چهارشنبه
مقاله/داریوش برادری

از هنرمند و روشنفکر تبعیدی تا مهاجر مدرن چندلایه

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر


آسیب شناسی مفهوم <هنر در تبعید> و مقاله مسعود نقره کار « تبعید و تبعیدی،پدیده ای هنوز نشناخته؟»

مفهوم هنرمند تبعیدی و <هنر در تبعید> در میان هنرمند و روشنفکر ایرانی قدرتی فراوان دارد. مقاله ذیل در پی شناخت منطق این مفاهیم و آسیب شناسی آن بر بستر پروسه مدرنیت و تحول مدرن انسان ایرانیست. از طرف دیگر نویسنده و روشنفکر خوب ایرانی دکتر نقره کار در بخش اول مقاله جدیدش(1) به دفاع از هنر در تبعید که بباور او هنر حامی آزادی و دگراندیشی و تبلور این دگراندیشی سرکوب شده است ، موضوع نوع برخورد به هنرمند تبعیدی و تلاش برخی محافل فرهنگی داخل کشور برای نفی تبعید و تبدیل تبعیدی به مهاجر می پردازد. او همچنین به نقد نگرشهای منفی برخی هنرمندان معاصر به خلاقیت هنرمند تبعیدی می پردازد و در مجموع نکاتی را مطرح می کند که بباور من پرداختن به آنها و آسیب شناسی نقد دوست گرامی دکتر نقره کار به ما در درک دو موضوع اساسی ذیل کمک می رساند:

1/ از یکسو بر بستر این آسیب شناسی می توانیم به درک معضل هنرمند و روشنفکر ایرانی و سخت جانی فرهنگ سنتی قهرمانی و بازی خیر/شری نهفته در جان او و یکایک ما دست یابیم؛ فرهنگ قهرمانگرایی و بازی تراژیک دیو/قهرمانی که مانع رشد و نهادینه شدن نگاه مدرن، دیالوگ و چالش مدرن ،ایجاد ساختارهای فرهنگی و قانونی مدرن در جامعه فرهنگ ایرانی در داخل و خارج از کشور شده و می شود.

2/ از سوی دیگر بر بستر این آسیب شناسی می توانیم هر چه بهتر به درک معضل « هنر در تبعید» و ضرورت عبور از آن و دست یابی به « هنر مهاجر چندلایه» و ضرورت عبور از بازی نارسیستی دیو/قهرمان، ضرورت دگردیسی و ایجاد بازی و چالش مدرن کارشناس و هنرمند مدرن ایرانی/مسئول قانونی و جامعه مدنی دست یابیم.

از آنجا که قبلا در دو تا از نوشته هایم در باب هنر در تبعید موضوعاتی مطرح کرده ام(بخش دوم هماغوشی با اروتیسم مدرن و نقد رمان جدید رضا قاسمی)،پارگرافهای اندکی از آنها را اینجا نیز استفاده کرده ام.


تبعیدی و هنر در تبعید به سان ذات ایرانیان خارج از کشور و یا یک دوران گذار؟


هر انسان ایرانی از شاه تا خاتمی، از من تا شما، از فروغ تا مریم هوله ، از شکنجه گر تا شکنجه شونده، از قهرمان تا تواب، از شریعتی تا گنجی، از کسروی تا دوستدار، از آشوری و بیضایی تا نسل ما، همه و همه در واقع نمایانگر چگونگی تلاقی و پیوند نگاه مدرن و سنت در شخصیت آنها و نگاه آنها هستند. همه آنها هم مدرن هستند و هم سنتی. از اینرو نیز یک انگیزه اساسی حرکات و نظراتشا ن، تلاش برای پاسخگویی به این بحران دوگانگی درونی است که خویش را بشکل جنگ مدرنیت/سنت، وسوسه و اخلاق، جنگ ایمان و خرد و غیره در نوشتار، گفتار و رفتار یکایک ما و همه هنرمندان و سیاستمداران ایرانی نشان میدهد. در این معنا نیز هر کدام از ما شخصیتش در معنای لکانی نقطه تلاقی سنت و مدرنیت است. از آنرو که این دو فرهنگ بسیار با یکدیگر متضادند و از طرف دیگر بخاطر آنکه قدرت سمبلیک و فردیت سمبلیک ایجادگر تلفیق و پذیرش مدرنیت در فرهنگ ایرانی در ساختار روان ایرانی و فرهنگ ایرانی ضعیف است، از آنرو نیز این دیدار بحران زا و ایجادگر بحران فردی و جمعی دو سده اخیر فرهنگ ما بوده است. در این معنا مدرنیت برای ما بسان تبلور تمنای ماست، زیرا تمنای من همیشه تمنای <غیر> است و من و دیگری دو روی یک نوار مویبوس و دو نیمه یکدیگر هستند . بدینخاطر نیز رابطه ما با مدرنیت بشکل <غریبه آشنایی> می باشد که هم در ما احساس نزدیکی و لذت ایجاد می کند و هم ترس و کابوس ایجاد میکند. رابطه ترس و اشتیاق ما با مدرنیت و اشتیاقات مدرن ما، تبلوری از رابطه ما با ناآگاهی ما و با حقایق درونی و یا نیازهای درونی ماست که می خواهند اکنون پذیرفته شوند و در جهان سمبلیک ما جذب گردند و اینگونه به حق خویش رسند و زندگی ما را زیباتر و پرشورتر سازند.

مشکل در این است که تا زمانی که در فرد و جامعه این <غیر> و بخش گمشده خویش پذیرفته و و هضم نگردد،به سان بیماری و بحران و هراس و کابوس و وسوسه خویش را نشان میدهد و ما را به بحرانهای مختلف فردی و جمعی می اندازد. مشکل دیگر این است که این پذیرش و هضم تنها بر بستر فرهنگی خویش و از طریق ایجاد تلفیقهای مختلف می تواند و باید بدست آید وگرنه بازهم فرد و جامعه دچار بحران می ماند و بناچار یا اندیشه و تمنای نو را مسخ و ایرانی می سازد و یا او را به سان جسمک بیگانه پس می زند. از اینرو تا زمانی که فرهنگ ما و یکایک ما به انواع مختلف این هویت مدرن و تلفیقی دست نیابیم، نمی توانیم نه به مدرنیت ایرانی و پایان بحران و یا هنر و هنرمند چندلایه ایرانی/جهانی، رنسانس ایرانی و جامعه مدنی ایرانی و فرهنگ مدرن کامل دست یابیم و محکوم به تکرار تراژیک بحران هستیم. هر کدام از ما دیگر نه سنتی کامل و نه مدرن کامل است و هیچگاه نمی تواند چنین چیزی باشد. زیرا این دو بخش شخصیت او را تشکیل می دهند. در واقع همه ما و تاریخ و فرهنگمان یک انسان مدرن چندپاره و مدرنیت بحران زده است، از آخوند حوزه علمیه قم تا فیلسوفان و روشنفکران بزرگ ما.

راه دستیابی به این تلفیق سمبلیک و مدرن از طریق ایجاد یک ارتباط سمبلیک و تثلیثی با <غیر> یا با تمناهای خویش است. تا فرد ایرانی بتواند با کمک این فاصله سمبلیک و ارتباط سمبلیک تثلیثی با مدرنیت و سنت، هم به نقد و هضم و پذیرش مدرنیت بدر بستر فرهنگی خویش بپردازد،هم بر نقاط منفی فرهنگ و سنت خود چیره شود و اینگونه ایجادگر تلفیقهای مختلف مدرنیت/سنت،ایجادگر پروتستانیسم ایرانی، روایات نو از سنت و مذاهب ایرانی، ایجادگر مفاهیم فردیت ایرانی،گیتی گرایی و هنر متفاوت و چندلایه ایرانی/جهانی باشد. مشکل اساسی ایرانی این بوده و هست که از آنرو ایرانی نوع اصلی ارتباطش با خود و با <غیر> بشکل نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه بوده و است، از آنرو نیز ناتوان از فاصله گیری و ایجاد تلفیق و محکوم به بازی خیر/شر و دیو/قهرمان و یا غرب ستیزی/غرب شیفتگی،سنت ستیزی/سنت شیفتگی بوده است. ابتدا بر بستر هویت فردی و جنسیتی خویش و با آشتی هر چه بیشتر با جسم و زندگی، چنین انسان ایرانی می تواند به سان <سوژه منقسم> لکانی و یا <جسم هزار گستره>دلوزی قادر به فاصله گیری با سنت و مدرنیت گردد،فانی و زمینی گردد و اینگونه به سان موجودی فانی و منقسم و یا چندلایه قادر به ایجاد تلفیقهای خویش از سنت/مدرنیت و بر بستر خواستهای خویش و زمانه خویش گردد. در این معنا نیز تلاش خیالی و نارسیستی برای یکی شدن با سنت یا مدرنیت مانند تف سربالاست و بی ثمر، زیرا ما مدرنیت بحران زده و چندپاره ایم. یک سوژه مدرن/سنتی هستیم که در خویش بقول هدایت نامتجانس است و بدینخاطر محکوم به برزخ بوف کور، تا آن هنگام که با تلفیق خویش و جذب مدرنیت در فرهنگ خویش و چیرگی بر نکات منفی سنت و مدرنیت بتواند از برزخ خویش پای به جهان زیبا و تراژیک/کمیک، فانی و پارادکس انسانی خویش بگذارد. در چنین جهان تلفیقی و فردیت پارادکسی هم هر حالت چنین انسان و جهانی چندلایه و ترکیبی ازعشق وقدرت، خرد و احساس، درد و لذت است و هم همزمان رابطه انسان یا سوژه با <غیر>،چه با خویش، با معشوق یا با رقیب، همیشه رابطه ای تثلیثی و سه گانه است ؛ بدینوسیله او می تواند هم به عشق و جدل اندیشه و قدرت خویش و ملاقات دیگری و <غیر> تن دهد، هم از موضع سوم یا قانون به خویش از بیرون بنگرد و به نقد خویش و روابطش و یا دیالوگ نقادانه با معشوق و رقیب دست زند و اینگونه خویش و جهانش را متحول سازد. اینگونه هم او،هم <غیر>،هم معشوق و دیگری یا تمناهایش و هم قانون و ضلع سوم قابل تحول و فانی می شوند. بدینوسیله سرانجام انسانی ایرانی به مهمترین اصل مدرنیت و بلوغ انسانی یعنی قبول <مرگ خدا>، قبول مرگ حقایق مطلق و فانی بودن خویش و جهانش و عشقش، قابل تحول بودن رابطه اش با هستی دست می یابد و آفریننده روایات نو و سمبلیک و قابل تحول از سنت و مذهب، از اخلاق و عشق و گیتی گرایی و هنر ایرانی می گردد. او اینگونه به هویت مدرن و چندلایه خویش دست می یابد و بنا به توانش ایجادگر ساختار و دیسکورس مدرن و قانونمند و قابل تحول، ایجاد گر انواع و اشکال نگاهها و هنرهای چندلایه مدرن و پسامدرن ایرانی و متفاوت می گردد.

