دوشنبه
beckett
فاجعه
ساموئل بکت
ترجمه آراز بارسقيان

برای واسلاو هاول
و اين ترجمه برای غلامحسين دولت آبادی


اشخاص نمايش:
کارگردان (کاف)
يک زن: دستيار کارگردان (دال)
قهرمان (قاف)
لوک، مسئول نورهای سالن، خارج از صحنه (لام)


تمرين. آخرين تغييرات صحنة آخر نمايش. صحنه ای خالی. دال و لام کار تنطيم نورها را تمام کرده اند. کاف تازه از راه رسيده.
بر صندلی ای دسته دار که طرف چپ تماشاگرها است نشسته. کتی از پوستين حيوانات پوشيده. کلاهش هم برای جفت شدن با کت، از پوست حيوانات است. سن و شرايط جسمی او مهم نيست.
دال کنارش ايستاده. يه دست سفيد پوشيده. چيزی به سر ندارد. مدادی پشت گوش اش است. سن و شرايط جسمی او مهم نيست.
قاف در ميانه صحنه روی پايه ای با ارتفع 45 سانتی متر ايستاده است. کلاه لبه بلند سياهی به سر دارد. لباس يک دست سياه تا مچ پايش را يه دست پوشانده. پا برهنه. سر خم. دستها در جيب. سن و شرايط جسمی او مهم نيست.
کاف و دال خيرة قاف هستند. مکثی طولانی.
دال: (در نهايت) از جلوه اش خوشتون می آد؟
کاف: ای ای. (مکث) چرا پايه؟
دال: تا رديف اول هم بتونن پاها رو ببيند.
(مکث)
کاف: چرا کلاه؟
دال: تا صورت رو مخفی کنه.
(مکث)
کاف: چرا روپوش؟
دال: برای اينکه سياه بشه.
(مکث)
دال: زيرش چی داره؟ (حرکتی می کند طرف قاف) بگو.
( درنگ دال)
دال: لباس خواب.
کاف: رنگ؟
دال: خاکستری.
( کاف يک نخ سيگار در می آورد.)
کاف: آتيش. (دال بر می گردد، سيگار را روشن می کند، سر جايش می ايستد. کاف سيگار می کشد.) جمجمه چطوره؟
دال: شما که ديدينش.
کاف: فراموش کردم. ( دال می رود طرف قاف.) بگو.
(درنگ دال.)
دال: بی مو. با يکم کرک.
کاف: رنگش؟
دال: خاکستری.
(مکث)
کاف: چرا دستا تو جيبا؟
دال: تا سياهيش بيشتر معلوم بشه.
کاف: نبايد اون تو باشن.
دال: منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.)
دستها تو ديد.
( دفتر يادداشت و مداد را بر می گرداند سر جايش.)
کاف: چطورين؟ ( دال گيج شده. تند مزاجانه) دستها، دستها چطورين؟
دال: اونا رو ديدين.
کاف: فراموش کردم.
دال: ناتوان. کاملاً از کار افتاده.
کاف: مثل چنگک؟
دال: اگه دوست داشته باشين.
کاف: دوتا چنگک؟
دال: مگر اينکه دستش رو مشت کنه.
کاف: نبايد اين کارو بکنه.
دال: منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.)
دستها رها.
( دفتر يادداشت و مداد را بر می گرداند سر جايش.)
کاف: آتيش. ( دال بر می گردد، دوباره سيگار را روشن می کند، سر جايش می ايستد. کاف سيگار می کشد.)
خوبه. حالا يه نگاهی بهش بندازيم. ( دال گيج شده. تند مزاجانه) برو. اون روپوش رو بکن. ( نگاهی به زمان سنج اش می اندازد.)
بجمب، جلسه دارم.
( دال می رود طرف قاف، روپوش را در می آورد. قاف بی حرکت تسليم می شود. دال قدم عقب می گذارد، روپوش روی دستش است. قاف با پيژامة خاکستری، سر خم شده و مشتهای گره کرده. مکث.)
دال: بدون اين بيشتر خوشتون می آد؟ (مکث) داره می لرزه.
کاف: اصلاً. کلاه.
(دال جلو می رود، کلاه را بر می دارد، بر می گردد، کلاه در دستش است. مکث.)
دال: از جمجمه راضی هستين؟
کاف: بايد سفيد بشه.
دال: منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.)
سفيدی جمجمه.
( دفتر يادداشت و مداد را بر می گرداند سر جايش.)
کاف: دستها. ( دال گيج شده. تند مزاجانه) مشت ها. بايد باز بشن. ( دال جلو می رود، مشت ها را باز می کند، قدم عقب می گذارد.) و سفيدی.
دال: منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.)
سفيدی دستها.
( دفتر يادداشت و مداد را بر می گرداند سر جايش. خيرة قاف می شوند.)
کاف: (در نهايت) يه مشکلی هست. (ناراحت) مشکل چيه؟
دال: (ترسيده) چطوره که ما...که ما...اونا رو بهم بچسبونيم؟
کاف: امتحانش بی ضرره. ( دال جلو می رود، دستها را بهم می چسپاند، بر می گردد.) بالاتر. ( دال جلو می رود، دستهای بهم چسيده را بالا می برد.) بسه! (دال قدم عقب می گذارد.) بهتر شد. داره می آد. آتيش.
