پنجشنبه
داستان/رویا فتح اله‌زاده


- کند، نه! آهسته ، نه !، آرام
- رویا فتح اله زاده



نبودی و تو را در رویا با همان چهره ی آخرین دیدار تصور می کردم . موی مشکی، سینه برآمده ،در حالتهای مختلف : دست راستت در گودی کمرم، لبهایت روی گونه ا م و حرکت انگشتانم لابه لای موی مشکی ات. کاش این آخری را نمی ساختم ، حالا با دیدن موهای ریخته و سپیدت خودم را احمق فرض می کنم. کاش بارها تصویر دیگری می آفریدم ، مثلن ... مثلن ، کنار ساحل ، هنگام غروب ،دست در دست هم قدم می زنیم. اما شکم برآمده ات زیبایی این صحنه را نیز به هم می زند.
در صندلی روبرو نشسته ای . برای اینکه بیشتر از این صورت واقعی ات عذابم ندهد ، به خیابان نگاه می کنم ،دختری در پیاده رو راه می رود و به من نگاه می کند،حتماَ با خودش می گوید:" حیف به این خانم جوان و جذاب که با یک پیرمرد دوست شده ".
چرا به فکرم نرسید، توهم مثل موجودات دیگر در دنیای بیرون رشد می کنی ، شکل عوض می کنی و زمان دستکاری ات می کند. یعنی لحظه ای که در تخیل ، انگشتهایم را لا به لای موی مشکی ا ت حرکت می دادم، تو در خیابان با موهای ریخته و سفید قدم می زدی و اگر همان لحظه توی دستشویی بوده باشی، این حقیقت علاوه بر دردناک بودن، بوی بدی را هم در فضا پخش میکند.
- ببخشید ! چی میل دارید؟
- من نسکافه !
- من قهوه !
این خانم پیش خدمت با این چهره زشت و هیکل تحلیل رفته افکارم را به هم ریخت.
لبهایت را به آرامی تکان می دهی :
"می دونی تو این دنیای پرسرعت و خشن بوسه های آرومه که نوعی اعتراض به سرعت زندگیه . زمان مجبور می شه بین لبهامون کند حرکت کنه، نه ... ببخشید ، آروم ".
بی آنکه بخواهم بلند می خندم ، به ساده لوحی ام .
پس شبهایی که تو را در خیال با موی مشکی و شکم صاف می دیدم که با سرعت به سویم می دوی و وحشیانه می بوسی ام، تو در تختخوابت کنترل تلویزیون را در دست گرفته و کانالهایی که سکس سریع را نمایش می دادند،عوض می کردی و با تهوع فحش بالا می آوردی .
هنوز فکر می کنی تهوعت از تاثیر این شبکه هاست؟ - در میان حرفهایت می گویی- اما اعتراف می کنم تهوعت به خاطر احضار اجباری روحت توسط من بوده ، برای معاشقه وحشیانه با تنم!





