پنجشنبه


بررسی فیلم غروب دلقک ها یا خاک اره و پولک اثر اینگمار برگمان

مرگ در صحنه ی خالی
نوشته ی :وحید شفقی

فیلم چه داستانی دارد؟

خاك اره و پولك یا غروب (افول)یک دلقک

محصول: سوئد-1953
سياه و سفيد / 88 دقيقه
بازيگران : هاری‌یت آندرسون، آکه گرونبرگ، هاسه اکمن، آندرس، اک، آنیکا ترنو، کیکی، گودرون بروست و گونار بیورنستراند
کارگردان: اینگمار برگمان
نویسنده: آندرس فوگلستورم و اینگمار برگمان
موسیقی: اریک نوردگرن
تهیه‌کننده : رونه والدکرانس
فیلمبردار: سون نيكويست

"آلبرت یوهانسون" (گرونبرگ)، صاحب سیرکی سیار، پس از مدت‌ها دوباره به شهری باز می‌گردد که همسرش، "آگدا" (بروست)، در آن زندگی می‌کند. فیلم حکایت سرگردانی "آلبرت" میان دو زن است: اولی همسرش، که به او بازگشت به زناشویی (به گونه ای که فقط خود را در آن امن می‌یابد) نوید می دهد و دیگری، محبوبه‌اش "آنه" (آندرسون)، که برای "آلبرت" همان کسی است که او را از وابستگی‌هایش خواهد رهانید. "آلبرت" تصمیم به بازگشت دوباره به نزد همسرش می گیرد، بنابراین از "آنه" می‌خواهد که او را تنها بگذارد. "آنه" نیز بلافاصله با بازیگر جوانی بنام "فرانس" (اکمن)، طرح دوستی می‌ریزد.اما سرانجام "آلبرت" بیشتر در تنهائی عمیق‌ خود فرو می‌رود. شاید از دست دادن دو زن یا ناتوانی‌اش در تصاحب آنان به نوعی گویای فروریختن درونی‌اش باشد

اینگمار برگمان کیست؟

اینگمار برگمان با نام کامل ارنست اینگمار برگمان (به سوئدی) ‏(۱۴ ژوئیه ۱۹۱۸- ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷) کارگردان و نویسنده و تهیه کنندهٔ معاصر سوئدی بود.ناتمام گذاشتن تحصیل هنر و ادبیات در دانشگاه استکهلم با صرف بیشتر اوقات در سالن سینما.نوشتن فیلمنامه و دستیاری برای آلف شوبرگ فیلمساز برجسته سوئدی در سال ۱۹۴۴
وی از برجسته‌ترین فیلم‌سازان سوئد است.پدرش یک کشیش لوتری بود(بزرگ شدن در فضایی بسته و مذهبی). او نخستین فیلمش را در سال ۱۹۴۵ به نام بحران ساخت. وی پس از فیلم خانه بازی که آن را در سال ۱۹۴۹ ساخت, به آفرینش شاهکارهای سینمایی همت گماشت. نخستین فیلم سینمایی تحسین برانگیز او به زبان انگلیسی فریادها و نجواها نام دارد. برگمان با تئاتر و نمايشنامه هاي راديويي مداوم کار کرد و اين روند باعث شد که بعنوان نويسنده و فيلمساز در جهان چهره اي مشهور پيدا کند
از دیگر فیلم‌های مشهور وی می‌توان به پرسونا(1966) ، مهر هفتم(1957) ، توت فرنگی های وحشی (1957)، نور زمستانی(1962) ،سکوت(1963) ، فانی و آلکساندر(1982) ،فریادها و نجواها(1972) ، همچون در یک آینه(1961) ، چشمه باکره (1960)، تخم مار(1977) ، فلوت جادویی (1975) ،چهره(1958) ،شرم(1968)،تماس(1971)،صحنه ی یک ازدواج(1973) ،سونات پاییزی(1978) ،چهره کارینا(1984) و چهره به چهره (1976) اشاره کرد
آخرین فیلم سینمایی به کارگردانی برگمان ساراباند(۲۰۰۳) نام دارد که فیلمی تلویزیونی ست
او را اغلب به فیلسوف سینما. استاد پرداختن به زنان و ترس‌های انسانی. پررنگ کردن کودکی‌اش در فیلم‌ها. پرسش درباره وجود خدا و حقیقت جهان ، از طریق فیلم می شناسند


