شنبه
مقاله/داریوش برادری

یورش تراژیک/کمیک قهرمانان تبعیدی به مارینا نعمت
داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر


کتاب خاطرات زندان مارینا نعمت بنام <زندانی تهران> و محبوبیت در حال افزایش این کتاب در جهان غرب، ایجادگر نقدهایی نیز از طرف نقادان ایرانی بوده است. طبیعی است که هر کتابی با خویش نقد و چالش از چشم اندازهای مختلف را ببار بیاورد. اما مشکل وقتی ایجاد میشود که بجای نقد و چالش و دیدن نکات قدرت و ضعف این خاطرات زندان یک نویسنده زن مسیحی ایرانی، در زیر لوای «تواب خواندن» او و بیان انواع تهمتها و اتهامات ، سعی در سرکوب این نویسنده و کتابش شود. شیوه و روش برخوردی که اکنون توسط برخی از این باصطلاح قهرمانان در تبعید مانند سودابه اردوان، ایرج مصداق، آناهیتا رحمانی و غیره صورت گرفته است. کار حتی بجایی رسیده است که چندتن دیگر از این قهرمانان خارج از کشور که بزبان طنز در خیابانهای اروپا در حال مبارزه زیرزمینی و سنگین با جمهوری اسلامی هستند، در اعلامیه ای توسط گلرخ جهانگیری،شادی امین و غیره در پی افشای عمل ضدانقلابی مارینا نعمت و دفاع از ناموس انقلاب و زندانیان سیاسی هستند و از برپایی یک اکسیون اعتراضی همه جانبه زندانیان سیاسی بر علیه این تحریف بزرگ و توطئه امپریالیسم جهانی بر علیه خاطرات زندانیان سیاسی ایرانی خبر می دهند. باور نکردنی است ولی تقریبا ده مقاله از طرف این دوستان انقلابی در عرض این چندهفته برای افشای خاطرات زندان مارینا نعمت منتشر شده است و مرتب در حال افزایش است. این یورش گله وار هیستریک و تراژیک/کمیک که بجای نقد و چالش مدرن درباره خاطرات زندان یک زن مسیحی ایرانی ، سعی در سرکوب و افشا و شانتاژ دارد، حکایت از بحرانهای عمیق مدرنیت و حکایت از وجود لایه های عمیق سنتی و بنیادگرایانه در نزد این انقلابیون خارج از کشوری می کند. این حوادث تنها مربوط به امروز نیستند. این شیوه سرکوب گرانه و قهرمان گرایانه که هر اندیشه مخالفی را در نام انقلاب و حفظ ناموس زندانی سیاسی سرکوب می کند، در میان بخشی از ایرانیان تبعیدی ید طولایی دارد. جنبه تراژیک/کمیک موضوع در این است که این دوستان نمی دانند که این شیوه قهرمان گرایی و ناموس پرستی، ساختار مشترک میان او و دشمن خونیش جمهوری اسلامیست و از اینرو در معنای فوکویی این قهرمانان تبعیدی در واقع در تمامی این سالها،خود با حفظ نظام قهرمان گرایی، با حفظ بازی دیو/قهرمان و سرکوب هر اندیشه متفاوت در خویش و یا گروه خویش، در عمل حافظان جمهوری اسلامی بوده اند. زیرا دیو برای ادامه زندگیش احتیاج به مخالفی به عنوان قهرمان دارد، تا بازی تراژیک دیو/قهرمان ادامه دارد.همانطور که قهرمان برای بازی سیاه/سفیدی و قهرمان گرایانه اش، احتیاج به دیو دارد و از اینرو ناآگاهانه به ایجاد و تحکیم دیو کمک می رساند. متاسفانه انگار پس از سالها اقامت در خارج از کشور، هنوز این باصطلاح قهرمانان تبعیدی نفهمیده اند که راز سیستم دیکتاتوری ایرانی در حفظ این بازی خیر/شری، قهرمان گرایانه و نفی هر دگراندیش است. از اینرو خود در عمل به بازتولیدگران دیسکورس سنتی و حافظان ناآگاه دشمن خویش تبدیل می شوند و این راز تراژیک/کمیک این قهرمانان خیالی و این نسل تازه دایی جان ناپلئونهاست.

من در نقدم بر مصاحبات آرش در مورد تواب و موضوع زیبا نوبری (1) و نیز در مقاله جدیدم در باب موضوع «هنر در تبعید» و نقد مقاله دوست گرامی مسعود نقره کار (2)، معضلات عمیق این نگاه قهرمان گرایانه و پیوند درونی میان سه حالت تواب/قهرمان/ضدقهرمان و شکنجه گر را نشان داده ام. دیگر دوستانی نیز آنزمان به این مصاحبات آرش اعتراض کردند و در این زمینه به نقد پرداختند. شیما کلباسی در آنزمان وبلاگی ایجاد کرد که همه این مقالات در آنجا وجود دارند. از اینرو قصد من گفتن مکررات نیست، بلکه با نقد این حملات قهرمانان تبعیدی به مارینا در پی نشان دادن ضرورت چیرگی بر این بازی ضد مدرن و خطرناک هستم و می خواهم به ضرورت برخورد همه جانبه مهاجران و روشنفکران چندلایه ایرانی به این پدیده اشاره کنم. درست است که میان ما روشنفکران و هنرمندان چندلایه خارج از کشور، از مهاجر تبعیدی تا مهاجر قادر به دیدار کشورش، لایه های مختلفی وجود دارد. اما موضوع این است که در نهایت یکایک ما هم قادر به رواداری متقابل و نقد مدرن متقابل یکدیگر هستیم و هم خواهان رشد و تحکیم دیسکورس مدرن و چالش مدرن هستیم. از اینرو برای رشد این نگاه مدرن و دیسکورس مدرن، مقابله با این شیوههای سنتی قهرمان گرایانه، با این شیوههای امر به معروف و نهی از منکر قهرمانان تبعیدی، با این شیوههای تهمت زنی و نفی دگراندیش، با این شیوههای شانتاژ و ترور شخصیت مخالف و ناتوانی از چالش پارادکس نظر دیگری و ناتوان از تفکیک عرصه عمومی و خصوصی هستیم. از اینرو نیز بایستی به مقابله مدرن با این تهاجم حالات سنتی و ضدمدرن در هنرمندان تبعیدی و قهرمان زده بپردازیم. همانطور که قادر به تفکیک قدرتهای خوب و مدرن این قهرمانان تبعیدی از این حالات سنتی شان هستیم و قادر به نقد پارادکس و چندلایه آنها هستیم. موضوع جدل قدرت میان دیسکورس مدرن و چالش مدرن با تفکر سنتی و ضد دیالوگ است،چه در شکل حزب اللهی آن و یا در شکل قهرمان گرایانه خارج از کشوری آن. زیرا اساس این دو بینش یکیست و آن قتل و سرکوب فیزیکی و شخصیتی دگراندیش و مخالف در پای بت سنت یا بت قهرمان گرایانه خویش است. خواه این ترور بنا به رشد این افراد و یا ملاحظات خارج از کشوری،فقط در عرصه ترور شخصیتی صورت گیرد. اساس یکیست. اساس سیستم قتل دگراندیش برای حفظ ناموس و آرمان خویش است.

از آنجا که در بحثهای قبلی، من در حد توانم و با دقت علمی این مباحث را شکافته و بررسی کرده ام، اکنون می خواهم این نقد علمی را با طنز مدرن همراه کنم. زیرا از یکسو نوشته های این دوستان چنان از سطح پایینی برخوردارند که اصلا نیازی به نقد پیچیده ندارد و از طرف دیگر اکنون لازم است ،پس از نقد علمی، بکمک نقد خندان و طنز این نگاه سنتی و قهرمان گرایی را بشکنیم. زیرا خنده و طنز مدرن دشمن همه این نگاههای نارسیستی و سنتی مطلق گرا و ناموسی است و بادکنکهای نارسیستی آنها را می ترکاند. زیرا بقول نیچه در واقع ما با خنده می کشیم و نه با خشم. باری به این نقد خندان بنگرید و همراه من با سوزنی خندان، بادکنکهای نارسیستی و توهمات این قهرمانان دروغین را بترکانید.

نگاهی خندان به نقدهای بر کتاب مارینا نعمت

من به نقد همه این قهرمانان خیالی در تبعید نمی پردازم، تنها به چندتا از بزرگان آنها اشاره می کنم و نقد خندان بقیه آنها را به دیگر دوستان واگذار می کنم، بویژه که استدلالهای آنها در واقع یکیست و در نهایت همه آنها، تصاویری خیالی از یک ایده ال قهرمانی بیش نیستند.همین شباهت استدلالهای قهرمانگرایانه شان بخوبی نشان می دهد که چگونه آنها ناتوان از ایجاد فردیت و تفاوت عمیقتر خویش بوده اند و فردیت و تفاوت خویش را در در زیر پای ایده ال قهرمانگرایانه خویش قربانی کرده اند و خویش را سترون ساخته اند.

یکی از این قهرمانان در تبعید، هنرمند ایرانی سودابه اردوان است. سودابه اردوان نقاش خوبیست و در نقاشیهای مربوط به زندانش می توان بخوبی هم ترس و وحشت زندانی و در تابوت نشستن را لمس کرد و هم عنصر مقاومت و عشق انسانی را نیز دید. حتی بباور من در کارهای او می توان در همان نقاشیهای مربوط به زندان عناصر زیبایی از اروتیسم زنانه و یا در نگاهی دقیقتر اروتیسم لزبینی دید که نمی دانم آگاهانه یا ناآگاهانه نقش بسته است. زیرا با او و کارهایش آشنایی زیادی ندارم. با این وجود در این کارها طرف دیگر قضیه را نیز می توان دید و آن ناتوانی سودابه اردوان از دیدن چندلایه زندان و پدیده زندانی و گرفتاریش در نگاه قهرمان گرایانه و سیاه /سفیدی و با مرزهای مشخص غیرقابل عبور میان زندانی،تواب و شکنجه گر است. می توان به عنوان کسی که در زندان بوده است، این تک لایگی را در سالهای اول بعد از زندان درک کرد. زیرا هر زندانی ایرانی معمولا در خویش دارای حالات دردناک <بیماری پست استرس دراماتیک> و مالامال از خشم و ترس و غیره است و بایستی با کمک تراپی و غیره بتواند از این حالات بگذرد و دیگر بار از چندپارگی درونی به یک چندلایگی مدرن دست یابد. مشکل در این است که چون سودابه اردوان پس از سالها اقامت در خارج،هنوز به این توانایی دست نیافته است، از اینرو نگاهش به این موضوعات هنوز قهرمانگرایانه و سنتی است و از جهاتی بسیار وحشتناک است و از اینرو نیز نمی بیند که چگونه او در واقع بازتولید کننده سیستم خیر/شری و سنتی است که خودش قربانی آن بوده است. همانطور که نمی بیند، این ناتوانی به عبور از نگاه تک لایه کهن چه ضرباتی به تحول فردی و هنریش می زند. نمونه های این برخورد سنتی و خیر/شری او را، در نقدش بر کتاب مارینا نعمتی، می شود فراوان دید.

اسم مقاله او با تیتر < کتاب مارینا... و خیانتی دیگر از او> (3) شروع می شود و همین تیتر حکایت از خشم فراوان نارسیستی سودابه اردوان به مارینا نعمتی می کند. زیرا بباور او مارینا نعمتی یک تواب است و این خیانت اول او به بشریت و ناموس انقلاب است و حال با نوشتن این کتاب در واقع خیانت دوم را ایجاد کرده است. خود این کلمات چنان وحشتناک است و چنان مالامال از خشم نارسیستی و ملحد خواندن دگراندیش است که نمی توان حالت حزب اللهی عمیق درون آنرا ندید. مارینا نعمتی در موقع زندانی شدنش یک دختر شانزده ساله مسیحی بوده است و مجبور می شود برای حفظ جان خویش و خانواده اش تواب گردد و به ازدواج یک بازجو در آید. اینکه اصولا زندانی کردن این دختر شانزده ساله و مجبور ساختن او به تواب شدن و تغییر مذهب و ازدواج با بازجوی خویش، یک جنایت و تجاوز است، اصلا نیازی به توضیح ندارد. اما چرا مبارز انقلابی ما، زن مدرن ما این چیزها را نمی بیند و در واقع خشمگینانه و ضدزنانه به سرکوب این دختر شانزده ساله می پردازد و او را بخاطر ناتوانیش از مقاومت انقلابی ، ضدانقلابی و خائن می خواند. این برخورد خانم اردوان اینقدر وحشتناک است و این ناتوانی او به عنوان انسان و یک زن از احساس همدردی، چنان تکان دهنده است که تنها می توان امیدوار بود روزی ایشان با یک روانکاو درباره این دوران سخت تجربه کرده سخن گوید. زیرا این سختی و خشونت برخورد او بطور عمده ناشی از حل نشدن یک سری زخمهای کهن و ناتوانی او از برخورد به دردهای خویش بوده است. در معنای روانکاوی در واقع مارینا، آیینه سودابه اردوان زندانی و تبلوری دیگر از ترسها و زخمهای درون زندان اوست. سرکوب مارینا و خشونت به مارینا در کلمات سودابه اردوان، حکایت از ترسهای درونی سودابه اردوان به برخورد به حالات متناقض درون زندان خویش می کند. زیرا او نیز مطمئنا دچار همین ترسها بوده است و بارها خواسته است تواب شود، تا دردش بپایان رسد و شکنجه بپایان رسد. زیرا این حالات انسانی است و شکنجه عملی غیر انسانیست. زیرا سودابه اردوان نیز می داند که در خفا خود نیز در جایی شاید تواب شده باشد، که به این موضوع مهم در قسمت بعدی و عمومی می پردازم.