روبه رویم نشسته ای. حالا که می بینمت می فهمم تو اصلن شکل رویاهایم نیستی،آن دخترکه در پیاده رو ایستاده و به من نگاه می کند، اگر موهایش خرمایی بود بیشتراز توشبیه دختر رویاهایم می شد.
پس از رفتنت عکسهایمان را سوزاندم ، دیگر هیچ چیز عینی ای از تو باقی نماند. حالا می دانم که ذهنم بعد از جدایی فرصتی یافت تا تو را آنگونه که آرزو داشت بیافریند، چشمهای درشت و معصوم با کمر باریک .
- ببخشید ! چی میل دارید؟
- من نسکافه !
- من قهوه !
حالا یادم می آید که چقدر با بدنت مشکل داشتم و آرزو می کردم روحت در بدن دیگری جای داشت! برای همین روزهای دوری به مرور توی ذهنم رشد کردی، شکل عوض کردی و همانطور که دوست داشتم شدی .
اما توبا این چشمهای وحشی تناسبی با دخترمعصوم رویاهایم نداری. اصلن حالا می فهمم که هنوز تو را ندیده ام، این خانم که روبه رویم نشسته ، نسکافه می نوشد، تو نیستی ! من دراین سال ها اشتباه فکرمیکردم نام تو، نام این خانم و شماره تلفنش است .
لبهایت را تند تند تکان می دهی.
"چه لذتی داره با سرعت و وحشیانه بوسیدن . زمان بین لبهامون تیکه پاره می شه ،اون ...اون ، با بوسه های مافوق سرعت، کم میاره و چرخهاش از کار می افته !"
چقدر تمرین کردم عادت بد بوسه های وحشیانه را ترک کنم. مدتها پس از جدایی، شبی با آن دو چشم معصوم به خوابم آمدی و گفتی:" من رو ببوس، آروم ! آروم"
بوسیدمت ، گفتی: " کند، نه! ... کند، آهستگیه ، یه آدمه کودنه "
دوباره بوسیدمت ، گفتی : " آهسته، نه!... آهسته ، ادا و حرکت فیزیکی آرومه!"
صدبار بوسیدمت، هیچ کدام آن طور که دوست داشتی نبود. با چشمهای پراز اشک رفتی در حالیکه جیغ می کشیدی " نه! نه ! " ناگهان تبدیل به ماری بزرگ شدی .
از خواب پریدم ، عرق کرده بودم ، سرم گیج می رفت ،اما حس می کردم به دنیای دیگری قدم گذاشته ام ، آیا یونگ درست می گفت مار در خواب نشانه ی حیاتی دوباره و قدم نهادن به جهانی دیگر است؟
فردای آن شب تصمیم گرفتم همه ی حرکاتم را به آرامی انجام دهم. به آرامی راه می رفتم ، غذا می خوردم و به مروریاد گرفتم ، آرام نوعی لطافت و انعطاف به همراه دارد، آرام نیاز به شهودی درونی دارد. فقط عاشق می تواند آرام ببوسد.




چه زوج خوشبختی ! کاش تو هم کنار من بودی ، در این سالها حتی خطوط چهره ات را هم فراموش نکرده ام.
- ببخشید ! چی میل دارید؟
- من نسکافه !
- من قهوه !
چه عاشقانه دارن درباره بوسیدن حرف می زنن تو این سن؟ تازه با این ریخت و قیافه چطور رغبت می کنن؟
یادته می گفتی تنها عملی که از مغز فرمان نمی گیره بوسه ست، می گفتی وقت بوسیدن پیامهای جورواجوری از مغزت می رسه :" دیوونه مریض می شی، اون همه میکروب تو دهنش، بوی پیاز می ده" ، اما باز می بوسیدی ام، چون این عمل از مغز دستور نمی گرفت. ده سال از روزی که با اون دختره فرار کردی گذشته، دختری که شنیده بودم زیبا ست، با موهای بلوطی، درست شبیه دختری که در پیاده رو ایستاده و نگاه های مشکوکی به من می کنه. شاید برگشته تا به من بگه " شوهرت از اول تورو دوست داشت،من اشتباه کردم، منو ببخش"
اگر بعد از این ده سال دوباره ببینمت، محکم بغلت می کنم ، موهای مشکی ات را... سینه برآمده ات را...



امروز هوا خوب است ، پس از سالها دوری تو را می بینم. اولین بار توی همین کافی شاپ با تو آشنا شدم ، با هم در آنجا می نشینیم و خاطرات را مرور می کنیم.
اما نمی دانم چرا آن پیش خدمت و پیر زن و پیر مرد اینطور به من زل زده اند، شاید تو پشت سرم شکلک در می آوری و مثل همیشه با حرکتهای خنده دارت می خواهی غافلگیرم کنی .


مرداد 86
-
-
-
-
-
2 Comments:
Anonymous ناشناس said...
بنظر من خیلی زیبا و با احساس بود و خیلی واقعی

Anonymous ناشناس said...
عالی بود مرسی از رویای عزیز دلم می خواهد داستانهایت را برایم میل کنی rderakhsheshnia@yahoo.com

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!