غروب یک دلقک را چطور می توان تحلیل کرد؟
فيلم حكايت سرگردانى « آلبرت » ميان دو زن است : اولى همسرش و ديگرى ، محبوبه ‏اش ، آندرسون که در تصاحب هر دو ناکام می ماند ، و این فروپاشی درونی او را به همراه دارد.
فیلم با مرگ یک دلقک که برای بیرون آوردن زنش از درون آب می رود آغاز می شود و این در حالی ست که سیرک وارد شهری می شود که آلبرت در ان برای دیدن و پیوستن به زن و فرزندانش راهی می شود و این تردید و ترس رفته رفته برای آلبرتی که دو معشوق دارد شکل می گیرد و او را به ورطه ی تنهایی می اندازد
فیلم غروب یک دلقک که با عنوان خاک‌ اره و پولک نیز شناخته می‌شود با یک فلاش‌بک آغاز می‌شود و درباره دلقکی به نام فراست و همسر او آلما است. داستان آنها گاهی اوقات به موازات هم پیش می‌رود و بعضی وقت‌ها با داستان آلبرت و آن در هم می‌آمیزد.غروب یک دلقک هر چند نسبت به دیگر آثار برگمان از سادگی و اهمیت کمتری برخوردار است اما می توان آنرا آغاز اوج گیری خلاقیت هنری برگمان دانست ، در حالی که شاخصه های جهانی که برگمان خلق می کند را به طور کامل با خود به همراه دارد ، از جمله: دید رمانتیک نسبت به زندگی حقارت‌بار هنرمند در جامعه، ماهیت کودکانه قهرمانان و اهمیت چهره‌ها ، خلق یک تراژدی از دل موقعیت کمیک..کمدین یا اخلاقگرا؟ ترکیبی از این دو یعنی همان چیزی که به آن دلقک می گوییم.
افول یک دلقک از فیلمسازی نشان دارد که در حال رسیدن به سبکی محکم برای بیان دغدغه های فلسفی قدرتمندش است ،ضمن اینکه شروع پا گذاشتن به سینمای مولف برای برگمان و ساخت آثار مهمش می باشد از این جهت اثر مهمی ست زیرا شاخصه های برگمانی و پختگی ها ی او در این اثر ، پر رنگ تر از اثار قبلش دیده می شود و همین عامل این فیلم را به دوره ی درخشانش پیوند می دهد
مشهور‌ترین سینماگر سوئد و یکی از شناخته‌شده‌ترین فیلمسازان سینمای روشنفکرانه اروپا. دغدغه پرداختن به مضامین فلسفی ، بررسی لایه های عمیق ترس ها و پیچیدگی های روحی در میان تناقضات درونی انسانی ، در جست‌و‌جوی معنای زیستن ، نشانه رفتن و عیان کردن پرتگاههای انسانی و به چالش کشیدن نزاع های اخلاقی و مناسبات عرفی. استاد نماهای بلند و پلان سکانس‌های طولانی(مثلا در همان سکانس اغازین غروب یک دلقک
نمایی از کاروان هایی که توسط اسب ها در فضایی نمناک و سرد کشیده می شوند و پیش از طلوع آفتاب و با کمترین دیالوگ ادامه دارد اطلاعات کافی در مورد بی هدف بودن این سفر را در اختیارمان می گذارد و در ذهن ما نسبت به ماهیت این سفر تردید ایجاد می کند، ضمن اینکه با فلاش بکی ساده داستانی از عصیان زن دلقکی را در گذشته بازگو می کند که در این داستان هم محوریت می یابد ،در حالی که نقطه ی پایان را هم در همین شکل ولی در غروب می بندد).خود برگمان فیلم را پاسخی به "واریته" (اوالد آندره دوپونت، ۱۹۲۵) می‌داند و با وجود اعتراف به شکست تجاری و انتقادهای وارد بر آن، این اثر خود را موفق ارزیابی می‌کند.قهرمان این فیلم نه همچون قهرمان آثاری چون ،مهر هفتم ، توت فرنگی های وحشی ، شروع زندگی ، صورت ، چشمه باکرگی ، همچون در یک آینه و شام آخر در خود فرو رفته است و نه چون «درس عشق 1954»، «روياي زنان 1955»، «لبخند يک شب تابستاني1955» و «واي از دست اين زن ها1964» به دنبال شکار خوشبختی و عشق می رود.قهرمان این فیلم یک دلقک است.هميشه در فيلم هاي برگمان نظري عميق در مورد: هستي و نيستي ، زندگي و مرگ و تولد و پيري به چشم مي خورد و اما از طرفي سوالي که قهرمانان برگمان مطرح مي کنند جنبه مذهبي دارد و بيشتر مسئله مرگ مطرح است. قدرت برگمان در پرداخت سناريو کاملا آشکار است.فیلم بر دیالوگ استوار است تا میزانسن و این را حتی می توان در بازی ای که کاراکترهای اصلی ارائه می کنند مشاهده کرد(به عنوان یک نقطه ی ضعف گاهی به چشم می آید) ، به طوری که اغلب این واژه ها هستند که از طریق بازیگران سخن می گویند تا آنکه بازیگر برای دستیابی به تاثیری بیشتر از آن بهره ببرد و این ناتوانی و ضعف را می توان در سکانس حضور در تالار تئاتر دید ، فیلم ابزاری ست برای و در خدمت بیان عقیده و در این اثر هم همچون آثار دیگر برگمان ناظر بودن از طریق فاصله گذاری وجود دارد(دلقک به مثابه خود برگمان و ما) هستیم به عبارت دیگر ، بیان اندیشه به شکل تصویر است اما هنوز به وحدت میان فرم و محتوا نرسیده است و به همین جهت است که در اینجا محتوا و دیالوگ ها بخش مهم تر داستان فیلم را شکل می دهند.فیلم تئاتری فیلمبرداری شده و عناصر تئاتر پیوسته در فیلم حضور دارند ، البته جای تعجب نیست زیرا برگمان خودش با تئاتر شروع کرده و این ادای دین و نوستالژی در شکل تعلق خاطر به تئاتر در بسیاری از آثارش به چشم می خورد.برگمان از نورپردازي تاريک و روشن به عنوان مفهومي اسرار آميز استفاده مي کند، اغلب در فيلم هايش صحنه هاي مختلفي ديده مي شوند که داراي يک معني هستند،مثلا در غروب یک دلقک تصاوير سمبوليک گربه اي که با چشمان درخشان فراهم کردن مقدمات يک خودکشي را در فيلم ناظر است(با آن کلوزآپ های به جا و بی نظیر)، البته بدون اينکه اساس و معناي بخصوصي داشته باشد ، در صحنه گنجانده شده است.آدم هاي برگمان هميشه تنها زندگي و براي خودشان دنيا را معني مي کنند، حتي زماني را که در يک جمع و گروه باشند . تنهايي بزرگترين ويژگي آدم هاي برگمان است مانند جمله « ما همه با هميم و هيچکس با هيچکس نيستبرگمان در آثارش فضاهاي اسرار آميزي را به تصوير مي کشد که همه آن ، فضاي ذهني آدم هاي تنهايي ست که زندگي مي کنند و در اين زندگي چيزي جز تنهايي نصيبشان نمي شود و تنهايي آدم هاي برگمان است که فضاي متفاوت سينمايي را خلق مي کند آدم هايي که بي شک هر کدام خود برگمان هستند با تمام مسائل و سو الهاي پيرامونشان

