جمعه
M. Tirehgol

آثار اکبر سردوزامی
سوگواره­ی افول
متن زیر فرازی است از جلد نهم مجموعه­ای که در دست تدوین دارم.
ملیحه تیره گل

اشک من/
خودتو نگهدار/ نیا پائین/
منو رسوا می­کنی
*
وقتی انسانی که می­گویند همه­ی شکوه و جلال زمین و آسمان در اوست،
این گونه زود، این گونه دردناک، حقیر شده- مرده باشد،
چی می­شود راجع بهش نوشت؟
(اکبر سردوزامی، «برادرم جادوگر بود»)

اندوه آگاهی به این ناتوانی
به وصف نمی­آید، آقا!
*
عکس مرا چاپ کن آقا، عکس مرا چاپ کن و زیرش بنویس
این اکبر سردوزامی است.
این اسطوره­ی وحشتِ خاک است.
(اکبر سردوزامی، «من هم بودم»)


بر آن بودم که با دستور کارِ این فصل از کتاب، یکی از رمان­های اکبر سردوزامی را باز کنم. اما کلنجار با متن­های او، این باور همیشگی­ام را تأیید کرد که هیچ یک از آثار او، به تنهائی، به این هدف پاسخ نمی­دهد. به نظر من، مجموعه­ی «آثار اکبر سردوزامی» پدیده­ای است یگانه، که رسیدگی به آن دستور کار و مجالی جداگانه را طلب می­کند. چرا که بسیاری از پاره­های آن، نه تنها در هیچ «ژانر» تعریف شده­ای نمی­گنجند، نه تنها استقرار در عنوانِ «زیرشاخه»های تعریف­شده­ی «داستان» و مختصات تعریف­شده­ برای هر زیرشاخه را پس می­زنند، بلکه به تقسیم­بندی انواع تعریف­شده­ی نوشتار هم دقیقاً تن نمی­دهند. و چنین است که در خوانش من، مثلاً، متنی که سردوزامی پس از قتل احمد میرعلائی (در «قتل­های زنجیره­ای»)، و در رثای او نوشت،[i] کم یا بیش از همان گوهری برخوردار است که متن­های «بازنویسی­ی روایت شفق» (بازنویسی­ی خاطرات یک زندانی­ی نجات­یافته)،[ii] «برادرم جادوگر بود»،[iii] «مونولوگ پاره پاره­ی شاعر شما»،[iv]«همان چشمه، همان آب»،[v] «نوبت رقص من»،[vi] و «من هم بودم».[vii] و این ها از همان گوهری برخوردارند که مثلاً «گزارش»ی با عنوان «من و مینا اسدی». البته برای اثبات این ادعا، بر من است که نمونه­هائی از این آثار را به گونه­ای روشمند با یکدیگر مقایسه کنم، و جنس این گوهر را به خواننده­ام نشان دهم. منتها، از آن رو که نه متن­های سردوزامی به خلاصه کردن تن می­دهند و نه فضای بحث حاضر از عهده­ی این کار بر می­آید، همین قدر می­گویم که عنصر مشترک در این آثار، فریادی مستمر است به بلندای همان صدائی که فروغ فرخ­زاد گفت: «می­ماند». فریادی بلند بر سر هر چه دروغ و ریا و نارو، به سر هر چه تحمیل­گر و تحمیل­پذیر، بر سر هر چه تحمیق­گر و تحمیق­پذیر، بر سر هر چه ستم­گر و ستم­پذیر، بر سر هر چه تخفیف­گر و خفت­پذیر، بر سر هر چه سلطه­گر و سلطه­پذیر، بر سر هر چه حقیرکننده و حقارت­پذیر. فریادی جوشنده از عمق، که طنین آن، موجودیتِ خودِ فریادکننده را نیز می­شکافد، و پس­لرزه­ی آن، پیکره­ی متن را چنان می­لرزاند که عناصر درونی­ی آن، حلقه به حلقه، مرتباً از هم می­گریزند، به هم می­پیوندند، تا دوباره از هم عبور کنند. انگار پدیده­ای زنده، زخمی، و سرکش، با تمام نیرو قالب را می­دَرَد تا به برهنه­ترین شکل ممکن شلاق خود را بر زوایای تَر وُ خشکِ جهانی بکوبد که کرامت انسان را بلعیده است. و منِ خواننده، در شگفت می­مانم که نویسنده، چه­گونه توانسته این فریاد را و این تکانه­ها را، در عین جهش و پریشانی، به گونه­ای یکپارچه در ساختاری حلقوی به بیرون از اثر منتقل کند؛ و منِ خواننده، در حالی که از چیزی تعریف­ناپذیر می­لرزم، و در حالی که «نام­ناپذیرِ» ساموئل بکت در چشم­اندازم می­رقصد، درمی­مانم که این متن را در کجای «ادبیات فارسی» جا دهم: در رده­ی «داستان کوتاه»؟ «داستان بلند»؟ «رمان»؟ «خاطره»؟ «اتوبیوگرافی»؟ «ادبیات زندان»؟ «گزارش»؟ و حتا «ادبیات سیاسی»؟ یا «نقد»؟ فراتر از رده­بندی و ژانرشناسی، با این دو پرسش روبه­رو هستم که، آیا متنی را که سرشار است از نام و نشان نویسنده و نشانی­های دقیق حرفه­ی پیشین او و همکاران او و حتا «گربه»ی او («پلنگ خانم») در قلمرو «آفرینش­های ادبی» جا می­گیرد؟ من، که حدود دو دهه به این پرسش­ها اندیشیده­ام و متن­های سردوزامی را مکرر خوانده­ام، همان قدر که در شناسه­پردازی­ی ژانر این آثار درمانده­ام، و همان قدر که نمی­دانم این متن­ها را باید در «غیاب نویسنده» خواند یا در «حضور نویسنده»، به پرسش اخیر پاسخ مثبت می­دهم. آری، در چشم­انداز من، حتا متنی که سردوزامی درباره­ی «جلسه­ی فرهنگی» در خانه­ی مینا اسدی، «خرگوشِ» مینا اسدی، و «مصاحبه» با مینا اسدی نوشته، یک «آفرینش ادبی» برشمرده می­شود.[viii] البته، خود سردوزامی این متن را در رده­ی «گزارش» گذاشته است. اما کارکردِ تخیل در پردازش این متن، و پایکوبی­ی کولی­وار زبان، مخاطب را به کلیه­ی خُرده­جهان­های درونی­ی متن احضار می­کند؛ ما را در کنار شخصیت­های حاضر در «جلسه­ی فرهنگی» می­نشاند؛ تا خرگوش مینا اسدی را هم به چشم ببینیم؛ و ببینیم که:

لامصب، پای ما را گرفت میان دو دستش و خلاصه از شما چه پنهان شروع کرد با تلاش کردنِ بی­حاصل که چیزش را فرو کند کف پای ما، که مکان فروکردن چنان چیزی نبود. البته، اولش خودمان را زدیم به آن راه، که شتر دیدی ندیدی، تا حیوان دلش نشکند. بعد دیدیم این لامصب دست بردار نیست، همین جوری پای ما را گرفته تو دستاش و هی عملیات خرگوشی انجام می­دهد. گفتیم مینا؟ ما رو دعوت کردی برای جلسه­ی فرهنگی یا برای این که امورات این جناب خرگوش بگذره؟ مینا هم الکی یه داد زد سر خرگوشه که برو گم شو! خرگوشه هم مثلاً رفت. اما بعد از چند دقیقه که ما حواسمان رفته بود به حرف­های فرهنگی­ی خوئی و سعید یوسف و نسیم این­ها، دوباره دیدیم جناب خرگوشه پای ما را گرفته تو دستاش و همچین جدی مشغول کار است که انگار پول ژتون را پیش پیش داده است. گفتیم مینا این بیچاره چند وقته از این کارا نکرده؟ مینا دوباره یک داد الکی زد و خرگوشه هم الکی رفت. هیچی، آن شب تا وقتی که دوستان بحث ادبی می­کردند، خرگوشه هم با کف پای ما عملیات غیرادبی انجام می­داد. (ص 55)

بخش دوم این متن مربوط است به مصاحبه­ی اکبر سردوزامی با مینا اسدی. اکبر سردوزامی ساعت ده صبح به خانه­ی مینا می­رسد، روز می­گذرد، و ساعت سه صبح، مینا ضبط صوت را روشن می­کند و به اکبر سردوزامی- که دیگر «نا ندارد بگوزد»- می­گوید: «بیا اکبر شروع کنیم»:

حالا بگو توی این مدت چه کار می­کرد؟ موضوع اصلی همین است. از راه که رسیدیم یه قهوه گذاشت و ما را برد توی اتاقش. حالا فکرش را بکنید، یک آدمی مثل من که زیاد اهل این ور و آن ور رفتن نیست و بیش­تر آدم­ها را هم جاکش می­بیند، برای اولین بار برود تو اتاق یه شاعره­ای که سال­هاست حضورش این ور و آن ور مشخص است. از جلو در، تا ته اتاق، از روی صندلی­ی راحتی، تا روی تاقچه، از روی تخت، تا روی ضبط صوت، همین جوری از روی هر چیزی تا روی هر چیز دیگری کاغذ بود و دفترچه و رسید برق و آب و تلفن و کتاب و روزنامه و نشریه و خلاصه، هر چیزی که از جنس کاغذ است. حالا من خودم ماهی یک بار روی میزم را جمع می­کنم و اگر به خاطر پلنگ خانم نبود که خرده نان و این جور چیزها می­چسبد به پشم­هایش و ناراحتش می­کند، ماهی یک بار هم به زور جارو می­زدم. اما با دیدن این اتاق پر از این همه کاغذ و کتاب و نشریه و روزنامه، همین جوری نفسم بند آمده بود؛ و هنوز نفس تازه نکرده بودم که گفت بذار یه شعر برات بخونم. و بعد یک مشت از این کاغذهای وسط اتاق را برداشت و پاشید روی تخت و یه مشت از روی تخت برداشت و پاشید روی زمین و یکی دو تا از روی صندلی برداشت و پاشید کف اتاق و خلاصه دیدم شعره توی دستش است. به جان این خانومم پلنگ اصلاً نفهمیدم شعری که خواند چی بود. همین جوری انگشت به آن جام مانده بودم که این چه­طور توانست میان این بلبشو این ورق کاغذ را پیدا کند؟  (ص 57)

اما تمام روز به شعرخواندنِ مینا نمی­گذرد. او برایمان داستان و مقاله می­خواند؛ به این و آن تلفن می­کند؛ جواب تلفن این و آن را می­دهد؛ «یکی تلفن می­کند یک چیزی می­گوید و مینا داد می­زند که آخه مرتیکه من کی اینو گفتم؟» به برنامه­ی رادیو گوش می­کند؛ تلفن می­کند؛ می­دود ایستگاه رادیو را عوض می­کند؛ در میان گوش دادن به برنامه از جا می­جهد و می­گوید می­خواهد:

به کسی زنگ بزند بگوید آخه شما چرا این قدر بی­شخصیت­اید؟ من گویم بگو چرا این قدر جاکش­اید؟ اما بد می­آورد؛ جاکشه خانه نیست؛ عصبانی می­شود؛ زنگ می­زند به یکی دیگر که به آن یارو جاکشه بگوید چرا این قدر بی­شخصیت است. (ص 58)

و چنین است که روز در جنب و جوش پایان­ناپذیر مینا سپری می­شود و ما و اکبر سردوزامی می­مانیم با:

تلفن و رادیو و صدای مینا و صدای یک شاعری که دارد توی یکی از چندین رادیوهای فارسی­ی استکهلم یه مشت کس شعر می­خواند به جای شعر؛ و خرگوشه، که عین بچه­یتیم­های متجاوز آمده سراغ پای ما [...] (ص 59)