با این نگاه به بحران مدرنیت در ایران، هم پی می بریم که نقطه اشتراک یکایک ما با یکدیگر چیست و موضوع ماهوی جستجوی ما ایرانیان چیست، هم می توانیم با معیارهای دقیق به بررسی نوع و چگونگی این تلفیق و ارتباط میان دو فرهنگ و نگاه در زندگی و نگاه هر هنرمند، سیاستمدار و یا عالم ایرانی بپردازیم و تلفیق او را بسنجیم. با آسیب شناسی و مقایسه این تلفیقها و نگاهها می توانیم پی ببریم که کدام نگاه و شعر و یا نگاه سیاسی هنوز حالتی شترمرغی و نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه دارد و هنوز اسیر بازی خیر/شری،دیو/قهرمانی نارسیستی ایرانیست و کدامیک توانسته است به تلفیق خویش دست یابد و این تلفیق ساختارش چگونه است و تا چه حد پیشرفته است. زیرا تلفیقی که من و شما می سازیم، هم باعث تشابه ما به انسان مدرن و انسان سنتی و هم باعث تفاوت ما از هر دو است. زیرا هویت به معنای تفاوت است. اما با این نگاه و هویت سمبلیک،تلفیقی و متفاوت خویش آنگاه می توانیم در هر دو جهانمان با نگاه متفاوت و متفاوطمان به رشد جدل اندیشه ها و حالات مختلف تلفیق کمک رسانیم و در تحولات دیسکورسیو هر دو فرهنگ کارساز باشیم و خویش را جزیی از آنها بدانیم.

بر بستر این نگاه علمی می توانیم اکنون هم بهتر به منطق و ضرورت هنر تبعیدی پی ببریم و هم تاثیر ضربات سختی را درک کنیم که ناتوانی عبور از <هنر در تبعید> و ناتوانی دستیابی به هنر مهاجر چندلایه به رشد وتکامل بخشی از ایرانیان هنرمند و به رشد دیسکورس و چالش مدرن در داخل و خارج از کشور زده است . زیرا این قابل فهم است که انسان هنرمند با جهان گذشته خویش و حال خویش در ارتباط باشد و به مسائل آنجا بپردازد. این گذشته او و نیمه اصلی و اولیه اوست و بویژه فراموش کردن فاجعه های انسانی به معنای محکومیت به تکرار آن است. زیرا تا زمانی که مردگانمان را خوب به خاک نسپاریم و آن فاجعه را به تجربه و شناخت تبدیل نکنیم، مردگانمان بناچار دیگربار در خواب و بیداری به سراغمان می آیند و حق خویش می طلبند. این طبیعی است که بویژه در سالهای اولیه مهاجرت اجباری، دردها و ضربات روحی و وجودی گذشته و خشم و درد درونی به عنصر اصلی خواب و رویا و هنر و تفکر تبدیل شود، زیرا این دردها و قتلها جواب می خواهند و این خشمها امکان بیان می طلبند. پژوهشهای روانکاوانه در باره مهاجرت نشان می دهد که کندن از گذشته و سوگواری سالم درباره گذشته و سپس ایجاد یک زندگی نو در جهان نو برای افراد تبعید شده و تحت تعقیب بوده و باصطلاح< بازماندگان> بسیار سختتر از دیگر مهاجران است. زیرا یک بخش مهم از وجود آنها هنوز در کنار یاران و رفیقان در زندان، در خطر است و از طرف دیگر خشم و دردش او را به این گذشته و نیز دشمنش وابسته می کند. از اینرو بسیاری از تبعیدیان سالهای سال بقول معروف بر روی چمدانهایشان به امید روز بازگشت و دادخواهی یا انتقام می نشینند و نگاهشان و جانشان برای مثال به سمت ایران است و در واقع تمام وقت در حال ادامه جدل و جنگ با دشمن سابق هستند. از اینرو نیز بر اساس تحقیقات من بسیاری از ما ایرانیان دارای حالات <پست دراماتیک استرس> و یا علائم مختلف <بیماری روانی بازماندگان> و با درجات مختلف بوده و هستیم و این نیز اجتناب ناپذیر بوده و هست. موضوع اما نوع برخورد به این موضوعات و حوادث است که باعث میشود ، این دردها و مشکلات به یک تجربه مدرن و یک لایه مدرن از هنرمند و انسان مهاجر تبدیل شوند و یا آنکه چنان او را اسیر نگاه خویش گردانند که او همیشه اسیر این بازی و گذشته باقی می ماند و ناتوان از تحول و ایجاد زندگی نو و تلفیق نو می گردد. زیرا همانطور که در بالا توضیح دادم،موضوع مهم نوع رابطه با حوادث و زندگیست که به بلوغ و یا بحران بیشتر می انجامد.

مشکل هنرمند تبعیدی و <هنر در تبعید> این بوده و هست که در واقع بخاطر ناتوانی از تبدیل خشم و دردش به یک درد و خشم مدرن، نگاهش و سمت و سوی زندگیش در واقع متوجه جهان گذشته و حوادث گذشته است و در حالت ایرانی آن اسیر بازی خیر/شری،دیو/قهرمانی نارسیستی باقی می ماند. حاصل این گرفتاری در خشم نارسیستی و بازی نارسیستی این است که او نمی تواند هر چه بیشتر به رابطه سمبلیک و نقادانه با گذشته،میهنش،حوادث دیروز و امروز دست یابد و بر بستر این رابطه نو و چالش نو با خویش و دیگری،بر بستر این رابطه نو میان هنرمند و روشنفکر مدرن ایرانی و مسئولین قانونی هر دو مملکتش به نقد و چالش درباره مشکلات و یا هنر و عللائقش بپردازد. از طرف دیگر چون نگاهش گرفتار گذشته و این بازی نارسیستی دیو/قهرمان و در جهت نجات مام وطن خویش از دست پدر جبار است، ناتوان از تن دادن به ملت و فرهنگ دومش می گردد و بناچار نیز ناتوان از دست یابی به تلفیق خویش و هویت چندلایه و متفاوت مدرن خویش می گردد. اینگونه برای مثال از یکطرف او هر امکان رابطه و دیالوگی با دشمن خونیش را، یا باز شدن فضای ارتباط و نقد با دیگری را سریع رد می کند و خواهان عدم چالش و گفتگو با دیکتاتور است. اینگونه او عملا به عدم رشد و عدم نهادینه شدن چالش و دیالوگ مدرن در جامعه خویش و حفظ بازی سنتی کمک می رساند و از طرف دیگر به لمس فرهنگ نو و دگردیسی به مهاجر چندلایه مدرن دست نمی یابد. بخاطر اسارتش در این بازی نارسیستی ، او نه تنها قدرت و هنر خویش و نیز سعادت فردیش را قربانی این بازی نارسیستی دیو/قهرمان می سازد، بلکه با تن ندادن به این تلفیق و عدم درک و حس دوران بحرانی و ضروری پیش شرط این تلفیق به مشکلی بدتر نیز دچار می شود. او نمی تواند نه به درک بحران مهاجرت نائل آید و نه بدینوسیله بر پایه تجربه بحران فردی خویش با مدرنیت، هم بحران و معضل جامعه و فرهنگ خویش را بهتر درک کند و هم خطوط عمده این تلفیقهای مختلف را بهتر بفهمد و بیان کند. از اینرو در نهایت ناتوان از ایجاد هنر و تفکری مدرن و متفاوت و چندلایه می شود که می توانست برای هر دو جهانش جذاب و نو باشد. بهترین شواهد برای چنین نگاهی هنر مهاجران و هنرمندان پسامدرنی مثل ناباکوف و یا جیمزجویس و و یا روشنفکران مهاجری چون دریدا و دیگران هستند. همانطور که در میان ایرانیان مهاجر و هنرمند و یا روشنفکر قادر به ایجاد این تلفیق و قادر به دست یابی به فردیت جنسیتی خویش، می توان علایم فراوان این هنر و هنرمند مهاجر چندلایه را مشاهده کرد. طبیعی است که هر هنرمند در تبعید نیز دارای بخشی از این قدرت و فردیت نوست. زیرا در کل هر انسانی دارای بخشهای سمبلیک،نارسیستی و یا رئال و کابوس وار است، اما بخاطر ناتوانی به عبور از این بازی کهن نارسیستی دیو/قهرمان، هم ناتوان از دیالوگ و چالش مدرن با دو کشور خویش می گردد و هم عملا نمی تواند به رشد این دیالوگ مدرن در کشورش کمک رساند و بخاطر خشم و دردش ناآگاهانه به بازتولید سنت و نگاه سنتی کمک می رساند. یک نمونه آن موضوع مخالفت شدید هنرمندان در تبعید با هر گونه تلاش برای ایجاد دیالوگ با مسئولین داخل کشور از یکسو یا رفتن هنرمندان خارج از کشور به داخل و انجام کار هنری در آنجاست. نمونه های آن فراوان است. از نفی هر گونه چالش و دیالوگ با مسئولین و حکام ایرانی تا عکس العملهای احساسی و پرخاش گرانه به هنرپیشه ایرانی <شهره آغداشلو> و تمایلش به کار هنری در ایران.

در واقع طبیعی است که مسئولین دولت ایران مخالف دیالوگ باشند و یا سعی کنند دیالوگ را به یک تبلیغ برای خویش و بدون هیچ انتقادی تبدیل کند. هر دولتی در پی منافع خویش است. زندگی یک بازی قدرت است و روشنفکر مدرن و هنرمند مدرن نیز بایستی در پی منافع خویش و دیسکورس مدرن باشد. روشنفکر و هنرمند ایرانی از اینرو بایستی بجای نفی نارسیستی این بازی و جدل و بخیال خویش پاک ماندن توهم گونه، تن به بازی قدرت و دیسکورس دهد و اینگونه در دیسکورس و فرهنگ خویش تفاوت ایجاد کند و مانع مسخ دیالوگ و چالش توسط حریف گردد. مهم این است که با این شیوه بازی و رابطه مدرن و با تبدیل شدن دیو/قهرمان به مسئول قانونی/ منتقد و روشنفکر جامعه مدنی، در واقع زیربنای دیکتاتوری از بین می رود و تحول اجتناب ناپذیر می گردد. از اینرو دقیقا وظیفه این هنرمند و روشنفکر مدرن است که بایستی برای حفظ منافع خویش، قدرت چالش و دیالوگ مدرن و ضرورت آن را بشناسد و بجای نفی هر گونه چالش در نام خطر< فراموش شدن گذشته> و یا خطر <ایجاد مشروعیت>، به تلاش برای ایجاد این دیالوگ انتقادی و چالش و ایجاد دیسکورس مدرن دست زند. زیرا همین کلمات خطر فراموش شدن و مشروعیت مالامال از حالات و خیال پردازیهای نارسیستی و پارانویید هستند. گویی که جمهوری اسلامی بدون مشروعیت این هنرمندان ما، مشروعیت ندارد و نمی یابد. اگر معنای مشروعیت را از لحاظ حقوقی و بر بستر مفاهیم مدرن بررسی کنیم، چون آنها به عنوان دولتمدار ایرانی در امکان بین المللی حضور می یابند و یا در مملکت قدرت را در دست دارند، از اینرو عملا بیشتر از بسیاری از روشنفکران و هنرمندان در تبعید مشروعیت درونی و جهانی دارند. این خیال پردازی نارسیستی و خودبزرگ بینی نارسیستی هنرمند و روشنفکر ایرانیست که اینقدر به نظر خویش بها می دهد و در خفا خویش را خدایی احساس می کند و نمی بیند که دقیقا این حالت خدا بودن، این حالت خودبزرگ بینی نارسیستی و حالت پارانوییا و تئوری توطئه، نقطه پیوند درونی او با دیکتاتور است. زیرا دقیقا این حالات همان دیکتاتور نیز است و بدان خاطر بجای دیالوگ به قتل دگراندیش و سرکوب یا مسخ دیالوگ دست می زند.