فیلم زوال هنرمندی ست که دیگر نمی تواند به هنر خویش اعتقاد داشته باشد . او چون عاشقی ست که بخواهد معشوقی را که دیگر دوست نمی دارد ، در آغوش بکشد ، اما آلبرت شخصی طمع کار است که به هیچ روی تصمیم ندارد از موقعیت خود دست بکشد و همین امر سبب تحقیر او و استثمار آندرسون را توسط بازیگر جوان تئاتر فراهم می اورد و اجرای او تبدیل به یک دوئل و تسویه حساب یک سر باخت می شود ،آلبرت میان سخت گیری عقلانیت و قدرت هذیان در کشاکش و بهتر است بگویم فرسودگی و بازنشستگی ای به سر می برد که پیوسته از پذیرش آن با حقه بازی سر باز می زند ، تا جایی که کارش به تقابل و مبارزه می کشد و آنجاست که در پیش چشمان ما و افرادش در نمایشی طنز آمیز فرو می ریزد ، تا جایی که به خود زنی روی می آورد ضعف قاب بندی و میزانسن در کار با سکانس های شلوغ و آشفته (مثلا در سیرک و هنگام زد و خورد)به چشم می آید ، که البته باید اینگونه معنا کرد ؛ فیلم های برگمان در ابداع شیوه داستان پردازی ، ساختار و گفت و گو ها بیشتر دارای اصالت و سبک هستند تا در صحنه پردازی ، شخصیت پردازی (با آنکه ما چیز زیادی در مورد گذشته ی شخصیت های محوری نمی دانیم) نشان از فیلمنامه ی استوار و کار شده دارد (که بعدها برگمان مولف از دل آن ظهور می کند) اعتبار یافتن مضاعف سمبل ها ، نمادها و نشانه ها در این اثر هم به خوبی دیده می شود(کاروانی که نوید زیستن بر روی چرخ ها و آوارگی را از همان ابتدا به ذهن به شکل موتیفی متبادر می کند و یا تاکید اغلب زاید بر روی صحنه ی تئاتر در تالار) و این نشان از آن دارد که مفهوم گاه از چارچوب سینمایی فراتر می رود به طوری که نمی توان برای آن محوریتی (میان فرم و محتوا) در نظر گرفت. برگمان در وصف و تصویر انسان سرگشته و هویت باخته امروز از نگرش آنتونیونی فراتر رفت و شخصیت هایش را از دایره تنگ گمگشتگی هایشان بیرون آورد تا اغلب در سفری معرفتی و اودیسه وار ، به دنبال منشاء آن سرگشتگی ها باشند.غروب یک دلقک اگرچه یافته های تازه برگمان از هستی و وجود را انعکاس می دهد ، اما از آنجا که در طول زندگی مشترک برگمان با هریت اندرسن (در انتهای این زندگی مشترک)نوشته و ساخته شده ، تقریبا تمامی فراز و نشیب های روحی وی را نیز به همراه دارد

