسان های متمدن با اسلحه های پیشرفته تر.
برگردیم به آغاز رویای این شب نیمه ی تابستان. آن جا که آدم ها وحشیانه به سوی هم هجوم می برند، از ته جان فریاد های دلخراش می کشند، همدیگر را بر زمین و آسمان می کوبند، و می جراحند. لحظاتی بعد تمامی این فریادها و تنفر و جنگ، بدل به معاشقه ای بی کم و کاست می شود. معاشقه ای که در آن گویی تمامی افراد بشر شرکت می کنند و سایه هایی از هم جنس گرایی را نیز در خود دارد. در این ملغمه ی عشق و جنگ کاراکترها می توانند در جای خود قرار نگرفته باشند. آن ها در این جا هیچ کدام از کاراکترهای نمایش نیستند و از هویت خود تهی اند.
تنها یک نفر است که در این مبارزه و معاشقه شرکت نمی کندو او کودک است. کودکی که تنها نگاه می کند و روایتگر می شود. این نبردی است که در آن زن ها به اندازه ی مردها می جنگند.
تصویری که کارگردان از زنان در این اثر ارائه می دهد، تصویری از زنانی بسیار قوی تر و مستقل تر از زنان شکسپیر است. این زنان با وجود سلطه ی شدید مردسالاری در میدان باقی مانده و می جنگند. "اوبرون" پادشاه پریان، می خواهد کودک را به خاطر توانایی های خارق العاده اش به چنگ آورد، اما "تیتانیا" همسرش موفق می شود مقابل او بایستد و نوزاد را از او حفظ کند. میان آن ها جنگ هزاران ساله است، چرا که "تیتانیا" نماینده ی تمام زنان و ملت های سرکوب شده است و "اوبرون" نماینده ی آمریکا و قدرت. به لحاظ اجرایی "اوبرون" فرمانده ای است معمولا نشسته، که فرمان ها را به صورتی کاملا مکانیکی صادر می کند.
جنگ "تیتانیا" و "اوبرون" در نمایشنامه ی شکسپیردر واقع انعکاسی است از کشمکش های ملکه الیزابت و فیلیپ پادشاه پرتغال در زمان شکسپیر، که در آن دشمنی بر سر تصاحب هند و همچنین مذاکره در باره ی ازدواج شان با یک دیگر هم‌زمان جریان داشتکارگردان به زیرکی ماجرای جوامع سرکوب شده ی سرخپوست ها، عرب ها و به طور کلی کشورهای عقب مانده را با نماینده ی جهانی قدرت یعنی آمریکا (کابوی) پیوند داده و ترکیب جدیدی از این نمایشنامه ی شکسپیر را به صحنه آورده است.
"اوبرون" که در کشمکش ها بر سر نوزاد، خود را شکست خورده می یابد، می خواهد آبروی "تیتانیا" را ببرد. از این رو از دستیارش "پاک" می خواهد تا گیاهی را به هنگام خواب به چشم های "تیتانیا" بمالد. خاصیت این گیاه این است که وقتی آن فرد بیدار شود، اولین موجود زنده ای را که مقابل چشم های خود ببیند، عاشقانه می پرستد. خواه انسان باشد، خواه جانور. از طرف دیگر "اوبرون" به کمک جادوی  "پاک" سر "باتام" ساده دل را به الاغی تبدیل می کند و شرایط را طوری ترتیب می دهد، که "باتام" اولین چیزی باشد که "تیتانیا" در مقابل چشم های خود ببیند. "اوبرون" به خواسته اش می رسد و "تیتانیا" دلباخته ی "باتام"\الاغ می شود. "پاک" از سویی دیگر نماد رسانه ها در دست قدرت های بزرگ امروز است. او می تواند مردم را فریب دهد، عشق و تنفری پوچ بیافریند و عشقی واقعی را از بین ببرد، مانند تغییر عشق "لایزاندر" به "هرمیا". همان طور که رسانه ها افکار عمومی را در جهت های مشخص می رانند، "پاک" نیز کره ی زمین اش را در مسیر دلخواه خود می غلتاند
ستیز دیگری که در این داستان بین زن و مرد صورت می گیرد، میان "هرمیا" و "اجیوس" پدرش است. پدری که زور می گوید و به کمک پادشاه "تسئوس" می خواهد دخترش را وادار کند که با "دیمیتریوس" ازدواج کند. "تسئوس" نماینده ی قانون و نظم حاکم است و بنابراین موافق فرمان "اجیوس".او اعتقاد دارد که دختر باید به حرف پدرش سر فرود آورد.