هنرمند و روشنفکر ایرانی بایستی عملا خوشحال باشد که هنرمند خارج از کشور در ایران امکان کار یابد. زیرا این خود یک پیروزی برای روند مدرن است . زیرا هرچه بیشتر دیالوگ، چالش و همکاری گسترش یابد،به همان اندازه نیز جامعه مدنی و هنر مدرن گسترش می یابد و بازی سنتی خیر/شری و دیسکورس سنتی عقب نشینی می کند. طبیعی است که حاکمیت کنونی نیز از این حرکات استفاده های خویش را می کند. زندگی یک بازی قدرت است. از اینرو بایستی هنرمند و روشنفکر ایرانی در کنار حمایت از این تحولات و تلاش برای ایجاد دیالوگ مدرن،همزمان به نقد و انتقاد نیز بپردازد و نکاتی را بیان کند که به بباور او معضل ساز است. مشکل این هنرمند و روشنفکر گرفتار حالات سیاه/سفیدی نارسیستی این است که نمی تواند چندلایه و پارادکس ببیند و بیاندیشد و عمل کند. از این رو وقتی موضوع تمایل آغداشلو به کار هنری در ایران مطرح میشود، همه ناگهان این کار را به معنای قبول چادر و تبعیض می بینند. در حالیکه نه او چنین چیزی را مطرح کرد و نه می توان اصولا هر چادری را نماد تبعیض دانست. موضوع این است که چگونه این روشنفکر و هنرمند ایرانی در عین خوشحال شدن ایجاد روابط و دیالوگ و شکسته شدن خطوط قرمز، مانع از مسخ دیالوگ شود و اینگونه همزمان به موضوع حجاب اجباری نیز بپردازد. همین مشکل را بسیاری از این دوستان در موقع رفتن ایرانیان به کشور خویش داشتند و حتی شاعر خوب ایرانی مانی (میرزا آقاعسگری) در شعری بلند به بیان خشم خویش و هنرمند تبعیدی بر علیه این باصطلاح پشیمانی گسترده می پردازد و متوجه گرفتاریش در کلمات سنتی مانند پشیمانی،اعتراف و قهرمان گرایی نیست. همانطور که با رشد بیشتر نگاه مدرن و میل چالش و ارتباط در میان ایرانیان، حتی برخی زنان شاعر خوب ما مانند خانم مینا اسدی در شعر < تجدید عهد> به دفاع از ناموس انقلاب و تبعیدی می پردازد و پرچم دفاع از ناموس انقلاب و گرسنگان ایران و جهان را بدست می گیرد و در ضمن یک تودهنی به مردان نیز در همان بیت اول شعرش می زند. موضوع تراژیک/کمیک در این است که خانم مینا اسدی نمی بیند که هم آن حفظ ناموس انقلابی و هم این تودهنی به مردان در واقع تبلور نگاه سنتی خیر/شری، دیو/قهرمانی در اوست و در عمل دقیقا خود نیز مبتلا به همان فرهنگ ناموسی و غیرتی است که مخالفانش و دشمنان خونیش به آن دچارند. جالبی تراژیک این حادثه در این است که این حوادث بباور من درستی نقد من بر موضوع ناموس را تایید می کنند. زیرا فرهنگ ایرانی یک فرهنگ پدرسالاری/مادر محوری است که در آن هم زنانگی و هم مردانگی در پای ناموس و حفظ سنت و قهرمان گرایی قربانی می شوند. طبیعی است که به زنان ستم مضاعف می شود، اما دقیقا زنان و مادران این جامعه نیز دارای امتیازات سنتی هستند که مانند خانم اسدی در نهایت به دفاع از فرهنگ ناموسی و قهرمان گرایانه وادارشان می کند و بدینوسیله سنت را بازتولید می کنند. همانطور که در بخش دوم نقد جدیدم در باب بحران جنسیت نشان داده ام.(4). این هنرمندان گرفتار نگاه سنتی بجای برخورد مدرن و نقادانه به بازگشت ایرانیان و ایجاد نقد پارادکس آن و بر بستر ضرورت این دیدار و گفتگو، در واقع در نهایت همان حرفی را می زنند که بسیجیها و حزب اللهیان از طرف دیگر می زنند و برای دفاع از خون شهدا خواهان جلوگیری از رشد فرهنگ غرب و دیالوگ در جامعه ایران هستند. خوشبختانه با رشد بیشتر این ارتباطات بسیاری از این دوستان خشمگین خود نیز به دید و بازدید می پردازند و یا کم کم متوجه ثمرات مثبت این ارتباط و امکانات نهفته این ارتباطات، در کنار نتایج انسانی و خانوادگی آن می گردند. موضوع تراژیک این است که درواقع امروزه این هنرمند تبعیدی به حافظ خطوط قرمز و عدم چالش و دیالوگ تبدیل شده است، در حالیکه مخالفش برای دست یابی به منافع خویش خواهان گسترش محدود این دیالوگ است. هنرمند و روشنفکر اسیر ما در بازی خیر/شری، بجای ایجاد یک رابطه پارادکس و آری گویانه و نقادانه با این تحول و استفاده از این تحول برای رشد دیالوگ و چالش مدرن و دگردیسی به واسطه هنری و فکری میان دو جهان و ایجاد دیالوگ و ارتباط هر چه بیشتر در میان این دو جهان، در واقع فریاد فراموشی گذشته و ستمها را می کشد و نفی دیالوگ و نفی بازی خندان و شرورانه مدرن می کند. در واقع او بشیوه سنتی و به شیوه بازیهای قدیمی و احساسی سنتی به نفی گفتگو دست می زند. همانطور که حالت متقابل ایرانیش یعنی حزب اللهی در نام حفظ شهدا به نفی این دیالوگ و نفی هر علامت مدرنیت و آزادی مدرن دست می زند و این موضوع تراژیک هنر در تبعید است که نمی بیند در عمل چگونه به آن چیزی تبدیل میشود که قصد نفی و افشای آن را دارد.

موضوع این است که هرچه این بازی مدرنتر شود،به همان اندازه نیز مسئولین درون کشور مجبورند به مسئولین قانونی پاسخگوی در برابر جامعه مدنی تبدیل شوند. یعنی در عمل راهی برای ما علاقه مندان به مدرنیت نمی ماند،بجز آنکه با وفاداری به مدرنیت و چالش و دیالوگ مدرن، در هر دو کشورمان و بر بستر شرایط آنها، به رشد نگاه و فرهنگ و ساختار مدرن کمک رسانیم. چنین نگاه مدرنی هم قادر به تفکیک حوزههاست و هم از رشد دیالوگ و چالش در همه سطوح جامعه مدنی حمایت می کند. چنین نگاهی می تواند هم به معضلات تبعیض به زنان و سرکوب دگراندیش بپردازد و هم از رفتن هنرمند برای کار کردن در ایران و رشد همکاری خوشحال شود. چنین نگاه مدرنی که از حالت قهرمانی و بازی خیر/شری گذشته است، هم قادر است به عنوان کارشناس،هنرمند، روشنفکر با مسئولین قانونی مملکتش مانند آقای احمدی نژاد و غیره سخن و دیالوگ داشته باشد، هم به نقد آنها بپردازد و هم تفاوتهای میان دو مملکتش را ببیند و بر بستر تحولات مملکتش به رشد و تحولات مدرن در آنها کمک رساند. چنین نگاه مدرنی با تبدیل شدن به هنرمند مهاجر چندلایه و با رهایی از این خشم و بازی نارسیستی ایرانی، هم می تواند با توجه به شرایط موضوعات مختلف را بیان و نقد کند و هم از همین مسئولین بخواهد به عنوان مسئولین دولتی به خواستهای او و جامعه مدنی توجه کنند. چنین نگاهی وقتی رقیبش می خواهد دیگربار با سرکوبش بازی خیر/شری گذشته را ادامه دهد، او به عنوان یک بخش از جامعه مدنی به مسئول قانونی موظف در برابر قانون انتقاد می کند. زیرا او، همانطور که در نقدم بر مفهوم روشنفکر نزد آقای نیکفر مطرح کرده ام(2)، با مرگ خویش به عنوان قهرمان همزمان مرگ دیکتاتور و بازی دیو/قهرمان را ایجاد کرده است و ایجادگر یک بازی جدید و دیسکورس جدید است. چنین نگاهی با تفکیک مدرن حوزهها، هم قادر به دادخواست قانونی برای شکنجه شوندگان و ایجاد ساختارهای قانونی بر اساس حقوق بشر است و هم می تواند همزمان به دیالوگ میان اقشار مختلف جامعه، میان شکنجه گر و شکنجه شونده و در باب موضوعات مختلف کمک رساند و اینگونه به ایجاد یک شفای جان و روح ایرانی و بلوغ جان و روان ایرانی و رشد دیالوگ صادقانه و مدرن کمک رساند. چنین نگاهی از یکطرف مثل <کمپین زنان برای برابری جنسییتی> بر بستر احترام به قانون و برای تغییر قانون و ایجاد برابری جنسیتی به حرکت قانونی و گفتگو با دولت و جامعه می پردازد و هم از طرف دیگر قادر به ایجاد مفاهیم نوی زن و مرد ایرانی و مدرنیت ایرانی بر بستر فردیت چندلایه مهاجر و یا بر بستر فردیت ایرانی درون کشور خویش است. مشکل هنر در تبعید و هنرمند تبعیدی این است که در واقع اسیر بازی پارانوییا و خشم آلود،متقابل و سنتی دیو/قهرمان باقی می ماند و اسیر نگاه دشمن خویش و اینگونه به تکرار این بازی تراژیک و نفی فردیت خویش و نفی تکامل خویش مجبور می گردد. زیرا در حالت روند رشد سالم بایستی این خشم و درد اولیه هنرمند تبعیدی با قبول سوگواری و بخاک سپردن مردگان از یکسو و از سوی دیگر با ایجاد تلفیق و تن دادن به جهان نوی خویش به یک هنرمند و روشنفکر مدرن و چندلایه تبدیل شود که برای هر دو جهانش سخنانی تازه و نو دارد. زیرا انسان مهاجر و هنرمند و روشنفکر مهاجر در واقع یک انسان مدرن و پسامدرن چندلایه است. زیرا او با تن دادن به مدرنیت هر چه بیشتر به خطاهای جهان سنتی خویش پی می برد و قادر به نقد مدرن خویش و جهان گذشته خویش است. از طرف دیگر همزمان او به عنوان مهاجر در خویش و در زندگی خویش بحران مدرنیت و نگاه مدرن را نیز احساس می کند و یک پسامدرن بالقوه و چندلایه است. از اینرو نیز بقول دریدا هنرمند مهاجر الجزایری در زبان مدرنی مثل زبان فرانسوی ایجاد تفاوت و تحول می کند،زیرا لهجه و معانی خویش را وارد این زبان می سازد. همانطور که یک هنرمند ایرانی در زبان و فرهنگ آلمانی،فرانسوی و غیره این تفاوت و تحول را ایجاد می کند، وقتی هر چه بیشتر به این چندلایگی خویش دست دهد. یا بهتر است بگوییم،وقتی هر چه بیشتر از چندپارگی خویش به این چندلایگی مدرن دست یابد. همانطور که از طرف دیگر بقول دلوز این هنرمند مدرن ایرانی چندلایه در زبان خویش نیز ایجاد تفاوت می کند و < به یک خارجی در زبان مادری خویش> تبدیل می شود. اینگونه او سرانجام از درون بحران سنت/مدرنیت خویش و با گذار از بحرانهای مختلف سنتی و مدرن و تجربه این بحرانها و تمناهای مختلف در ابعادهای مختلف فردی،عشقی/جنسی/جنسیتی، جمعی و هویتی ، ایجادگر تفاوت و تحول مدرن در زبان و فرهنگ هر دو جهانش می گردد و به یک ناباکوف ایرانی،جیمز جویس ایرانی و یا بورخس ایرانی تبدیل میشود. هنر در تبعید و ماندن بسیاری از هنرمندان در مفهوم هنرتبعیدی، هم به یک مانع از دست یابی به این هنرمندان مدرن و جهانی ایرانی و سترونی قدرتهای این هنرمندان خوب تبدیل شده است و هم در عمل با ادامه بازی دیو/قهرمان به حفظ باصطلاح دشمن خویش و دبسکورس سنتی می انجامد و این تراژدی دولایه نگاه هنر تبعیدی ایرانی و هنرمند در تبعید ایرانیست.