قرار دادنِ عبارت «بحث­های ادبی» در برابر «کارهای غیرادبی­ی خرگوشه» در بازگفت اول، طنزی نزدیک به هجو را متبادر می­کند، بدون آن که به شخصیت­های حاضر در «جلسه» و «بحثِ» آن­ها توهین شده باشد. هم­چنین، عبارتِ پارادوکسیالِ «عین بچه­یتیم­های متجاوز» در پاراگراف دوم، از یک سو، معصومیتی را زایل می­کند که معمولاً به کودکان «یتیم» نسبت می­دهیم، و از سوی دیگر، به این یافته­ی روان­شناسی صحه می­گذارد که «هر ستمدیده­ای پتانسیل آن را دارد که ستم­گر ­شود.» اما فشرده­ی بالا، مطلقاً همه­ی جوانب متن «من و مینا اسدی» را توضیح نمی­دهد. چه رسد اگر بخواهیم مثلاً متن­های «مونولوگ پاره پاره­ی شاعر شما» یا «همان چشمه، همان آب» یا «برادرم جادوگر بود» را «فشرده» کنیم. فقط می­توانیم  به فریادی بپردازیم که با استفاده از همه­ی پتانسیل­های زبان، چونان رشته­ای نامرئی همه­ی آثار او را به هم پیوند می­دهد. البته، از آثاری که سردوزامی در دهه­ی 1360 منتشر کرد، همین آهنگ به گوش می­رسید/ می­رسد. اما گرانیگاه کوبش آن، عمدتاً مکانیسم اقتدار بود؛ فرقی هم نمی­کرد که منشاء قدرت، «بازجو و پاسدار حکومت» بود، یا «مسئول سازمانی»، یا هر آن نیروئی که اطاعت می­طلبد. اما در آثار دوران تبعید سردوزامی، گرانیگاه کوبش این فریاد، از خودِ اکبر سردوزامی و «مادر» و «خواهر» و «برادر»، تا وسعت من و ما را فراگرفت، و بر پیکر هر آن چه مقدس بود پیچید؛ و آن چنان سخت پیچید، که صدای «اقتدار» را در بسیاری از آثار سردوزامی پیچاند. متن «برادرم جادوگر بود»، اوج این صدای فرودست/ فرادستِ جداسرانه را در گوش ادبیات فارسی در تبعید ثبت کرده است؛ «جداسرانه»، از آن رو که صدای فرادست و فرودست، یا: ستمگر و ستم­دیده، به عنوان دو پدیده­ی متضادِ، در فرایندی دیالکتیکی با یکدیگر رویارو نمی­شوند، تا سنتزی پدید آید که آمیزه­ای از هر دو را در خود داشته باشد. صدای راوی­ی این متنِ شعرگونه، مثلاً، آن جاها فرودست است که می­خوانیم:

هر کس هر چه می­خواهد بگوید/ علی عاذلی/ شریف­ترین کارخانه­دارهای شاه آباد بود/ در تاریخ گوزِ گوزُ گوز/ سه هزار و پانصد تومن به پرویز داد/ و گفت برو برای خودت کارخونه باز کن تا محتاج هیچ جاکشی نباشی. (ص 39) برادرم جادوگر بود/ وقتی مادرم امیرارسلان نامدار را توی آتش انداخت/ و من هق هق گریستم/ برادرم گفت امیرارسلان که فقط امیرارسلان نبود!/ - پس چی بود؟/ - امیرارسلان نقاش بود! (ص 46)

و آن جاها صدای فرادست را از راوی می­شنویم که:

«آره هوشنگ جون؟ یادته گفتم فعلاً باید بری کون بدی کیرت کلف شه؟ آره اسم­مستعاری؟» «می­خوای همچین بکنم تو ماتحتت که تا پنج نسل دیگه یادت نره؟ آره حجت جون؟» «ممکنه یه نقاشی از این کیر و خایه­ی من بکشی که هزار تا از روش تکثیر کنم و مشهور بشی؟» «یادته هر کاری کردی هیچی نگفتم. واسه این که تو رو پشم خایه­مم حساب نمی­کنم. (صص 113 تا 114)

در خوانش من، انگیزه­ی این جداسری­ را نیز خود متن به ما گزارش داده است.  مثلاً آن جا که «برادرِ جادوگر»، بین «خدائی» و «هیچ»، فرودگاهی به راوی نشان نمی­دهد: 

برادرم جادوگر بود/ وقتی مادرم همه­ی نقاشی­هایم را به آتش کشید/ و من زار زار گریستم/ برادرم مرا به اوج رساند:/ - امیرارسلان که فقط نقاش نیست./ - پس چیه؟/ -هر چه دلت بخواد/ اگه بخواهی خدائی!/ و گرنه هیچ! (ص 46) [...] و گرنه هیچ!/ مادر!/ مادرِ قحبه­ی من!/ من می­خواستم خدای خود باشم/ نه جاکش و عصاکشِ تو! (ص 48)

یوتوپیای راوی، جهانی است که او «خدای» خود باشد؛ و از آن رو که می­داند نیست، خود را یکسره «هیچ» می­پندارد و این «هیچ» است که برای اثبات هستی و موجودیت خود، شلاق به دست می­گیرد و فریادکشان، خود و جهان خود و حتا واژه­های زبان را به زیر ضرب می­گیرد. اما، هر قدر دو کلان پدیده­ی «خدا» و «هیچ» (فرادست/ فرودست) در ظاهر امر جدا از هم و به موازات یکدیگر پیش می­روند، اکثرِ خرده پدیده­های درونی­ی «فرودست»، فرایند دیالکتیکی­ی آشکاری را طی می­کنند؛ یعنی، در کشاکش تضادها، سنتز تعریف­ناشندنی­ای پدید می­آورند که هم مستحق شلاق است و هم هق هق گریه را در فضا/ زمان متن پخش کند. مثلاً، واژه/ مفهوم «مادر»، هم «معصوم» از کار درمی­آید و هم «جاکش­پرور»:

مادر!/ مادر من که معصوم­ترینِ جاکش­پرورانِ این پهنه­ی پهناور خاکِ قحبه­ای/ مادری که داستان زندگی­ی مرا تو توشتی/ من هیچ وقت جاکش نبوده­ام/ مگر همه­ی لحظات همه­ی آن شب­هائی که تو گفتی! (ص 77).

