جمعه
زن ـ و مرد جوان / داستانی از شهلا شفیق


زن ـ و مرد جوان
شهلا شفيق
.
راهرو قطار انباشته از مسافرانی بود که به جستجوی واگن خويش اين سو و آن سو روان بودند. نورا دير به ايستگاه رسيده بود و
جسته بود توی اولين واگن دم دست.
ببخشيد خانم !
مردی تنومند بود که چمدان در دست به نورا نزديک می شد. خواست راه را برای مرد باز کند .
گر ومب!
نورا ، اول صدا را شنيد و بعد متوجه شد سرش بشدت به ديواره فلزی راهرو خورده است. بعد صدای ديگری از فاصله ای نزديک بلند شد .
اوه لا لا لا لا!
صدا ی مردانه همدرد بود ، ملايم و اندکی مرتعش . زن در واکنشی خود بخودی هنگام ضربه، چشمانش را بسته بود وهمچنان که مسير درد را در سرش دنبال می کرد کوشيد به خود مسلط شود . وقتی چشم گشود چشمهای درشت آبی مرد جوانی را ديد که با توجه ای شفقت آميز به او نگاه می کرد. . مرد تنومند ناپديد شده بود.
" خيلی درد دارد ؟.
ته لهجه ای غريبه به ملايمت صدايش می افزود . فکر کرد بايد آلمانی باشد . خواهرش شوهری آلمانی داشت و نورا غالبا برای ديدنش به برلين می رفت. با مشاهده رفتار شوهر خواهر و و دوستان آلمانی شان به اين نتيجه رسيده بود که مواجهه درد ناک جامعه آلمان با فاشسيم و ضرورت نقد آن ، باعث شده مردان روشنفکر آلمانی کمتر دچار احساس سالاری بر زنان باشند . عادت داشت به رفتار و گفتار آدمها دقيق شود و در باره دلايل و نتايج آن نظريه پردازی کند . اطرافيانش می گفتند او می بايست به جای متخصص بيهوشی ، روانشناس می شد. خيلی هم حرف بی پايه ای نبود ، نورا اين رشته تخصصی را به دليلی خاص برگزيده بود که غالبا برای اجتناب از تعجب و تمسخر ديگران از گفتنش خوداری می کرد . آن زمان احوالات اشخاص هنگام خروج از بی هوشی نظرش را جلب کرده بود و گوش دادن به سخنانی که آنان در اين حال، رها از قيود رايج گفت و گو در هشياری ، بر زبان می راندند برايش بسيار جذاب می نمود . اما خيلی زود ، پس از يک سال تجربه، اين کار ملال آور شده بود و شنيدن کلمات پراکنده و تکراری که غالبا نکات تازه و خاصی در بر نداشت رفته رفته جذابيت خود را برايش از دست داده بود. تنها چيزی که طی اين مدت در ذهنش حک شده بود تصوير قطار بود، تصويری که بارها در حرفهای زنانی که برای عمل سزارين يا سقط جنين تحت بی هوشی قرار می گرفتند تکرار می شد . وقتی سرش به ديواره فلزی خورد ، همراه با بسته شدن چشمهايش، صورت يکی از بيماران به ذهنش آمد ه بود ، زن جوانی که وقت خروج از بی هوشی مرتب می پرسيد " چرا قطار توقف نمی کند" .

"حالتان خوب است ؟"
مرد جوان در حال ادای اين پرسش خم شد و چمدان نورا را برداشت . بازويش را به او داد و پيشنهاد کرد به کافه قطار بروند تا زن چيزی بنوشد. بی هيچ کلامی پذيرفت و با او به سوی کافه رفت . مسافران در واگون های خود مستقر شده بودند. کافه کاملا خلوت بود. مرد او را تا نيمکت کنار پنجره همراهی کرد و بعد رفت دم بار . نورا به لبخند شاد دختری که پشت بار ايستاده بود نگاه کرد و با خود گفت طبيعی است که تر و تازگی مرد جوان توجه او را جلب کند.
با خود تکرار کرد " تر و تازگی " و فکر کرد اين توصيف احسا سی را که همراهی مرد جوان در او برانگيخته بود کاملا بيان می کند.