در حالی که "دیمیتریوس" عاشق "هرمیا"است، "هرمیا" دلباخته ی "لایزاندر" است. "هرمیا" از جهتی به آنتیگون می ماند. بر ضد سیستم حاکم طغیان می کند. هنگام سرودخوانی برای آمریکا، در حالی که همه به مخاطبان لبخند می زنند و سرود ستایش آمریکا را می خوانند، "هرمیا" با جسارت تمام مقابل مخاطبان سرود را به سخره می گیرد. کارگردان در اینجا آمریکایی را به تصویر می کشد، که پشت صحنه سرگرم بازی با اسلحه است، و به یکباره زمانی که نورها و رسانه ها رویش متمرکز می شوند، با لبخند و سرود، ماسک به چهره می زند. استفاده از اسلحه یکی از آن ایده های موفق کارگردان است که ما را با جهان امروزمان به شدت مرتبط می کند. آدم هایی که در گفتگو بر سر عادی ترین موضوعات رو به هم اسلحه گرفته اند. حتی آن زمان که درباره ی ساده ترین مسائل با هم گفتگو می کنند.


"هرمیا" تصمیم می گیرد که با "لایزاندر" فرار کند. در این جا نوعی از فاصله گذاری را می بینیم. زمانی که "لایزاندر" با گیتارش برای "هرمیا" شعر می خواند و از شکسپیر می گوید.فاصله گذاری های دیگری نیز در کار وجود دارند. به طور مثال کودک مدت زیادی میان تماشاگران است و از میان تماشاگران به روی صحنه می رود و می خواهد باور کنیم که او یکی از ماست با همه ی ویژگی های خارق العاده ای که هر کدام از ما داریم و همه ی ما می توانیم آن کودک باشیم. همچنین فاصله گذاری صحنه ی نمایش "پیراموس"، که "باتام" به میان تماشاگران می آید و ما را هم در نمایش "پیراموس" شرکت می دهد. در نمایش "پیراموس" در متن شکسپیر کاراکترهایی وجود دارند از جمله مبل ساز، درودگر، خیاط و ... که "باتام" نقش تمامی آن ها را به تنهایی و همزمان روی صحنه بازی می کند. این بخش یکی از قوی ترین لحظه های نمایش است. نه فقط از آن رو که تنها یک بازیگر در نقش چندین نفر در یک زمان واحد ظاهر می شود، که از جهت آن که "باتام" شخصیتی است که در متن اصلی از روی سادگی دوست دارد نقش همه را خودش بازی کند. کارگردان با کمک این ویژگی "باتام" صحنه ای کم نظیر را خلق کرده است که کار خود را از اجراهای امروزه که به میزان بسیار زیادی به متن اصلی وابسته اند، مجزا می کند. "باتام" در انگلیسی به معنای ته است و این کاراکتر تحتانی ترین لایه‌های اجتماعی را نمایندگی می کند. او نماینده همه مردم عادی کوچه و بازار است که کاری با جنگ و ستیزهای آن بالا ندارند و حتی دل شان نمی‌آید نقش‌های ترسناک را روی صحنه بازی کنند مبادا مردم دچار وحشت شوند. او موجودی ساده لوح با چشمانی مهربان و روراست است که مشتاقانه ظاهر هر چیزی را می پذیرد. در "باتام" شما تمام کسانی را که در اعماق جامعه زندگی می کنند می بینید. مردم عادی، خیاط ها، نجارها، بافندگان و ... . طبیعی و غیر پیچیده.