جالب اینجاست که خانم اردوان و نیز دیگر هم قطارانش مثل ایرج مصداقی، آناهیتا رحمانی و تمامی این لشکر تراژیک/کمیک دایی جان ناپلئونهای جدید پارانویید که در همه جا و حتی در این کتاب توطئه جمهوری اسلامی و امپریالیسم را می بینند، دقیقا در برخوردشان به پدیده تواب همه خطاها و علائم سنتی را نشان می دهد که در نقدم بر مصاحبه آرش به تفضیل آنرا باز و بررسی کرده ام. اینجا تنها به نکاتی اشاره می کنم. مشکل این دوستان با پدیده تواب به چند دلیل نارسیستی و سنتی ذیل است.

1. برای آنها تواب به معنای خیانت به آرمان قهرمان گرایی آنهاست و آنها این خیانت به آرمان را نمی بخشند. از اینرو در برخورد با تواب، آنها عملا بطور ناخواسته به دفاع از جمهوری اسلامی و شکنجه می پردازند و برخوردشان دقیقا شبیه برخورد شکنجه گران به توابان است. زیرا از یکطرف بنوعی انکار می کنند که شکاندن این انسانها در زیر شکنجه و استفاده از آنها بر علیه همقطاران سابقشان، یک عمل ضد انسانی بوده است و بنابراین توابان، در واقع به دو شکل شکنجه و داغان شده اند. از طرف دیگر برخورد آنها به توابان، به شیوه برخورد به یک موجود نجس و کثیف و ناپاک است که بریده است و دیگر هیچگاه نمی توان به آنها اعتماد کرد. از اینرو نیز بهتر است که این توابان ناپاک در تنهایی بمیرند و حرفی نزنند. در این نوع نگاه به تواب، آنها دقیقا نگاهی مشابه شکنجه گران دارند. زیرا آنها نیز در نهایت به توابان هیچ اعتمادی ندارند، مثل حامد شکنجه گر مارینا. به این خاطر نیز این شکنجه گران مرتب از توابان می خواستند که برای اثبات تغییرشان دست به همکاری در جنایتی نو زنند و باز هم باور نمی کردند. همانطور که در نقدم بر پدیده تواب سازی مطرح کرده ام،تواب سازی در واقع شیوه مخوف «کلون زنی و یا شبیه سازی نارسیستی> به شکل ایرانی آن است و تواب سازی در واقع ادامه طبیعی تفکر آرمان گرایانه و قهرمان گرایانه ایرانیست. زیرا این نگاه قهرمان گرایانه و اخلاقی مخالف هر گونه تفاوت و نقد است و همه را به عنوان مومن یا قهرمان خلق، شبیه با یکدیگر می خواهد. حتی از دختری شانزده ساله مانند مارینا انتظار دارد که هر شکنجه ای را تحمل کند،بجای آنکه اصولا شکنجه و یا حبس این نوجوانان را زیر سوال ببرد؛ بجای اینکه مجبور کردن یک دختر شانزده ساله مسیحی به تغییر مذهب و حتی ازدواج با بازجو برای حفظ جان خویش و خانواداه اش را به زیر سوال ببرد و از تجاوز پنهان در این ازدواج سخن گوید. بر عکس قهرمان ما نیز مثل شکنجه گر دشمن این تواب و بریده نجس و ناتوان است. زیرا هر شکنجه گری در واقع قهرمان آرمانی دیگر است که برای حفظ آرمانش در حال شکنجه و سرکوب دگر اندیش و یا قهرمان آرمان رقیب است. همانطور که این قهرمانان شکنجه شونده و سازمانهایشان در خویش و گروههایشان هر عنصر و نمادی از فردیت جنسی و جنسیتی، هر اشتیاق به زندگی و عشق و اروتیسم را می کشند و به انواع و اشکال مختلف، از شانتاژ تا قتل مخالف و تصفیه حساب درون سازمانی، به سرکوب دگراندیش دست می زنند. زیرا هم شکنجه گر و هم شکنجه شونده،باوجود تفاوتهای حقوقی و اندیشه ای، دارای یک ساختار مشترک کاهنانه/عارفانه، یک ساختار روانی مشترک شیفتگانه/متنفرانه نارسیستی هستند. ساختاری مشترک که آنها را به هم پیوند می دهد و باعث می شود که در معنای دیسکورس فوکویی و یا نگاه روانکاوی به بازتولید سنت و بازتولید مخالف خویش دست زنند و دیو،قهرمان را بیافریند و قهرمان، دیو را و هر دو بازی تراژیک دیو/قهرمان،خیر/شری حافظ سنت را بیافرینند. از اینرو نیز هر دو، دشمن این تواب بریده و نجس هستند.

در مقاله سودابه اردوان و دیگران می توان این حالت نفرت از تواب بریده و نجس را به فراوانی مشاهده کرد. از اینرو در بخش اول مقاله، سودابه اردوان از آشنایی نادانسته با مارینا در یک مجلسی در کانادا سخن می گوید و همانجا اضافه می کند که اگر او و دوستانش می دانستند که او قبلا تواب بوده است، یا از تواب بودن ابراز شرمساری نکرده است، « او را همینطور به این جمع راه نمی دادند ». خودتان ببینید و حس کنید که این جمله چقدر وحشتناک است و وحشتناکتر این است که از طرف یک هنرمند مدرن ایرانی گفته میشود.راستی اگر این جمله را بدون اسم شخص می شنیدید، فکر نمی کردید که این جمله از طرف یک بنیادگرای متعصب گفته شده باشد.

سودابه اردوان در نقدش بر مارینا در واقع،بدون آنکه بخواهد، بسیاری از معضلات عمیق درونی خویش را نشان می دهد که من به آنها برای حفظ حریم خصوصی ایشان نمی پردازم. زیرا طرح این مسائل مربوط به محیط امن روانکاوانه است. اما به ایشان واقعا دوستانه پیشنهاد می کنم، با یک روانکاو در این زمینه سخن گویند. اصولا امروزه طبیعی و ضروری است که هر انسانی در کنار پزشک خانوادگی یک روانکاو نیز داشته باشد. فقط به یک نمونه از این حالات اشاره می کنم، تا ایشان و خواننده ببیند که از چه سخن می گویم. سودابه اردوان با تایید زندانی بودن مارینا و تواب بودنش و ازدواجش با بازجویش، همزمان در بیان و نقد خود از این ازدواج بزور و غیرقانونی و در نهایت تجاوزگرانه می گوید:

« مارینا در جایگاه خود به عنوان یک زندانی سیاسی در سلولش با کسی همبستر می شود که تا چند دقیقه قبل انسان بیگناهی را فقط به خاطر اندیشه اش زیر شکنجه های حیوانی خود قرار داده بود. آیا امروز مارینا به آن انسان های والایی که بی نام بخاطر آزادی کشته شدند و تن به هیچ همکاری ندادند فکر نمی کند. اگر چنین بود، دروغ و اکاذیب و شخصیت دروغین از خود را محتویات یک کتاب مستند قرار نمی داد. اگر زهرا کاظمی زیرشکنجه و تجاوز در زندان به قتل رسید چه ربطی به مارینا دارد که در زندان همکاری کرده است و دوران زندانش را به دوران ماه عسل خود بدل کرده است و اکنون با ساختن یک داستان قلابی دنبال شهرت و عایدی برای خود می باشد. آیا تقدیم کردن این کتاب به زهرا کاظمی توهین به او و سوء استفاده از شهرت او نیست؟»

اینکه مارینا نعمت حتی در مصاحبه تلویزیونیش نیز نتواند کامل به موضوع زخمهای زنانه ناشی از این ازدواج اجباری بپردازد، یک موضوع طبیعی است. همانطور که او نیز در این مصاحبه اشاره می کند، بسیاری از زنان مورد تجاوز قرار گرفته، یا ناتوان از بیان شرح تجاوز خویش هستند و یا ناآگاهانه خویش را مقصر احساس می کنند. اما اینکه یک زن و هنرمند مدرن ایرانی، یک زندان سیاسی سابق نتواند این تجاوز را ببیند و بیان کند و اینگونه توهینهایی به مارینا بکند و ازدواج بزور و تجاوز به او را « ماه عسل» بخواند، حکایت از عمیقترین خشمها و نفرتهای حل نشده و نیز فانتزیهای جنسی بسیار عجیب و غریب نزد ایشان می کند. زیرا کمتر کسی می تواند در چنین لحظه ای و با دیدن تصویر یک دختر شانزده ساله در آغوش یک بازجو در برابر چشمان درونی خویش، به تصویر ماه عسل و سکس و لذت بردن دست یابد،مگر آنکه......

اما این تازه شروع حمله تراژیک/کمیک این دایی جان ناپلئونهای تبعیدی است. باز جای شکرش باقیست که سودابه اردوان شهادت می دهد که مارینا را در زندان و سلول بغلی دیده است و او زندانی بوده است. ایرج مصداقی در مقاله اش « زندانی تهران، چوب حراج به خاطرات زندان» (4) می خواهد بزبان بیزبانی بیان کند که گویی او اصلا زندانی نبوده است و با آوردن شواهد مهمی مثل این موضوع که برخلاف گفته مارینا ، با ماژیک بر تن و سینه زندانیان اعدامی می نوشتند و نه بر پیشانی، می خواهد ثابت کند که همه حرفهایش دروغ است. انگار آقای ایرج مصداقی در همه جای زندان حضور داشته است و همه چیز را می داند. فقط به حالت توهم خودبزرگ بینانه نارسیستی در پشت این سخنان توجه کنید. او چنان گرفتار این بازی نارسیستی و قهرمان گرایانه است که حتی نقد ادبیش نیز در عمل بشکل رفتن بر سر تریبون و قسم خوردن به روح آبا و اجدادی شهداست و انگار خود را نماینده تمامی زندانیان می داند و از همه جای زندان و مسائل اطلاع صد در صد دارد. فقط این تیکه از رجزخوانیهای انقلابی او را بشنوید و بخندید. یاد حرفهای انقلابی بی محتوای رهبران سیاسی چپ و راست نمی افتید!. ایرانی علاقه عجیبی به حرفهای پرطمطراق و بی محتوا دارد. حتی رستم قهرمان ایرانی نیز برای بیان قدرتش در هفت خوانش مثلا بایستی یک لشکر تورانی را به تنهایی از بین ببرد و نمی تواند مثل همتای یونانیش هرکول به مبارزه با یک یا دو نفر و پیروزی قناعت کند. به رجز خوانی انقلابی و دعوت به دوئل انقلابی خنده دار ایرج مصداقی بنگرید.
« و برای ثبت در تاریخ با قاطعیت می‌گویم که این کتاب چیزی نیست جز داستانی ساختگی که هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد. هیچ چیز این کتاب منطقی نیست و با واقعیت اوین در سال‌های ۶۰ تا ۶۲ که اوج اقتدار لاجوردی در اوین است و با وقایع سیاسی ایران در پیش از سال‌ ۶۰ نمی‌خواند. حاضرم برای اثبات ادعای خود در هر سمینار، رادیو، تلویزیون و ...همراه ایشان حاضر شده و ثابت کنم که این کتاب با انگیزه‌ سالم نوشته نشده است.».
خنده دار این است که ایرج مصداقی نمی بیند، با این توضیحات مشخص در باب گوشه و کنارهای زندان، در واقع خودش را زیر سوال می برد. زیرا همه کس می داند که تنها یک تواب می تواند،چنین آشنایی دقیقی با هر گوشه و کنار زندان داشته باشد. زیرا تنها آنها بقول همین زندانیان سیاسی، قادر به سرکشی به بندهای مختلف بوده اند. حال راستی سوال این است که آقای ایرج مصداقی نیز حاضر است در برابر تاریخ اعلام کند که تواب بوده است یا نبوده است. با اینکه برای ما فرقی نمی کند. برای ما او یک زندانی سیاسی بوده است و قابل احترام است و حق دارد دادخواست قانونی خویش را بطلبد. موضوع اما این است که طرح این سوالات و جواب این دوستان می تواند، بادکنکهای نارسیستی ایشان را بترکاند و باعث شود که از روی این تریبون انقلابی پایین آیند و یک لحظه به خویش و این بازیهای خنده دار و پارانویید دایی جان ناپلئونی خویش بخندند. زیرا دیدن حالت کمدی درون این بازیهای نارسیستی و تراژیک و توانایی خندیدن به خویش و به دیگری، نمادی از بلوغ انسانی و بلوغ مدرنیت است. زیرا انسان مدرن با قبول <مرگ خدا> و تجربه نهیلیسم و پوچی همه این حقایق و متاروایتها، به حالت زیبا و خندان و تراژیک/کمیک انسانی دست می یابد و از این گنده گوییهای نارسیستی راحت می شود. مشکل ایرج مصداقی این است که هنوز اسیر این بازیهاست و نه او و نه دوستانش قادر به لمس عمیق <مرگ خدا> بوده اند. از اینرو هنوز نیز در همان صحنه و سناریوی انقلابی بیست سال پیش زندگی می کنند و انقلابی حرف می زنند و نمی بینند که خنده دار شده اند و مضحک شده اند.زیرا زمانه و صحنه تغییر کرده است و آنها شبیه دلقکانی با لباس غلط در یک مهمانی مدرن هستند. دلقکانی که نمی دانند دلقکانی تراژیک/کمیکند. چه برسد به آنکه به نسل ما، نسل ضد قهرمانان خندان و زمینی، نسل رقاصان و دلقکان مدرن و خندان مخالف با هر مقدس گرایی و نسل عاشقان زمینی تبدیل شوند. این در واقع حالت تراژیک/کمیک این نسل انقلابیون خارج از کشوری است که در کافه های اروپا در حال انقلابند.