" شايد هم لمس خنکی بازویش باعث شد " ، حس کرد تب دارد . چشمهايش را بست و به جستجوی آثار ضربه سرش را لمس کرد . تماس انگشتش با آماسی بزرگ در محل ضربه ، درد را در سرش دواند . چشم بست و به پشتی نيمکت تکيه داد .
" حالتا ن بهتر است؟"
نورا چشم باز کرد . مرد جوان با يک ليوان آب جلوش ايستاده بود . انعکاس نور سرخ غروب ، قامت بلند سپيد پوش رادر هاله ای به رنگ قوس و قزح پوشانده و پرتوی ارغوانی برموهای بور افکنده بود .
فکر کرد " يک مجسمه ی زيبا" که مثل منظر ی از خيال محو شد چون جوان کنار او روی نيمکت نشست . ليوان آب را که به او می داد باز پرسيد ،"حالتان بهتر است؟ " و پس از مکثی کوتاه گفت ،" چطور است از مامور های قطار خواهش کنيم دکتری در ميان مسافرها پرس و جو کنند ؟ ".
نورا ليوان آب را گرفت و تشکر کرد و بعد مختصرا گفت خودش پزشک است و حالش چندان بد نيست و مطمئننا بعد از استراحتی کوتاه بهتر هم خواهد شد. جوان با لبخندی ملايم حرف او را پذيرفت و ديگر چيزی نگفت . نورا با تانی آب می نوشيد واوبه تماشای مناظر پشت پنجره مشغول بود . رنگهای قرمز و نارنجی بام خانه ها و سبز و زرد و کهربائی درختها با حرکت سريع قطار در هم میريخت و هماهنگ با بوی دارابی که از عطر مرد می آمد تاثيری آرامش بخش بر نورا می گذاشت . وقتی آخرين جرعه آب را نوشيد احساس کرد قوایش را بازيافته . به گرمی از مرد برای همراهی صميمانه اش تشکر کرد و او با همان لبخند ملايم بازويش را به زن عرضه کرد و گفت که او را تا واگونش همراهی خواهد کرد .
هم چنانکه حرکت عضلات جوان را که در عين آهستگی به چابکی قدم بر میداشت زير انگشتان خود حس می کرد با خود فکر کرد " نبايد بيش از بيست و يک سال داشته باشد" . تنها نکته ای که او را در اين تشخيص دچار ترديد می کرد ظرافت رفتار مرد بود که با اهمال خودخواهانه جوانهای امروزی ، چيزی که نورا را دلزده میکرد، فرق زيادی داشت. تصميم گرفت پيش از خداحافظی سن او را بپرسد . اما با رسيدن به کوپه که خالی بود جوان سرخوشانه پرسيد آيا موافق است که اوهم به اين کوپه نقل مکان کند و با شنيدن پاسخ مساعد رهسپار واگن خود شد تا چمدانش را با خود بياورد .
به محض اينکه تنها شد از پاسخ موافق خود به مرد احساس پشيمانی کرد. از هفت سال پيش ، بعد از طلاق، لذت تنها سفر کردن را کشف کرده بود، در تنها ئی تماشای مناظر ی که با عبور قطار پيدا و محو می شدند و توقف در ايستگاه ها و باز حرکت مجدد را دوست داشت . صدای سوت قطار که در ايستگاه طنين میافکند و رفته رفته در هياهوی چرخها روی ريل محو می شد، به گوشش همچون نوای موسيقی ای می رسيد که از جائی دور می آمد ،در آن واحد از پشت سر و از پيش رو، می آيد. دوست داشت بگذارد اين حس که گذشته و آينده را به هم می آميخت تسخيرش کند تا زمان حال محو شود .
هر گاه می توانست با قطار شب مسافرت می کرد تا اين حس شگفت در خوابی که ملودی حرکت قطار همراهی اش میکرد تداوم يابد .