بحران دو گانه مهاجر ایرانی

همانطور که در بحث بحران جنسی و عشقی ایرانیان در مقالات ده گانه کاوش روان جمعی مطرح کرده ام، ایرانیان مقیم خارج از کشور معمولا از دو مرحله بحران عشقی و جنسی و هویتی عبور می کنند که نوع عبور آنها تعیین کننده چگونگی تلفیق و چگونگی خلاقیت و انطباق آنهاست. بحران اول هویتی با ورود به جهان خارج و مبتلا شدن به یک شوک فرهنگی و فروپاشی هرچه بیشتر ایمان و اخلاق گذشته در او صورت می گیرد. این بحران دارای تشابهاتی با آن پروسه ایست که امروز در ایران و با شکست هر چه بیشتر اخلاق سنتی در مجموع شاهد آن هستیم و آن تلاش برای عبور از اخلاق سنتی،چیرگی بر احساس گناه و تن دادن به روابط جنسی و عشقی مدرن است. نقطه مهم این است که ایرانیان خارج از کشور نسبتا با کمترین تلفات این مرحله اول بحرانی را رد شده یا می شوند و در واقع اکثر ایرانیان در همان یکسال و دوسال اول، هر یک به نوع خویش، به تجربه روابط عشقی وجنسی مدرن دست می زنند و از احساسات گناه سنتی و هراس از تن و عشق می گذرند. این گذار اولیه بخاطر فروپاشی اخلاق سنتی در وجود آنها و با توجه به فاجعه های اجتماعی تجربه شده توسط آنها نسبتا آسانتر صورت می گیرد. بخش دوم بحران که در واقع این سیزده و چهارده سال اخیر را در بر گرفته است،_اگر قبول کنیم که بخش عمده ایرانیان مابین ده تا حدااقل بیست سال مقیم غرب هستند_، بعد از تجربه اروتیسم و عشق مدرن و در حقیقت بعد از جا افتادن کاری و فردی در جهان مدرن رخ می دهد. شکل این بحران به حالت ایجاد یک افسردگی و بحران نوین و احساس بی ریشگی و بن بست درونی و یاد تمناها و اشتیاقات سنتی و فرهنگی گذشته بروز می کند. علت این بحران دوم و اساسی این است که بحران هویتی مهاجرت بدون تلفیق مدرن هر دو فرهنگ ادامه می یابد،حتی اگر این حالت تمدید بحران در مرحله ای بشکل خفته و پنهان و یا آرام باشد. لمس جهان نو و اشتیاقات نو و رهایی از دردسرهای فردی و فرهنگی گذشته می تواند به مهاجر مدتی لذت و آرامش و قدرت بخشد، اما همزمان ایجادگر بحرانی جدید و قویتر است که پس از دست یابی به آرامش و لمس تجارب نو شروع می شود. زیرا اکنون هویت قدیمی مهاجر و هویت نوین او هر کدام خواستهای خویش و اشتیاقات خویش را با شدت بیشتری بیان می کنند و حق خویش را می طلبند و تا زمانی که مهاجر به تلفیق خویش دست نیابد و این اشتیاقات را در مدرنیت فردی و جمعی نو و چندلایه خویش جذب نکند، بحران جدید او، ناآرامی جدید او تشدید می یابد. از اینروست که می بینیم ، اکثر ایرانیان بویژه پس از دوران تحصیلی و یا استحکام کاری و شغلی و یا عشقی و خانوادگی وارد این بحران جدید می شوند و انواع و اشکال افسردگی، ناآرامی، رفتن به ایران و تلاش برای یافتن عشقی ایرانی و یا باصطلاح زن آوردن و ایجاد یک کاشانه ایرانی و شرقی در قلب جهان غرب و شکست بخش عمده این تلفیقهای غلط، عشقهای اینترنتی ایرانی، بحران اعتیاد،بیماریهای روانی و یا روابط بحرانی خانوادگی و فردی را تجربه کرده و می کنند. از آنرو که ایجاد این تلفیق فردی و جمعی بخاطر تضادهای عمیق نگاه سنتی و مدرن و بخاطر ضرورت توانایی نقد بافاصله و سمبلیک سنت و مدرنیت و نبود ارثیه فردی و فرهنگی چنین تلفیقهایی بسیار سخت است، از آنرو این بحران دوم اینهمه طول کشیده است و قربانیان این بحران بسیار بیشتر از بحران اول بوده است. زیرا این بحران هم از لحاظ کمی و کیفی در نهایت سختتر است. دقیقا در این بخش است که ایرانیان هنوز بشدت مانده اند واینگونه تلفات انسانی ایرانیان مقیم خارج در این دهه در عرصه بیماریهای روانی و درگیریهای درونی بسیار بیشتر از بخش اول بوده است. مشکل هنرمندان در تبعید این است که کمتر وارد این عرصه شدند و اینگونه نتوانستند هم خود به عبور فردی و هنری از این بحران و چندپارگی دست یابند و هم نتوانستند شنوندگانی از میان این نسل در بحران اینجا بیابند که بدنبال جواب می گشتند و می گردند. از اینرو نیز شنوندگان آنها عملا همان جمع مرتب محدود تر شونده قهرمانان چپی و سیاسی خارج از کشور بود که البته مرتب بخشی از آن به مهاجر تبدیل می شدند و از این گروهها و روابط جدا میشدند.

با چسبیدن به <هنر تبعیدی و یا هنرمند تبعیدی> در واقع نگاه و سمت و سوی هنر این هنرمندان بجای آنکه به پایان دهی به بحران مدرنیت ایران از طریق تجربه هرچه عمیقتر مدرنیت و ایجاد تلفیق خاص خویش بسان مرد، زن، شاعر، نقاش، سیاستمدار و یا عالم باشد، به خاطر آنکه جدل مرکزیش در درگیری با سنت گرایان درون کشور و تلاش برای روشنگری و جلوگیری از فراموشی بود، از اینرو بسیاری از آنها نتوانستند از <تبعیدی> به <مهاجر> تبدیل شوند. آنها نتوانستند از جایگاه خویش در بطن مدرنیت و در مرزهای هر دو فرهنگشان، به لمس بحران سنت و بحران مدرنیت و تناقضاتشان و نیز تناقضات درونی خویش بپردازند و اینگونه هنر مدرن ایرانی مهاجر را بوجود آورند که نه تنها برای ایرانیان بلکه می توانست برای مهاجرین ایرانی مقیم غرب و نیز برای غربیها مفید و جذاب واقع شود. فراموش نکنیم که پایه گذاران هنرپسامدرنی مثل جیمز جویس و یا ناباکوف مهاجر بودند و می توان در کار کسی مانند ناباکوف و لولیتای او دید که چگونه این چندلایگی داستانهای او ناشی از چندهویتی او و پذیرش و انطباق مدرنیت در جهان خویش می باشد. اگر ایرانی هنرمند و فعال سیاسی و یا اجتماعی، تبعید خویش را به سان سمبلی از مدرنیت در تبعید می دید، آنگاه می توانست با تن دادن هرچه بیشتر به تجربه مدرنیت و جذب هر چه بیشتر مدرنیت در نگاه و هنر خویش، به بهترین پاسخ به این تبعید دست یابد و تحول سمبلیک و مدرن ایجاد کند. زیرا او در واقع بخاطر <مدرن بودنش در چشم دیگری> تبعید شده است. زیرا در واقع این مدرنیت و اشتیاقات مدرن است که سرکوب شده اند و برای حفظ جان و دگراندیشی خویش مجبور به ترک وطن گشته اند. با چنین نگاهی این هنرمند مهاجر در گذار خویش از هنرمند تبعیدی به هنرمند مهاجر و با تجربه عمیق مدرنیت و پسامدرنیت در جان و روان خویش، می توانست هم پاسخهایی نو به بحرانهای فردی و جمعی جامعه خویش یابد و هم هر چه بیشتر ایجادگر هنر چندلایه و مدرن ایرانی /جهانی گردد. از اینرو هر جا در آثار یک هنرمند ایرانی اثری از این قدرت جهانی شدن وجود دارد، ما شاهد چندلایگی ایرانی/مدرن آن هستیم. زیرا این چندلایگی او را برای هر دو جهانش زییا و جذاب و سحرآمیز می سازد. زیرا او تبلور تلفیق آن چیزهاییست که انسان سنتی از یکسو و انسان مدرن از سوی دیگر هم هراس از آن دارد و هم آنها را می طلبد. او از یکسو به سان مهاجر چندلایه و تراژیک/کمیک و پارادکس به یک تبلور ذات انسان یعنی حالت تراژیک/کمیک و منقسم بشری تبدیل میشود و از سوی دیگر بر پایه این بستر فانی بودن و منقسم بودن،ایجادگر حالات و روایات مختلف و چندلایه می گردد. او اینگونه نیز هر چه بیشتر به پیوند طنز و تراژدی دست می یابد. یک نمونه آن کلیپی از فیلم <پرسپولیس > بر اساس اثر مرجان ساتراپی است. من درباره کل کار او نظر نمی دهم،چون آشنایی با کارهایش ندارم، اما یک کلیپ از کارهایش بخوبی این قدرت او را در بیان حالت تراژیک/کمیک انسان و انسان مهاجر نشان میدهد و این قدرت او مطمئنا یکی از دلایل روانی مهم محبوبیت کارهای او،در کنار کار به زبان فرانسویست. این کلیپ همان حالت تراژیک /کمیک یک دختر کوچولو در میان دو زن چادریست که بر پولیورش به انگلیسی زنده بودن پانک نوشته شده است. این حالت بزبان ساده و چندلایه بخوبی هم معضلات فرهنگی و در واقع هم حالت تراژیک/کمیک نهفته در حیات انسانی را نشان می دهد. حالت متقابل آن و به همان اندازه تراژیک/کمیک،کلیپ رفتن این دختر مهاجر با دوستانش به یک جشن و کنسرت پانکهاست. مرجان ساتراپی در این دو کلیپ بزیبابی خندان هر چه تمامتر به بحران انسانی،فرهنگی و بحران مهاجرت می پردازد و اینگونه ایجاد گر هنر مهاجر چندلایه و موفق تراژیک/کمیک می گردد. نقد کامل و چندلایه کارهای او را به وقت دیگری موکول می کنم. نمونه های دیگری از این موفقیتهای هنرمندان و روشنفکران چندلایه ایرانی/اروپایی، ایرانی/آمریکایی را می توان براحتی پیدا کرد. زیرا خوشبختانه بخش مهمی از نسلهای نو بجای تن دادن به بازی نارسیستی هنر در تبعید، در عین نقد مدرن جامعه سنتی خویش و نقد دیکتاتوری، به این بحران خویش تن دادند و هرچه بیشتر به فردیت جنسی و جنسیتی خویش دست آورده و یا در این مسیرند. طبیعی است که بایستی این نسلها و تلفیقهای آنها را نیز آسیب شناسی کرد و به نقد مدرن و پارادکس آنها پرداخت، تا دیسکورس مدرن و این تحول چندلایه هر چه بیشتر جا افتد و ژرفا یابد. تلاش من در نقدم بر آثار بسیاری از این هنرمندان هم نسل و یا مهاجر در کتب الکترونیکی < هماغوشی اروتیسم مدرن و پسامدرن با جان و روان ایرانی> و نقدهای دیگرم، نمادی از اینگونه تلاشهاست. خوشبختانه نسلی نو از نقادان مدرن و چندلایه نیز در حال بوجود آمدن است.