من نمی­دانم که «معصومیت» را به «ستمدیدگی» معنی کنم یا به «بی­گناهی»، یا به «ناآگاهی»؛ چرا که، راوی در جای جای متن، زن/ مادر ستمدیده و بی­پناهی را به ما نشان داده است، که فرصت دست یافتن به آگاهی­ی آلترناتیو را نیافته است، و زندگی را با آگاهی­ی متعارف و دیکته­شده برانداز می­کند:

می­دانی که اسم مادر من زینب بود؟/ که اولین شوهرش، وقتی نه ساله بود/ کنار ضریح امام رضا رهایش کرد/ و رفت که رفت؟/ شوهر دومش وقتی سی ساله بود/ دیوانه شد؟/ که شوهر سومش/ توی یک قهوه­خانه مرد؟/ می­دانی که مادر من وقتی فقط چهل سال داشت/ گرفتار جنون و هذیان شد؟ (صص 36- 37) برادرم جادوگر بود!/ وقتی از دیوار گلی­ی صافِ بلندِ یخچال بالا می­رفت/ مادرم به جای این که بگوید نرو/ می­گفت ای آقا!/ ای مهدی­ی موعود/ این چه حکمتی­ست؟ (ص 44)

 این زن/ مادر همانی است که  «باغچه»اش به نظر راوی «جاودانه سرسبز است» (ص 84)، اما چرا این زن/ مادر، مستحق ناسزای «جاکش­پرور» هم هست؟ زیرا که وِردِ «مهدی­ی موعود» می­خواند، و «با چادر سیاهش» بالای سر راوی «می­نشست و تا چشم باز می­کرد، شلاقش را فرود می­آورد که جاکش!» این زن/ مادر، کتاب­های راوی را- که «خیاط» هم هست- می­سوزاند؛ نقاشی­های راوی را می­سوزاند؛ و با این جهان­بینی، پَرِ پروازِ «خدائی»ی او را می­کَند و «زندگی­»ی او را در حد «هیچ» رقم می­زند:

مادر!/ مادری که داستان زندگی­ی مرا نوشتی/ به یاد داشته باش مادرم/ که شریف­ترین خیاطان سرزمین مرا تو کشتی. (ص 41)

البته، در بسیاری از جاهای متن، واژه­ی «مادر» را می­توان با مفهوم «ایران» معنی کرد. اما تقابلِ معصومیت با گناه (یا: آگاهی با ناآگاهی، یا: ستمگری با ستم­دیدگی)، در نمایش همه­ی پدیده­ها، به ویژه شخصیت­های زن (چه نمادی عمومی باشند و چه شخصیتی معین) در متن به آسانی قابل ردیابی است؛ از «خواهر» گرفته تا «لیدوش»- دخترِ «ارمنی­ی 13 ساله»، کارگر «دست دوز»- «زیباترین دختران سرزمینِ من»، که «نمی­دانست راه کدام است و چاه کدام»، (ص 14) و در برابر «چند النگو» در انبار «به آقای موله روژ کُس داد». تا راوی را به این جا برسانند که: «تا روزی که یک زن/ در سرزمین من خودفروشی کند/ من/ پاک جاکشم.» (ص 93)

اگر راوی­ی «غروب اول پائیز (1360)»، پس از پیدا کردنِ موی بریده­ی دخترِ بی­پناهِ فراری (در «دودکش بخاری»ی خانه­ی خود) می­گوید: «گریه نباید کرد»، «هق هق» راوی­ی «برادرم جادوگر بود» در سراسر متن پیچیده است. چرا که در «غروب اول پائیز» هنوز امید سوسو می­زد، اما  در زمانِ «برادرم جادوگر بود»، همه­ی روزنه­ها در چشم­انداز راوی­ بسته است؛ یعنی، افولِ کامل رخ داده است. در این خوانش است که انگیزه­ی «جداسری»ی دو پدیده­ی «فرادست/ فرودست» و حرکت غیردیالکتیکی­ی آن­ها در این متن اعلام حضور می­کند: اینک، «فرادست» هنوز فرادست است، و «فرودستِ» منکوب­شده به مرحله­ای از زوال رسیده که به عنوان «عصاکش»، به هِرَمِ فرادست خزیده است؛ و سزاوار عنوانِ «جاکش» است.

اما، این فقط مادر و خواهر و «لیدوش» و «رفقا»ی «بُرش­کار»، «زیگذال­دوز» «چرخ­کار»، «بافنده» و «دونه­گیر»، و «دست­دوز» راوی نیستند که هر یک به نحوی از انحاء، هستی­ی کنشگرشان زایل شده است و در پائین­ترین دامنه­ی هِرَم سلسله مراتب قدرت ایفای نقش می­کنند؛ بلکه از چشم­انداز هراسیده­ی راوی، «سیاسی»کاران نیز در مرتبه­ی بالاتری از هِرم نشسته­اند. اوج زوال سیاسی­کاران در نگاه هراسیده و بی­اعتماد­ راوی را در صحنه­ای می­بینیم که یکی از دوستان او از هلند به خانه­ی او می­آید؛ «یکی از بچه­های سیاسی هم به هوای دیدن او» می­­آید، بعد هم همسر این فرد «سیاسی» به آن­ها ملحق می­شود. راوی که پس از ورود دوستش و آن شخص «سیاسی» درِ آپارتمانش را بسته است، زمانی که به آشپزخانه می­رود، می­بیند در باز است. در را می­بندد؛ برمی­گردد و داستانی می­خواند؛ دوباره برای کاری به آشپزخانه می­رود؛ و دوباره می­بیند در باز است. بعد از رفتنِ میهمان­ها، «هی فکر» می­کند که «چرا»:

یعنی برای چی در را باز گذاشته بود؟ این جا که فقط ما بودیم؟ در مدتی که من داستان می­خواندم کی پشت در بود؟ پشت در کت من آویزان بود. توی جیب کتم کارت شناسائی­ی من است. از کجا معلوم است برنداشته باشد و از رویش کپی نگرفته باشد؟ خب آدم سیاسی معمولاً به چند اسم مستعار و کارت شناسائی احتیاج دارد. کی می­تواند به من اطمینان بدهد که او این کار را نکرده است؟ (ص 120)

راوی در فرافکنی­ی هراس­های خود از این هم فراتر می­رود و می­گوید: «از کجا معلوم در آن فاصله زنش آرام وارد آشپزخانه نشده باشد و کلید زاپاس آپارتمانم را برنداشته باشد؟» و این همه هراس از روست که راوی در صفحه­های 122 تا 123 کتاب به ما گفته است که در دوران انقلاب و دوران انقلاب فرهنگی، ناروئی را از سیاسی­کاران دیده که «بعد از آن قضیه دیگه به هیچ دیوثی اعتماد» ندارد. و می­گوید: «من که مث تو سیاستمدار نبودم. من فقط انسان بودم. من که خلقی نیستم جاکش. من خود خلقم.» (ص 124)

در واقع، هر قدر که در بخش­های مربوط به مادر و خواهر و برادر و  لیدوش و همکاران راوی سیلان زبان در رگ و ریشه­ی متن جریان دارد، به همان اندازه در بخش­های مربوط به «سیاسی»کاران، زبان تبدیل به ابزار می­شود، تا فریاد و شلاق راوی را از بیرون متن، بر سر شخصیت­های واداده­ در گروه­های سیاسی و پیروان آن­ گروه­ها­ بباراند (مانند حسین «روحانی»، از سازمان «پیکار»- ص 134)؛ و آن­ها را از «شریف­ترین»هاشان جدا کند: 