فکر کرد " شايد هم در ايستگاه بعدی پياده شود " . چهره اش را در آينه بالای صندلی وارسی کرد . با خطوط آرام صورت و پلک های کمی پف کرده اش انگار از خوابی آسوده برخاسته بود. کيف دارو و لوازم آرايشش را از چمدان بيرون آورد . قرص مسکنی قورت داد، با دستمالی آغشته به لوسيون دستها يش را تميز کرد و با کرم ماساژ داد وبه پشت گو شها و گردنش عطر زد .
" اوه! بوی خوش رز ! "، جوان به محض ورود به گفت . نورا انديشيد که شامه ی قوی علامتی است بر نيرومندی شهواني و عبور اين فکر کمی معذ بش کرد . کشش بعضی مردها به دختران جوانی که جای بچه آنها بودند همو اره حيرت اش را بر میانگيخت. گفت و گوی چند ماه پيش خود را با يکی از همکارانش در جريان يک کنگره پزشکی به ياد آورد. در ميهمانی شام ، استادی به همراه دستيار جوانش آمده بود . همکاری که کنار نورا نشسته بود با اشاره به حرکات دلبرانه پروفسور با معشوق جوانش پرسيده بود چرا غالبا مردها وکمتر زنها دراين جور مناسبات در گير می شوند. نورا پاسخ گفته بود که مردهای جوان در او تمايلی بر نمی انگيزند چرا که خامی شان آنها را موجوداتی فاقد قدرت جنسی جلوه می دهد. همکار نورا به او جواب داده بود بود که اين جور نگاه خاص زنان است و نشانه اينهمانی کردن مرد جوان با کودک است و بر می گردد به ترس از زنای با محارم و اينکه زن خود را قبل از هر چيز مادر ارزيا بی می کند.
نورا نظريه همکارش را با شخصيت خود منطبق نمی ديد. او هيچگاه نخواسته بود بچه دار شود چرا که ميل سوزانی به مادرشدن در دلش سر بر نياورده بود. هر بار که از ديدار با خواهر و بچه هايش باز گشته بود به خود گفته بود که " خاله بودن" کاملا برايش کافی است. شوهر خواهر به ياد گرفتن فارسی که به نظرش زبانی زيبا و فاخر می آمد پرداخته بود و بچه ها را هم در اين راه تشويق می کرد. از اقامت نورا در خانه شان که دليلی برای فارسی حرف زدن اهل خانه بود خوشنود می شد و می کوشيد به بهترين وجه رسم مهمان نوازی را که می گفت از ايرانی ها آموخته به جا آورد . اما نورا در خانه ی بزرگ آنان که در هر گوشه اش يادگار هائی از ايران به چشم می خورد خود را از هر زمان غريبه تر می يافت. قطار برلن ـ پاريس به چشمش چون پلی بود که او را از دنيائی بيگانه به جهان مانوسش می برد .
" بوی رز هميشه برايم ياد آور مشرق است "
مرد جوان با لبخندی پوزش خواهانه ادامه داد " می دانم ! حرف پيش پاا فتاده ای زدم ، اما می خواستم بگويم که عطر شما با لهجه زيبايتان هارمونی دارد ، شما بايد از اهالی شرق باشيد . " و با چشمان درشت آبی اش خيره به نورا پرسيد ،" خاور ميانه ؟ " .

نورا خواست اين سئوال ملال آور را که در هر برخورد تازه تکرار می شد به بازی کوچکی برگرداند و پرسيد ، " کدام کشور خاور ميانه ؟ "
، مرد جوان با لحنی جدی بانگ بر آورد ، " سرزمين پيامبری !" .
نورا با خود گفت ، " اين يکی هم برای من رگ و ريشه يهودی پيدا کرد !" . در رفت و آمد هايش به آلمان به اين نظر رسيده بود که هر آلمانی عامی اشخاصی را که مو های تيره و پوست پريده رنگ و نوک دماغی گرد دارند يهودی تصور می کند. و هر بار که نظر ش در عمل ثابت می شد اعتقاد او به سخت جانی پيش داوری ها نزد مردم فزونی می گرفت . اما در اين لحظه ، شنيدن کلمات مرد جوان تلخی مبهمی در دلش بر انگيخت . با خود می گفت که پس رفتار مشفقانه او نه حاصل حس ها ی رد وبدل شده در لحظه ، بلکه ناشی از احساس گناهی تاريخی است.
