پنجشنبه
faryad naseri

-
زوال ،تاريخ اجتماعي و سمفوني مردگان
فرياد ناصري
-
-
پرسش يا سوال؟
-
اين جريان ويراني از كي و كجا در داستان هاي ما به راه افتاده ،كجا مي خواهد برسد،بريزد،جريان زوال وفنا،تشريح وروايت ِتباهي وتلاشي ها؟
-
نت اول:
-
پيش ازاين درنوشته هايي از برادر كشي و خودي وغير خودي و تلاش براي حذف غير خودي -1سطر هاي نه چندان كمي سياه كرده ام و انگار دوباره مجبورم از همان حرفها بياغازم
-
...‌‌‌‍‌‌‌‌‌‍‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍قابيل گفت من ترا البته خواهم كشت...پس برادر را به خاك سپرد و از اين كار سخت پشيمان گرديد.
----------------------قرآن مجيد،سوره ي مائده،آيه ي 26
--
-
سمفوني مردگان عباس معروفي صفحه ي دوم شناسنامه اش،درست زير پاي زن ودخترانش مهر اين سطرها را خورده است،در فرا رفتن يا فرو رفتن از اين سطر ها فرضم بر اين است كه شما سمفوني را خوانده ايد،حتا اگر الان مرده باشيد؟
--
تاويل و تفسير پذيري در بستر يك كلان روايت
-
بيشتر داستانها ورمانهايي كه بر تارك ادبيات داستاني ما درخششي دارند هم و غم تفسيريشان را بريك كلان روايت تاريخي ،اجتماعي نهاده اند،و از اين رو سخت شخصيتي نمادين و سمبوليك پيدا كرده اند،حتا اگر ظاهري بسيار عادي و واقعي داشته باشند،مثل همين سمفوني مردگان ،اين بستر كلان روايتي بند بزرگي ست بر پاي رمانهاي ما كه نمي گذارد از مرزخود وخويش مان بر جهند و وبيرون از مرزهاي ما هم معنا بگيرند .
البته فكر كنم روشن است كه منظورم حذف بستر هاي معنايي و روايي نيست كه منظورم سلطه ي اين كليت هاي شخصي ايراني بررمانها و داستانهاست ،ازرهيدن از سلطه حرف مي زنم .
سمفوني مردگان عباس معروفي ،آهنگ خواست زندگي جماعت ايراني از چشم و ديد عباس معروفي است ،جريان ستيز سنت و مدرنيته،كه با همه ي سالخوردگي اش انگار قصد مردن ندارد،البته گفتمان ها وگفتگو ها نمي ميرند اصلن بهتر است كه نميرند اما اين ستيز در جغرافياي ما از گفتمان وگفتگو بريده و به دست هاي قدرت چسبيده،از مشروطه،شوراي مجلس ملي و اسلامي،كودتاي 28 مرداد،مدرنيزاسيون رضا خاني ؛ شعر و داستان و كار روشنفكري! رسيده به مرگ و جنون و تباهي و زوال،اصلن اين زوال فرو رفته در استخوان هاي ما و هي شكل عوض مي كند و در ميانه ي ستيز،سنت از انگشت عقل شكل جهل و خرافه گرفته و عقل از انگشت سنت خود باختگي و هويت از دست داده،هر دو ناقص ديده اندو به نقصان رسيد ه اند.