داستان سفر فیلم آن هم به صورت مقطعی و در حوزه ی اسکاندیناوی و تاکید چند باره ی آلبرت بر روی آمریکا به عنوان جایی بهتر و بهشت آمال هنرمندان و همچنین نیرنگ هایش در جهت نگه داشتن اعضای گروه به دور خود حدیث دیگری از حرص و آز آدمی و فساد بورژوازی ست که روح او را ویران می سازد ، آن هم در شکلی بدبینانه راجع به زندگی و مرگ که فقط کور سویی از امید ، آن هم نه امیدی مسیحایی ، در آن به چشم می خورد. تمام قهرمان ها ی سیرک، محکوم سرنوشتی شومند ، تنها کاری که می توانند انجام دهند ، این است که سرخم کنند و سعی نمایند که به زندگی خود ادامه داده و خوشحال باشند که لااقل از خودکشی یا جنایت گریخته اند. ارزش فیلم ، قبل از هرچیز در تصویر بی رحمانه ای نهفته است که از مناسبات بین مردها و زن ها ارائه می دهد. نوستالژی آثار اولیه برگمان در اینجا ، جای خود را به بدبینی کامل داده است.آشفتگی ای که در ساخت اثر دیده می شود که در اثر بعدی اش ، یعنی رویاها ، به شکلی پر رنگ تر به چشم می آید بازتاب افسردگی و آسیب شدید دوره ی جدایی و گوشه گیری هر چه بیشتر برگمان است(البته در شکل روایی و فرم ، و نه در محتوا) ، مضمون جدایی در محتوای فیلم هم (آن هم در شخصیتی نیمه میانسال)به چشم می آید