حالا نگاه کنجکاو چشمهای آبی مرد جوان عصبانيش می کرد . دنبال جوابی دندان شکن گشت. اما پيش از آنکه دهان به پاسخ باز کند. مرد جوان بر خاست و با وقار به دکلمه پرداخت.
انسان بندی ست بسته ميان حيوان و ابر انسان ؛ بندی بر فراز مغاکی .
فرا رفتنی ست پر خطر ؛ در راه ـ بودنی پر خطر ؛ واپس نگريستنی پرخطر ؛ لرزيدن و درنگيدنی پر خطر .
آنچه در انسان بزرگ است اين است که او پل است نه غايت .
آنچه در انسان خوش است اين است که او فروشدیست و فراشدی.

مرد جوان لب از گفتار بست ولحظه ای همانطور ساکت ايستاده بر جا ماند. بعد سر جای خود نشست و با سرخوشی باز يافته بانگ بر آورد، "چنين گفت زرتشت !"

نورا که تکدر خاطرش بر طرف شده بود پرسيد، " در رشته تئاتر هستيد ؟
" چقدر دلم می خواست ! اما نه ! مادر بزرگم مانع شد و من به فلسفه رو آوردم . حالا سال سوم فلسفه هستم و موضوع پايان نامه ليسانس ام اين کتاب نيچه است " .
زن با افزودن سه سال دانشگاهی به سن پا يان دبيرستان در هجده سالگی، به محاسبه سن مرد رسيد و نتيجه گرفت که حدسش درست بوده و او حدودا بيست و يک ساله است.
مرد جوان با لبخند ی رضايت آميز افزود ، " راستش را بخواهيد برای رسيدن به فلسفه ، به جای رفتن راه مستقيم ولگردی کردم ، از رشته ای به رشته ديگر رفتم و حالا ، در بيست و پنج سالگی ، تازه بحران بلوغ را پشت سر گذاشته ام و درجائی هستم که می خواهم باشم ! ".
نورا انديشيد ، " او می توانست بچه ای باشد که بيست و پنج سال پيش سقط کردم ! " .
به لطف قرص هائی که سقط جنين را ميسر می کرد نيازی به جراحی نيافته بود . سراسر ساعات صبح يک روز تابستانی را در اتاق نيمه تاريک بيمارستان گذرانده و دردهای انقباض را در زير شکمش تحمل کرده بود تا تکه گوشت سرخ و لزجی که به هسته ای غريب شبيه بود از او دفع شود .آن را نگاه کرده بود که زير فشار آب سيفون می چرخيد و ناپديد می شد و پس از آن، از هم پاشيدن آرام آرام ا ش را در گذر آب از لوله های دراز و پيچ پيچ در ذهن مجسم کرده بود . هر بار به اين واقعه فکر می کرد صحنه بی هيچ احساس تاسفی در ذهنش مجسم می شد. گاه گمانه پردازی در باره صورت و پيکری که می توانست از آن حجم سرخ پديد آيد سرگرمش می کرد. اما حالا مقايسه مرد جوان با بچه ناشناخته حس نا خوشايندی در او بر می انگيخت.
مرد جوان با لحنی انديشناک گفت " عجيب است ، انگار سالهاست شما را می شنا سم " و با لبخندی معمائی ادامه داد ، " شما در واقع هديه تولد من هستيد ! " .
نورا ، يکسره در تسخير احسا سهای متناقض ، ماشين وار تکرار کرد ، " تولد شما ؟ "
مرد جوان گفت ، " داشتم به بار می رفتم تا آمدنم به دنيا را جشن بگيرم که شما را ديدم ،درست در همان لحظه که چشمها يتان را بدون هيچ فريادی بستيد . مردی که موجب تصادم شده بود متوجه اتفاقی که افتاد نشد . اما من صورتتان را می ديدم و ..چطور بگويم .. در آن لحظه در صورت شما گذر حس هائی را ديدم که خيره ام کرد ، چيزی مثل ...
نورا حرف او را قطع کرد ،" بله ! طبيعتا شما در آن لحظه در صورت من گذر درد را ديديد !"، و انديشيد که مرد جوان گرايش دارد در هر پديده جنبه ای راز آميز جست و جو کند .