یادته جاکشِ بی­اسلحه و بی­فشنگی که داری نون شریف­ترین آدمای سرزمین منو می­خوری! یادته دگوری­ی بیس­پنجزاری؟ (ص 131)

و «سعید سلطان­پور» از زمره­ی «شریف­ترین آدم»های راوی است که به «گلوله»بستنِ او داغ ننگی است بر دامان مادر- ایران، که «دانمارک» مانند آن نیست. (ص 34) هم­چنین، هر قدر فریاد و شلاقِ بی­رحمانه و بی­مجامله­ی راوی بر سر مادر و خواهر و لیدوش و همکاران خیاط خود، از ناتوانی و تأسف و خشم و همدلی آکنده است، به «سیاسی­کاران» که می­رسد، جنس فریاد و شلاق او، به همان اندازه، از نفی و نفرت و قدرت انباشته می­شود. مقایسه­ی صدا در دو نمونه­ی زیر این تفاوت را نشان می­دهند:

لیدوش!/ لیدوش من!/ لیدوش محمد سالار!/ لیدوش ارمنی­ی سیزده ساله­ی من و محمد سالار/ که وقتی پستان­هایت را به ما نشان دادی/ فقط در یک روز/ سه بار/ به عشقت جلق زدیم!/ لیدوش! لیدوش که فریب چهار تا النگوی قشنگ را خوردی/ ما هنوز که هنوز است/ به عشق پستان­های تو جلق می­زنیم! (ص 61)

هر کس تو خط تو نباشه جمهوری­ی اسلامیه؟ [...] بگو چه جوری دوره­ش کردین که رفت خودشو کشت؟ همین جوری که با من کردین؟ آره جاکش؟ همین جوری؟ می­خوای مث یه سگ همین جا ترتیبتو بدم؟ می­خوای بکشمت و رو جنازه­ت تر بزنم جاکش؟ چند وقته؟ یادته؟ هر کاری کردی هیچی نگفتم. واسه این که تو رو پشم خایمم حساب نمی­کنم. (ص 117)

می­بینیم، «لیدوش» از آن رو «فریب» خورده که «راه را از چاه» تشخیص نمی­داده است. بعداً نیز راوی صدای «هق هق» لیدوش را به ما می­رساند که: «من نمی­دانستم که فقط می­خواد با من حال کنه». این خشم آکنده از همدلی­ را با «مادر» و «خواهر» و تک تک همکاران خیاط راوی می­بینیم. اما همین همدلی­ی مشروط، در نظر راوی نسبت به سیاست­کاران، یکسره به نفی مطلق بدل می­شود. به بیانی دیگر، تضاد دیالکتیکی­ای که در خرده­پدیده­های درونی­ی «فرودست» نمادینه شده، در خرده­پدیده­ی «سیاسی­کاران» نابوده می­شود، و قضاوت کلی/ مطلق راوی، حتا «شریف­ترین»هاشان را نیز دربرمی­گیرد:

برادرم جادوگر بود!/ وقتی محمد جلیله آمد/ که از من سیاستمدار بسازد/ برادرم جادو کرد:/ سیاستمدار/ از اصغرش گرفته که این جاست/ تا اکبرش که در آن جاست/ فقط یک چیز است/ جاکش است. (ص 96)
  
با وجود تفاوت آشکار بین این دو صدا- که کل متن را دوپاره کرده- تنها نقطه­ی مشترکی که این دو صدا را به هم پیوند می­دهد، کارکرد ارگان جنسی­، و عمدتاً، مردانه است؛ منتها، از موضع ضعف و حقارت، در دایره­ی محرومیت و مفعولیت جنسی حرکت می­کند؛ و در موضع قدرت، در قلمرو فاعل عمل می­کند. از آن رو که این ویژگی، و بسیاری از ویژگی­­های یادشده­ی زبان و جنس فریاد، چونان نخی، بیش­تر آثار دهه­ی 1370 به بعد سردوزامی را به هم پیوند می­دهند، می­توان با ترس و لرز از «حضور نویسنده در متن» سخن گفت و همه­ی این ویژگی­­ها را کم یا بیش به ذهنیت خود سردوزامی مربوط دانست. منتها، اگر از این زاویه بنگریم، باید به تک جمله­ها و عبارت­های مشابه در همه­ی متن­های او نیز از نزدیک دقیق شویم. و من که فکر می­کنم چنین کرده­ام، در متن «بازنویسی­ی روایت شفق»، جمله­ای یافته­ام که نوع فاعلیت جنسی در آثار این نویسنده را یک بار و برای همیشه توضیح داده است. البته متن یادشده، ظاهراً خاطرات شخصی است به نام «شفق الله­وردی» (زندانی­ی نجات یافته)، که سردوزامی آن را «بازنویسی» کرده است.[ix] اما حضور آن در متنی که به نام اکبر سردوزامی منتشر شده است، به من جرأت می­دهد که توضیح کوتاه زیر را به ذهنیت شخصِ او وصل کنم. حالا، راوی (شفق) دارد از سخنرانی­ی تواب­ها در زندان سخن می­گوید:

یک بار هم یک دختر خوشگلی آمده بود. شلوار لی پوشیده بود و رنگ و لعابی هم داشت. گاهی هم چادرش را باد می­داد. و من اگر آن همه کافور که توی غذای زندان می­ریختند نخورده بودم، لابد کاری دست خودم می­دادم. یعنی در تخیلم هم که شده بود، می­گائیدمش.
من گمانم کسی که کلمه­ی «گائیدن» را ساخته، میل جنسی نداشته است؛ آدم انتقام­جوئی بوده است. (ص 121)