بازمی گردیم به "هرمیا" و "لایزاندر"، که در جنگل سرگردان اند. در متن اصلی "هرمیا" از ترس جامعه ی پیرامون اش از "لایزاندر" خواهش می کند که کنار او در جنگل نخوابد. "هرمیا" که در برابر قوانین حاکم سر به عصیان برداشته اینجا حاضر نیست دست به عصیان بزند و ترجیح می‌دهد که در چارچوب قواعد و عرف اجتماعی باقی بماند. در این نمایش "هرمیا" با عشق به روی "لایزاندر" اسلحه می کشد و او را به سمتی دیگر، به دورتر، می راند. وقتی که "لایزاندر" به خواب می رود، "هرمیا" گیتار او را برمی دارد و شروع به نواختن و آوازخوانی می کند. ترانه ی او و نحوه ی نواختن اش، که از گیتار گاهی به عنوان سازی زهی و گاهی کوبه ای استفاده می کند مدرن است . او حتی بهتر از "لایزاندر" می نوازد. و ثابت می کند که زن این توانایی را دارد، که اگر به مرد وابسته نباشد، حتی می تواند بهتر باشد. او با تلاش و تکاپوی زنانه اش در این نمایش خود را در میان آن همه سایه های بلند، در سطح مردان بالا می کشد.
"هلنا" که دلباخته ی "دیمیتریوس" است از ابراز علاقه ی خود دست نمی کشد و پیوسته و در همه حال به دنبال "دیمیتریوس" است. او حتی تا آن جا پیش می رود که خود را سگ "دیمیتریوس" می خواند. "دیمیتریوس" مدام او را از خود می راند و در این راندن از توهین و تحقیر دریغ نمی کند. سیستم مردسالاری را میان "هلنا" و "دیمیتریوس" به وضوح می توان دید. به ویژه آن جا که "هلنا" روی زمین چهار دست و پا نشسته، عوعو سگ سر می دهد، "دیمیتریوس" بالای سر او ایستاده و اسلحه را به شکلی نفرت انگیز روی پشتش می کشد.
و اما پریان اند که گیاه را به اشتباه به چشم های "لایزاندر" می مالند و او وقتی بیدار می شود، "هلنا" را مقابل خود می بیند و عاشقش می شود. و گیاه دیگری که به چشم های "دیمیتریوس" مالیده می شود و او نیز "هلنا" را مقابل خود به عنوان اولین نفر می یابد. حالا "لایزاندر" و "دیمیتریوس" عاشق "هلنا" شده اند. "لایزاندر" "هرمیا" را از خود می راند و در یک حرکت کوتاه ما شاهد تقابل زن و مرد و قدرت مسلط مرد بر زن هستیم. "لایزاندر" دست "هرمیا" را می گیرد، در حالی که سر جای خود در یک نقطه ثابت ایستاده، "هرمیا" را تنها با راست و چپ بردن دستش به این سو و آن سو می کشاند. و "هرمیا" کاری نمی تواند بکند جز این که ناگزیر به این طرف و آن طرف سر بخورد.
در ادامه ما باز با آن گیاه خاص سر و کار داریم که عشق ها را جابه جا می کند. نشانه ی دیگری از سیستم مردسالاری که در این قصه وجود دارد، این است که در آن فقط مردها معشوقه های خود را عوض می کنند. این اتفاق در متن تنها زمانی برای یک زن (تیتانیا) رخ می دهد، که مرد (اوبرون) می خواهد.