گرفتاری هنرمند و روشنفکر تبعیدی در معنای کلاسیک روشنگری و بازی نارسیستی ایرانی

هنر تبعیدی، روشنفکر تبعیدی بخاطر حالت قهرمانانه بیادگار مانده از گذشته خویش هنوز به این حقیقت نائل نیامده است که بقول فوکو (3) وظیفه روشنگری جدید و پسامدرنی مبارزه با نادانی نیست، زیرا مردم می دانند که کمابیش حقیقت چیست، اروتیسم و سعادت جنسی و فردی چیست. موضوع بر ملا کردن ساختارهای قدرت و ایجاد و تحول در دیسکورسهای قدرتمند فرهنگی و حقوقی و روانی، از طریق چالش و دیالوگ مدرن و ایجاد تفاوت در دیسکورسهایست که انسانها اسیر آنند. من به این نگاه جدید روشنگرانه فوکویی، جدل خندان قدرت نیچه ایی و اغواگرای از نوع بودریار ، همراه با چاشنی ایرانی و رند قلندروار ایرانی و نظربازی ایرانی را اضافه می کنم و اینگونه روشنگری هرچه بیشتر به یک اغواگری دیگران از طریق چالش و گفتگوی خندان و شرورانه و بر بستر جامعه مدنی تبدیل میشود . روشنگری یک بازی قدرت است و بازی قدرت همیشه به معنای اغواگری دیگران و جذب دیگری برای لمس و تجربه نگاه و روش و اندیشه ماست. روشنگر باید اغواگر باشد و با نشان دادن جوابهای نو و تلفیقهای نو به بحران مدرنیت و سنت، با نشان دادن حالات و خطوط عمومی حالات مرد و زن مدرن ایرانی، با ایجاد مفاهیم مدرن و نو و تلفیقی از هویت،عشق،اروتیسم، با ایجاد پروتستانیسم مذهبی و غیره، به فرد و جامعه خویش کمک کند که بر بستر این خطوط عمومی تلفیق، به روایت فردی و تلفیق فردی و گروهی یا قومی خویش دست یابند. این روشنگر اغواگر و خندان بی هیچ قهرمان گرایی و با کمک قدرت چالش و دیالوگ و اغواگری مدرن و ایجاد حالات و مفاهیم نوی چندلایه، به تحول دیسکورس کهن و نهادینه شدن دیسکورس مدرن کمک می رساند. روشنفکر و هنرمند مهاجر و چندلایه ایرانی این اغواگر نو و خندان و ضدقهرمان است که از یکطرف همیشه ناتمام است، زیرا او یک تلفیق چندلایه،یک کثرت در وحدت است و از طرف دیگر اغواگر دیگران به سوی این بازی مدرن عشق و قدرت زندگیست .همانطور که نیچه خود را در کتاب <آنک انسان> یک اغواگر به تمام معنا می نامد،این هنرمند و روشنفکر مهاجر اغواگر و یا روشنفکر مدرن اغواگر چندلایه درون کشور نیز با ایجاد اشکال و انواع این هویتهای مدرن ایرانی و تلاش قانونی و مدنی برای ایجاد ساختارهای قانونی و فرهنگی مدرن و متناسب با این هویتها، به تحول دیسکورس مدرن و گذار از دیسکورس سنتی کمک می رساند. این ضدقهرمان نو و مدرن ایرانی با مغزی سرد و قلبی گرم و با شرارت خندان یک فرصت طلب مدرن و بازیگوش به تحول جامعه خویش و گذار از سرکوب دگر اندیشی کمک می رساند. همانطور که هنرمند مدرن چندلایه ایرانی خارج از کشور و یا داخل کشور با بیان نگاه و هنر تلفیقی خویش ایجادگر رشد بهتر مدرنیت و خلاقیت مدرن و رشد هنر مدرن ایرانی می گردد. مشکل بخش اعظم هنر ایرانی در تبعید و نیز روشنفکری ایرانی در تبعید در این است که نه به عنوان هنرمند به بیان صادقانه بحران خویش در مدرنیت پرداخته است، تا خواننده ایرانی از طریق آثار او بهتر به لمس معضل درونی خویش نائل آید و نه به عنوان روشنگر و یا انسان مدرن توانسته است در عرصه خویش تصویر و تلفیقی نو ارائه کند، تا خوانندگان با دیدن این تلفیق و حالت نو به امکان تلفیق و تجربه تلیفق نائل آیند و بر اساس این تجربه بهتر راه خویش روند و تلفیق خویش یابند. بنابراین منظور من تبدیل هنر به یک هنر متعهد و سیاسی نیست که باید راه حل نشان دهد،بلکه به باور من دوری هنرمندان تبعیدی و روشنفکر تبعیدی از این بحران دوم خویش یعنی بحران مهاجرت و ایرانیان، ایجادگر سترونی نهایی آنها و ناتوانی آنها از دگردیسی به مهاجر مدرن و چندلایه بوده است. زیرا این بحران دوم مهاجرت یعنی بحران تلفیق، در خویش علت اصلی ناتوانی عبور ایرانی از بحران سنت/مدرنیت،یعنی ناتوانی از تلفیق را حمل می کند .

گرفتاری هنرمند تبعیدی ایرانی و هنر در تبعید ایرانی در جنگ تراژیک و سنتی نارسیستی با دیو و دیکتاتور و بازی دیو/قهرمان و عدم تن دادن به مهاجرت و فرهنگ جهان نوی خویش و بحران دوم مهاجرت باعث آن شده است که هنر مدرن و نگاه مدرن نتواند در هنر تبعیدی و نگاه تبعیدی آنها کامل جا افتد و آنها نتوانسته اند و یا کمتر توانسته اند به هنرمندان مهاجر و هنر مهاجر چندلایه و جذاب برای هر دو جهان خویش دگردیسی یابند. زیرا با چنین دگردیسی او می تواند بقول نیچه به آن تبدیل شود که هست و به قدرت و خلاقیت نوی خویش و جهان نوی خویش دست یابد. زیرا او در واقع انسانی دو ملیتی و دو فرهنگیست و هم بقول نیچه یک< اروپایی خوب> است و هم منطقا یک ایرانی خوب و مدرن. بر بستر نگاه چندلایه و مدرن این مهاجر چندلایه و یا روشنفکر درون کشور چندمتنی و چندلایه می توان بر بسیاری از خطاهای روشنفکری و هنری و سیاسی معاصر ایرانی چیره شد و ایجادگر جامعه مدنی، روشنفکر و هنرمند و مسئول قانونی مدرن و چالش و دیالوگ مدرن بود. بر بستر چنین نگاه و هویت چندلایه ای هم می توان با نقد چندجانبه گذشته مجسمه های هشداردهنده برای یاداوری فاجعه ها در کشور ایجاد کرد و روزی < خاوران> را به یک موزه و هشدار تاریخ معاصر تبدیل ساخت ، هم می توان با تفکیک حوزهها همزمان خواستار دادگاههای قانونی و کمیسیونهای حقیقت بود و در این زمینه و ایجاد دادخواهی حقوق قربانیان تلاش کرد، هم با ایجاد چالش و دیالوگ میان همه سطوح و گروههای جامعه مدنی و میان جامعه مدنی/دولت به به شفای عمومی و تحول دیسکورسیو و فرهنگی کمک رساند. زیرا اگر شکنجه شونده در برابر شکنجه گر حق دادخواست قانونی دارد، از سوی دیگر روشنفکر و هنرمند ایرانی بایستی بتواند حتی در قهرمان/ضدقهرمان، در شکنجه گر/شکنجه شونده، بازی خیر/شری تراژیک ایرانی،بازی دیو/قهرمان تراژیک را ببیند و اینگونه با عبور مشترک از این نگاه نارسیستی و ایجاد نگاه و چالش میان افراد مدرن ایرانی مسئول در برابر خویش و جهان خویش، به تحول اصیل و واقعی مدرن دست یابد. تا با این حرکت چندجانبه به شفای فردی و جمعی و تحول عمیق و ایجاد یک هویت و دیالوگ مدرن دست یابد. زیرا در کنار دادخواستهای حقوقی، به همان اندازه برای شفای جمعی ما ایرانیان دیدن این فرهنگ و ساختارهای تراژیک مشترک نارسیستی و خیر/شری و گذار مشترک از آنها مهم است. زیرا بقول خود نقره کار در مقاله ای خوب در باب حالات سرکوب گرانه و قتل دگراندیش در گروههای سیاسی چپ، این موضوع سرکوب دگراندیش تنها موضوع حاکمیت نبوده و نیست. این موضوع دردناک تاریخ ایرانی و تاریخ معاصر ایرانیست .این سرکوب دگراندیش نتیجه اجتناب ناپذیر حالت نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه روان ایرانی و تبدیل ساختن آرمان خویش به بت و سرکوب هر شک و شکاک به عنوان ملحد و ضدانقلابیست. این سرکوب دگراندیش نتیجه منطقی روابط مرید/مرادی در فرهنگ ایرانی و ناتوانی به دست یابی هر چه بیشتر به فردیت سمبلیک و ارتباط سمبلیک و تثلیثی است. از اینرو نیز رهایی از هنر در تبعید و تبدیل شدن به مهاجر چندلایه، برای شکستن این بازی نارسیستی و ایجاد این حالت و نگاه چندلایه و ایجاد هنر چندلایه مهم و اساسیست.