من نمی­دانم «شفق الله وردی» شخصیتی واقعی است یا نه. هم­چنین نمی­دانم جمله­ی پایانی­ی بازگفت بالا ( که در کتاب هم در خطی جداگانه نوشته شده) گفته­ی «شفق» است یا افزوده­ی سردوزامی. و بنا بر ماهیتی که در ابتدای این متن نوشتم، نمی­دانم اصلاً این متن، «خاطرات» یک زندانی است یا متنی است تخیلی، که سردوزامی با آگاهی از کم و کیف زندان و شکنجه و تواب و تواب­سازی و فرار از ایران، آن را نوشته است. (چرا که، شکستگی­ی زمانی و پرش ذهن در این متن هم آن را به متن تخیلی نزدیک کرده است.) اما، اگر به این «گمانِ» راوی نیز تردید کنیم، به شهادت دیده­ها و شنیده­ها و خوانده­های خود، به انگیزه­ی انتفام­جوئی­ی او و تمام راویان متن­های سردوزامی یقین داریم. چرا که در تحلیل روان-جامعه­شناسی، نخستین بازتابِ طبیعی­ی احساس ناتوانی در برابر تحقیری که آمران خرد و کلان جمهوری­ی اسلامی، و عاملانِ اکثراً خُرده­پای آنان، در دهه­ی 1360 در درون و بیرون زندان بر مردم ایران روا داشتند، خیزش غریزه­ی «انتقام­جوئی» است. زخم شلاق­های زندانبان به مرور زمان مرمت می­شود؛ اما زخم تحقیر- چه از شکنجه در زندان باشد و چه از شکنجه­ای که جمهوری­ی اسلامی با خفقان و ارعاب و تعقیب و دستگیری و اعدام به سر روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان و مبارزان، و حتا مردم غیرسیاسی­ی ایران آورد- آن چنان ژرف نشسته است که گذشت زمان به ژرفای آن می­افزاید. فاجعه در آن جا هنگفت می­شود، که اکثریت قریب به اتفاق عاملان تحقیر، از همان «مردم»ی بودند که مبارزان ما با هدف آزادی و رفاه و بهزیستی­ی آنان با رژیم سیاسی رویارو شده بودند. و زخم از آن جا درمان­ناپذیر می­شود که راویان سردوزامی، به نحوی از انحاء، ضربه را از سوی گروه­ و سازمان سیاسی­ی خود، یا افراد سیاسی نیز تجربه کرده­اند؛ یا دست کم، در کوران بی­پناهی از سوی سازمانشان حمایت نشده­اند. اما افزون بر نشانه­های این زخم چند سَره، مجموعه­ی آثار سردوزامی زخم عمیق دیگری را نیز به نمایش می­گذارد، که از فقر اقتصادی/ فرهنگی دهان باز کرده است. و این چنین است که خواننده­ی این راویان، دشنه را هم در قلب راویان می­بیند و هم در مشت آن­ها. و این چنین است که چندگانه­ی ترس/ تحقیرشدگی/ ناتوانی/ انتقام­گیری­ی جنسی/ کلامی، کم یا بیش، در همه­ی آثار سردوزامی حضور دارند. اما تا جائی که به فاعلیت جنسی در این «انتقام­گیری»ها مربوط می­شود، همین جا بگویم که در تحلیل روان­شناختی، ابراز «قدرت» از راه فاعلیت جنسی، از سرکوفتگی­ی امیال جنسی نیز خبر می­دهد. در این گونه فرازها از مجموعه­ی آثار سردوزامی، زبان ابزاری می­شود برای به رخ کشیدنِ قدرتی که از «قدرت» زخم خورده است. در خوانش من، متن «در عمق آلت زن شما یک دهانه هست»، مثال بارز سرکوفتگی­ی میل جنسی است؛[x] متن «برادرم جادوگر بود» مثال بارز انتقام­گیری­ از سیاست و فرهنگ است؛ متن «من که ایوب نیستم» مثال بارز تحقیرشدگی است؛[xi] متن «نوبت رقص من»، مثال بارز ترس و بدگمانی و ناامنی است؛[xii] متن «من هم بودم» مثال بارز ناتوانی و درماندگی؛[xiii] و متن «مونولوگ پاره پاره­ی شاعر شما» مثال بارز مجموعه­­ای از همه­ی این پدیده­ها. بیهوده نیست که نویسنده (یا ناشر؟) فراز زیر را پشت جلد این کتاب آورده است:

من قیصر بودم، می­گوید شاعر شما. برادرم را توی بیابان گائیدند. خواهرم را توی اشون فشم، و خودم را هر کس رسید و هر کجا که رسید، گائیدند. ایران سرزمین کون­کن­هاست، و کودگان سپوخته، می­گوید شاعر شما.

و درد مضاعف در این جاست که راویان همه­ی این متن­ها، نسبت به ترس و بدگمانی و ناتوانی و درماندگی­ و تعلیق خود به فراشناخت رسیده­اند؛ و فریادشان، با این انگیزه فرکانس مضاعف می­گیرد که آرزو دارند این «آگاهی/ شناخت» به اطلاع همگان برسد. بانگ بلند این آرزو، به ویژه، از متن «من هم بودم» به گوش می­رسد، که سردوزامی آن را در قالب نامه­ای به احمد میرعلائی (پیش از کشته شدن) نوشته است:

ببین میرعلائی جان، من یک زمانی می­خواستم طراح لباس شوم، نشدم. بعد می­خواستم بازیگر شوم، نشدم. بعد هم گفتم نویسنده می­شوم، و حالا پس از شش کتاب می­بینم نشده­ام.  (ص 4)

به بچه هر چه بگویند همان می­شود. در میان کلمات لالائی­ی مادر من همیشه یک خال سینه بود آقا. میرعلائی جان، عکسی که سال­ها پیش پشت چرخ خیاطی گرفته­ام، برات می­فرستم. می­توانی زیرش بنویسی هر که دارد خال سینه، آن نشانش وصله پینه. (ص 13)

مادر من فقط دو تا لالائی برای من می­خواند آقا. یکی این بود که «الله توئی ز حالم آگاه توئی [...].» بعد هم که من رفتم توی خیابان­ها و داد زدم یا مرگ یا خمینی، از دیدن تانک­ها و شنیدن صدای گلوله وحشت کرد و دیوانه شد و من را آن سرباز آدمکشی می­دید که پسرش را کشته بود. و بعد هم هر صفتی را که دلش می­خواست به من می­داد، و من از میان تمام کلماتش فقط جاکش و جاسوس را به خاطر سپرده­ام. بچه خاک است آقا. خاک همه چیز را در خود می­گیرد. اگر بگوئی خیاط، خیاط است، اگر بگوئی جاکش، احساس جاکشی می­کند آقا. (ص 13)

مسئله این است که من بیمارم. من می­ترسم آقا. من بیماری­ی انگست دارم آقا. انگست را من نمی­توانم ترجمه کنم. وحشت رساننده­ی این کلمه نیست آقا. (ص 21)