ایرج مصداقی در واقع می خواهد با بیان جزییات مچ گیری کند، اما در واقع فقط مچ خویش را باز می کند و این سوال را مطرح می کند که آیا ایشان تواب نبوده اند. از قدیم گفته اند، چاه کن همیشه ته چاه می ماند و ایرج مصداقی به همین موضوع دچار می شود و حال باید از ته چاه سخنرانی کند و در برابر قاضی کور تاریخ شهادت بدهد. او حتی نمی داند که این قاضی تاریخ نه تنها کور، بلکه کر است. همانطور که نمی داند که هیچگاه یک روایت از واقعیت وجود ندارد و حتی واقعیت زندان نیز می تواند و بایستی ایجادگر روایات مختلف باشد. زیرا واقعیت عینی مطلق وجود ندارد. واقعیت همیشه یک روایت شخصی و از چشم اندازی مشخص است. از اینرو نیز هیچ موضوعی نمی تواند از طرف همه بینندگان به یک شکل مشابه تشریح شود. این خطای بعد ایرج مصداقی است که فرق میان خاطره، تاریخ مدون و غیره را نمی داند.

طبیعتا می توان نوشته مارینا نعمت را نقد کرد و جوانب مثبت و منفی او را سنجید، اما وقتی نویسنده از ابتدا می گوید که در حال بیان خاطرات شخصی خویش در باب زندان است و نه در حال بیان یک تاریخ مدون، چگونه می توان خواست که همه حرفهای او با حرف دیگران یکی باشد. چگونه ایرج مصداقی و دیگران می توانند تفاوت میان خاطره نویسی و امکان چندچشم اندازی بودن خاطرهها و تحت تاثیر قرار گرفتن خاطرهها توسط حالات شخصی را فراموش کنند و ناراحت باشند که چرا همه خاطرات او مثل خاطرات ایرج مصداقی نیست. ایرج مصداقی می خواهد ثابت کند که این خاطره نویسی در واقع بشیوه یک رمان مدرن ساخته شده است و نمی بیند که این موضوع اصلا بد نیست. چه خوب که مارینا نعمت کتابش را گونه ای نوشته است که در عین وفاداری به خویش و خاطراتش، جذاب و خواندنی است و به چند زبان ترجمه شود و حتی احتمالا فیلمی از روی آن ساخته شود. مشکل این دوستان در واقع این است که چرا کتاب ایشان اینقدر محبوب می شود. یعنی در خفا همه این دوستان انقلابی ناراحتند که چرا مارینا نعمت به محبوبیت و یا پول می رسد و کتابش تبدیل به فیلم می شود و چرا آنها و دردهای بزرگشان به این موفقیت دست نمی یابد. یعنی در واقع در پشت همه این حرفهای پرطمطراق انقلابی بایستی مسائلی ساده چون حسادت مردانه یا زنانه را دید. زیرا بقول نیچه دقیقا بایستی از کسانی ترسید که درد زیاد کشیده باشند، زیرا این آدمها می توانند دمار از روزگار بقیه در آورند و مرتب در حال تقاص گیری باشند. هیچ حکومتی بدتر از حکومت مستضعغان و رنج کشیدگان نیست. همانطور که شکنجه گران اوین حتی بخشا از درون زندانیان سیاسی مذهبی دوره شاه و رنج کشیدگان سابق بوده اند، مانند علی شوهر سابق و اجباری مارینا. از اینرو ایرج مصداقی و دیگران بجای حمله به مارینا بایستی به خویش و نیازهای واقعی خویش بیاندیشند و پی ببرند که چرا نتوانسته اند، دردشان را به رمان مدرن و چندلایه تبدیل کنند. یک علت مهم آن همین گرفتاریشان در حالات انقلابی،ناموسی و سنتی است. زیرا دستیابی به قدرت مدرن به معنای ایجاد فاصله با خویش و درد خویش و توانایی سنجش خویش و درد خویش از جوانب مختلف و توانایی دیدن حالت تراژیک/کمیک در درد خویش و واقعیت خویش از یکسو و از سوی دیگر توانایی دیدن چند روایتی و چند چشم اندازی پسامدرنی واقعیت خویش است. اگر این دوستان به چنین تواناییهای دست می یافتند، هم خود مدرن میشدند و آثارشان به آثار مدرن و قوی و جذاب تبدیل میشد و هم از این فرهنگ ناموسی و انقلابی راحت می شدند که در عمل بازتولید کننده سنت و بازی خیر/شریست. مشکل این دوستان نابالغ این ناتوانی و این حسادت و نفرت کورکورانه است. چه برسد به آنکه ایرج مصداقی درک کند که در زبان انگلیسی و یا زبان آلمانی حفظ این درد مقدس ایرانی و بازی سنتی انقلابی ایرانی خوشبختانه بسیار سخت است. زیرا این زبانهای مدرن سریع تن به حالت پارادکس دیدن مدرن و یا چند روایتی پسامدرن می دهند و این حالات انقلابی و تک ساحتی خیر/شری را پس می زنند.

اما این باز هم فقط پرده دوم نمایش تعزیه و بازی تراژیک/کمیک این قهرمانان خیالی و دن کیشوتهای سنتی است و هر دم از این باغ بری می رسد و ما شاهد درجه نوینی از این بازی سنتی و نارسیستی این دایی جان ناپلئونهای جدید هستیم. خانم آناهیتا رحمانی در مقاله اش بنام « زندانی تهران، تخیلات یک تواب» (5) در واقع از جهاتی دست دوستانش را در برخورد سنتی و ناموسی از پشت می بندد و همراه آن نیز آبروی دانشگاههای کانادا و کلاسهای خانم شهرزاد مجاب را نیز می برد. زیرا چنین دانشجویان بیسوادی که تفاوت میان خاطره نویسی و تاریخ نویسی را نمی دانند و فردا نیز حتما مدرک دکترا می گیرند، حکایت از ضعف عمیق این افراد، دانشگاهها و استادان می کند. من جای خانم شهرزاد مجاب باشم، یا استعفاء می دهم و یا از خانم رحمانی می طلبم بجای تحصیل، به شغل شریف و مهم خانه داری و یا کیوسک داری و غیره بپردازد و آبروی پژوهشهای علمی را نبرد.خانم رحمانی توضیح می دهد که در پروژه ای به استادی خانم شهرزاد مجاب با خانم نعمت و تلاشش برای گردآوری موضوعات مربوط به زندانیان سیاسی و قصدش برای نوشتن کتاب خاطراتش آشنا شده است. اما اکنون به قول خودش با خواندن کتاب پی برده است که خانم نعمت در صدد خریدن آبرو برای بازجو و جمهوری اسلامی بوده است. به این تئوری توطئه و استدلال مشترک همه این نقادان نارسیستی و خودبزرگ بین بعدا می پردازم، فقط حال به این جمله تاریخی او،به جمله این پژوهش گر بزرگ ما بنگرید که تفاوت میان مقولات خاطره،تاریخ و غیره را نمی داند. این جمله یک شاهکار هنری دایی جان ناپلئونیست.

« بی تردید مارینا مثل هرکس دیگری حق دارد در مورد گذشته خودش، مادر بزرگش، و رابطه اش با آرش دوست پسرش و خاله زینا، همسر بازجویش علی خیالبافی کند و هر طور که دوست دارد داستانسرائی کند. اما حق ندارد بر آن نام خاطرات زندان گذارد. خاطرات از زندان امری شخصی نیست، که هر چاخانی را بتوان حولش بافت.»

اگر شما فهمیدید که چرا مارینا حق ندارد، به خاطرات زندانش و یا مسائل تجربه شده اش با بازجویش علی و غیره، نام خاطرات زندان بدهد، من بقول صمدآقا شما را به یک چلوکباب با دو سیخ کوبیده اضافه دعوت می کنم. البته صورت حساب را به آدرس دانشگاه کانادا و خانم شهرزاد مجاب می فرستم که چنین شاگردان مجرب و قادر به تفکیک حوزهها و قادر به تفکیک مقولات، به جامعه مدرن ایران تحویل داده است. حالا اگر مارینا بجای کلمه خاطرات زندان که طبیعتا شخصی و از چشم انداز یک شخص مشخص و با احتمال خطای دیدگاهی و چشم اندازی و غیره است، می نوشت تاریخ زندان، آنموقع این دوستان با ایشان چکار می کردند. منطقا کمترین کار سنگسار اینترنتی ایشان توسط این قوم انقلابی بود. با اینکه اکنون نیز جز سنگسار این تواب نجس کاری دیگر نمی کنند. خانم رحمانی که تفاوت دو مقوله خاطره و تاریخ را نمی داند،چگونه می خواهد روزی به قول فوکو به درک این موضوع نائل آید که حتی تاریخ مدون نیز ناشی از یک دیسکورس و گفتمان و در نهایت یک چشم انداز قدرتمند است و همیشه چشم اندازهایی دیگر ممکن است. کسی که بقول طنزی از کتاب «زمین نوآباد» شولوخف، سوسیالیسم یا در اینجا تفکر مدرن را اینگونه سینه خیز و غلط وار طی میکند و مسخ می کند ، فردا می خواهد چه بلایی سر پسامدرنیت بیاورد. به همین دلیل جالب است که این انقلابیون همه مخالف دو آتشه پست مدرنیت هستند و حتی نمی فهمند که پست مدرنیت روح مدرنیت است و بدون تفاوت مدرن، ایجاد تفاوط پست مدرن غیرممکن است و مرحله تکامل بعدی تفاوت مدرن دست یابی به تفاوط پست مدرن است. همانطور که اکنون شاهد مرحله نوینی و جسم گرایانه در فلسفه،علم نویروبیولوژیک و علم خودآگاهی و روانکاوی و غیره هستیم که می خواهد به یک کثرت در وحدت مانند «جسم هزار گستره» دلوزی دست یابد. نگاهی که من نیز از بیانگران و هواداران ایرانی/آلمانی آن هستم و بر اساس آن به آسیب شناسی فرهنگ خویش و یافتن مفاهیم نو و تلفیقهای نو دست زده ام و می زنم.

نتیجه چنین مسخ مدرنیت و علم مدرن توسط خانم رحمانی و دوستانش و بکمک نگاه قهرمان گرایانه سنتی شان، همان است که دشمنان خونی آنها انجام داده و می دهند. یعنی سرکوب دگراندیش و مخالف به کمک کلمات ناموسی و سنتی و امر به معروف کردن و نهی از منکر کردن، به کمک نجس خواندن ملحد و زن یا مرد مدرن و سنگسار کردن مشترک این ملحدان. حال به این جملات اعلامیه وار این قهرمان انقلابی خارج از کشور و دایی جان ناپلئونهای جدید توجه کنید و بخندید. آیا بار دیگر یاد جملات پر طمطراق انقلابی و در واقع تهی و بی معنای این روزنامه های چپی و راستی بعد از انقلاب نمی افتید. آیا شما نیز می بینید که همه آنها مثل یک نوار سر خود، مرتب کلمات و جملاتی حفظ شده را تکرار می کنند و همه شان هنوز گرفتار آن سناریوی انقلابی و نارسیستی و گرفتار افسون نگاه آن بازی احمقانه و تراژیک انقلابی هستند. خانم رحمانی در دفاع از نظریات ایرج مصداقی و دیگر قهرمانان خیالی همپالکی خویش،قهرمانانه و پرطمطراق و در نهایت تهی در برابر تاریخ شهادت می دهد که:

« من نیز مانند بسیاری از زندانیان سیاسی سابق حاضرم غیرواقعی بودن روایت های این کتاب را بعنوان یک شاهد زنده سیاهچال های اوین شهادت دهم. به همین جهت کتاب "زندانی تهران" نه یک خاطره مستند بلکه کتابی تخیلی است که در بهترین حالت می تواند مورد استفاده برخی محافل سیاسی بدنام از جناح هایی در حکومت جمهوری اسلامی گرفته تا جریانات محافظه کار محافل حکومتی غرب مانند بوش و شرکا قرار گیرد.
تجربه نشان داده است که همیشه دروغ و تحریف حقایق اجتماعی فقط به محافل و جریانات سیاسی ارتجاعی خدمت می کند.»

این جملات بخوبی نشان می دهد که این قهرمانان تبعیدی، برخلاف بخش اعظم مهاجران خارج از کشور و یا ایرانیان داخل از کشور، هنوز اسیر همان سناریوهای قدیمی هستند و انگار متوجه نشده اند که آن فیلم و سناریو مدتهاست که تمام شده است و به طنز تاریخ پیوسته است. دایی جان ناپلئونهای جدید ما طوری سخن می گویند که انگار تازه انقلاب شده است و در حال دفاع از اعدام انقلابی هویدا و دیگران و یا در حال دفاع از چادر بر علیه امپریالیسم هستند. آنها مثل دایی جان ناپلئون در همه جا توطئه انگلیسیها، امپریالیسم و جمهوری اسلامی را می بینند.تفاوت در این است که جمله معروف دایی جان ناپلئون که « کار، کار انگلیسیهاست» بسیار کمدی وار و نشان دهنده کمدی درون این تراژدی بود و از اینرو روشنگرانه بود و او یک فیگور مدرن بود، اما این دوستان ناتوان از دیدن حالت تراژیک/کمیک خویش و سخنان خویشند و از اینرو نیز گرفتار سنت و بازتولید کننده تراژیک سنت و دشمن خویشند. آنها دن کیشوتهای سنتی هستند. زیرا اگر دن کیشوت مدرن بودند، به یک فیگور تراژیک/کمیک تبدیل میشدند و به خود می خندیدند. چه برسد به آنکه به دن کیشوت پست مدرن تبدیل شوند و بتوانند از چشم اندازی نو و بر بستر محدودیت تاویلی متون، قادر به دیدن جادوگری در آسیاب بادی باشند و خندان به جنگش روند و بازی کنند. نتیجه چنین نگاههای سنتی و رشد نیافته انقلابی و قهرمانانه نیز همین است که چنین جملات و کلمات خنده دار و در عمل پوچی بجای نقد مدرن هنری بوجود آید.