در همه هنرمندان خوب ایرانی از قبیل خود نقره کار و دیگران ، ما شاهد ایجاد و شکل گیری این هویتهای مدرن هستیم و هرچه هنرمند بیشتر تن به مهاجرت و تجربه مهاجرت و پذیرش جهانهای مختلف خویش در نگاه خویش داده است، به همان اندازه نیز دنیایش و هنرش پربارتر و خلاقتر گشته و می گردد. از اینرو بر خلاف نظر بزرگانی چون شاملو و دولت آبادی و دیگران که نقره کار به حق نظرات منفی آنها درباره هنرمندان مهاجر را نقد می کند، هنر مهاجر از جهاتی بسیار خلاقتر و قویتر از هنر داخل از کشور و یا هنر این بزرگان بوده است و هرچه این چندلایگی و پختگی در طی زمان بیشتر و قویتر شود، به همان اندازه قدرت و جذابیت این هنر و هنرمندان مهاجر چندلایه بیشتر می شود. همانطور که هنرمندان داخل کشور امروز ما در حال ایجاد این چندلایگی به شیوه خویش و بر بستر جهان خویش هستند. زیرا آنها نیز در جهانی چندمتنی می زیند. از اینرو نیز دیالوگ و چالش میان این دو قدرت نو و هنرمندان و روشنفکران نوی چندلایه درون و خارج از کشور بسیار مهم است و این ارتباط و دیالوگ یکی از ایجادگران رنسانس هنر ایرانیست. حال با چند مقایسه ساده میان برخی از نشانه های این هنر نو با افرادی منتقد مثل شاملو و دولت آبادی به دفاع از قدرت و جذابیت این هنر مهاجرو چندلایه می پردازم.

نقد انتقاد شاملو و دولت آبادی به مهاجرین

دکتر نقره کار در مقاله اش به بیان و نقد برخی انتقادها به مهاجرین از طرف برخی هنرمندان از جمله شاملو و دولت آبادی می پردازد. به باور من جدا از برخی نکات درست و سالم نقد این هنرمندان بر هنر تبعیدی یا مهاجر، در واقع بسیاری از آنها نه مهاجرت و معضل مهاجرت را فهیمده اند و نه متوجه قدرت خلاق مهاجرت شده اند. برای مثال شاملو در انتقاداتش به ما خارج از کشوریها، انتقاد درستی مثل موضوع <فارگلیسی> صحبت کردن ایرانیها و ضربه زدن به زبان فارسی و گره حقارت نهفته در پشت این کارها را مطرح کرد که بباور من انتقاد بسیار درستی بود. هر آلمانی و یا آمریکایی نیز به حفظ قدرت و ظرافت زبانش می پردازد و او را به اینگونه داغان نمی کند. با اینکه این زبانهای مدرن مرتب کلمات مهاجر مدرنی را نیز در خویش می پذیرند و هضم می کنند. اما انتقاد شاملو به نوعی بیکار نشستن خارج از کشوریها و عدم استفاده از امکانات و غیره ناشی از نشناختن معضلات عمیق مهاجرت بود. همانطور که او نتوانست درک کند، درک و لمس عمیق مهاجرت و یک فرهنگ دیگر چگونه می توانست بسیاری از نظرات او را تغییر و یا تحول بخشد و نبوغ هنریش را چندلایه و جهانی سازد. همین انتقادات را هنرمندان خوب دیگر ما چون دولت آبادی نیز کرده اند و نقره کار در نوشته اش به آنها اشاره می کند. در پاسخی کوتاه به این انتقادات می خواهم به دو نکته مهم ذیل اشاره کنم.

1/ از آنرو که این دوستان با بحران مهاجرت و حالات این بحران آشنایی نداشتند، نمی دانستند که حتی حالت بی عمل شدن، گوشه گیر شدن و ناتوانی از خلاقیت هنری چندساله هنرمندان و یا روشنفکران در خارج از کشور یک موضوع طبیعی و منطقی در تحول مهاجرت است. زیرا هنرمند و روشنفکر ایرانی با مهاجرت و یا تبعید بالاجبار از یکطرف چون ماهی از آب بیرون افتاده ارتباطش را با خواننده و بستر فرهنگی خویش از دست می دهد و بنابراین ناتوان از لمس کنش و واکنشهای ضروری فرهنگی و فردیست که به خلاقیت و تحول هنری و ایجاد هنر کمک می رسانند و زمینه ساز آن هستند. از طرف دیگر ناگهان آنها با یک شوک فرهنگی و دریایی از اطلاعات و احساسات و اشتیاقات متناقض نو روبرو می شوند که احتیاج به زمان و درد و بحران برای هضم و تلفیق دارند. از اینرو طبیعی است که این هنرمندان در خارج از کشور پس از مدتی دچار یک بلوکاد هنری میشوند. بقول نیچه در واقع این بلوکاد هنری مانند حالت ایستادن کشتی بادبانی بخاطر نوزیدن باد جنوبی است و این حالت خلاء و بی حرکتی تحملش بسیار سخت است. اما بقول نیچه این سکون خود پیش شرط تحول و حرکتی نوست و بعد از آن شاهد وزش بادهای جنوبی خواهیم بود که ما را به ساحلهای جنوبی با دخترکانی زیبا و خندان و رقصان می تواند هدایت کند. زیرا این دوران سکون هنرمند و روشنفکر ایرانی، در واقع دوران آبستنی درون او با دنیای جدید و فرهنگ جدید نیز هست و در او بقول نیچه در <چنین گفت زرتشت> گذشته و حال و آینده در جنگ و غلیانند. از اینرو بقول نیچه < چه عجب که کوزه های فراوان می شکنند> و چه عجب که این بحران و درد و آبستنی همراه با تلفات فردی و جمعی فراوان، سقط جنینهای فراوان و مرگهای فردی و جمعی فراوان در میان راهست. زیرا این جنگ و جدل درونی میان فرهنگها و گذشته و حال و آینده بسیار سخت و ایجاد چندلایگی و تلفیق بسیار دشوار است،بویژه وقتی دو فرهنگ مانند فرهنگ ایرانی و فرهنگ مدرن اینگونه با یکدیگر در تناقض باشند. یا وقتی انسان ایرانی دارای ارثیه و ساختار فرهنگی و روانی لازم برای ایجاد این تلفیق سمبلیک و فردی نباشد و مجبور است مانند ما مهاجرین و یا نسلهای درون ایران، کورمال کورمال و بشیوه آزمایش و خطا،کم کم به این تلفیق و ارثیه و ساختار دست یابد. حاصل این گذار از بحران و عبور از چندپارگی و دستیابی به چندلایگی، قدرتها و توانهایی نو است که حتی شاملو و دولت آبادی و دیگران ناتوان از دست یابی به آن بوده و هستند. زیرا برای دستیابی به این قدرتها و خلاقیتهای چندلایه مدرن و پسامدرن، دقیقا ماندن در <هیچی و پوچی>، لمس و پذیرش <مرگ خدا> و پوچی همه آرمانها و حقایق، ارتباط نقادانه با مدرنیت،پسامدرنی و با سنت و رهایی از تبدیل مدرنیت و پسامدرنیت به یک آرمان خواهی نارسیستی نو و رهایی از خطای یکی شدن نارسیستی با او به عنوان مدرن و پسامدرن سینه چاک لازم است. شاملوها و دولت آبادیهای گرامی اصلا وارد این عرصه نهیلیسم مدرن نشده اند، چه برسد به آنکه از آن گذر کنند و به <هیچی خندان> دست یابند. از اینرو نیز نگاه آنها – با تمامی نکات زیبا و انسانی هنرشان- یک نگاه قهرمان گرایانه و مبتلا به حالات سنتی و بازی سنتی است و در نهایت به بازتولید سنت و بازی قهرمان/دیو می انجامد. به اینخاطر نیز روایات شاملو و دولت آبادی روایاتی حماسی و یا غنایی است و اصلا به عرصه حالت پارادکس و تراژیک/کمیک انسان مدرن و انسان مهاجر وارد نمیشوند و قهرمانهایشان تراژیک/کمیک نیستند، چه برسد به آنکه به چندلایگی و چندروایتی انسان پسامدرن و سبکهای پسامدرنی چون جریان سیال ذهن دست یابند. هنر مهاجر خارج از کشور و هنرمند و روشنفکر چندمتنی داخل کشور قادر به ایجاد این چندلایگی است. از اینرو نیز بنا به منطق روایت متفاوت خویش مجبور است تن به سبکهای نوی پسامدرنی و غیره دهد و تفاوت ایجاد کند. مهم برای این نسلهای نو این است که از این ارثیه فرهنگی بازی نارسیستی هر چه بیشتر رهایی یابند و مدرنیت و پسامدرنیت را به یک آرمان و بت نارسیستی جدید تبدیل نکنند. چنین خطاهایی نیز در حال رخ دادن است و بنابراین بایستی به آسیب شناسی این نسلهای نو نیز پرداخت. اما این نسل نوی چندلایه ایجادگر تلفیقهای نو و روایات نو از هنر، از سنت و مذهب به سان روشنفکر مذهبی یا سکولار، به سان هنرمند و روشنفکر چندلایه مهاجر و یا چندمتنی درون کشور است.

2/ یک نمونه آن رشد نگاهی جسم گرایانه و آری گوی به زندگی و جسم و اروتیسم و آری گوی به فردیت چندلایه جنسیتی زنانه و مردانه و به جهان چندلایه خویش، توسط هنرمندان مدرن زن و مرد ایرانی خارج از کشور و داخل کشور است که من در سه بخش کتب الکترونیکیم <هماغوشی جان و روان ایرانی با اروتیسم مدرن و پسامدرن> هم به تحسین و بیان این قدرتهای چندلایه هنرمندان مختلف داخل و خارج از کشور و هم به آسیب شناسی آنها از منظر روانشناختی پرداخته ام. چنین نسل نویی از زنان و مردان خارج و داخل کشور هنرمند از مریم هوله، زیبا کرباسی، پگاه احمدی، ساقی قهرمان، مانا آقایی و غیره و مردانی مثل جمشید مشکانی،عبدالرضایی وغیره از سوی دیگر قادر به عبور از مرزها و هراسهایی بوده اند که نسل شاملوها و دولت آبادیها ناتوان از آن بوده و هستند. با آنکه همه این هنرمندان عزیز و بزرگ هستند، اما نگاه شاملو به عشق و زن و رابطه جنسی در واقع یک نگاه قهرمان گرایانه است و او در <کاشفان فروتن شوکران> در واقع زن را ساکت و خاموش می طلبد و جز به مبارزه و قهرمانی نمی اندیشد. در <آیدا در آینه> این قهرمان گامی در جهت لمس عشق و نگاه زنانه بر می دارد. مشکل این گام و نگاه نو این است که شاملو در واقع همان قهرمان باقی می ماند و آیدا در واقع در ادامه فرهنگ سنتی ایرانی یک زن اثیری/مادر است و شاملو در بهترین حالت یک شکل رمانتیک این حالت راوی/زن اثیری را بیان می کند و نه مشکل این رابطه را می بیند که هدایت بخوبی دیده است و نه قادر به عبور از آن است. از اینرو نیز ما نه از سوداهای اروتیکی/عشقی چندگانه شاملو و مرد خبردار می شویم و نه از اشتیاقات و تمناهای آیدا. زیرا دیالوگی و چرخشی و حالتی چندروایتی و یا حالتی تراژیک/کمیک از عشق مدرن و عاشق مدرن و یا بیان فانتزیهای چندسودایی مردانه و زنانه مدرن در میان نیست. زیرا قهرمان و زن اثیری و عشقشان فاقد فردیت جنسی و جنسیتی لازم و اروتیسم فانی بشری لازم است تا به این دیالوگ و چندلایگی دست یابد. از اینرو نگاه شاملو به عشق و زن و جسم در نهایت نگاهی سنتی است. کاشکی شاملو کمی در خارج و در کنار ما می زیست تا با تجربه انواع و اشکال مختلف عشق و اروتیسم مدرن و تجربه بحرانهای عشقی مدرن و پسامدرن در خویش می توانست مانند هنرمندان مدرن زنان و مردان ایرانی در خارج از کشور، مانند زیبا کرباسی و یا جمشید مشکانی و دیگران، به بیان این حالات و چندلایگی زنانه و مردانه و اروتیسم و عشق چندلایه و پارادکس زنانه و مردانه بپردازد و هم هر چه بیشتر به تلفیق دست یابد. یا مانند نگاه کسانی چون من بر بستر تجارب مهاجرت و بحران مهاجرت و نگاه نوی جسم گرایانه و چندلایه خویش هم به نقد سنت و هم به نقد فیگورهای مدرن و مدرنیت بپردازد و ایجادگر نگاهها و حالاتی نو چون < کازانوای خندان>، <عاشق و عارف زمینی خندان و جسم چندلایه خندان ایرانی>،< اروتیسم پر شرم و بی پروای ایرانی> مدرن باشد. حالات و نگاههایی که بنا به حالت چندلایه و چندمتنی و ناتمام ما نسل نو، طبیعتا یک تیپ شخصیتی نیست و فقط یکسری خطوط عمده تلفیق و حالتهایی است و هر کس تنها بر بستر روایت شخصی خویش و از طریق تن دادن به سرنوشت شخصی خویش، قادر به تن دادن به این حالات نو و نگاه نوست. زیرا قاعده این نسل نو این جمله معروف نیچه ایست که <بشو آنچه هستی> و به خویش و سرنوشتت و روایتت تن بده و آن را بیافرین و زیبا ساز. آنگاه شاملو نیز با چنین تجربه و نگاهی برای جهان مدرن قابل فهم و جذاب میشد و جهانی می گشت. زیرا فیگور آیدا و عشق شاملویی برای ما انسانهای مهاجر و نیز انسانهای مدرن عملا کسالت آور،تک ساحتی و یادآور عشقهای دوران نوجوانی است.