همین قدر می­دانم وقتی که من نتوانم چیزهائی را که می­خواهم بنویسم، پاک از یاد می­روند آقا. از یاد رفتن این داستان­ها فاجعه­ی زندگی­ی من است. اندوه این آگاهی به این ناتوانی به وصف نمی­آید. عکس مرا چاپ کن آقا و زیرش بنویس این اکبر سردوزامی است. این ناتوان­ترین انسان پهنه­ی خاک است. (ص 22)

این جا با نویسنده­ی جوانی رفتم آبجوخوری. معشوقش خیلی زیبا بود. صحبت که شد، فهمیدم نظافت­چی­ی بیمارستان است. اما وقتی گفت نظافت­چی هستم، کلامش چیزی کم­تر از کلام یک نویسنده را نداشت آقا. اما در آن سرزمین، که وقتی [محمد] نوری ازش می­خوانَد، من بغضم می­گیرد، گلشیری­اش که بزرگ من بود، وقتی می­خواست تحقیرم کند می­گفت جون به جونت کنند خیاطی. (ص 26)

من گرفتار حقارت تاریخی­ی خیاط­ها هستم. اسکاندیناوی حالا حالا باید بابت این حقارت من بپردازد تا مگر به این نتیجه برسم که من هم می­توانم آدم با شخصیتی باشم. هنوز نتوانسته­ام از احساس بی­شخصیتی­ی خود فاصله بگیرم آقا. (ص 28)

همکار زیگذال­دوز من را با مشت و لگد له کردند و من که اکبر سردوزامی باشم، پشت پنجره ایستادم و نگاه کردم. توی کوچه، روی خاک افتاده بود. دهن و دماغش غرق خون شده بود آقا. کاپشنش لگدشده و پاره روی خاک افتاده بود. من آرام از خیاط­خانه بیرون رفتم و کاپشنش را برداشتم و آمدم و پشت چرخ نشستم و دوختم. وقتی کاپشنش را گرفت، توی صورت من داد زد جاکش­ها. (ص 29)

سردوزامی در میانه­ی این متن نوشته­ است که این «حدیث نفس» است؛ و در جای دیگری، از نوشته­های خود با عنوان «من­ نامه­نویسی» یاد کرده است.  اگر چنین است، این متن حدیث نفس همه­ی استعدادهائی است که به ضرب مجموعه­ی مناسبات سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی­ی حاکم بر ایران، خاک شده است؛ حدیث نفس همه­ی تحقیرشدگانی است که زندان دیده یا ندیده، ترس و تأسف را برداشتند، از خاک خود گذشتند، و به زندگی­ی دوپاره در ناکجاهای زمین تن دادند؛ حدیث نفس همه­ی کسانی­ است که زوال کرامت هر انسانی را زوال خود می­بینند. حال اگر همه­ی این «کسان» نتوانند مانند راویان سردوزامی راست در چشم جهان نگاه کنند و این دردها را با دشنام و ناسزا به جهانیان بگویند، شرط آن نیست که در آینه­ی خلوت خود چنین نکنند؛ گیرم که بالا و پائین این «عروس هزار داماد» را حافظانه به باد ناسزا بگیرند؛ یا مانند مادر بزرگ من، بنشینند و برخیزند و بگویند: «ای روزگار جنده!» 
***
آثار سردوزامی از یک سو یادآور آثار «لوئی فردینان سلینLouis Ferdinand Celine » نویسنده­ی فرانسوی است، از سوی دیگر، پرهیبی از کلیت ساموئل بکت را به نمایش می­گذارد؛ و اگر دورتر برویم، «ملامتیان» خودمان را به یاد می­آورد. سلین، فاشیسم هیتلری را تجربه کرد، و سردوزامی فاشیسم جمهوری­ی اسلامی را. در مجموعه­ی آثار سردوزامی، سردوزامی هست، در رمان «سفر به انتهای شبِ» سلین، خودِ سلین هست. در مجموعه­ی آثار سردوزامی، کودکی­ی سردوزامی هست، در رمان «مرگ قسطی»ی سلین، کودکی­ی سلین هست. در آن­ها، زبان، پرخاشگر است، در این­ها نیز زبان پرخاشگر است. همان­طور که پرخاشِ سلین «سمفونی­ی شوریده­ی زبان احساس است»[xiv]، در خوانش من، پرخاش سردوزامی نیز سمفونی­ی شوریده­ و دردمندِ زبان احساس است. راوی­ی «مرگ قسطی» بیمار است، دچار فراموشی است، پاره پاره به یاد می­آورد. راوی­ی سردوزامی بیمار است، فراموشی دارد، بیماری­ی او را «اَنگست angst» تشخیص داده­اند،[xv] فکرش پاره پاره است. سلین، که راوی­ی داستان خود نیز هست، می­گوید: «راوی من پاک و سرفراز نیست، اوه نه... ابداً... با وسواس تمام معرفی‌اش می‌کنم، هزار احتیاط! اول سرتاپایش را با دقت گه می‌مالم و بعد...» (به نقل از قلی خیاط). و سردوزامی با راوی­ی خود- که اکثراً به نام سردوزامی سخن می­گوید- همان کار را می­کند که با «جاکش/ دیوث»هائی که او و جهانش را به فلاکت تحقیر کشیده­اند. و این روشی بود که گروهی از عارفان ما به نام «ملامتیان» در مبارزه با استانداردهای فرمایشی و متعارفِ شریعت و عرفان پیش گرفته بودند. همین جا بگویم که در خوانش من، متن «در عمق آلت زن شما یک دهانه هست» بیش­تر یادآور آثار «الفریده یلینگ Elfriede Jelinek» نویسنده­ی اتریشی است، تا آثار سلین.