از طرف دیگر این موضوعات در واقع هر چه بیشتر نشان می دهد که این دوستان تا چه حد هنوز سنتی و عقب مانده هستند. زیرا طبیعتا این دوستان می دانند که مارینا نعمت اصلا هیچ دفاعی از بازجویان نکرده است و شکنجه و زندان را محکوم می کند و خواهان تبدیل اوین به یک موزه هشدار تاریخی است. موضوع آنها این است که چرا مارینا نعمت در جایی از کتاب از یکی از بازجویانش بنام علی به عنوان کسی سخن می گوید که جانش را از اعدام نجات می دهد و یا از خانواده او به خوبی سخن می گوید. با آنکه حتی مارینا نعمت دلیل خودخواهانه این عمل علی را توضیح می دهد. موضوع این است که این دوستان چنان اسیر نگاه خیر/شرانه هستند که حتی بیان یک حالت انسانی در دشمنش، به معنای نفی بازی خیر/شری و نفی دیو بودن دیگری محسوب می شود و کسی که چنین کاری کند،ملحد و خائن محسوب می شود و باید سرکوب شود و سنگسار گردد. این انقلابیون نمی بیند که دقیقا همین نگاه مطلق گرایانه خیر/شری ایجادگر سرکوب و شکنجه غیرقانونی و تواب سازی بوده است. زیرا در چنین نگاهی،ملحد و دگراندیش دارای هیچ حق انسانی و خصایل انسانی نیست و می توان قبل از اعدام به او تجاوز کرد، تا باکره از دنیا نرود و یا بدون دادگاه زندانی و شکنجه اش کرد. زیرا در چنین نگاه خیر/شری، مخالف یک رقیب سیاسی و یا اندیشه ای نیست که بر پایه جامعه مدنی و چالش مدرن و بر اساس قانون با او به گفتگو نشیند، بلکه او یک ملحد و موجود خطرناک، یک شیطان و اهریمن است که بایستی سرکوب شود. زیرا او یک ابزار دشمن خونخوار و اشاعه دهنده افکار این دشمن خونخوار است. زیرا همه این انقلابیون و بنیادگرایان بنوعی گرفتار تئوری توطئه،گرفتار پارانوییای نارسیستی و خشم و نفرت نارسیستی به رقیب و دگراندیش هستند. از اینرو گفتار و کلام و رفتارشان در عمل بسیار شبیه به همدیگر است. جنبه تراژیک این است که دقیقا در این نگاه ،آنها مانند دشمناشان می اندیشند و تنها آنها به تایید حرفشان می پردازند. زیرا هر انسان مدرنی و نقاد مدرنی می داند که هیچ انسانی خوب یا بد کامل نیست؛ که اصلا نگاه مدرن مخالف نگاه خیر/شرانه است،چه برسد به نگاه پسامدرن که به ما نشان می دهد، هر انسان خوبی از چشم اندازی دیگر موجود هراسناک یا خطرناک می تواند باشد و موضوع تنها تفاوت چشم اندازهاست. قهرمانان ما از این حالات مدرن و پسامدرن با وجود ده یا بیست سال اقامت در جهان غرب ، انگار چیز زیادی یاد نگرفته اند و هنوز مثل گربه مرتضی علی هر طور بالا بیاندازیشان، باز هم چارچنگولی و به عنوان قهرمان انقلابی دشمن ضدانقلاب بر زمین فرود می ایند و بدنبال توطئه گر و مزدور می گردند و موس موس می کنند. آنها نمی بینند که بخاطر این پیوند ساختاری و خیر/شری با دشمنشان، بهترین حافظان جمهوری اسلامی بوده اند. زیرا اولا تنها با مرگ قهرمان و نگاه قهرمان گرایانه خیر/شری و ایجاد نگاه مدرن خوب/بد نسبی و یا نگاه چند چشم اندازی پسامدرن، در واقع مرگ سیستم دیکتاتوری و سیستم سرکوب و قتل دگراندیش فرا می رسد و این دوستان نابالغ با ادامه بازی دیو/قهرمان و عدم دگردیسی به مهاجر چندلایه مدرن و خندان و ضدقهرمان، عملا به بازتولید سنت و حفظ دیکتاتوری کمک کرده اند. ثانیا با وجود چنین اپوزیسیونی، حفظ حکومت برای رژیم کاری بس آسان بوده است. ابتدا با رشد بیشتر نسلهای ما، نسل مهاجران چندلایه و روشنفکران چندمتنی درون ایران و با گذار نسلهای ما از بحرانهای مختلف مهاجرت و ایجاد تلفیقها و نگاههای مدرن خویش، اکنون هر چه بیشتر امکان تحول مدرن جامعه ایران فرارسیده است. نسلی و نگاهی که از جنبشهای مدنی مانند کمپین زنان و تا مفهوم سازیهای مدرن و ارزش گذاری تازه مفاهیم نو و مدرن در همه زمینه ها و ایجاد گیتی گرایی و فردیت چندلایه ایرانی، تا هنر و هنرمند چندلایه ایرانی، همه اقشار مختلف و لایه های مختلف این جنبش نوی مدرن و پسامدرنی ایرانی را در بر می گیرند. طبیعی است که برای ما هیچ مرز مطلقی وجود ندارد و در نکاتی این دوستان نیز در همین صف قرار دارند، یعنی آنجا که به حالات مدرن خویش و دیسکورس مدرن تن می دهند. همانطور که ما یکایکمان ناتمام و مرتب در حال تحولیم، از اینرو خوشبختانه همیشه یکجای کار و زندگی و نگاهمان می لنگد و نیاز به دیالوگ و چالش و تحول داریم و از اینرو قادر به خندیدن به خویش و دیگری و تحول مداویم.

مشکل این دوستان این است که چون از نگاه قهرمان گرایانه و سنتی خویش نکنده اند، بناچار هم خویش را سترون می سازند و هم به تحول مدرن ضربه میزنند. از اینرو نیز با نگاه مارینا نعمتی و بیان نکاتی دوستانه درباره خانواده بازجو مخالفند. زیرا آنها دشمن خونی و جانی خویش را می طلبند و مرزهای مقدس و خطوط قرمز خویش را می خواهند، تا خود را بزرگ و بی عیب احساس کنند و دشمناشان را پرعیب و خونخوار تصور کنند و با این تصویر به لذتهای نارسیستی نابالغ خویش و لمس خویش به سان انقلابی بزرگ و نماینده تاریخ و ناموس دست یابند. در واقع در معنای روانکاوی در پشت همه این جملات پرطمطراق، چیزی جز جستجوی لذت و تمتع نارسیستی نابالغانه نهفته نیست. همانطور که اخلاقیون و کاهنان همه در خفا در پی لذت و این تمتع نارسیستی هستند و هر دوی این گروههای کاهنان و انقلابیان ناتوان از آنند که مثل نسلهای ما و با ایجاد صداقت به خویش و دیدن تراژدی/کمدی تاریخ خویش، به توانایی زیباسازی سمبلیک این تمتع های نارسیستی به نارسیست مدرن و تمنای مدرن چندلایه و همیشه ناتمام دست یابند. این دوستان نابالغ متوجه نیستند که دشمنان آنها نیز دقیقا به این خاطر و برای دستیابی به این خوشیهای نارسیستی و بزرگ بودن، برای یکی شدن با بت خویش، به سرکوب هر مخالف و یا هر تفاوت فردی و اشتیاقات فردی و اروتیکی در خویش و دیگری دست می زدند. اینگونه این قهرمان خیالی و دشمنش در نهایت یکی هستند. هر دو قربانی نگاه خیر/شری و تولیدکننده مداوم سنت و نافی عنصر مدرن هستند و این تراژدی این قهرمانان سنتی است که ایجادکننده مداوم قتل تراژیک خویش و قاتل خویشند. از اینرو نیز در نهایت حرفهایشان همه مالامال از این خشم و تئوری توطئه است و عناصر مدرن درون خویش را مثله می کنند.

نمونه دیگر این مثله کردن مدرنیت و ادامه این سناریو نارسیستی و قهرمانانه تراژیک/کمیک، نقد عزیزه شاهمرادی بنام « جعل تاریخ مارینا نعمت و سیاستهای زن ستیزانه انتشارات پنگوئن» (6) است. این نقد چنان مسائل را با هم قاطی می کند که خواندن آن بدون خنده غیرممکن است. خانم شاهرودی، این دن کیشوت سنتی و دائی جان ناپلئون سنتی، عرصه جدیدی از تئوری توطئه را باز می کند و یکدفعه نوشته مارینا را به تلاش برای کوچک کردن مردسالارانه زنان تفسیر می کند. این پیوند چنان خنده دار است که اصلا نیازی به توضیح ندارد. موضوع جالب تلاش این انقلابی سابق و فمینیست سنتی جدید است که می خواهد مفاهیم طبقاتی،فمینیستی و بازی خیر/شری را به هم بچسباند و چنان آش شله قلمکاری ایجاد می کند که فقط بخاطر این آشش به او بایستی جایزه بدترین آشپز دنیا را بخشید. زیرا اصلا نمی توان به نقد مدرن آن پرداخت. فقط به این جملات نگاه کنید که چگونه بازی نارسیستی دوستان دیگر را و تلاش برای بزرگنمایی خویش در برابر تاریخ را به عرصه جدیدی می رساند و ما را به دیدن بخش خنده دار و مضحکانه دیگری از این انقلابیون اینترنتی نائل می سازد. مارینا نعمتی از شکنجه و غیرقانونی بودن این شکنجه ها و شکاندن مرد و زنان فراوان در زیر این شکنجه های غیرقانونی سخن می گوید و حتی بناحق هنوز اسیر احساس گناهست. در حالیکه اصلا بقول مجری برنامه تلویزیونی آقای بهارلو احتیاجی به احساس گناه ندارد، زیرا او یک قربانی است. البته این احساس گناه نیز منطقی است و جزیی از حالات روانی بازماندگان و حالات روانی بیماران پست استرس است. خانم عزیزه شاهمرادی قهرمان اصلا این موضوعات را نمی بیند، زیرا او در واقع در یک فیلم دیگر و سناریوی دیگر است و در این فیلم قهرمانانه و خنده دار و تراژیک، جملات منطقی مارینا نعمتی اینگونه جلوه می کند.

« این نادیده و پوشیده انگاری عامدانه، مبتنی بر نظریه مرد مدارانه ای هست که زنان را همواره موجوداتی مطیع ، سربراه و منفعل می پندارد. موجوداتی احساساتی ،شکننده و دنباله رو که به آسانی تاثیر پذیر و تعلیم پذیرند. کتاب "زندانی تهران" به قلم مارینا نمت ، به زبان انگلیسی که توسط انتشارات پنگوئن به چاپ رسیده و قرار است به دیگر زبانهای زنده دنیا نیز ترجمه و پخش شود بر چنین پندار و فرضیه سکسیستی پایه ریزی شده و به گسترده ترین شکل منتشر شده و می شود. نظریه ای که ،مقاومت، جسارت و فرارفتن از نرم ها ، نقش ها و وظایف سپرده شده و مورد انتظار اززن بر مبنای اندیشه مرد مدارانه انکار شده و یا با پرسش و اماو اگر همراه است.»

این دایی جان ناپلئون خنده دار جدید، چنان اسیر بازی خیر/شری جدید و فمینیستی خویش است که اصلا پی نمی برد، این یکی چه ربطی به اون دارد. تازه این شروع تئوریهای خنده دار ایشان است. او نیز بر تریبون تاریخ می ایستد و پرطمطراق شعار می دهد و از ناموس انقلاب و تئوری توطئه سخن می گوید و در این حین جامعه بی طبقه مارکسیستی ورشکسته را با جامعه فمینیسیتی سنتی خویش پیوند می زند. فقط جای جامعه بی طبقه توحیدی در این آش شله قلمکار کم است. در زیر این کلمات تهی و پرطمطراق، اما او نیز مثل افسانه اردوان، معضلات عمیق جنسی و جنسیتی خویش را آشکار میکند و تجاوز به مارینا را همبستری مختارانه می خواند.

« مخدوش کردن چهره ی زن زندانی سیاسی ولوث کردن مقاومت و مبارزه او مبتنی بر نظریه و انگاشت های مرد مدارانه، همان نظریه سکسیستی، که زن را مطیع و منفعل می پندارد. نظریه ای که مقاومت، جسارت و نافرمانی زن در عرصه عمومی به ویژه در حوزه سیاست و مبارزه را انکار می کند و آنگاه که واداربه، برسمیت شناختن ان می شود، اطاعت و تسلیم او در عرصه خصوصی آ ن هم به تنفرانگیز ترین شکل آن یعنی هم بستر شدن و ازدواج با باز جو ،آن را لوث می کند، با فرض اینکه آن چه "مارینا نمت" از نحوه برخورد خود در دوران باز جویی گفته است صحت داشته..... تعهد و وفاداری به پرنسیبهای برابری طبقاتی/نژادی/ جنسیتی ایجاب می کند تا موضوع بررسی شده و بر مبنای این جهان بینی مورد نقد قرار گیرد.این کمترین و ابتدایی ترین وظیفه و مسئولیت فعالان جنبش رهایی زنان در سراسر جهان و ایران است.»