همین موضوع را در رابطه با کتاب < کلیدر> دولت آبادی می بینیم. در کتاب کلیدر در واقع تنها یک جفت عاشق وجود دارد و آن شیرو و ماه درویش هستند که هر دو برای عشقشان برخلاف سنتهای عمومی و خانوادگی می شورند و با هم فرار می کنند و جالب این است که این جفت عاشق هم توسط خانواده قهرمان داستان و هم ضد قهرمان داغان می شوند. برادر گل محمد در جلوی چشم همگان خشتک ماه درویش و همسر خواهر خویش را می درد، تا آبروی مردانه اش را ببرد و آبروی خانوادگی را زنده کند و بابقلی بندار ماه درویش شکسته شده را به اسارت خویش در می آورد.ماه درویش عاشق در زیر فشار خنده و ستم دیگران از یکسو معتاد و داغان می شود و از سوی دیگر همسرش و عشقش نیز به معشوقه پسر ارباب تبدیل میشود و اینگونه عشقشان در زیر فشار این جامعه قهرمان گرا و سنتی می شکند. آخرین طغیان ماه درویش در دفاع از عشقش با شکستن کمرش توسط بیل ارباب به پایان می رسد و ماه درویش چون مسیحی مصلوب شده سوار بر الاغ یا قاطر رمان را ترک می کند و دیگر بر نمی گردد. جالب اینجاست که برادر شیرو که بقول خودش آبروی قوم را زنده می کند، از دو همسری برادرش هیچ تعجب نمی کند . حتی دولت آبادی نیز تعجب نمی کند و دست به آشنازدایی نمی زند. درست است که به بیان احساسات دو زن و حتی غم و خشمشان نیز تن می دهد و این نقطه قدرت کار اوست ، اما نگاه او به عشق گل محمد/مارال یک نگاه شیفتگانه و غنایی و رمانتیک است و در واقع در رابطه گل محمد و مارال دقیقا عشق زن اثیری/قهرمان ایرانی و شاملویی را زنده می کند. زیرا او نیز خود قهرمان گرا و اسیر این روابط قهرمان گرایانه است و این مشکل مهم کتاب کلیدر است. به این خاطر نیز قهرمانان او بر خلاف قهرمانان کارهای بیضایی و یا قهرمانان کتابهای مدرن و نیز قهرمانان کارهای هنرمندان خارج از کشور مانند رضا قاسمی و رمان جدید < وردی که برهها می خوانند> تراژیک/کمیک نیستند و یا مانند کارهای دیگر هنرمندان خارج از کشور و یا نسل نوی داخل از کشور چندروایتی،چندسودایی و با استفاده از تکنیکهای نو و پسامدرنی نیستند. از اینرو نیز دولت آبادی قادر به ایجاد یک چشم انداز مدرن و چندلایه به معضل فیگورهای داستان و معضلات عشقی/اروتیکی/هویتی آنها نیست. با آنکه کلیدر یک اثر خواندنی و زیبا و قویست. از اینرو نیز قهرمانش و داستانش تراژیک/کمیک و یا چندلایه نمی شود و اینگونه اسیر سنت و نگاه سنتی باقی می ماند و به بازتولید بازی دیو/قهرمان و مرگ نارسیستی قهرمان بزرگ می انجامد. بی آنکه تراژدی واقعی این قهرمانان برملا شود. در رمان موفق و زیبای رضا قاسمی <وردی که بره ها می خوانند> شاهد ایجاد شکلی نو از این حالت تراژیک /کمیک و چندلایه هنر یک هنرمند مهاجر هستیم. با اینکه کار او دارای ضعفهای مهمی نیز هست که در نقدم بر رمانش مطرح کرده ام. برای مثال در رمان او جامعه فرانسه و بحران مهاجر با مدرنیت و جامعه فرانسه به حاشیه کشیده میشود،یا حضوری بس اندک دارد . این یکی از ضعفهای مهم رمان خوب اوست و تاثیرش را در محتوا و در سبک کارش و ناتوانی از ایجاد یک چندلایگی عمیق می گذارد. با اینحال تفاوت این چندلایگی رمان او رمانهای دیگر هنرمندان خارج از کشور با کار کلیدر دولت آبادی ملموس است. با اینکه کلیدر نیز رمان قوی و خوبی است. مشکل در نداشتن این بستر فرهنگی نو و عدم توانایی دست یابی به چندلایگی مدرن است که مانع عبور کتاب کلیدر از فرهنگ قهرمان گرایی میشود و مانع ایجاد تحول محتوایی و سبکی در آن می گردد.. حال اگر دولت آبادی قادر به لمس بحران مهاجرت و حالت دو فرهنگی و لمس عمیق نهیلیسم مدرن می بود و چنین تجربه ایی می داشت، آنگاه مطمئنا کتاب کلیدر به یک کتاب ضدقهرمانانه، تراژیک/کمیک و چندلایه تبدیل میشد و ما شاید در انتها شاهد بازگشت ماه درویش و شیروی به خارج رفته و مهاجر گشته می شدیم که اکنون به عنوان عاشقانی خندان و ضد قهرمان بر می گشتند و با خنده ای و اغواگرای زنانه و مردانه مدرن و چندلایه حساب این جهان کهن قهرمان گرایانه و سنتی گل محمدها و بابقلی بندارها را می رسیدند و شروع به ایجاد تفاوت و تحول مدرن در این جهان کهن می کردند. زیرا در برابر تجارب و قدرتهای فردی و جنسیتی چندلایه این نسل نو، در برابر اغواهای زمینی و خندان این نسل نوی عاشقان و عارفان زمینی چندلایه، این نسل قهرمانان و کاهنان را توان ایستادن و مقاومت نیست. زیرا این نسل نو با ایجاد صحنه بازی مدرن و رابطه مدرن از قبل بازی و جدل قدرت را برده است. این نسل کاهنان و قهرمانان کهن تنها زمانی به مرگ جهان خویش پی می برند، که بقول معروف کار از کار گذشته است و حتی خودشان بناچار به هنرمندان مدرن و ضد قهرمان تبدیل شده اند.




آیا نقره کار و دیگر هنرمندان، هنرمند در تبعیدند و یا هنرمند مهاجر؟

مقاله نقره کار،همانطور که در اول مقاله بیان می کند، در واقع تلاشی از جانب ایشان بر علیه تلاش برای فراموش کردن تبعیدیان و مسائل آنها و مقابله با تبدیل کردن آنها به مهاجران اختیاری و هنرمند خارج از کشور است. بباور نقره کار هنر در تبعید و تبعیدی یک دگراندیش تبعید شده است و نفی هنر در تبعید و تبعیدی از طریق کلمه هنرمند مهاجر در واقع نفی این ستمها و کشتار دگراندیشان و نفی تاریخ واقعی آنها،گذشته و حال آنهاست. حساسیت نقره کار بر موضوع سرکوب دگراندیشان و جلوگیری از فراموشی آنها یک حساسیت مهم و مدرن است. زیرا تاریخ معاصر ما تاریخ قتل و سرکوب مداوم دگراندیش بوده است و حقیقتا بخش اعظم مهاجرین در قدم اول دگراندیشان فراری بوده اند که برای حفظ جان و نگاه خویش مجبور به فرار از کشور شده اند.همینگونه نیز دفاع نقره کار از خلاقیتهای هنرمندان در تبعید و نقد سخنان کسانی چون شاملو و دیگران،انتقادی بجا و مدرن است که به آن پرداختم.

مشکل بحث نقره کار در این است که چون به تحول مهم از < هنرتبعیدی> به < هنر مهاجر چندلایه> و از هنرمند تبعیدی به هنرمند مهاجر دوملیتی و چندلایه پی نمی برد و یا ارزشش را کاملا درک نکرده است، از آنرو در واقع هنوز اسیر بازیهای نارسیستی روشنفکر/دیکتاتور، هنرمند قهرمان در تبعید/ دیکتاتور خشن و سرکوب گر باقی می ماند و نمی بیند که در عمل و در نهایت به ناچار به حفظ آن چیزی کمک می رساند که در پی افشای آن است. زیرا شیوه درست بر علیه فراموش نشدن گذشته و حال، شیوه درست برای مقابله با سرکوب دگر اندیش، ایجاد دیسکورس و چالش و دیالوگ مدرن است. این چالش و دیالوگ می طلبد که هنرمند ایرانی از یکسو هرچه بیشتر به یک هنرمند مهاجر چندلایه تبدیل شود که به شیوه انتقادی با مسئولین و جامعه مدنی دو کشور و ملیتش به چالش و نقد و دیالوگ می پردازد و از طرف دیگر تلاش می کند که بشیوه دیالوگ و از راه خویش به رشد و نهادینه شدن این ساختارهای مدرن در کشورهای خویش کمک رساند. نفی مهاجر بودن و دوملیتی بودن خویش در واقع به معنای گرفتاری در بازی نارسیستی قهرمان/دیو است .