جوان سر تکان داد ، " فقط درد نبود ، يکجور حيرت بود ".
نورا صحنه ای را که هنگام بستن چشمها از ذهنش گذشته بود به ياد آورد و آن را برای مرد که با کنجکاوی گوش می داد تعريف کرد. در آخر گوئی با صدای بلند با خود صحبت می کند پرسيد ، " اما چرا اين خاطره در آن لحظه به ذهنم آمد ؟ " و خود پاسخی را که هم زمان با پرسش به ذهنش آمده بود مطرح کرد ، " ،" حس کردم دنيا يکبا ره پيش چشمم سياه شد ، با تکان های قطار که داشت به راه می افتاد درد در سرم منتشر می شد و صدای چرخ ها در گوشم می پيچيد . اضطرابی عجيب در دلم پرشد ، انگار دارم در سياهی به سوی مقصدی نامعلوم می روم ، می خواستم قطار بايستد و پياده شوم و اين حسها به دنبال خود تصوير آن زن را به ذهنم آوردند که هی می پرسيد چرا قطار توقف نمیکند " .
" شايد آن زن ، برعکس شما ، می خواسته در دنيای ناشناسی که بوده بماند ، فکر می کرده که قطار دارد اورا ازاين دنيا بيرون می برد و میخواسته که حرکت آن متوقف شود تا بيداری نيايد ،تا رويا ادامه يا بد ! " .
مرد جوان مکثی کرد و بعد با هيجان ادامه داد " بله ! يافتم ! اين بوده دليل آن حال حيرت بر چهره شما ! اين رودروئی با دو ميل متضاد ، ميل ترک دنيای ناشناخته در شما و ميل ماندن در اين دنيا از جانب زنی که در ذهنتان ظا هر شده بود ! " .

نورا با لبختدی برلب گفت " در هر حال ، صدای شما مرا به دنيای آشنا باز آورد" و بعد برای انکه به گفت و گوئی که به گمانش زيادی روانشناسانه می آمد نقطه پايانی نهد افزود، "به هر رو ، اميدوارم جشن تولد شما را خراب نکرده باشم و برای اطمينان از اين موضوع مايلم شما را به شام در رستوران قطار دعوت کنم " .
" با کمال ميل می پذيرم" ، پسر جوان شادمان افزود ، " اینجوری ، جشن ادامه پيدا می کند !" .

گارسون با کت و شلوار سياه و پيراهن سفيد کارت های صورت غذا را با ادب به آنها ارائه می کرد و نگاه نورا به اطراف می چرخيد. روميزی های سبز رنگ و شمهای بلند روشن در شمعدانهای برنزی به فضای رستوران حالتی رمانتيک بخشيده بود.
، به مرد جوان که با دقت کارت را می خواند گفت " هيچوقت برای شام به اين رستوران نيامده بودم ".
" برای من دفعه دوم است . بار پيش به همراه مادر بزرگم آمدم " ، چشم از کارت بر داشت و با سرخوشی گفت " من برای شروع سالاد با جگر مرغابی انتخاب می کنم و بعد فيله ماهی و در آخر برای دسر شيريني شکلاتی " .
نورا گفت ، " برای من هم همين ها را سفارش بدهيد ، انتخاب شراب هم با شما ! "
مرد جوان گارسون را فرا خواند و يک بطری شراب سفيد هم سفارش داد. وقتی گارسون ميز را ترک کرد ، سر پيش آورد و آهسته گفت، " شايد حدس زده باشيد که من امکان مادی سفر در واگن درجه يک و شام خوردن در اين رستوران بالنسبه گران قيمت را ندارم . دفعه پيش مهمان مادر بزرگم بودم. اين بار هم او ، به مناسبت هديه تولدم ، بليط رفت و برگشت به پاريس با قطار درجه يک را به من هديه کرد ، می داند عاشق گذراندن شب در قطارم ! "
"به چه خاطر ؟ "
" برای توضيح دليلش بايد داستان زندگيم را بشنويد ، آيا حوصله اش را داريد ؟ " .