انگار این همه روکردن ذات سنتی خویش توسط این انقلابیون خیالی و اینترنتی، توسط این دن کیشوتهای سنتی کافی نیست، که حتی یک اعلامیه مشترک توسط گلرخ جهانگیری، شادی امین و دیگران نیز بنام « پیرامون جعلیات مارینا نعمت» (7) داده اند و خواهان ایجاد یک آکسیون سراسری اعتراضی به یک کتاب هستند. ببینید چقدر این انقلابیون خنده دار هستند و چقدر گرفتار تئوری توطئه هستند که حتی بجای نقد و چالش یک کتاب و بیان نکات ضعف و قدرت این خاطرات شخصی، می خواهند آکسیون عمومی در دفاع از ناموس انقلاب و زندانی سیاسی راه بیاندازند. مشکل این انقلابیون این است که ناتوان از دیدن حالت کمیک درون تراژدی خویش هستند. از اینرو فیگور دایی جان ناپلئونی آنها تراژیک و خطرناک است و جمله آنها که « کار، کار امپریالیسم و جمهوری اسلامی است»، تراژیک و دردناک است. زیرا این انقلابیون، ناتوان از درک<مرگ خدا> و ناتوان از درک شکست همه این مجسمه های انقلابی و تئوریهای همگانی و توطئه آمیز بوده اند. همانطور که ناتوان از دیدن پیوند درونی و مشترک خویش با دشمنش و بازتولید سنت و دشمن و مرگ تراژیک خویش هستند. نمونه اش این جمله خنده دار و پارانویید درون این اعلامیه بر علیه یک کتاب است.

« اینکه چرا این کتاب چنین مورد توجه وحمایت قرارمیگیرد ، تنها در عرصه منافع سیاست خارجی این دولتها و همچنین سودجویی مالی ناشرین و نویسنده کتاب میتواند ارزیابی گردد.

ما اینگونه بدیل سازی ها و همچنین وارونه جلوه دادن وقایع تاریخ زندان و زندانی سیاسی در ایران را که شاهدان زنده آن (مرد و زن) خوشبختانه هنوز و در همین خارج از کشور (و همینطور کانادا) حضور دارند را محکوم نموده و از دست اندرکاران این سناریو که نا آگاهانه به این بازی وارد شده اند میخواهیم که ثبت این تاریخ را که به خون غلتیدن جان های بسیاری را گواهی میدهد که برای مقابله با بیعدالتی و جهل و جعل به پا خاسته بودند، با این سناریوهای عامه پسند و هالیوودی آلوده نسازند.»

نمونه های فراوان دیگر از این حمله های تراژیک/کمیک این دن کیشوتهای سنتی به مارینا نعمتی، از قبیل نقد جدید مرجان افتخاری و دیگران وجود دارد که من نقد آنها را به عهده دیگران می گذارم. بویژه که همه آنها همین کلمات تهی و انقلابی را و این سناریوی قدیمی و نارسیستی را تکرار می کنند و در واقع همه تکرار یکدیگرند و از اینرو کسالت آور و مضحکانه هستند. این حمله دسته جمعی به مارینا نعمتی، اما جدا از موضوع حسادت شخصی و گروهی به موفقیت او و ناتوانی از نقد مدرن، جدا از گرفتاری در نگاه قهرمانانه و پارانویید، دارای دو علت روانی مهم ذیل نیز هست. زیرا آنها آگاهانه یا ناآگاهانه می خواهند، مانع از طرح این دو موضوع مهم ذیل گردند و با تراژدی خویش و جهان خویش آشنا گردند. آنها ترس از روبرو شدن با واقعیت خویش دارند. در حالیکه تنها این روبرو شدن با واقعیت چندلایه خویش و لمس تراژدی نهفته در نگاه قهرمانانه خویش و لمس <مرگ خدا> می تواند، آنها را از بحران عمیق خویش نجات دهد و ایجادگر جهان نوی فردی و هنری مدرن ایشان شود. آنها با ناتوانی از تن دادن به این واقعیت خویش، در واقع قدرتهای خویش را اخته می کنند و به سرکوب خویش و دیسکورس مدرن دست می زنند. از اینرو نیز آنها از روبرو شدن با تواب هراس دارند.زیرا تواب آیینه تمام نمای این تراژدی پنهان یکایک آنهاست. پس آیینه را می شکنند و اینگونه دسته جمعی برای حفظ جهان خیر/شری و حفظ خوشیهای دردآور نارسیستی خویش به او و چشم اندازهای دیگر حمله می کنند، تا واقعیت چندلایه خویش را نبینند. دیدار و دیالوگی که در واقع نجات دهنده آنها و کمک کننده به رشد دیسکورس مدرن و پایان دیکتاتوریست.

هراس انقلابیون خیالی از واقعیت چندلایه و دو موضوع مهم ذیل

2/ موضوع دیگر نفرت از مارینا و توابان، در واقع همانطور که در نقدم بر موضوع مصاحبه آرش نشان داده ام، در یک مشکل روانی مهم قرار دارد. برای این قهرمانان خیالی،توابان در واقع چهره پنهان خود آنها و بخشی از واقعیت عمیق درونی آنهاست. از اینرو با سرکوب او، با شکاندن آیینه او می خواهند مانع از دیدن نقش خویش در آینه شوند. زیرا همه این قهرمانان خیالی در خفا می دانند که یکایکشان برای آزاد شدن در جایی مجبور به سازش بوده اند و برای آزادی برای مثال مجبور به نوشتن پشیمان نامه ایی و یا اعلام عدم فعالیت سیاسی مجدد بوده اند. همه می دانند که بویژه در سالهای سرکوب دهه شصت اصلا کسی از زندان بدون این حدااقلها آزاد نمی شد،حتی اگر دوران زندانیش تمام شده بود. چنین کسانی یا اعدام میشدند و یا دوباره محاکمه میشدند. حتی بسیاری از کسانی که حاضر به همکاری و یا نوشتن توبه نامه بودند، در عمل باز هم اعدام شدند. در واقع قهرمانان همه مرده اند و هیچ قهرمانی دیگر وجود ندارد. همه باقیماندگان در نهایت تواب بوده اند. تنها می توان از درجات مختلف این توابی سخن گفت. از توابی که با اینکار و با انجام تاکتیک تواب شدن می خواهد جان خویش را نجات دهد، تا آنکه زیر فشار میشکند و دست به همکاری میزند. حتی می توان دید که بسیاری از زندانیان به قصد رهایی، تاکتیکی دست به توابی می زنند و شکنجه گران برای اثبات حرفشان ، آنها را کم کم وادار به کارهای دیگر می کنند. اینگونه قهرمانی در معنای کهن قهرمانی در میان نیست. همه این قهرمانان تراژیک مرده اند. بازماندگان همه تواب هستند و این دیدن واقعیت خویش و حقیقت خویش، تنها وسیله رهایی آنها از دروغ قهرمان گرایی و جهان خیر/رشری و عدم بازتولید سنت است. زیرا مرگ این قهرمانان اجتناب ناپذیر بوده است. زیرا فرهنگ قهرمانی که حتی از یک دختر شانزده ساله مسیحی انتظار دارد، در زیر بدترین شکنجه ها مقاومت کند، یک تفکر غیرانسانی و ضدانسانیست. زیرا این فرهنگ قهرمانی برای حفظ ایده ال قهرمانانه و نارسیستی خویش مرتب دست به کشتن علائق و تمناهای افراد هوادار خویش می زند، تا بوسیله این سرکوب، آنها با این بت خیالی و دروغین یکی شوند. بتی دروغین و بزرگ که در خفا عملا بزرگترین لذت پرست و ناتوان از عمل قهرمانی بوده است. زیرا قهرمانی یک دروغ ضد انسانیست. هر انسانی حق دارد که در زیر فشار بیش از اندازه برای حفظ خویش دست به همکاری تاکتیکی زند و یا حتی برای حفظ خویش به ازدواج اجباری تن دهد و یا مثل گالیله به نفی نگاه خویش بپردازد. زیرا بقول برشت، بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد. زیرا ابتدا با دیدن این واقعیت خویش و سرکوب خویش بخاطر حرفهای بی معنای قهرمانی ، هم این نسل می تواند به پیوند تراژیک و ساختاری میان قهرمان/ضدقهرمان/تواب پی ببرد و ببیند که همه آنها اسیر این نگاه قهرمان گرایانه بوده اند و به بازتولید آن دست زده اند، هم می تواند به دادخواست قانونی قربانیان شکنجه بپردازد. او اینگونه می تواند چندلایه بیاندیشد و عمل کند و با پایان سیستم قهرمانی در خویش و در فرهنگش، ایجادگر تحول عمیق مدرن و مرگ دیکتاتوری شود. همانطور که با دادخواهی قانونی و میل تبدیل <خاوران و اوین> به هشدارهای تاریخی، ایجادگر اشکال مختلف هضم سمبلیک این دوران تراژیک است. با این عبور از قهرمان گرایی و ایجاد نظم و ساختار مدرن، او می تواند همراه با نسلهای ما روشنفکران و هنرمندان مدرن، به خاک سپاری سمبلیک این قهرمانان و دادخواهی واقعی آنها دست یابد. تا آنها بتوانند سرانجام به آرامش خویش دست یابند و حق خویش ستانند و ما با این تحول مدرن و دگردیسی به ضدقهرمانان خندان مدرن،مانع از بازتولید سنت خطرناک خیر/شری شویم.

با چنین نگاه مدرنی این قهرمانان خیالی می توانند در خویش و تواب و در همه زندانیان دیگر، قربانیان یک سیستم حقوقی و سنتی سرکوبگر دگراندیش و انسان متفاوت را ببیند و اینگونه با خویش و دیگری سخن گویند و به درد مشترک و دیالوگ مشترک دست یابد. زیرا در این معنای جدید همه آنها قهرمانانی هستند که مثل مارینا دختر شانزده ساله مسیحی،مثل سودابه اردوان و رحمانی یا مصداقی، اسیر و قربانی بدترین شکنجه ها و دردها شده اند و شاهدان بزرگترین تراژدیهای بشری بوده اند. این قهرمانان نو در واقع ضدقهرمان هستند و پی برده اند که آن فرهنگ قهرمانانه ایجاد گر حالات مخوف تواب سازی و شبیه سازی نارسیستی و ایجادگر عدم توانایی به دیالوگ و کافر کشی و مخالف کشی در حکومت و در گروههای سیاسی بوده و هست. از اینرو آنها هم قادرند بجای سرکوب یکدیگر و نجس خواندن هم سلولی کوچکی چون مارینا، به درد مشترک و دیالوگ مشترک تن دهند و هم ایجادگر دادخواهی قانونی برای پاسخگویی به چنین جنایاتی شوند. هم ایجادگر دیوارهای هشدار و تبدیل <خاوران و اوین> به هشدار جمعی گردند و هم ایجادگر بحث مشترک در جامعه و در همه سطوح، چه میان شکنجه گر/شکنجه شونده، تواب/بازماندگان و لایه های دیگر گردند و اینگونه به شفای جمعی و رهایی جامعه و فرهنگ ما از این نگاه قهرمانانه و سرکوب گر دگراندیش کمک رسانند. از اینرو نیز مقابله با چنین حالات سنتی و دفاع از کسانی مثل مارینا و دیگران یک وظیفه هنرمندان و روشنفکران مدرن است. طبیعی است که بایستی همزمان به نقد نگاه این دوستان نو نیز پرداخت و قادر به دیدن نکات ضعف وقدرت آنها بود. برای مثال من همانطور که از حقوق زیبا نوبری در برابر بازجویی تراژیک روزنامه آرش دفاع کردم، اما همانطور نیز در همان مقاله بشیوه کوتاه به نقد تناقضات و حالات هیستریک زیبا نوبری پرداختم. خانم مهستی شاهرخی نیز در مقاله ای زیبا، با توضیحات بیشتری به نقد مجله آرش و نیز تناقضات زیبا نوبری پرداخت(8). زیرا برای مثال در اشعار زیبا نوبری می توان بخوبی دید که چگونه این تواب و زندانی سابق، باز در عمل خود نیز هنوز از نگاه قهرمانانه و سنتی رهایی نیافته است و اگر دیروز یکدفعه دوآتشه مارکسیست می شود و روزی دیگر دوآتشه مسلمان می شود، اکنون نیز دوآتشه طرفدار آزادی جنسی می شود. او اینجا نیز به نفی تفاوت و مرزهای مدرن می پردازد و برای مثال تفاوت میان حوزه خصوصی و عمومی را در اروتیسم و غیره نفی می کند و نمی بیند که در حال مسخ سنتی نگاه مدرن است. همانگونه که شعرهایش بیشتر یک شعار سیاسی تا یک شعر مدرن در محتوا و سبک است. هم اینگونه نیز می توان به نقد کتاب مارینا نعمتی نشست و بر اساس نقد مدرن به نکات قدرت و ضعفش اشاره کرد، اما نمی توان او را بخاطر عدم استفاده از نگاهی خیر/شری، به خیانت و یا تبرئه شکنجه متهم ساخت. بر عکس او نشان میدهد که علی بازجو خود نیز روزگاری قهرمان و زندانی دوران شاه بوده است و مثل هر انسانی دارای نکاتی خوب نیز هست. ولی این قهرمان سابق اکنون برای حفظ آرمانش به سرکوب دگراندیش دست می زند و یا بزور زنی را به ازدواج خویش در می آورد. ازدواجی که در واقع یک تجاوز است. مشکل این است که وقتی اسیر این حالات سیاه/سفید و قهرمانگرایی باشی، آنگاه مثل خانم سودابه اردوان به این ازدواج به زور « ماه عسل» می گویی و در واقع نفی تجاوز می کنی و این طنز تراژیک تاریخ است که یک قربانی به نفی قربانی دیگر می پردازد و علت اینکار او ذات قهرمانانه مشابه اوست. زیرا او نیز مثل علی یک قهرمان است. قهرمان آرمانی دیگر و اینجاست که به نکته نهایی و اساسی مشکل دست می یابیم. از اینرو بایستی عملا همه این قهرمانان خیالی به این سوال ذیل جواب بدهند:

1. چگونه آنها توانسته اند بدون حتی یک پشیمانی تاکتیکی و توابی تاکتیکی آزاد شوند و اگر دست به چنین تاکتیکی زده اند،چگونه به نفی و تهمت زنی به مارینا و دیگران دست می زنند. آیا این دو رویی نیست؟
2/ اگر همانطور که آنها سعی در نشان دادن می کنند، واقعا تا لحظه آخر انقلابی باقی مانده اند و در جلوی لاجوردی و دیگران، حتی موقع رهایی از زندان، از انقلاب و مرگ فاشیسم سخن گفته اند، آیا زندگی آنها بهترین دلیل برای این نیست که در زندانهای جمهوری اسلامی به عقیده مخالف در جاهایی نیز احترام می گذاشتند. یعنی در واقع این دوستان خنده دار در عمل خود مرتکب عملی می شوند که به مارینا و دیگران تهمت می زنند. زیرا زنده ماندن این قهرمانان سترگ و انقلابی ،بهترین شاهد برای روایات دیگر و انسانی از زندان است. همانطور که اکنون نیز جمهوری اسلامی احتیاجی به حمله به مارینا نعمت ندارد، زیرا اینکار را برای او این دوستان بی جیره و مواجب انقلابی انجام می دهند. همیشه در عمل، راست انقلابی و چپ انقلابی به یکدیگر تبدیل میشوند. همانطور که انقلابی مارکسیست می تواند بنیادگرای مذهبی شود و یا بالعکس. زیرا اساسشان یکیست و ساختارشان،ساختار قهرمان گرایی و سرکوب دگراندیش و فرد متفاوت است.