 قلی خیاط، داستان­نویس و منتقد ادبی­ی مقیم فرانسه، در متنی که پیرامون آثار سلین نوشت، در کوتاه­ترین و زیباترین عبارت، انتقام­گیری­ی کلامی در اثر ادبی را توضیح داده است. که البته به نظر من، تشخیص «قلب پاک و نیت نیک» کاری است که از هر منتقد/ تحلیل­گر/ روان­شناسی برنمی­آید:

ناسزاگویی در شعر و ادبیات ردیفیدن یک مشت عبارات زشت و رکیک نیست، انفجار غم‌های درونی و فریاد هراس‌هاست. قلب پاک و نیت نیک می‌باید تا صمیمانه دشنام گفت... (مأخذ پیشین)

اما ­ مجموعه­ی آثار سردوزامی با کارهای بکت- در خوانش من- یک شباهت کلی دارد و یک تفاوت کلی. سردوزامی نیز مانند بکت، بی­وقفه، فقر و نکبت انسان را فریاد می­کند. در افق بکت، روزنی برای نجات نیست. در واقع،  انسداد بکت به «نوعیت» نظر دارد؛ که به لحاظ هستی­شناسی می­توان آن را به مقوله­ی یأس فلسفی نسبت داد. اما پنجره­ی سردوزامی جامعه­شناسی است، و رو به  افق «قومیت» باز می­شود. چرا که، فقط برای ایران و ایرانی  روزنه­ی امیدی نیست. وگرنه «زنده باد دانمارک» که به پناهجویان پناه می­دهد؛ که در آن «هیچ برادری نگران نان فردای خواهرش نیست»؛ که «تئاترش "عباس آقا کارگر ایران ناسیونال"/ بدون هیچ وحشتی از هیچ چماقدار جاکشی/ به روی صحنه می­رود»؛ که سینمایش «گوزن­هایش را سانسور نمی­کند و به آتش نمی­کشد»؛ که «سینما و تئاتر و ادبیاتش/ نیازمند مامائی نیست/ که شریفی تک/ یا که جاکشی به کمال باشد»؛ که «سعید سلطان­پورش را به گلوله نمی­بندد/ و کانون نویسندگانش را تخته نمی­کند»؛ که پیش از تولد بچه، حقوقش و شیرش و بهداشتش تأمین است؛ که به دخترانش آموزش جنسی می­دهد تا مانند لیدوش فریب نخورند؛ «زنده باد دانمارک» که «خیاط کُش نیست». و از آن جا که هیچ پدیده­ای یکسره مقدس نیست: «اما به گزارش حقوق بشر/ حقوق مرا نقض می­کند.» (برادرم جادوگر بود، صص 23 تا 42)

با این وصف، تعلق به آن «خاک به تاراج رفته» نیز از گوشه و کنار آثار سردوزامی سرک می­کشد. منتها تعلقی که در آن واحد، از خود می­راند و به خود می­خواند. محمد نوری آواز می­خواند و «بغض» در گلوی راوی­ی سردوزامی می­پیچد. این تعلقی است که، هم رانشِ با خشم را می­توان در آن دید و هم خوانشِ پوشیده­ی پرتأسف را. به عنوان نمونه، از داستان بلند «همان چشمه، همان آب» فرازی را ثبت می­کنم و این گفتار ناتمام را به پایان می­برم:

[...] یک چیزی هم داشت درست شبیه آن اذان­خوان معروف که من نمی­دانم اسمش چیست و هر وقت صداش را می­شنوم هی فکر می­کنم این دیوث با این تحریرهاش چه کارمی­کند که من با همه­ی نفرتی که از کلام­الله دارم، بغض می­نشیند از همین بالای گلوم تا انتهای ماتحت مبارکم. (ص 23)




یادداشت­ها:


[i]  اکبر سردوزامی، من و احمد میرعلائی و قهقهه­ی خنده، در مجموعه­ی «به یاد انگشت­های نسخه­نویسم»، انتشارات افرا، زمستان 1383 (ژانویه 2005)، برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی، 2006:
http://sardouzami.com/beh%20yade%20angoosht-haye%20noskheh%20nevisam.htm
[ii]  اکبر سردوزامی، بازنویسی­ی روایت شفق، طرح روی جلد از قادر شافعی، سوئد: انتشارات آرش، 1372 (1993).
[iii]  اکبر سردوزامی، برادرم جادوگر بود، طرح جلد از قادر شافعی، چاپ اول سوئد: انتشارات آرش، 1371 (1992)؛ چاپ دوم، سوئد: نشر باران، 1376 (1997)؛ برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan/bara.htm
[iv]  اکبر سردوزامی، مونولوگ پاره پاره­ی شاعر شما، سوئد: نشر باران، 1377 (1998).
[v]  اکبر سردوزامی، همان چشمه، همان آب (سه داستان)، طرح جلد از قادر شافعی، کپنهاگ: نشر کلمات، به تاریخ گوز گوزگوز.
[vi]  اکبر سردوزامی، نوبت رقص من، برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan2/novbate.pdf
[vii]  اکبر سردوزامی، من هم بودم، چاپ اول، سوئد: انتشارات؟ 1371 (1992)؛ برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan/man%20ham%20boodam.pdf
[viii]  اکبر سردوزامی، من و مینا اسدی، در مجموعه­ی «این گونه بوده­ایم» (نوشته­های گوناگون)، طرح جلد از قادر شافعی، کپنهاگ: نشر کلمات، به تاریخ گوزِ گوزِ گوز، فصل اول: عین گزارش، صص 54 تا 62.
[ix]  اکبر سردوزامی، بازنویسی­ی روایت شفق، طرح جلد از قادر شافعی، سوئد: انتشارات آرش، 1372 (1993). برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan/shafagh.htm
[x]  اکبر سردوزامی، در عمق آلت زن شما یک دهانه هست (یک داستان مانیمالیستی، فمینالیستی، هومانیمالیستی)، در مجموعه­ی «همان چشمه، همان آب: سه داستان»، طرح جلد از قادر شافعی، کپنهاگ: نشر کلمات، به تاریخ گوز گوز گوز، صص 101 تا 108.
[xi]  اکبر سردوزامی، من که ایوب نیستم، در مجموعه­ی «حدیث غربت من»، طرح جلد از قادر شافعی، سوئد: انتشارات افسانه، 1371 (1992). برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://sardouzami.com/hadees-e%20ghorbat-e%20man%202009/man%20keh%20ayyoob%20nistam.pdf
[xii]  اکبر سردوزامی، نوبت رقص من، برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan2/novbate.pdf
[xiii]  اکبر سردوزامی، من هم بودم، برگرفته از تارنمای اکبر سردوزامی:
http://www.sardouzami.com/dastan/man%20ham%20boodam.pdf
[xiv]  قلی خیاط، آخرین موسیقیدان رمان، تارنمای «فیل در تاریکی»:
http://fil6919.free.fr/celine/celine.html
[xv]  «انگست»، اضطرابِ همراه با ترس عمیق و نامتمرکز است، نسبت به شرایط انسانی یا وضعیت جهان به طور عام.

0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!