برگمان در ساخت و نگارش آثارش به عنوان برگمان فیلمنامه نویس و فیلمسازی مولف ، از زندگی خودش هم مایه می‌گذاشت و به یک معنا آثار او از یک سویه اتوبیوگرافیک هم برخوردار است ، یعنی بیان دغدغه های فلسفی خود را در آثارش گنجانده و همین امر از منظر محتوایی آثار او را برجسته تر از فرم فیلمسازیش کرده است.در آثار برگمان همواره جنبه های تئاتری پر رنگ تر از جنبه های سینمایی می باشد ، از دکور بندی و طراحی صحنه گرفته تا حرکت دوربین و آثار نوشتاری اش که هموراه رنگ و بوی نمایشنامه را می دهد و او را به عنوان برگمان مولف تثبیت کرده و این را به خوبی می توان در آثار سینمایی اش حس کرد که دوربین برگمان اغلب دوربینی بدون خلاقیت است و فیلمسازی او نسبت به آثار تئاتری اش کاری فردی ست.(البته نباید فراموش کرد ، صدای اعتراض برگمان در آثارش اغلب تنهایی ، سکوت و نگاه خیره در کادر بندی های کلوز آپ است و این نشان از طراحی و جاگیری مناسب و به موقع و بستن قاب های هوشمندانه دارد تا با کمترین خلاقیت دوربین ، گاه سینمایی ترین سکانس ها را بیافریند).ریتم اجرا در آثار تئاتری برگمان برخلاف آثار سینمایی اش بیشتر بازیگر محور است و همین موضوع و محوریت داستان گویی آثار برگمان در سینما سبب شده تا آثار سینمایی اش تا حد زیادی برخوردها و دغدغه های شخصی ای که البته با محوریت انسان هستند را منعکس کند و همواره سایه ی او را بر فیلم حس کنیم.در ساخت آثار برگمان عموما از تکنیک خبری نیست و او همیشه به تکنیک ساده ی خود به عنوان فن هنریش وفادار می ماند ، و همین امر سبب ایجاد روابط بلا واسطه می شود.رابطه من به عنوان يك انسان، با يك انسان ديگر و اين نهاني‌ترين ارتباط است كه نمي‌بايستي زير سلطه تكنيك و تكنولوژي برود. اگر تكنيك زده بشود در آن صورت مي‌ميرد. تكنيك برون را بنگرد و قال را، هنر فن هنري ـ درون را بنگرد و حال را
آلبرت که برای گروه به نماد و سمبلی از قدرت و پایداری در طی سال ها بدل شده بود(رهبری کاریزما) در سکانس دوئل و در حالی که از همسرش جواب رد شنیده و معشوقه اش هم به او خیانت کرده ، در شرایطی قرار می گیرد که بازیگر جوان تئاتر که با معشوقه اش ارتباط داشته در هنگام اجرای برنامه او را تحقیر می کند و پس از کتک کاری و مغلوب شدن دوباره ی این بت در برابر گروهش می شکند و او در شکلی خود ویرانگرانه دست به اسلحه می برد(در سکانسی نفس گیر که به خوبی با زوم ها و کلوز اپ ها نشانده شده و بهترین سکانس و اوج فیلم است) تا به کشتن خویش بر خیزد اما باز هم ناکام می ماند و حیوان سیرک(خرس) را به شکلی سمبلیک از پا در می آورد که در این صحنه این ماییم که در نقش خرس قرار گرفته و از درون دوربین پوزخند زنان نظاره گر زوال و ناتوانی شخصی هستیم که حالا به ما(درون دوربین در شکلی سمبلیک) شلیک می کند و اینجاست که یکی از مهم‌ترین درونمایه‌های برگمان به طرز غریبی جایش را به مضمون اصلی‌تر و پیچیده‌تر فیلم درباره ترس‌های بشری از زیستن می‌دهد