امیدوارم این دوستان بدون غش کردن سنتی و سینه چاکی برای لکه دارشدن دامن انقلاب توسط این سوالات، به این سوالات جواب دهند، تا ما به رازهای جدید زندان پی ببریم. زیرا این بازیهای سنتی در ما بی اثر است و ما که در خویش و فرهنگمان این بازیها را شناخته و آسیب شناسی کرده ایم، قادر به برخورد مدرن به این بازیهای خنده دار سنتی هستیم و می توانیم با خنده به این دوستان غش کرده، آب طلا بدهیم و از سوی دیگر آدرسی از محل کار روان درمانی دوستان را در اختیارشان بگذاریم. همانطور که آنها نیز خندان ما را معرفی می کنند.

مشکل اساسی دوم

3/ در کنار این واقعیت که همه این قهرمانان خیالی در واقع تواب هستند، واقعیت اصیلتری نیز وجود دارد که این دوستان سعی در سرکوب آن و پنهان کردن آن می کنند. این واقعیت این است که اگر این دوستان در آن شرایط خود به حکومت می رسیدند، بخاطر این حالات قهرمان گرایانه و ساختار دیکتاتورمنشانه فردی و گروهیشان، به احتمال زیاد ایجادگر حکومتهای دیکتاتوری دیگری از قبیل دیکتاتوری پول پوتی، انور خوجه ای و یا استالینی می شدند. بهرحال امکان آنکه با حکومت آنها زندانی و شکنجه کردن از بین برود، امکان ایجاد دموکراسی و آزادی تقریبا برابر صفر است و آنها بنا به ساختار فردی و جمعی قهرمانانه و ضدمدرنشان ایجادگر اشکال دیگری از تواب سازی و شکنجه گری می بودند. اینرا نه تنها آنها بلکه همه می دانند، اما تنها تعداد کمی جرات گفتن این حقیقت را دارند. زیرا تا کسی چنین حقیقتی را به زبان می آورد، جو شانتاژ و ترور شخصیت و مزدور خواندن روشنفکر توسط این قهرمانان تبعیدی آغاز میشود و معمولا به شیوه سنتی و تعلیم یافته، این قهرمانان با شنیدن این حرف ناگهان غش می کنند، احتیاج به آب طلا دارند. بخاطر توهین به مقدسات و قهرمانان شهیدشان سینه چاک می دهند و دیگران در حالیکه در حال مشت و مال دادن این قهرمانان غش کرده زن و مرد هستند، با نگاهی خشمگین به روشنفکر می نگرند و به زبان بیزبانی او را مسئول این داغداری عزیزان می بینند. یا به او حمله می کنند و می خواهند حساب این ملحد را برسند. از اینرو نیز افراد زیادی تن به این خطر نمی دهند و از بیان حقیقت می گریزند. از طرف دیگر این فرار از حقیقت و هراس از شانتاژ نشان می دهد که هنوز قدرت مدرنیت و قدرت چالش مدرن برای روشنفکر ایرانی نیز کامل جا نیافتاده است. زیرا برای کسی که به دیالوگ مدرن و چالش مدرن دست یافته است، پاسخگویی به این بازیهای سنتی از پدر و مادر ایرانی به ارث رسیده، پاسخگویی مدرن به این بازیهای تعزیه سنتی و مظلوم نمایی ایرانی آسان است. زیرا از یکطرف هر بچه چهارده پانزده سال آلمانی و یا اروپایی و مدرن می داند که تفکیک حوزهها به چه معناست و چرا میان فانتزی قتل دیگری و قتل دیگری تفاوت قانونی،حقوقی و بشری وجود دارد. هر آدم مدرنی که اصول اولیه روانکاوی و علم مدرن را بداند و یا حدااقل یک فیلم مدرن دیده است، می داند که بقول روانکاوی هر انسانی دارای امیال خشونت آمیز نیز هست، اما کسی را بخاطر این امیال به زندان یا تیمارستان نمی فرستند. ابتدا آنگاه که به قاتل یا تجاوزگرجنسی تبدیل میشود، به زندان یا تیمارستان فرستاده میشود. شناخت به این موضوع، به انسان مدرن در عین حال امکان نگاهی نو به خویش و دیگری را می دهد و آن این است که از نگاه خیر/شری و سیاه/سفیدی عبور می کند و به خوب/بد نسبی می رسد و سپس به حالت چندروایتی پسامدرنی دست می یابد. قهرمان سنتی ما چون نه به این تفکیک حوزهها و نه به این نگاه مدرن دست یافته است، مثل دشمنش به این حالت نارسیستی سیاه /سفیدی احتیاج دارد، تا بدینوسیله به تمتع های نارسیستی و خودبزرگ بینانه یک کودک نابالغ دست یابد. تا بتواند با بزرگ خواندن و بی عیب خواندن خویش و با خونخوار خواندن دشمن، هم از پستان مادر خیالیش شیر نارسیستی بمکد و کودک باقی بماند و هم بتواند سراسر خشم و نفرت نارسیستی اش را بدون مرزی و بدون تعالی بخشی آن به نارسیست مدرن و خشم مدرن، نثار رقیبش کند. یعنی مطلق گرا می طلبد و عمل می کند، تا به خوشیهای بیمارگونه و پنهان نارسیستی و نابالغانه خویش دست یابد. تا بزرگ و بی عیب و بی ضعف باشد. در نگاه چنین انسانی، از اینرو هر منتقد و نقادی به معنای جلوگیری از این مکیدن نارسیستی پستان مادر خیالی انقلاب و ناموس است و از اینرو این کودکان بزرگ و یا پیر، مثل کودک با خشم به این جدا شدن پستان و قطع شدن مکیدن نارسیستی، توسط نقد و خنده این دگراندیش برخورد می کنند و گاز می گیرند و خشم می ورزند و منتقد را ملحد و دشمن بزرگ می پندارند. کافی است که به دست این کودکان ناآگاه اسلحه و قدرت بدهید، تا شکنجه گاهها و تواب سازی و قتل دگراندیش در احزاب سیاسی مانند جامعه ایران بوجود آید.همانطور که تاریخ احزاب سیاسی مالامال از این سرکوب فیزیکی و ترور شخصیت مخالف درون سازمانی و برون سازمانی است.

موضوع دیگر این است که رابطه انسان قادر به دیالوگ مدرن با این نابالغان سنتی، بزبان طنز مانند جنگ اول میان سربازان انگلیسی و مهاراجه های هندی است. مهاراجه هایی که در موقع جنگ به شکل سنتی قهرمانشان را به وسط می فرستند، تا با رجز خوانی و دعوت حریف به جنگ تن به تن،پشت حریف را به خاک بسپارند و نمی بینند که حریف با توپ و اسلحه مدرن آمده است. اینگونه نیز یک سرباز ساده انگلیسی با شلیک گلوله ای این قهرمان را می کشد و انگلیسیها در عرض چند روز نصفی از خاک هند را تسخیر می کنند. شیوه برخورد ما مهاجران چندلایه مدرن و روشنفکران چندمتنی درون کشور با این جو شانتاژ و سنتی و این ترور شخصیت سنتی این قهرمانان، بایستی به همین گونه باشد که با خنده و طنز و با نقد مدرن نگاههای آنها، با تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی و احترام به قدرتهای این دوستان و حوزه خصوصیشان،همزمان به بیان این نکات سنتی شان بپردازیم. جواب غش کردن سنتی شان را با بیان کردن تفکیک حوزهها و خنده ی مدرن بدهیم و با چشمکی مدرن به آنها نشان دهیم که دوران این بازیها گذشته است و با نسل ضدقهرمان ما نمی توانند از این بازیهای سنتی انجام دهند و ما هراسی از بدنامی و شانتاژ نداریم، باآنکه علاقه ای به آن نیز نداریم. زیرا ما نسل ضدقهرمانان خندان، تودرتو و همیشه ناتمامیم. زیرا ما قادر به دیالوگ مدرن و پسامدرنیم. از طرف دیگر بشیوه طنز و نقد مدرن بایستی به این دوستان نابالغ نشان داد که آنها با ناتوانی از تفکیک حوزهها، در واقع هم به عدم رشد دیسکورس مدرن و بازتولید سنت کمک می رسانند و هم عملا قدرتهای خویش را اخته می کنند و تحول مدرن خویش را مثله می سازند. زیرا تنها با تفکیک حوزهها و تقاضای دادخواهی در عرصه حقوقی برای قربانیان شکنجه از یکسو و نقد مسائل شکنجه و حالات شکنجه گر/شکنجه شونده و غیره بر بستر دیسکورس فرهنگی و غیره است، که هم می توان به خواست حقوقی برحق قربانیان دست یافت و هم به علل زیربنایی شکنجه مانند سیستم قهرمان گرایی پی برد. تنها اینگونه چندلایه و پارادکس می توان رابطه پنهان میان خویش و شکنجه گر را درک کرد و با عبور از این سیستم و درک نگاه مدرن و ضدقهرمان، با دگردیسی به نسل ما ضدقهرمانان خندان مدرن و پسامدرن و همیشه ناتمام و تراژیک/کمیک و خندان، به تحول مدرن خویش و جامعه خویش دست یافت.

متاسفانه این نسل دایی جان ناپلئونها و قهرمانان دروغین و نارسیستی بطور عمده ناتوان از این نگاه درست به گذشته و نقد گذشته خویش، ناتوان از تجربه عمیق مرگ همه آرمانها و حقایق مطلق و تجربه مهم نهیلیسم مدرن و <مرگ خدا>، تجربه مهم بحران هویت و بحران مدرنیت بوده است و از اینرو تحولش نیز ناقص باقی مانده است. یک مثال این موضوع خانم شادی امین است که او نیز در اعلامیه ای به همراه گلرخ جهانگیری به مبارزه بر علیه این تواب خائن و دفاع از ناموس زندانیان سیاسی پرداخته است. بدون آنکه سرانجام پی ببرد که این فرهنگ ناموسی ایجادگر این شکنجه و غیره بوده است و او در واقع ایجادگر مداوم دشمن خویش است. خانم شادی امین در مدتها پیش در مقاله ای بنام « تفاوتهایی برای ثبت در تاریخ» (9) گرفتاری خویش در این سناریوی نارسیستی و انقلابی و ناتوانیش از نقد گذشته خویش و گروه سیاسی خویش را نشان می دهد. زیرا در این مقاله او می خواهد به شهادت تاریخ بگذارد که اگر گروههای سیاسی دیگر، مانند گروه او و غیره از روز اول به جمهوری اسلامی نه می گفتند، در واقع این جمهوری اسلامی هیچگاه این همه قدرت نمی گرفت. او نمی بیند که گروه او و همه گروههای چپ دیگر از ابتدا چنان ضد دمکرات و نافی دموکراسی بودند که از یکطرف از اعدامهای انقلابی دفاع می کردند و خواهان میزان بیشتری از آن بودند و از طرف دیگر و بدون توجه به شرایط، به خودکشیهای دسته جمعی یاران خویش و کمک به رشد دیکتاتوری و جو اختناق کمک می رساندند. تاریخ تراژیک جنبش چپ ایران این است که یا یک بخش آن مثل حزب توده و اکثریت بدفاع از دیکتاتوری تحت لوای راه رشد غیرسرمایه داری می پرداختند و حتی مثل حزب توده گله وار و بره وار منتظر دستگیری ماندند، توهم وار باور داشتند که حزب برادر بزرگ از آنها محافظت می کند و یا رژیم کاری به کار آنها ندارد. یا مثل جنبش آمل و غیره به خودکشی دسته جمعی و قهرمانانه دست زدند و حسین وار و به حالت کربلای حسینی به آمل حمله کردند، تا اسمشان در تاریخ ثبت شود. حال خانم شادی امین این گذشته تراژیک و دردناک را می خواهد برای بیان تفاوت خویش از دیگران، در تاریخ قهرمانگرایی سنتی خویش ثبت کند و نمی بیند که همه حوادث آن زمان، همه حالات جنبشهای چپ و راست ایجادکننده و زمینه ساز تحکیم دیکتاتوری بوده است و راهی دیگر نیز نمی توانست باشد. زیرا ساختار درونی و تشکیلاتی آنها، از چپ تا راست، از قهرمان خلق تا حزب اللهی در واقع یک ساختار مشابه قهرمان گرایانه و ضد دمکراتیک کاهنانه/قهرمانانه بوده است. تفاوتها اندک بود ولی همین تفاوتهای اندک ایجادگر تفاوت میان شکنجه گر و شکنجه شونده شده است. تفاوتهایی که بخش اعظم آن نیز ناآگاهانه و ناشی از دیسکورس خانواداگی و فردی بوده است وگرنه اینکه چرا در یک کلاس درسی مشابه چندنفر حزب اللهی،چندنفر خلقی و چند نفر دیگر مجاهد شدند، با هیچ منطق آگاهانه ایی قابل توضیح نیست. زیرا اکثر انتخابات افراد ناآگاهانه،تصادفی بوده است و گویی در یک بازی تراژیک/کمیک و بر اساس تفاوتهای کوچک خانوادگی و فردی و تصادفهای فراوان، یک نفر شکنجه گر و دیگری شکنجه شونده میشود.