مشکل نقره کار و در واقع مشکل همه کسانی که به دفاع از «هنر در تبعید» می پردازند، این است که آنها هنوز اسیر بازی دیو/قهرمانی هستند و نمی توانند از این بازی خطرناک و نارسیستی ایرانی که همیشه در نهایت به قتل تراژیک قهرمان و بازتولید سنت و بازتولید بازی دیو/قهرمان می انجامد، کامل رهایی یابند و اینگونه در نهایت بر علیه خواست خویش عمل می کنند. زیرا ابتدا با تبدیل شدن هنرمند و روشنفکر ما از هنرمند تبعیدی و قهرمان در تبعید به روشنفکر و هنرمند مدرن و مهاجر چندلایه و با مرگ قهرمان، دیو و دیکتاتور نیز بایستی بمیرد و تبدیل به مسئول قانونی در برابر جامعه مدنی شود. ابتدا با رهایی از این بازی و قهرمان گراییست که هنرمند و روشنفکر ایرانی، خویش را هر چه بیشتر به هنرمند و روشنفکر مدرن و رقیب را از دشمن جانی به مسئول قانونی و دگراندیش تبدیل می کند و جدل و چالش انتقادی با او را به دیالوگ و چالش کارشناس/مسئول قانونی و یا دگراندیش رقیب تبدیل میسازد. او بدینوسیله هر چه بیشتر، هم به نهادینه شدن مفاهیم مدرن در جامعه خویش کمک می رساند و هم هر چه بیشتر امکان سرکوب خود را از حریف خواهان بازی دیو/قهرمان می گیرد.

طبیعی است که این دگردیسی به هنرمند مهاجر به معنای نفی انتقاد به سرکوب دگراندیشی در ایران و یا به معنای نفی گذشته و فراموش کردن نیست،بلکه برعکس ایجادگر دیالوگ و انتقاد و نهادینه ساختن هرچه بیشتر این انتقاد و دیالوگ است . از طرف دیگر این نگاه با تفکیک حوزهها، هم به رشد امکانات قانونی و بر بستر چالش جامعه مدنی برای دادخواهی ظلمهای صورت گرفته کمک می رساند، هم می تواند با ایجاد این عرصه مدرن و رهایی از بازی نارسیستی دیو/اهریمن سرانجام اساس این دگراندیش کشی را تغییر دهد. زیرا این دگراندیش کشی ناشی از این بازی خیر/شرانه و دیو/قهرمان است. در معنای دیسکورس فوکویی هر حالتی در پیوندی تنگاتنگ دیسکورسیو با حالت متقابل خویش قرار دارد. اینگونه نیز ابتدا با مرگ قهرمان ،مرگ دیو نیز فرا می رسد و بالعکس. از اینرو نیز بباور من نقره کار و دیگر هنرمندان تبعیدی، هنرمندان مهاجری هستند که از یکسو اکنون امکان بازگشت به ایران بخاطر نظریات انتقادیشان را و یا امکان نشر کتابهایشان را بخاطر نگاه مدرن و انتقادیشان را ندارند. از سوی دیگر، اما با تاکید خویش بر هنر در تبعید و عدم تبدیل شدن کامل به هنرمند مهاجر، هم به رشد دیالوگ با <غیر> و رقیب و دگراندیش داخل کشور دست نمی یابند و هم ناآگاهانه به ادامه بازی دیو/قهرمان و حفظ سنت کمک می رسانند و این بخشی از تراژدی این هنرمندان و روشنفکران است. نتیجه نهایی این موضوع و عدم دگردیسی به هنرمند مهاجر دو ملیتی،ناتوانی از دست یابی به هنر چندلایه خویش و ناتوانی از دگردیسی به هنرمندی ایرانی/جهانیست. با اینکه هر کدام از این دوستان معمولا جدا از ملیت ایرانی، دارای یک ملیت و پاسپورت اروپایی و یا آمریکایی نیز هستند.


نتیجه نهایی


تنها با تن دادن به این ملاقات همه جانبه با گذشته و حال و آینده خویش و تلاش برای دست یابی به جهان سمبلیک و تلفیق سمبلیک خویش است که فردیت ایرانی و هنرمدرن ایرانی ساخته میشود. طبیعتا این تلفیق سخت است. زیرا این گذشته،حال و آینده با یکدیگر درجنگند. از اینرو بقول نیچه، <چه جای تعجب، که کوزه های فراوان می شکنند> و چه جای تعجب که یکایک ما بارها شکسته ایم و می شکنیم. موضوع این است که ما می دانیم، بدون این تلفیق محکوم به تکرار تراژدی و بریدن تکه هایی از خویشیم . از اینرو نیز تن دادن به دیالوگ و تلفیق و دو جهانی شدن و دست یابی به فردیت خویش، تنها راه نجات فردی و جمعی ماست. با این تلفیق، ما به یک مهاجر دو ملیتی تبدیل میشود که در هر دو فرهنگش و زبانش، ایجادگر تفاوت است. در واقع اکنون من و توی مهاجر، اکنون این مهاجر دو ملیتی و متفاوت، این روشنفکر و هنرمند چندلایه درون کشوری، بقول دلوز تبدیل به <گرگ بیابانی> و یک شیطان خندان می شود که مرتب برای دیگر اعضای هر دو جامعه اش، راه فراری و امکانی نو برای زیستن نشان می دهد و ایجاد گر تفاوت در هر دو فرهنگش است. با اینکار او از هنر تبعیدی به هنر مهاجر و به هنرمند مهاجر و چندلایه تبدیل می شود و بدینوسیله همزمان ایجادگر و زمینه ساز دو تحول مهم فردی و جمعی ذیل است.

1/ از یکطرف ، این نسل نوی زنان و مردان روشنفکر مدرن و ضدقهرمان که هم با سایر روشنفکران و هنرمندان مدرن مانند نقره کار و دیگران و هم با مسئولین کشورش مانند آقای احمدی نژاد در یک رابطه چندلایه سمبلیک و بر بستر دیالوگ، نقد و چالش مدرن قرار دارد، پایان نهایی این بازی خیر/شری، قهرمان‌گرایی و آفریننده بازی نوی این روشنگران خندان و اغواگر است. این نسل نو با مرگ خویش به عنوان قهرمان، زمینه مرگ دیکتاتور و بازی خیرو شری را تدارک دیده است. زیرا دیگر قهرمانی در میان نیست و آنها صحنه و رابطه را عوض کرده اند و سرکوب این روشنفکر نو و نسل نوی ضدقهرمان به معنای عمل غیرقانونی مسئولین و اعتراض منطقی و قانونی جامعه مدنی به دولت است و نه تکرار بازی کهن از سوراخ کلید به یکدیگر نگریستن روشنفکر/دیکتاتور در نگاه روشنفکرانی مانند دکتر نیکفر و ادامه بازی توطئه،افشاگری و پارانوییای ایرانی. باری، دوران، دوران این بازیگران اغواگر و بازی خندان، چندلایه و مدرن آنها است . دوران تحول در دیسکورس است، از طریق روشنگری کارشناسانه، خندان، اغواگر و ضدقهرمانانه آنان و تحکیم این صحنه و حالت مدرن بازی و حالت مدرن دیسکورس.



2/ او بنا به ذات مهاجرش یک ضد سیستم به تمام معنا، یا در معنای نیچه ای و بودریاری یک اغواگر به تمام معناست که زندگی برایش ، مانند نگاه جسم گرانه من، یک بازی عشق و قدرت است. زندگی برایش جدل عاشقانه و قدرتمندانه و اغواگرانه سلیقه ها،تفاسیر در رختخواب،عشق و در سیاست و یا در دیالوگ با خدا و هستی است. اینگونه همه چیز دیالوگ و دگردیسی و بازی میشود و هر چه بیشتر هنرمندان و روشنفکران خلاق ایرانی بوجود می آیند، که قادر به آن هستند، با پیوند و تلفیق مدرن و پسامدرن فرهنگ و روایات ایرانی با موضوعات و روایات مدرن، هنر مدرن چندلایه و متفاوت و جذاب ایرانی/جهانی را بوجود آورند. آنها می توانند هفت خوان رستم و عارفانه را با هفت خوان خویش در خیابانهای پاریس و فرانکفورت پیوند زنند و چون اولیسیس جویس که به پیوند اودیسه و سفرهای قهرمانش بلوم دست می یابد، آنها نیز قادر میشوند جهانی چندواقعیتی،بینامتنی و متفاوت بیافرینیم که برای جهانیان غریبه،جذاب و آشناست و مجبورند برای حس چندلایگیش،مرتب به سراغ معناهای متفاوت ایرانی، اروپایی، لری،آذری و جنوبی آن روند و مرتب تفسیری نو بر کارهایشان بنویسند و آثار این نویسندگان نو می توانند با خنده ای به این تفاسیر بنگرند و اغواگرانه و شوخ چشمانه بخندند و بگویند:« تفسیرهایی دیگر نیز ممکن هست». اینگونه هنر و فردیت چندمعنایی و چندلایه و واقعیت چندلایه، جسم چندلایه ایرانی آفریده میشود و ایرانی به رنسانس خویش دست می یابد. ما در این مسیر مهم قرار داریم و یکایک ما در خویش این پتانسیل و توانایی را دارد و یکایک ما در حد خویش چندگامی در این مسیر رفته است و در این حد نیز بایستی به خویش و قدرتش افتخار کند. اینگونه نیز ما شاهد رشد فردیتها و خلاقیتهای مختلف هنری در همه زمینه های هنری و فکری در داخل و خارج ایران هستیم. پس با تن دادن به این رشد خویش و لذت بردن از این تواناییهای نو در عرصه رمان،شعر،موسیقی و غیره، و همزمان با شناخت نقاط ضعف هر اثر و درک و نقد ناتوانیهای متون و هنرمندان، ایجادگر نقد و چالشی عمیقتر شویم. زیرا رنسانس ایران و رنسانس یکایک ما در گرو این چالش و دیالوگ عمیق و در پیوند با چگونگی این تلفیق مدرن میان بخشها و عناصر سنتی/مدرن/پسامدرن ماست.

باری تلفیق ممکن است و ضرورت است. زندگی یکایک ما و آثار یکایک ما، بیانگر این ضرورت و بیانگر انواع مختلف این تلفیق و انواع مختلف تلاش برای دست یابی به عشق زمینی چندلایه، به خرد و هنر زمینی چندلایه، بیانگر انواع مختلف تلاش و دست یابی به هویت ایرانی و رنگارنگ،بیانگر امکان انواع مختلف حالت عارف زمینی خندان و چند لایه،عاشق زمینی و خردمند زمینی است. پس چه جای تأمل !. با تن دادن به این اشتیاق نهایی و به دیالوگ و چالش، با تن دادن به سرنوشت خویش، آن بشویم که هستیم. یعنی با عبور از هنرمند تبعیدی و از بازی دیو/قهرمان هر چه بیشتر به سرنوشت خویش آری گوییم و آن شویم که هستیم. به مهاجر خندان چندلایه ، رند زمینی خندان، عاشق زن و مرد زمینی خندان و شرور، فردیت خلاق و متفاوت ایرانی تبدیل شویم و هر دو جهانمان را به وسوسه اشتیاقی نو در اندازیم. چندسیستمی،چندواقعیتی و به یک وحدت در کثرت و کثرت در وحدت تبدیل شویم. به سرنوشت خویش آری گوییم. چه جای تأمل! آن شویم که هستیم.

ادبیات:
1/ http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10257
2 / http://www.radiozamaneh.org/idea/2007/06/post_118.html
3/ سرگشتگی نشانه ها..مانی حقیقی.ص13
4/ http://www.radiozamaneh.org/idea/2007/07/post_125.html
-
-
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!