در سمفوني مردگان از لحن ها و سطر ها و آن روايت نوستالژيك كاملن روشن است،كه عباس معروفي هواي كدام طرف را بيشتر دارد،هواي عقل مظلوم را و سنت همان غزالي تهافت نويس است كه شلاق انديشه بر گرده ي انديشدن مي زند،اين ايستادن عقل در برابر جهل چيزي به جز همان ستيز سنت و مدرنيته نيست كه جا بجا با ما مي آيد و هي نماينده و سمبل پيدا مي كند در جامعه ي سطر ها و جغرافيا مان.
در سمفوني مردگان آيدين(روشنايي)پسر جابر!نماينده ي مقاومت عقل در برابر جهل است،وقتي سمفوني را مي خواندم در دلم مي گفتم آيدين از اين مبارزه برجه كه اين مبارزه دور است،غفلتي ست كه غزالي نشان اش داده است و آيدين دوست داشت بر جهد ،نشد ،نتوانست،نگذاشتند كه بتواند!
-
پرسش يا سوال؟
چرا ما نمي توانيم ،حتا اگر شعارمان گول ِ "ما مي توانيم باشد"؟
-
عقل و خرد در جامعه ي ما شبيه آن كسي ست كه در سالني به هياهو،سخن ران مسند نشين را به پرسش مي كشد ودستهاي نظم ِمسند او را به پشت در مي اندازند و به پشت مي اندازند،آيدين هيا هوي پرسش است كه در سمفوني، مردگي را به پرسش مي كشدو با آن در مي افتد،اما مردگي آيدين را به پشت مي اندازد و پشت اش را به خاك مي اندازد!(خبرآن شناسنامه اي كه در پايان براي اورهان مي آورند،در سياهي سنگلاخي كه مكتوب گشته، انگشت رو به آفتاب هيچ جوانه اي نمي شود)و در اين مسير عقل و خودآگاهي به زير زمين ها مي رود و همسايه ي ناخود آگاه مي شود ،زير زمين خانه ي پدري ،زير زمين كليسا اما با دو تفاوت بزرگ كه در زير زمين خانه ي پدري ،قدرت مسند نشين تمام نشانه هاي خودآگاهي و عقل را از در و ديوار زير زمين ِنا خودآگاه بر مي دارد و آتش مي زند كه تمايزشان را حذف كند و سرعت اختلال اراده را به منتهي برساند،به جنون!
-
اما در كليساي غرب ِكلمه كه گويند ما انديشه را با تهافت غزالي به آن سوي رانديم و رشد و ابن رشدرادر آنجا نشانديم ،اگرچه او دوباره در نهفت خاك و در پائين است ،اما شكل دانه كه خواب رست مي بيند،خواب بهار و دست كلمه،تاريكي و نا راازآنجا مي روبد و روزني بر سقفش مي گشايد كه از آن كلمه و عشق مي بارد و هزار نشان از عقل و اراده كه جنون و اختلال رااز اين دانه ي اميد بسته دور كند.
-
-