زیرا همه در نهایت قهرمان هستند و اسیر بازی دیو/قهرمان. از اینرو قهرمان یک آرمان، قهرمان آرمان دیگری را به بند می کشد، تواب می سازد،شکنجه میدهد و در میان قهرمانان شکنجه شونده نیز در همان زندان، خطوط قرمز فراوان وسیستم های فشار فراوان و سرکوب مخالف درون سازمانی و برون سازمانی وجود دارد. در واقع اگر برای مثال سودابه اردوان قادر می بود به این چندلایگی حالات زندان و درک این پیوندها و تفاوتها دست یابد، می توانست، آنگاه تصویری چندلایه از زندان جمهوری اسلامی بکشد که در آن هر کس عملا در چند زندان و سلول است. از یکطرف شاهد سلول عمومی شکنجه گر/شکنجه شونده هستیم. از طرف دیگر سلولهای میان گروههای مختلف نافی یکدیگر،از طرفی دیگر سلولهای درون هر فرد که بخاطر آرمانهایش در حال کشتن اشتیاقات زندگی و فردی،جنسی و جنسیتی خویش است، تا به ایده ال قهرمان و بت خویش وفادار بماند و با او یکی شود. در انتها می توانست همه این سلولها را با شکنجه گر در سلولی به بزرگی ایران قرار دهد، تا ببیننده متوجه درد نهایی مشترک همه این انسانهای گرفتار قهرمان گرایی و گرفتار بتهای اخلاقی و آرمانی، خواه شکنجه گر و یا شکنجه شونده شوند. با چنین نگاهی آنگاه آثار او هر چه بیشتر به عنصر مدرن تراژیک/کمیک و چندروایتی پست مدرن نیز مسلح میشد و می توانست در شکنجه گر نیز حالات انسانی ببیند. همانطور که در فیلم مدرن قهرمانان خوب و بد در نهایت بسیار شبیه به یکدیگر و یا حتی برادر هستند و تفاوت میان آنها در نوع رابطه شان با قانون و اعتمادشان به عشق و نیاز به دیگری بوجود می آید. یعنی قهرمان درنهایت به طرفداری از قانون و احترام به نیاز خویش و دیگری به عشق و دیالوگ می پردازد و ضدقهرمان مدرن در نهایت مخالف قانون و در پی تبدیل هستی به ابژه خویش است. آنگاه با چنین نگاهی آثار او نیز مثل کتاب مارینا، خواننده ای جهانی می یافت. زیرا یکی از علل شهرت کار او در این دست یابی به عبور از حالت خیر/شری و سیاه/سفیدی است. علل دیگری نیز وجود دارد که می توان به نقد نکات ضعف و یا قدرت آنها پرداخت.

خانم شادی امین نیز به حالت سودابه اردوان دچار است و حتی به شیوه ای بس شدیدتر. یعنی نگاه او با وجود تحولش و عبور از گروه گرایی چپی در نهایت از جهاتی سنتی و قهرمان گرایانه و خیر/شری باقی مانده است و نگاهش و مقالاتش نشان می دهد که او تن به تجربه مهم نهیلیسم مدرن و درک و جذب <مرگ خدا> و مرگ همه این حقایق مطلق نداده است. از اینرو نیز نگاه فمینیستی امروز او دچار همین حالت خیر/شری سابق است که در مقاله نقد فمینیسم ایرانی به آن اشاره کرده ام(10). از اینرو او اکنون نیز که فمینیسم شده است، از چپ افراطی به فمینیسم رادیکال تبدیل می شود و بجای جنگ سابق سنتی میان انقلابی/ضدانقلابی،جنگ میان سرمایه دار اهریمنی و کارگر اهورایی، اکنون به جنگ زن اهورایی و مرد اهریمنی می پردازد و به بازتولید سنت دست می زند. این حالت خیر/شری سنتی باقیمانده در او باعث میشود که اکنون نیز بجای یافتن یک نگاه فمینیستی مدرن و چندلایه، در واقع بزبان طنز میان پیغمبرها جرجیس را انتخاب کند و به بیان و ترجمه نظریات رادیکال و از بسیاری لحاظ خنده دار و تراژیک آدریان ریچ بپردازد. نگاهی که آنقدر افراطی است که بسیاری از فمینیستها نیز به نقد آن پرداخته اند و در واقع ایجادگر دوباره بازی زن مظلوم و مرد ظالم است. موضوع خطرناک این است که بخاطر حالت سنتی نگاه شادی امین و دیگر فمینیستهای رادیکال ایرانی، این حالت زن مظلوم و مرد ظالم آدریان ریچ، دچار یک چاشنی شدید ایرانی قهرمانی و اهورایی/اهریمنی میشود و از اینرو حالت تراژیک/کمیک سنتی آن دوچندان می گردد. بزبان طنز تنها شانسی که آورده ایم، این است که دوران جنگ چریکی بپایان رسیده است ،وگرنه شاهد اولین جنگهای چریکی زنان مظلوم ایرانی بر علیه مردان خونخوار ایرانی می بودیم. در سمینار سال گذشته آنها در فرانکفورت، بقول معروف اینقدر آش شور میشود که دیگر خان نیز خبردار میشود و برخی از شرکت کنندگان به بیان این حالات دیکتاتورمنشانه نو می پردازند که در آن حتی گویی عشق به همسر مرد علامت گرفتاری در دگرجنس گرایی اجباریست و باعث شرمندگیست. باری این مسخ کردن تراژیک/کمیک مفهوم مهم دگرجنسی گرایی اجباری پسامدرنی و جنبش کوئیر و ترجمه سنتی آن به حالت خیر/شری زن/مردی و ایجاد جنگ ایرانی و سنتی زن علیه مرد است. جنبه خنده دار در این است که چون خانم امین ناتوان به جذب بهتر نگاه مدرن از یکسو و عبور از قهرمان گرایی و از طرف دیگر ناتوان به عبور از نگاه غلط آدریان ریچ و دگرجنسی گرایی اجباری ضدمدرن اوست، از آنرو نیز نمی تواند به نگاه مدرن و نقد گذشته خویش و از سوی دیگر به نگاههای مدرن و پسامدرنی در زمینه ماتریکس دگرجنس گرایی اجباری دست یابد. او عملا تحول خویش را مثله می کند و دیگر بار به همان چریک سنتی ،اما این بار خوشبختانه بدون تفنگ تبدیل میشود. جنبه کمیک موضوع این است که شادی امین نمی بیند، در نگاه آدریان ریچ و فمینستهای رادیکالی مثل او، زنانی چون او که دارای حرکات و رفتار حدودا مردانه هستند و در اصطلاح جنسیتی <بوچ> خوانده می شوند، و این افراد بطور عمده در روابط جنسی و جنسیتی بوچ/بوچ، یا بوچ/فم زندگی می کنند، در واقع از نظر آدریان ریچ زنان گمراه شده توسط نگاه مردانه هستند. زیرا در نگاه افراطی آدریان ریچ جایی برای تنوع جنسیتی و تنوع حالات زنانه/مردانه نیست، همانطور که در نگاه اسطوره ای و خنده دار او زن نمی تواند راسیست یا فاشیست باشد. در حالیکه اگر شادی امین از این نگاه خیر/شری عبور می کرد و به خویش و تفاوتش وفادار می ماند، می توانست به عنوان یک زن مدرن و متفاوت ایرانی و بر بستر نگاه جنبش کوئیر و تئوریسینهایی مثل جودیت باتلر، به تحول چندلایه فمینیسم ایرانی و مباحث جنسیتی ایرانی کمک رساند. یعنی همانطور که در جنبش چریکی سابق، این زنان فردیت جنسی و جنسیتی خویش را سرکوب می کردند، اکنون نیز در نهایت به سرکوب تفاوت و فردیت خویش به اسم دیگری می پردازند و متوجه تاثیرات منفی و خطرناک این نگاه قهرمان گرایانه بر خویش و تحول مدرن خویش نیستند. طبیعی است که منظور من از حالات مردانه یا زنانه، حالات عمومی و دیسکورسیو است که در رفتار و اعمال عمومی و در نوشته های ایشان به چشم می خورد و اصلا وارد زندگی خصوصی ایشان نمی شوم. زیرا تفاوت و فاصله گذاری میان عرصه خصوصی/عمومی یک اصل مهم مدرنیت و دیالوگ مدرن است. همانطور که اصل <سیاسی کردن عرصه خصوصی> فمینیستها به معنای نفی این فاصله و مرز نیست، بلکه به معنای تحول این مرز و ایجاد عرصه جدیدی از آن است ،تا برای مثال کسی به اسم عرصه خصوصی در رابطه زناشویی به همسرش تجاوز نکند و بداند تحت تعقیب قانونی قرار می گیرد. ناتوانی از درک این موضوعات مهم باعث میشود که بخشی از این جنبش فمینیستی رادیکال، این مفاهیم مدرن را به اعتراف گیری سنتی و افشای روابط دیگران تبدیل سازند. یا مثل مقاله خانم امین در وصف مرگ دخترک کرد بنام « به مردان تیزخشم» ،نقد مدرن موضوع ناموس و قتل ناموسی به نقد سنتی و خشم سنتی به مردان تبدیل می شود و خانم امین از یاد می برد که در واقع زنان هم محور مسائل ناموسی هستند و هم عملا در بسیاری موارد تحریک کنندگان پشت پرده درگیریهای ناموسی به عنوان مادر و خواهر هستند. زیرا فرهنگ ناموسی در واقع نه تنها نافی زنانگی بلکه نافی قدرت مردانه و نماد اسارت مردان در بازیهای پدرسالاری و نفی مردسالاری مدرن است.مردسالاری که در مسیر مدرنیت هرچه بیشتر به نقد خویش و قدرت زنان تن می دهد و اینگونه امروز شاهد رشد بیشتر مرد/زن سالاری مدرن و رشد برابری در عین تفاوت و تفاوط هستیم. جالب در اینجاست که این دوستان همه کلماتشان مملو از فرهنگ ناموسی و دفاع از ناموس انقلاب و ناموس زندانی سیاسیست و آنگاه به جای دیدن خطای خویش و مردان و زنان پدرسالار، به مردان در کل حمله می کنند و آینه خویش را می شکنند. یا در نقدی بر موضوع مسائل جنسی و یک اعلامیه مربوط به همجنس گرایان(11) طوری خانم امین برخورد می کند، که گویی ایشان و دوستانشان ایجاد گران روشنگری جنسی و جنسیتی در خارج از کشور بوده اند و از یاد می برند که در زمانیکه ایشان و دوستانشان سالهای سال در منزاهای دانشگاهها در حال مبارزه با دشمن و رقیب خونی سیاسی بودند، نسل ما و زنان و مردان مختلفی به بیان موضوعات جنسی و جنسیتی شروع کردند. یا بخش اعظم ایرانی این نسل به جستجوی هویت فردی و سعادت جنسی و عشقی فردی خویش پرداختند و از احزاب و گروهها گریختند. نسلی که خوشبختانه می داند، هیچ کاری تنها به دست این فرد یا آن فرد صورت نمی گیرد. اینگونه نیز این نسل چند لایه و در واقع چندنسلی، امروز به نسل مهاجران چندلایه مختلف از مهاجر تبعیدی تا مهاجر آزاد ایرانی تبدیل شده است و ایجادگر تلفیقهای مهم و هنر و نگاه چندلایه ایرانیست و با همتای خویش یعنی روشنفکران چندمتنی ایران،در پی ایجاد رنسانس ایرانیست. از اینرو بباور من و ما این دوستان نیز، از خانم شادی امین تا اردوان و غیره همه افرادی مدرن هستند، اما هنوز گرفتار لایه های عمیق سنتی خویشند و بدان خاطر هم به خویش و هم به رشد نگاه مدرن ضربه می زنند و در چنین شرایطی دچار رجعت احساسی و نارسیستی و تبدیل شدن به قهرمانان کهن شانتاژگر و سرکوب گر دگراندیش می شوند. موضوع رهایی از این رجعت احساسی و چیرگی نهایی بر این فرهنگ قهرمانیست. زیرا آنگاه چنین مباحثی ایجاد نمی شود و ما شاهد نقد مدرن و چندلایه کتابها و مقالات یکدیگر و بر بستر رواداری مدرن و متقابل هستیم.