بی آنکه منتظر جواب نورا شود افزود، " لطفا پاسخ مثبت بد هيد چون خيلی دلم میخواهد قصه ام را برای شما تعريف کنم ! ".
به اين ترتيب ، همانطور که شام می خوردند نورا به داستان زندگی مرد جوان گوش داد. در برلن، از مادری ناشناس به دنيا آمده بود و در هفت ماهگی ، زوجی که کودکشان را در تصادف ماشين از دست داده بود او را به فرزندی پذيرفته بود ند . تصادف در عصر يکشنبه ای آفتابی رخ داد ه بود. زوج جوان با کودک خود به گردش رفته بودند . مرد به آرامی در طول جاده سرسبز رانندگی می کرد و متن نقش خود را در نمايشی که بنا بود فردای آن شب افتتاح شود از حفظ می خواند. زن در حالی که کودک خود را شير می داد به او گوش سپرده بود. هر دو در کار تاتر بودند ، کاری که هم شغل و هم عشقشا ن بود. سه ماهی پيش از به دنيا آمدن کودک ، زن از کار دست برداشته بود تا پنج ماه ديگر وقتی کودک يکساله می شد آن را از سر گيرد.ضربه تصادف آنفدر شديد بود که کودک را از آغوش مادر کنده و از پنجره باز به بيرون پرتاب کرد. بجه جان خود را از دست داد اما مادر جان به در برد ، با يک بازوی شکسته و با زخمی عميق بالای ابروی راست که رد آن حالت شاد چهره ی گشاده اش را برای هميشه از او ربود . شوهر آسيبی نديده بود. پس از مرگ کودک ، زن دچار افسردگی شديدی شد که برای رهائی از آن تصميم گرفت کودکی به سن وسال بچه ی از دست رفته را به فرزندی قبول کند. شوهر موافق نبود اما به خاطر زن و برای نجات رابطه شان پذيرفت. .به اين ترتيب آنها کودک هفت ماهه ای را به فرزندی پذيرفتند که پس از تولد در ايستگاه راه آهن رها شده بود و پس از آن هم هيچ کس در شير خوار گاه به جست و جوی او نيامده بود. اما پذيرش کودک که آندرآس ناميده شد افسردگی زن را درمان نکرد و او برای گريز از اندوه خود را در کار غرق کرد .زن و شوهر اکثر اوقات خود را در محيط تاتر می گذراندند وبچه تحت مراقبت مادربزرگ بود . او که پس از جدائی از همسرش در سالها پيش، دخترش را که تنها فرزند ش بود ،بی هيچ کمکی بزرگ کرده بود با خوشنودی وظيفه پرورش فرزند خوانده دختر را به عهده گرفته بود . به اين ترتيب ، وقتی زوج برای تغيير شرايط خود تصميم به مهاجرت به فرانسه گرفتند ، آندراس که آنوقت سه ساله بود نزد مادر بزرگ خود ماند.
در سالهائی که از پی آمد ، مادر بزرگ غالبا هنگام تعطيلات مدرسه او را به نزد پدر و مادر خوانده خود می برد . پس از آنکه آندراس بزرگ و بالغ شد خود هراز گاهی به ديدن آنها که در اين سالها صاحب دو دختر شده بودند می رفت.
بعد از نقل داستان ، مرد جوان به سوی نورا خم شد و با لحنی شاد گفت،" به عنوان فرزند راستين ايستگاه راه آهن، تصميم گرفتم امسال تولد خود را در قطار جشن بگيرم !".