پيوند هاي فرهنگي و خاكي براي رشد
-
هر قومي ،هر ملتي در به تنهايي اش راه به جايي نمي برد،در مسير بر خورد ها و پيوند هاست كه رشد پا مي گيرد،در سمفوني آيدين عقل و كتاب ،آيديني كه صبر (عمو صابر)به او اميد بسته بعد از آن همه تلاش ِنفس گير دربرخورد با يك نوع ديگري از ديدن و انديشيدن جان تازه مي گيرد و به تكاپو مي افتد و ريشه مي دواند دانه در آن خاك غريب و تازه مي كارد!و اين رشدبا بسته بودن درخانه ي پدراش جابربه سوي قوم وخويشان ودوستان و آمد وشد نادرش ،برجسته تر مي شود ،خانه اي كه ترس و اختناق درهايش را به سوي ديگري بسته است و فقط به روي پدرو خواستهاي پدر باز مي شود،و با كمي تغيير حتا اگر اهل اش باشي به روي تو هم وانخواهد شد
-
برادر كشي و حذف غير خودي!
-
در اولين اين مكتوب به نوشته هاي پيشينم در اين موضوع اشاره كردم اما در ذيل اين اشارت بايد بنويسم كه اين اتفاق ها در سمفوني مردگان در دو صورت كاملن متفاوت و قابل تامل رخ مي دهد كه در صورت برجسته اش - حذف آيدين- ساختار يكي از دعاهاي هميشگي مسلمانان! را به خود گرفته است.
-
كه بار الها!اگر اين كافران و گمراهان قابل هدايتند
هدايتشان كن وگرنه نابودشان ساز
-
در نظر پدر آيدين كتاب هاي او كتاب هاي ضاله اند و مسبب بلا(خورشيد گرفتگي)حتا وقتي زير زمين را با تمام كتاب ها و نوشته هاي آيدين آتش مي زند،از سوختن روح شيطان حرف مي زند و تمام تلاشش اين است كه به نوعي اين پسر گمراه شده را سربراه و هدايت كند،آدم كندو چون از سربراه شدنش نا اميد مي شودكمر به نابودي اش مي بندد.
-
اما در مورد يوسف به نكته ي ظريفي بايد دقت كنيم،يوسف تحقق ناقص الخلقه ي آرزوهاي جماعت ايراني است، آرزوي توانستن و پيشرفت،آرزوي پرواز ،آرزويي كه ندانسته و بي شناخت به سمت اش مي رود و به يك تكه گوشت بلعنده تبديل مي شود؛حال و روز يوسف بعد از آن پرواز با چتر پدر، حال و روز كشور ماست كه در دور بلعيدن و پس دادن افتاده است.
سمفوني مردگان در حد و جايگاه خودش رمان خوبي ست كه بسيار جاي بحث و تامل دارد ،اين متن تا به اينجا در رويكردي خوانش گرانه از داوري دور ايستاده بود اما بايد بگويم ،سمفوني مردگان لغزشهايي هم دارد كه در حد زيادي به پيكره ي مفهومي و ساختاري اش لطمه وارد كرد ه اند،بر اين اعتقادم رمان شبيه اثرهنري جواهر نشاني ست كه ذره ذره تراشيده وچيده مي شود تا هيبت و زيبايي و بودن بگيرد واگر در اين تراشيده و چيده شدن يك ذره ي كوچك ناسفته و نا سخته به كار رود كل آن هيبت زيبا لطمه ميخورد و ديگر ان نيست كه بايد باشد،به اين سطر ها دقت كنيد:
-
آن وقت آيدين او را بوسيد .با تمام محبت .او را همچون سرزميني از پيش تعيين شده از آن خود كرد و بر آن پا گذاشت0
ص226
-
مخاطب با توجه به وقايع پيشين و چگونگي روايت شدنشان ،اصلن انتظار يك چنين بر خورد ناشيانه اي را ندارد،مخاطبي كه راويت برخورد فروزان و آيدين را به خاطر دارد،به اينجا كه مي رسد،فكر مي كند داستان دارد سر هم بندي مي شود،هيجاني ترين رفتارآدمي به سردي تمام نوشته و روايت مي شود،بي هيچ مهر و محبتي،البته اين به خودي خود شايد عيبي نباشد،اما روي ديگر قصه آن ترسي ست كه سورمه به آيدين نسبت مي دهد،آن ترس در نويسنده و راوي است ،كه نمي تواند عرياني را به آزادي وآزادي را به عرياني روايت كند ،آن هم در جايي كه آزادي ، شكل عشق و عرياني به خود مي گيرد.
نويسنده دست به نظامي گري مي زند و كلام را در لفافه ي عفاف ِاشاره وكنايه ميپيچد و عقيم مي كند،نويسنده اي كه مي خواهد مسيرازنفس افتادن ِآزادي و فرديت را درزندگي انسانها و تاريخ ما نشان دهد،ناگهان خود در يك جاي مهم دست روي دهانش مي گذارد و جزوي از خفگي مي شود.
-
نت دوم :
-
سكوت،پرسش يا سوال؟
- -
-------------------------------------------------------------
-
1-برادر كشي يا حذف غير خودي-http://tananegi.blogfa.com/post-3.aspx

--
--
-
-
-
-
2 Comments:
این بهترین نقدی بود که بر سمفونی مردگان خواندم

Anonymous sohrab said...
"سمفونی مردگان" بيرون از قضایایی (حكم ابلهانه شلاق) كه به "معروفيت" عباس معروفي انجاميد, چيز در خور اعتنايي نيست.
آن قصايا هم بدون حمايت وسيع غرب از جنبش به اصطلاح اصلاح طلپي اصلا مطرح نمي شد.
سکوت غرب در برابر قتل عام رژیم در دهه ٦٠ و حمایت همه جانبه اش از جنبش به اصطاح اصلاح طلبی حیرت اور است: دکتر ساعدی در تبعید دق کرد, رسانه های غرب اعتنای چندانی کردند; در عوض عباس معروفی را چنان باد کردند که طرف واقعا باورش شده یک نویسنده جهانی است.

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!