در نتیجه برگمان ضمن تشریح بی‌واسطه و دقیق رنج‌های دیگران (اوج این نگاه در "فریاد‌ها و نجوا‌ها"ست) ابایی ندارد که رنج‌های درونی خودش را هم با ما قسمت کند. تقسیم این رنج‌ها البته خوشایند نیست، چون برگمان انگشت اشاره‌اش را به سوی تاریک‌ترین بخش‌های ذهن و روان انسان می‌گیرد، اما از جایی خوشایند می‌شود که قدرت شگفت‌انگیز سینما را در بیان روحیات انسان با ما قسمت می‌کند.برگمان بیش از هر کارگردان دیگری در آثارش از کلوز آپ استفاده می کند و آنقدر در استفاده از این نما ظرافت به خرج می دهد که کمترین آسیبی را متوجه اثر نمی کند ، البته این روند از ریتم فیلم می کاهد و گاه آنرا برای بیننده ی هالیوودی ، ملال آور می کند ، اما فراموش نکنیم که برگمان به عنوان یک فیلمساز مولف و مستقل بیان فلسفی دارد و این پیوند میان فلسفه و سینما در کلوز آپ ترین شکل ممکن و اغلب در داستانی به سادگی روایت می شود و اعماق تاریک بشری را پیش رویش می نهد ، اوج استفاده از این تمهید را می توان در سکانس خود کشی و سکانس رفتن آلبرت به منزل همسرش دید که به خوبی و با تاکید بر لب ها و دهان ، در اثر نشانده شده.این فیلم نخستین همکاری برگمان با فیلمبردار زبردست "نیکویست" است. صحنه‌ای که در آن دلقک سیرک (اک) توسط همسر آلبرت (بروست) تحقیر می‌شود از لحظات ، به یادماندنی فیلم است.دوربین را به تضادها و مخفی ترین ضعف هاو نقاط بشری می برد از همین رو گاه ما را در مخمصه می اندازد و گاه یادآور می شود که این دردی انسانی ست و نه دردی مختص شخصیت و زمان و مکان

