شنبه
نگاهی به شعر (( فوران خون ِ )) رضا رحیمی
محمد حسین ابراهیمی



گل
فوران خون
بر تارک خنجري سبز
در نطع چمن
امشب چه کسي
قلب گر گرفته را به بيرون پنجره پرتاب کرده است


پيش در آمد :
ساختار ادواري شعر موزون و درگيري شاعر با وزن و قافيه و عدم توانايي شاعر براي بيان همه ي فرايند هاي شکل گرفته در ذهن اش ، ضرورت ايجاد تغيير و تحول در شعر ايران و پيدايش شعر سپيد را به دنبال داشت . بنا بر فراصنعتی و مدرن بودن جهان امروز ، شعر امروز نيز بايد دارای شاخص ها و شناسه هايي برای پاسخگويي به ذهن شاعر و مخاطب امروز باشد که اين شاخص ها و شناسه ها بنا بر نيازهای زيستی و فرازيستی انسان های جامعه ی مدرن نمی تواند توسط قالبی کلاسيک ارائه گردد. چرا که جامعه ی امروز ادواری نيست و همانند دوره های کلاسيک با تعاملات تکراری و يکنواخت رو به رو نيستيم و از آنجا که شعر کلاسيک تکرار ريتم هاست و مفاهيم سنتی را در بـر دارد و سنت به معنـای بـازتوليد مفاهيم وانديشه های گذشته است ، نمی تواند پاسخگوی جامعه ی امروز باشد ، چرا که جامعه ی مدرن امروز الگوهای جديد می آفريند. پاسخگو نيست ، چرا که هم از نظر موسيقی و هم از نظر مضامين و مفاهيم ، چند روايي و چند صدايي نيست و حجم ، مقدار و تنوع صداها يا کميت و کيفيت صداهاي محيط پيرامون ( هم محيط طبيعي و هم محيط اجتماعي ) در جامعه ی مدرن بيشتر از دوران کلاسيک است و حجم صداهايي که به صورت غير معمول و غير منتظره در جوامع صنعتی به گوش می رسد ، تنوع بيشتری را دارد و به همين خاطر موسيقی شعر امروز نيز بايد تنوع صدا داشته باشد و کيفيت های متفاوتي را داشته باشد و از نظر کمی گسترده تر ، وسيعتر و کشيده تر باشد . اين نوع موسيقی بر آمده از زندگی غير قابل پيشبينی نمی تواند در ساختاری پيشبينی شده و يکنواخت نمايان شود . چرا که زندگی امروز ما زندگی پيشبينی قافيه و رديف نيست و ما در حال گذر هستيم و پيشبينی صورت نمی گيرد . شعر امروز ، يعني زبان نو ، ايده های نو ، مضامين نو و در واقع شعر امروز شعری ست که از نظر نگرش ، پاسخگوی هستی شاعر است .

در اين مختصر به تحلبل و بررسي( فوران خون ) مي پردازيم :