نورا گفت ،" می دانيد ! برای اين که آدم احساس نکند يتيم است شناختن پدر و مادر کافی نيست " . مکثی کرد و ادامه داد،" بيست و سه سال پيش وقتی در ايران اسلامی ها دانشگاهها را برای انقلاب فرهنگی بستند ازايران بيرون زدم . راستش روزی که يک پسر چهارده پانزده ساله با کلاشينکف جلويم را در خيابان گرفت و گفت حجابت کو احساس کردم دارم زندانی میشوم . پدر ومادرم می گفتند ازدواج کن و با شوهرت برو . هميشه نگران بودند سنم بالا برود و ازدواج نکنم.بالاخره قانعشان کردم و بيرون آمدم .از راه دور هم دائم فکر سر وسامان گرفتن من بودند اما وقتی فهميدند می خواهم با مرد سياهپوستی ازدواج کنم با من قهر کردند . حتی پزشک بودن همسرم تسلائی برايشان نبود . بعدها آشتی کرديم ولی روز بروز از آنها دورتر شدم ، از همه فاميل و خانواده که حرفها و عقايدشان برايم بيش از پيش غريبه و غريبه تر شده بود .حالا ديگر فقط با خواهرم که در آلمان زندگی می کند رابطه نزديک دارم " .
بعد ازمکثی طولانی با لحنی انديشناک افزود ، " فکر می کنم دليل اصلی حفظ رابطه مان تلاش شوهر آلمانی او برای ادامه مناسبات ما بوده ، بعلاوه تقريبا يقين دارم که اين مرد آلمانی با عاشق شدن به خواهرم و تشکيل خانواده با او به نوعی گره دردناک رگ و ريشه آلمانی اش را گشوده ! پدر و مادرش عضو سازمان جوانان فاشسيست بوده اند واين موضوع او را به شدت رنج می دهد " .
آهی تاسف بار کشيد ،" تا پايان عمر صليب جنايت پدر و مادرش را بر دوش خواهد کشيد ! اگر آنها را نمی شناخت آسوده تر بود ! ".
مرد جوان با قاشق آخرين خرده های کيک شکلاتی را جمع کرد و به دهان گذاشت و نگاهی از پنجره به بيرون انداخت. در ميان آبی تيره آسمان ، ماه که تقريبا کامل بود می درخشيد و هياکلی را که حرکت شتابان قطار از به هم آميختگی تصوير درختها و خانه ها پديد می آورد در نور نقره فامی شناور می کرد .
مرد جوان چشم از پنجره برداشت و با لحنی شمرده گفت ، " در ميانه شب ، از خواب بيدار می شوم و از پنجره به آسمان می نگرم . قطار می گذرد اما ماه همچنان آنجاست ! ما می گذريم ، اما او آنجاست و به کمال می درخشد . در اين ثانيه ، لحظه حاضر را به تمامی زندگی می کنم ! گوئی برای چند لحظه زمان را در چنگ می گيرم ! بعد دست می گشايم ، زمان دوباره جاری می شود ومرا با خود می برد" .
نورا گفت ، " من خو دم را به لالائی قطار وا می گذارم که می گذرد و در گوشم میخواند که می گذريم ! که میشود گذشت ! گذشته را واگذاشت و گذشت ! "
مرد جوان لبخند زد.
" امشب سعی میکنم کوچک ترين سر و صدائی نکنم تا موسيقی گذر را بهم نريزم !" .

پس از بازگشت به کوپه ، مرد جوان به آماده کردن جای خواب خود پرداخت. پس از آن ردای سفيد رنگی را از چمدان بيرون آورد و روی بالش گذاشت. مسواک و صابون و شانه را در کيف کوچکی که به کمربندش وصل بود جا داد . پيش از ترک کوپه به نورا گفت که گردشش در قطار به طول خواهد انجاميد و هنگام بازگشت کوشش خواهد کرد آرامش خواب او را با سر و صدا به هم نزند .
پس از رفتن مرد جوان ، نورا جای خواب خود را آماده کرد . پس از آن پنجره را باز کرد تا به تمرين هميشگی بپردازد. عادت داشت هر شب پيش از خواب ، دقايقی مقابل پنجره باز ، با تمرکز کامل بر حرکات خود نفس های عميق بکشد تا خستگی و فشار کار روزانه را از تن بيرون کند و به خوابی آرام فرورود. در اين لحظات به آرامی و عميقا هوای تازه را نفس می کشيد و از احساس رها شدن تدريجی عضلات منقبض خود لذ ت می برد.