نتیجه نهایی

همانطور که در نقدم بر پدیده تبعید و هنر در تبعید مطرح کردم، موضوع مهم ما مهاجرین ایرانی، گذار از فرد تبعیدی و دگردیسی به مهاجر چندلایه ایرانی، دگردیسی به ایرانی دوملیتی، بوسیله عبور از این فرهنگ سنتی قهرمان گرایانه و از طریق قبول نگاه مدرن و ایجاد تلفیق مدرن خویش است. این گذار و دگردیسی مهم بدون رهایی از این نگاه قهرمانانه و سنتی و بدون تن دادن به بحران مهاجرت و <مرگ خدا> و ایجاد انواع و اشکال نگاههای تلفیقی و ایجاد انواع و اشکال فردیت چندلایه ایرانی و متفاوت و گیتی گرایی ایرانی غیرممکن است. اکثر ما مهاجرین ایرانی به عنوان تبعیدی و یا فراری از کشور خویش آغاز کرده و گام بگام با شناخت جهان مدرن و با عبور از بحرانهای فردی،جنسی،عشقی و هویتی به تلفیقهای خویش دست یافته و به مهاجر چندلایه تبدیل شده و یا میشویم. طبیعی است که این تحول خوشبختانه همیشه ناتمام است و ما همیشه یکجای کار و زندگیمان و نگاهمان می لنگد و محکوم به تحول و دیالوگ هستیم. این قدرت ماست. طبیعی است که این مهاجرین اکنون دارای لایه های مختلف از مهاجر تبعیدی تا مهاجر قادر به دیدار کشور است که بر بستر رواداری متقابل به چالش و نقد متقابل یکدیگر نیز دست می زنند. مشکل این قهرمانان تبعیدی این است که ناتوان از آن بوده اند، عمیقتر تن به این تحول از تبعیدی قهرمان به مهاجر چندلایه و مدرن دست یابند. از اینرو مرتب در چنین شرایطی به یک رجعت احساسی دست می زنند و سرکوبگر می شوند و یا مفاهیم مدرن را مسخ می کنند و مانع عدم رشد گفتمان مدرن میشوند. این اقلیت مرتب کم تر شونده، در عمل ناآگاهانه به حفظ نظام سنتی و دشمنش دست می زند و در عمل به مانعی بر رشد دیالوگ و چالش مدرن تبدیل میشود. از اینرو پرداختن به این خطاها و نقد مدرن آنها از طرف روشنفکران و هنرمندان مدرن چندلایه ضروری است، تا بدینوسیله هم بر این خطاها و جو شانتاژ و ترور شخصیت چیره شد و هم دیسکورس مدرن و دیالوگ مدرن در خویش و دیگری و در گفتمان مشترک را استحکام بخشید. هم بدینوسیله به این بخش از هنرمندان مدرن که هنوز گرفتار این حالات سنتی هستند، هشدار داد و خود نیز در خویش متوجه امکان این رجعتهای سنتی بود و هشیارانه با آن برخورد کرد.

مشکل دیگر اما این است که این اقلیت قهرمان گرا عملا در خارج دارای قدرت فراوان است، قدرتی که در واقع بر اثر ترس دیگران بوجود آمده است. زیرا دیدن خطاهای این دوستان کاری بس ساده است، اما بسیاری از پرداختن به این خطاها حذر می کنند، زیرا معتقدند که برخی از این قهرمانان تبعیدی جواب نقد را با شانتاژ و ترور شخصیت و ایجاد شایعات می دهند و از اینرو بقول خودشان نمی خواهند با چنین کسانی درگیر شوند و یا برای خویش ایجاد دردسر کنند. دوست زن روشنفکری که می دانست در حال نوشتن این مقاله هستم، با همین استدلالات می خواست مرا از نوشتن این مقاله بر حذر دارد و یا آنکه حدااقل هیچ نامی را نبرم. زیرا بباور او یا این گروه به مقاله من هیچ پاسخی نمی دهد و می خواهد بشیوه بی محلی و بی توجهی آنرا سرکوب کند و یا شروع به جواب دادن خشن،مزدور خواندن نقاد و پخش شایعات و ایجاد جو شانتاژ می کند، تا نقاد را سرکوب کند و یا حتی از یکطرف سکوت و در خفا شروع به شانتاژ می کند. جواب من به این دوست خوب،همان جوابی است که اینجا می نویسم. در من و در نهایت در این نسل نوی چندلایه مهاجرین چندلایه،هیچ عنصر قهرمانی نیست و از طرف دیگر من بشدت مثل این دوست روشنفکر و مدرن، از برخوردهای شخصی و این دعواهای سنتی گریزانم و با چنین افرادی دیالوگ نمی کنم. اما از طرف دیگر عدم برخورد به این ترور شخصیت یک نویسنده جدید ایرانی و قبول ادامه بازیهای سنتی این قهرمانان سنتی، به معنای عدم یادگیری از حوادث تراژیک کشورمان و از سوی دیگر عدم دفاع از حقوق مدرن ماست. زیرا دقیقا تجربه دردناک کشور ما به ما نشان می دهد که وقتی در برابر سرکوب دگراندیش و رقیب سیاسی خویش سکوت کنی،شب هنگام به سراغ خودت می آیند. از طرف دیگر وقتی حتی در خارج از کشور نیز چنین جو شانتاژ و ترسی وجود دارد که حتی افراد بدان خاطر از دیالوگ مدرن و نقد مدرن هراس دارند، پس چگونه می خواهیم روزی در درون کشور ایجادگر این دیسکورس مدرن باشیم. وقتی که این اکثریت ایرانی مهاجر چندلایه نتواند به شیوه مدرن جواب بازیهای سنتی و شانتاژ سنتی بخشی اندک را بدهد، مشکلی در این کار و نگاه این اکثریت نیز وجود دارد. زیرا هر بازی و هر حالت دو طرف دارد. این خودسانسوری خودبخود ایجادگر جو ترس و نیز توهمات درباره یکدیگر نیز هست. زیرا همه این قهرمانان تبعیدی نیز قادر به دیالوگ مدرن و حامل قدرت مدرن نیز هستند و نمی توان وجود این جو را تنها ناشی از آنها دانست. باری بقول نیچه هر درباری و جامعه ای احتیاج به یک دیوانه دارد که حقایق را بازگوید و خطوط قرمز و مرزها را بشکند. من نیز با اینکه بیشتر در سکوت و دور از همه به کار و پژوهش مشغولم و جز با گروهی اندک با دیگران ارتباطی ندارم و بسیار سختگیر در انتخاب یار و رفیق و یا حتی رقیب هستم، لازم دیدم به عنوان اولین دیوانه خندان و با نقد مدرن به نقد این شیوه زشت توهین به دیگران و این یورش دسته جمعی و گله وار برای سرکوب دیگری بپردازم و بقول معروف به آن خاطر نیز حاضرم، پیه این حملات را به جان بخرم. اما امیدوارم که دیگر دوستان نیز به مقابله با این حالات سنتی بپردازند، تا هم این اقلیت ناچیز متوجه عوض شدن جو و ناممکنی شانتاژ و یا سکوت و ناممکنی بازیهای سابق گردند و هم با دیدن این دفاع مشترک از یک نویسنده و خاطراتش و با دفاع از اصول نقد و دیالوگ مشترک، راحتتر قادر به کندن از این گروههای سنتی و تن دادن به بخشهای مدرن درون خویش گردد. زیرا آنها نیز در نهایت مهاجران تبعیدی و مدرن هستند. هم اکنون دیدم که خانم شیما کلباسی نیز به نقد کوتاه نگاه سودابه اردوان در سایتش پرداخته است(12) . احتمالا دیگر دوستانی نیز نقد نوشته یا می خواهند بنویسند. امیدوارم شیما کلباسی مثل دفعه قبل،وبلاگی برای جمع آوری همه این نقدها ایجاد کند و یا دوست دیگری اینکار را کند. زیرا دیگر زمان آن گذشته است که ما را از بدنامی و این حرفهای سنتی بترسانند و ما با خنده با این حملات سنتی روبرو میشویم و با خنده با توهینها و حملات و ترور شخصیتها روبرو میشویم،زیرا ما ضدقهرمانیم و ضدقهرمان را که نمی شود رسوا کرد. حالت ضدقهرمانی، خود ایجادگر رسوایی خندان و بازیگوشانه و مدرن است. از طرف دیگر چنین نسلی جواب شانتاژ و ترور شخصیت را نیز بشیوه قانونی می تواند بدهد و بشیوه خندان و قانونی و چندلایه می تواند دم این دروغگویان احتمالی را بچیند، اگر که بخواهد. اینگونه او قادر است چندلایه بازی و عمل کند.

باری زمان آن است که اندک اندک جمع مستان خندان و مدرن فرا رسد و در کنار هم و با کمک نقد و طنز، استحکام بخش نگاهی مدرن و نشان دهنده قدرت خندان و چندلایه این نسل نوی مهاجران چندلایه و روشنفکران چندمتنی جامعه ایران گردیم. زیرا رنسانس ایران و گذار نهایی از بازی دیو/قهرمان و بازی خیر/شری، گذار و چیرگی بر بازی تراژیک قهرمان/تواب/ضدقهرمان، تنها توسط این نسل ضدقهرمانان مدرن و خندان و دیالوگ خندان و چندلایه آنها ممکن است. زیرا ما پایان این گذشته تراژیک، نشان دهنده عنصر تراژیک/کمیک درون این قهرمان گرایی و ایجادکننده جهان مدرن و چندلایه و خندان عاشقان زمینی،عارفان زمینی و خردمندان شاد ایرانی، ایجادکننده نسل هنرمندان و روشنفکران چندلایه و چندمتنی ایرانی هستیم. ما شروع دوران جدید ایرانیم و پایان خندان بازی دردناک و تراژیک همه قهرمانهای آرمانهای سنتی.

ادبیات:

1/ http://www.iranglobal.info/emtyseite3.php?news-id=1459&nid=archive1
2/ http://asar.name/2001/07/blog-post_9027.html
3/ http://www.shabakeh.de/archives/individual/001290.html#more
4/ http://www.didgah.net/
5/ http://www.shabakeh.de/archives/individual/001317.html#more
6/ http://www.shabakeh.de/archives/individual/001320.html#more
7/ http://www.didgah.net/
8/ لینک مقاله خانم شاهرخی را در گوگل نیافتم. این لینک سایت ایشان است.
http://chachmanbidar.blogspot.com/
9/ http://www.shabakeh.de/archives/individual/000981.html#more
10/ http://www.iranglobal.info/emtyseite3.php?news-id=1436&nid=archive1
11/ http://www.shabakeh.de/archives/individual/000883.html#more
12/ http://www.zaneirani.blogspot.com/
-
-
-
-
5 Comments:
Anonymous ناشناس said...
merci aghaye baradari. Kheili keif kardim. Be nazare man dide shoma va naghde shoma parde barmidaarad az farhange pedarsalare mazhabie maa ke farsode o az kar oftade ast. Az shoma va az sajte asar motshakeram.

Blogger Jay said...
ببین آقای برادری
به نطر میاد که هرگز در زندان های جمهموری اسلامی ثاتیه ای دستگیر نشده باشی وگرنه اونهمه از این تحریف ها دفاع نمیکردی
من در سن 13 سالگی به مدت 8 ماه مهمان بازجویان اوین بودم و شرم دارم که این کتاب بعنوان خاطرات واقعی شناخته بشه ! ابشون میتونستند که یک داستان تحیلی بنویسند واز خاطراتشون هم استقاده بکنند تحریف وافعیات دروغ گوئی است !
در مورد اینکه نقاشی ها و خاطرات سودابه اردوان لزبینی است باید بگم شما اینقدر بی اصلاعید که نمیدونید زندانها کاملا مجزا بودند لابد اگر منهم از خاطراتم بنویسم همش میشه گی بودن چون همه مرد بودیم و 24 ساعت در اتاق با هم بودیم !
گی بودن و لزیبن بودن افردا به خودشون مربوط هست ! اقای مثلا روشنفکر ! کمی تحقیق کن بعد مقاله بنویس !

Anonymous ناشناس said...
[url=http://firgonbares.net/][img]http://firgonbares.net/img-add/euro2.jpg[/img][/url]
[b]buy cheap software discount, [url=http://firgonbares.net/]educational software canada[/url]
[url=http://firgonbares.net/][/url] i want to sell my software Creative Suite
windows vista software for sale [url=http://firgonbares.net/]is academic software[/url] mobile educational software
[url=http://firgonbares.net/]to buy computer software in[/url] buy software online australia
[url=http://firgonbares.net/]adobe photoshop cs4 extended torrent[/url] buy used computer software
sell old software [url=http://firgonbares.net/]when selling software[/b]

Anonymous ناشناس said...
[url=http://sunkomutors.net/][img]http://sunkomutors.net/img-add/euro2.jpg[/img][/url]
[b]academic planning software, [url=http://sunkomutors.net/]and cheap software[/url]
[url=http://sunkomutors.net/][/url] fun educational software macromedia web design software
education software purchase [url=http://sunkomutors.net/]cheap oem software downloads[/url] software stores in canada
[url=http://sunkomutors.net/]the software shop[/url] buy reason software
[url=http://sunkomutors.net/]of cheap software[/url] office furniture software
educational software companies [url=http://sunkomutors.net/]software ottawa canada[/b]

Anonymous ناشناس said...
[url=http://bariossetos.net/][img]http://vonmertoes.net/img-add/euro2.jpg[/img][/url]
[b]microsoft office professional student discount, [url=http://vonmertoes.net/]Mac Parallels Desktop[/url]
[url=http://bariossetos.net/][/url] discount children's software academic discount software
shop adobe photoshop cs4 [url=http://hopresovees.net/]microsoft free student software[/url] buy microsoft office 2003 software
[url=http://bariossetos.net/]used adobe software[/url] adobe air software
[url=http://hopresovees.net/]windows xp home activation crack[/url] fix office 2003 oga update
european academic software [url=http://vonmertoes.net/]microsoft software piracy[/b]

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!