شکست عنصر مرکزی و محوری تراژدی شخصیت داستان(آلبرت) و جانمایه ی سفر اوست ، سفری که غروب و زوال او و سیرکش را نشان می دهد ،پایانی که آلبرت با تمام تقلایی که می کند ، نمی تواند تغییر دهد و این چنین است که فوران می کند و در شکلی رادیکال خود را به آن می سپارد او خود را قمار و انتحار می کند (این فیلم و عنصر کهنسالی و از دست دادن قدرت جوانی من را یاد شخصیت پیرمرد (جو) در فیلم مزد ترس اثر ژرژ کلوزو می اندازد و آنجایی که پیرمرد زیر چرخ زندگی اهرم و خرد می شود، اینجا آلبرت زیر چرخ گاری و خانه به دوشی و زندگی کولی وار).برخوردی که برگمان با تراژدی های انسانی در اغلب آثارش دارد برخوردی هوشمندانه ، همراه با خست و ثبات دوربین ، درونی ، بی هیاهو و عمیق است و اغلب برای بیننده ی نا آشنا به آثارش ، ملال آور و آزار دهنده می باشد و این بر خلاف روح تئاتری او می باشد .تراژدی های او درد تنهایی ست و این را می توان در دلبستگی شخصیت هایی که خلق می کند به تاریخ و و کره خاکی فهمید(مثلا بازگشت و رجوع دوباره ی آلبرت در اینجا) ، در حالی که این شخصیت ها افرادی عادی و حتی رانده شده هستند قهرمان تراژیک نمایشی که به صحنه می آید ، خود قهرمانان هستند و این را می توان در شخصیت رو به زوال آلبرت دید.در کارهای او می‌توان اودیپ و اورست و آتنه و الکتراهای امروز را باز شناخت ، البته در غروب یک دلقک این موضوع تنها در سکانس تئاتر و به صورتی کوتاه دیده می شود

در جریان فیلم گوشه هایی از طنز تلخ و پرسش برانگیز را هم شاهدیم که زبان فلسفی ولتر را در بر دارد ، به شکلی تلخ و گزنده و تنها لبخندی را به لب می آورد ، که بدل به قهقه نمی شود. ساخت روایی فیلم‌های برگمان معمولا پراکنده و چندگانه است و در آنها زندگی با تاریخ و اسطوره در آمیخته.این فیلم هم با ساختاری رقص‌گون در بستری مواج از آمیزش گذشته و حال و آینده (رؤیا) جریان می‌یابد. هر صحنه ساختاری فشرده، تودرتو و گاه
چندمعنایی می یابد
یکی از شاخصه های اصیل آثار برگمان سفر و سفرهای پیاپی است ، درست مانند شخصیت اصلی این فیلم و این در حالی ست که ما می دانیم خود برگمان بیشتر عمر خود را و تا پایان عمر در جزیره ای به دور از هیاهو و تنها می زیست و کمتر سفر می کرد ولی همواره حس نوستالژی سفر و جستن و کشف کردن در بیشتر آثارش دیده می شود که این نشان از بی قراری برگمان و ذهن مسافر او دارد ،یک سفر پیاپی و طولانی که منجر به ساخت و نگارش بیش از شصت اثر سینمایی شد

در شرایطی که فیلم در همان نقطه ی آغاز(بعد مکانی) ، تمام می شود ،یعنی در فضایی سرد و تردیدآمیز و شخصیت ها سوار بر کاروان و خفته اند و صبح در حال طلوع است(در شروع فیلم) ، تفاوتی که به چشم می آید این است که اینبار دیگر هیچ دیالوگی به میان نمی آید و شب در حال طلوع کردن است و فضا به حجمی از تاریکی و یاس گراییده ، آن گونه که کاروان ها به شکل تابوت و تنها گوشه ای از کادر را در فضایی باز ، در بر گرفته اند(که نشانی از سرگشتگی ست) و به شکل سایه هایی در حرکت به چشم می آیند ، که نشان از قدرت رو به افول رفته در برابر حجم عظیمی از طبیعت و هستی خشن است ، که حالا جای خود را به خلا و سیاهی داده .ضمن اینکه شخصیت های اصلی اینبار در شکلی مستاصل پیاده و بیدار و در سکوت به دنبال کاروان رهسپار می شوند تا با خورشید غروب کنند ، در عین حال موزیک طنز آمیز ابتدای فیلم و سمبل سیرک نواخته می شود.ذره‌ای در برابر دریای بیکران؛ غالباً ثابت و بی‌حرکت، محزون و متفکر، و زندگی‌ای که ظاهراً در جای دیگری جریان دارد

-------------------------------------------------
عنوان فیلم به انگلیسی:
Sawdust and Tinsel


0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!