حالا که دوباره عشق ها جابه جا می شوند، یک بار دیگر نوبت صحنه ای ناب به مانند صحنه ی آغازین است. "باتام" اگرچه در صحنه ی نبرد حضور دارد اما هراسناک در فرار است و به هیچ کس حمله نمی کند. "پاک" به مانند خدایی در گوشه ای به نظاره می ایستد و از کرده اش لذت می بردمبارزه آغاز و در آخر به معاشقه تبدیل می شود. مرز میان جنگ و عشق از بین می رود. انگار که تمام آدم های روی زمین با هم در جنگ، و در عشق بازی اند. جنگ وعشقی خونین، که هردو جنبه های متفاوت روح بشری اند. آدم هایی که تا لحظاتی پیش به هم عشق می ورزیدند، حالا قصد کشتن هم را دارند. و آن هایی که از هم متنفر بودند، یکدیگر را عاشقانه می بوسند. همانا که این مرز، می تواند تنها یک گیاه بر روی چشم ها باشد. ما که در کینه ها، نفرت ها و جنگ هامان، ما که در عشق ها و پرستش هامان افراط می ورزیم، بعد از دیدن این نمایش آیا ممکن است به این فکر بیفتیم که شاید همه ی آن چه در ذهن ما وجود دارد، تنها و تنها اثر گیاهی است که پریان به اشتباه یا از روی شیطنت در چشم هایمان ریخته اند؟ و بعد آیا اسلحه هامان را زمین می گذاریم؟ و آیا بعد از آن "پاک" هنوز می تواند همه ی ما را به جان هم بیندازد و خودش در گوشه ای با چشم های سیاه عقابی اش، با گوی در دستش، ما را نگاه کند و لذت ببرد؟
 و سرانجام، فریادهای دلخراش این صحنه ی خونین اند که به ما می گویند آخر ماجرا به این جا ختم می شود. مگر این که ما از خواب بیدار شویم. مگر این که تغییر کنیم. "اوبرون" تغییر کند. هر کدام در جای خود باشیم. و "باتام" الاغ فرض نشود. این جا صحنه ای است که واقعیت و خیال با هم مواجه می شوند. مواجهه ی آدم ها و پریان در یک مبارزه\معاشقه، که در پایان به خواب/رویایی دیگر زیر نور ماه منجر می شود. و "پاک" است در این میان، که جدا از همه ایستاده، هر طور که بخواهد زمین را در دست هایش می گرداند و همه را جادو می کند. او به مانند یک جوکر عمل می کند. همه کاره است و همه ی توانایی ها را دارد.
در آخر "اوبرونبعد از مواجهه با نقاشی های کودک، توانایی های او را گویی تصاحب کرده، و طلسم را از "تیتانیا" برمی دارد، تا او دیگر عاشق "باتام" نباشد. کودک تنها کسی است که می تواند "باتام" یا به عبارتی توده های قربانی شده را زنده کند. او پرچم آمریکا را به گوشه ای می نهد و به همراه "باتام"، به سوی ماه شب نیمه ی تابستان می رود.
در نهایت باز هم این "پاک" است که زمین/گوی اش را هر طور که بخواهد می غلتاند.  
تمام نمایش طنز تلخی را به تصویر می کشد که تنها در پایان و با دست زدن تماشاگران می تواند به میهمانی شیرینی بدل شود. تماشاگرانی که اگر انتظار پایانی خوش برای این جهان دارند، باید با دست های خود در شکل گیری این پایان سهیم باشند. رقص و پایکوبی و مجلس عروسی تازه در پایان نمایش آغاز می شود. بعد از پایان تمامی این خواب ها و رویاها.

"و همان طور که مشهور است، هر کس باید سهم خود را بگیرد، وقتی بیدار شدید خواهید دید
جک به جیل خواهد رسید؛ هیچ چیز پایان بدی نخواهد داشت؛ و مرد به جفت خود خواهد رسید، و همه چیز به نیکی ختم خواهد شد." پاک. شکسپیر
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!