زبان و اتفاق زبانی
اينهماني ، نوعي روابط مغزي ست که شاعر با فصل مشترکي عيني و يا ذهني از موضوع ها و پديده ها ، روابط بين آنها را کشف مي کند . آنچه کاملن حس مي شود ، شعر با گل شروع مي شود و با گل به ديگر واژگان انتقال پيدا مي کند و آنها را جادويي مي کند و مخاطب را به نوع نگرش ديگري به پديده ها فرا مي خواند و در نهايت از محيط به درون و از درون به همان نقطه ي اول ارجاع مي دهد . گل به فوران خون ارجاع پيدا مي کند و فوران خون ،همان گل و همان قلب گر گرفته ايست که از پنجره به بيرون پرتاب شده است و فوران خون به خنجر ارجاع پيدا مي کند که خنجر همان ساقه است و خنجري ست که به قلب کسي فرو رفته و در حال فوران خون است و خنجر به نطع ( فرش چرمي که سابقن شخص محکوم به اعدام را روي آن مي نشانيدند و سر او را مي بريدند ) ارجاع پيدا مي کند و در سطر آخر گل به قلب گر گرفته و پايان شعر به شروع شعر بر مي گردد ، اما گل ديگر آن گل نيست و ما با پديده ي ديگري رو به رو هستيم . شاعر قطره ي خوني که در نطع افتاده را با گلي که در چمن روييده ، اينهمانی کرده است و ارجاع تاريخي دارد به تاريخ شکنجه و تاريخ خشونت و گويي عشق در بطن تاريخي از خشونت اتفاق مي افتد . خون روي خنجر را با گلي که روي ساقه است اينهماني مي کند و گل با قلب و خنجري که درون قلب نشسته است و در حال فوران خون است و انگاري هم اکنون در حال اتفاق است . ترکيب واژگان به گونه ايست که با حد اقل واژگان ، احساس ، عواطف و انديشه ي زيادي را پشت آن پنهان کرده است ، که در ذهن مخاطب باز مي شوند . با آوردن هر واژه ، معنايي که در واژه ها ي پشت سر وجود داشته دگرگون مي شود و چيز ديگري خلق مي شود و حاشيه ي امني براي واژگان وجود ندارد و دائمن حاشيه ها به هم مي خورند و چيز ديگري به وجود مي آيد . گويي دارد واسازي مي کند و چيز ديگري را از بطن آن بيرون مي کشد و در حين اينکه شعر داراي ساختار است ، دائمن آن ساختار را به هم مي پاشد و واژگان داراي حاشيه ي امن و تثبيت شده اي نيستند و معنا در هر لحظه در حال فروپاشي ست و زبان تمامن در حال اتفاق است . با يک لحظه ديدن گل ، ناگهان يک جريان تاريخي در ذهنش بر انگيخته مي شود و از يک پديده به پديده هاي ديگر رسيده است و ارجاع هاي زيادي را در پس واژگان نهفته است و شعر کاملن شهودي شده است . چرا که شاعر گل سرخ را ديده و دريچه اي در درونش باز شده که ما را دعوت مي کند به ديدن آن . حرکت سيال گونه در اين شعر از ذهن به عين و از عين به ذهن ديده مي شود و يک حرکت تداوم دار است و شعر و زبان شعر دائمن در حال اتفاق است و زبان و معنا در ارتباط با يکديگر دائمن در حال توليد هستند و مخاطب با توجه به اينکه حاشيه ي امني براي واژگان وجود ندارد و نوع ساختار و ساختار شکني آن ، مي تواند تاويل هاي معطوف به تجربه هاي عيني و ذهني اش را برانگيخته نمايد . واژگاني که امروزه خيلي ها از ترس اينکه متهم به کهن يا قديمي بودن شوند از استفاده ی آنها گريز می زنند ، در اين شعر استفاده شده است و گويي که هميشه در حال اتفاق افتادن است . چرا که وظيفه ي شاعر زنده نگه داشتن روح واژگان و جان بخشيدن به آنهاست و واژه هيچ گاه قديمي نخواهد شد ، بلکه فقر انيشه ، فقر تخيل ، فقر احساس و نبود حس شاعرانگي باعث مي شود که عده اي بعضي از واژگان را کهن و غير قابل استفاده تلقي نمايند . چرا که عقيده دارند ، زبان شعر بايد ساده و امروزي باشد ، اما اين را درست درک نکرده اند . بله ، زبان بايد امروزي باشد ، اما بايد در زبان اتفاقي بيفتد يا نه ؟! اگر گفته مي شود زبان امروزي باشد ، به اين معنا نيست که صنايع ادبي در آن بکار برده نشود و گسترش و زایش معنا در زبان اتفاق نیفتد ، چرا که آن وقت ديگر زبان براي بيان شعر نيست ، بلکه براي بيان لطيفه ، قصه و ... است و نو شدن زبان تنها به نو شدن واژگان نيست .
که البته اين عقيده را شـاعران موزون امروز هم دارند . احساس مي کنند که با نو شدن واژگان زبان نو شده است و شعر مدرن يا پست مدرن شده است . در واقع اين چنين نيست . چرا که نو کردن واژگان در ساختار سنتي ، درست مثل اين است که پنجره هاي چوبي حجره اي قديمي را برداشته و آهنی کنيم و پوستر های امروزی را در آن بياويزيم. در صورتي که ساختار همان ساختار سنتي حجره است و تنها پنجره ها عوض شده اند .