(دال بر می گردد، دوباره سيگار را روشن می کند، سرجايش می ايستد. کاف سيگار می کشد.)
دال: داره می لرزه.
کاف: قلبش جواب نمی کنه.
(مکث)
دال: ( ترسيده) يه خورده...يه خورده...خنده چطوره؟
کاف: به خاطر خدا! اين همه علاقه برای تفسير! هر چيزی که به مرگ تشبيه اش می کنم! يه خورده خنده! تو رو خدا بس کن!
دال: مطمئن هستين که غيرعادی به نظر نمی آد؟
کاف: حتی يه ذره. ( به زمان سنج اش نگاه می کند.) وقتشه. می رم ببينم از سالن چطور ديده می شه.
( کاف خارج می شود، ديگر ديده نمی شود. دال بر روی صندلی دسته دار می نشيند، تا می خواهد بنشيدن مکثی می کند، کهنه ای بر می دارد، محکم آن را به پشت و نشيمنگاه صندلی می کشد، کهنه را کناری می اندازد و می نشيند. مکث.)
کاف: ( با صدايی ناله آميز از پشت صحنه) نمی تونم انگشتهای پا رو ببينم. (تند مزاجانه) رو اولين رديف لژ نشستنم و نمی تونم انگشتهای پا رو ببينم.
دال: (بلند می شود) منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.) بالا بردن پايه.
کاف: صورت معلومه.
دال: منظور می کنم. ( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می خواهد بنويسد.)
کاف: سر پايين. (دال گيج شده. تند مزاجانه) برو. سرشو بگير پايين. (دال قلم و يادداشت را سر جايش می گذارد، می رود طرف قاف، سرش او را می برد پايين، قدم می گذارد عقب.) يکم بيشتر. (دال پيش می رود، سر او را بيشتر خم می کند.) بسه! (دال قدم می گذارد عقب) خوبه. داره می آد. (مکث) با يکم برهنگی بيشتر درست می شه.
دال: منظور می کنم.
( دفتر يادداشت در می آورد، می خواهد مداد را بر دارد.)
کاف: همين الان! همين الان! (دال دفتر يادداشت را می گذارد سر جايش، می رود طرف قاف، با ترديد سر جايش می ايستد.) گردنو ببينيم. (دال دگمة يقه را باز می کند، کمی آن را کنار می زند، قدم می گذارد عقب.) پاها. ساق پاها. ( دال جلو می رود، يکی از پاچه های شلوار را بالا می زند، قدم می گذارد عقب.) اون يکی. ( با پاچة ديگر هم همين کار را می کند، قدم می گذارد عقب.) بالاتر. تا زانو. ( دال جلو می رود، پاچه ها را بيشتر تا می زند، قدم می گذارد عقب.) و سفيدی.
دال: منظور می کنم.
( دفتر يادداشت در می آورد، مداد را بر می دارد و می نويسد.) تمام بدن سفيد.
کاف: داره می آد. لوک هست؟
دال: (صدا می زند) لوک! (مکث. بلندتر.) لوک!
لام: (خيلی از صحنه دور است.) بگوشم. (مکث. صدايش کمی نزديک تر.) حالا ديگه مشکل چيه؟
دال: لوک هست.
کاف: صحنه تاريک.
لام: چی؟
( دال با حرکتی به او می فهماند. نورهای عمومی خاموش می شوند. تک نور روی قاف. سايه ای از دال.)
کاف: فقط سر.
لام: چی؟
( دال با حرکتی به او می فهماند. نور روی بدن قاف خاموش می شود. نور روی سر. مکثی طولانی.)
کاف: دوست داشتنيه.
(مکث)
دال: (با ترس) چی می شه اگه ما...اگه ما...سرشو...سرشو بلند کنيم...سريع صورتشو نشون بديم...خيلی سريع.
کاف: بس کن! بعدش چی؟ سرشو بلند کنيم؟ فکر می کنی کجا هستيم؟ پاتاگونيا؟ سرشو بلند کنيم؟ تور خدا بس کن! (مکث) خوبه. اين فاجعة ماست. يا بار ديگه بگريم و من برم.
دال: ( به لام) يه بار ديگه برو و بعدش اون می ره.
(نور بدن قاف می آيد. مکث. نور عمومی صحنه می آيد.)
کاف: صبر کن! (مکث) حالا...بذار اونا ببيند. (نور عمومی می رود. مکث. نور روی بدن قاف می رود. نور فقط روی سر. مکثی طولانی.) عاليه! اون همه رو از جا بلند می کنه. از همين الان صدای تشويقشون رو می شنوم.
(مکث. صدای تشويق از فاصله ای خيلی دور شنيده می شود. قاف سرش را بلند می کند، خيرة تماشاگرها می شود. صدای تشويقها قطع می شود.
مکثی طولانی.
نور روی صورت محو می شود.)

1 Comments:
Anonymous مرتضي said...
متاسفانه اصلا ترجمه خوبي نبود. پر از اشكال و زبان بد.

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!