حالا ، ايستاده در برابر پنجره باز قطار ، گوشها پراز صدای چرخها بر ريل ، همانطور که با نفسهای عميق عطر شب تابستانی را به درون سينه می کشيد حسی نامعهود تنش را در نورديد ، موجی نوازشگرانه که لرزشی خفيف به همراه داشت . به آنی دلش خواست که تنش را به آب بسپارد . تصميم گرفت دوش بگيرد. از آنجائی که در باره پاکيزگی و بهداشت حمام قطار ترديد داشت هميشه از آن اجتناب می کرد ، اما اين بار ميلش به تماس با آب آنقدر زياد بود که بی هيچ شکی به سوی حمام شتافت. دقايقی طولانی زير دوش تنش را به نوازش آب ولرم سپرد. پس از بازگشت به کوپه چراغ را خاموش کرد و تنش را با لوسيون معطر به کندی و ملايمت ماساژ داد . در آخر پيراهن خواب اش را پوشيد و پيش از آنکه زير ملافه بلغزد به خود عطر زد. لختی بعد خوابی عميق او را در ربود.
با صدای خفيف باز شدن در کوپه در نيمه های شب چشم گشود. مرد جوان از گردش طولانی خود باز می گشت. زن برای اينکه او را معذب نکند بی هيچ تکان و صدائی بر جای خود باقی ماند. پيچيده در ملافه معطر، انگار پس از خوابی طولانی و آسوده ، احساس آرامش سرخوشانه ای داشت . مرد جوان ، در حالی که می کوشيد سر و صدا نکند ، با حرکاتی کند لباس از تن بيرون می آورد . زير نور نقره فام ماه که از پنجره به درون واگون می تابيد حرکات آرام و هماهنگ اش درمتن موسيقی مقطع حرکت چرخهای قطار به رقصی غريب می ماند . برهنه شد و با تانی ردای سفيد رنگش را به تن کرد ، به سوی پنجره نيمه باز رفت و دقايقی طولانی بی حرکت مقابل آن باقی ماند. پس از آن به کندی به سوی تخت خواب خود باز آمد و بر کناره آن ، روبروی تخت خواب زن ، نشست ، با پشت صاف ، گردن کشيده و چشمان
بسته .
نورا به چهره رنگ پريده او می نگريست و به خطوط بی حرکت صورتش، مجسمه وار. مرد جوان زمانی با چشمهای بسته به جا ماند . سپس چشم گشود ، خيره به نورا ، اما همپنان بی حرکت . نورا دست به سوی او دراز کرد . جوان به کندی برخاست و به سوی او آمد. زن ، روی تخت جائی برای او باز کرد. مرد به آرامی زير ملا فه لغزيد و در آغوش زن جای گرفت . خود را با نفس های عميق به سينه زن فشرد. تن اش سرد بود . نورا لبهای او را جست . دهانش عطر دارا بی داشت.
پس از بوسه ای طولانی مرد جوان در گوش نورا زمزمه کرد ، " چه خوش است ! " .
موج اشتياق در عضلات زن دويد . همچنانکه مرد را در آغوش داشت به ملايمت بالا تنه راست کرد و دگمه های پيراهن خود را گشود و برهنه شد . دست برد و ردای مرد را به در آورد و تن عريانش را به بر فشرد .
مرد جوان در گوش زن زمزمه کرد، " نخواهم توانست ! نمی توانم با زنها عشق بازی کنم ، من ... من همجنس گرا هستم ." .
از حرف باز ايستاد و همانطور که به تندی نفس می کشيد سر خود را در سينه نورا پنهان کرد . سپس زمزمه از سر گرفت ، " اما چه خوش است ! " .

" يک خوشی ناب !" نورا پی گرفت و همانطور که سر مرد را با لذت بر سينه می فشرد آهی عميق کشيد، " کاش میشد قطار از رفتن نايستد " .



پاريس ، اوت 2005



.
1 Comments:
Blogger hadi khojinian said...
شهلای شفیق عزیز فقط باید بگویم با تمام وجودم لذت بردم .هیچ می دانی من عاشق قطار هستم وقتی در قطار می نشینم احساس می کنم دیگر در دنیا نیستم خودم هستم و خودم .داستان تو حس خوشی به من داد .مرسی از داستانت.لینک داستانت را در وبلاگم می گذارم دوست تازه ی من

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!