تصوير و تخيل
اينهماني صورت گرفته در شعر ، واژگان ، تصاوير ، موسيقي ، انديشه ، تخيل و زبان را در هم تنيده کرده است . به گونه اي که تصاوير خلق شده همراه با زبان و موسيقي شکل گرفته اند و در پس آنها معناي عميقي نهفته است و براي هر تصوير نکات ريز قابل توجهي در نظر گرفته شده است .در اين شعر ، تصاوير خلق شده ، هر يک داراي رنگي ست و همين امر ، شعر را به تابلوي نقاشي يي تبديل کرده است که جان گرفته و به واقعيت رسيده است و حرکت در آن اتفاق افتاده است .
گل ( سرخ ) ، فوران خون ( سرخ ) ، خنجر ( سرخي خوني که بر خنجر است و خنجر رابطه ي مستقيم با خون دارد ) ، سبز ( در حين اينکه رنگ سبز است ، معناي ايستادگي را مي دهد ) ، نطع ( سرخي قطره ي خوني که در آن افتاده است ) ، چمن ( سبز ) ، امشب ( سياه ) ، قلب ( سرخ ) ، گر ( ترکيب رنگ زرد ، سرخ و سبز در آتش و سياهي زغال ) و ...
در سطرهاي اول تا چهارم ، فضاي شعر کاملن سرخ و سبز است و ترکيب رنگ ها و تضاد آن ها به گونه اي ست که تصوير در روز اتفاق افتاده است . اما به ناگهان شاعر واژه ي امشب را مي آورد و فضاي شعر سياه مي شود و مي گويد که اتفاق هاي چهار سطر پيشين در شب اتفاق افتاده است ، اما در واقع فضاي پيشين کاملن روشن است ، پس شاعر واژه ي امشب را بي دليل آورده است ؟!!! اما نه . اينگونه نيست . شعر درست با آمدن ( امشب چه کسي ) تغيير فضا مي دهد ، آن هم بدون آوردن هيچ علامتي و اين يک اتفاق در شعر است .!! چرا که بـه عقيده ی من ، به طور مثال ، شاعر در شعرش از علامت تعجب استفاده مي کند تا به مخاطب بفهماند که بايد تعجب کند !!! اما شايد در مخاطب اين حس تعجب به وجود نيامده باشد و اين ضعف شعر است. در واقع شاعر بايد آنقدر توانايي داشته باشد که شعرش مخاطب را به تعجب در بياورد و مخاطب با شعر همذات پنداري کرده و تعجب کند نه اينکه با علامت او را به تعجب کردن بخواند . پس آوردن عبارت ( امشب چه کسي ) از نظر تغيير فضا ، کاملن توجيه شده است. اما دليل ديگر براي آوردن اين عبارت اين است که ، شاعر با آوردن عبارت ( امشب چه کسي ) در شب طرح پرسش مي کند ، و پشت سر آن عبارت ( قلب گر گرفته ) را مي آورد . رنگ قلب گر گرفته تداعي مي کند به زغال ، به قلب سياهي که عشق آن را شعله ور کرده است . با آوردن واژه ي ( گر ) به طور ناگهاني فضاي شعر عوض مي شود و گويي عشق شعله ور همه چيز را روشن مي نمايد و يا ( گر ) نقش برافروختن کبريتي در تاريکي را دارد و درست در همين سطر است که يک اتفاق رنگي صورت مي گيرد و تخيل به اوج خود مي رسد و فضاي روشن سطرهاي پيشين توجيه مي شود .


موسيقي
در ابتدا گفتيم که ، از علل پيدايش شعر سپيد ، وجود يکنواختي حاصل از ريتم و تکرار در شعر موزون بود. چرا که جهان ، جهاني فراصنعتي ست و تعداد موسيقي هاي موجود در جهان فراصنعتي گسسته و گسترده است و شعر موزون با قالب ادواري خود نمي تواند حجم گسترده و گسسته ي موسيقي جهان فراصنعتي امروز را در خود جاي دهد و پاسخگوي مخاطب جامعه ي امروز باشد . اما عده اي احساس مي کنند صدا را با آوردن نام آن صدا مي توان در شعر آورد و موسيقي ايجاد کرد . به طور مثال با آوردن واژه ي بوق گمان مي برند که صداي بوق رسانده شده است و در مغز مخاطب شکل گرفته است ، که اين را بيشتر در جريانات غزل به اصطلاح امروزي مي توان ديد ، غافل از اينکه ، آنچه مد نظر است رساندن صداي بوق در شعر است نه آوردن خود واژه ی بوق . يعني با تکرار يک سري هجاها ، خود به خود موسيقي دروني شکل بگيرد و مخاطب صداي بوق را بشنود . لذا شاعر با توجه به ساختار ادواري شعر موزون و موسيقي يکنواخت و بيروني آن ، بايد قابليت آن را داشته باشد که موسيقي ادواري را در شعر سپيد دروني کند، در غير اينصورت فاصله اي از شعر موزون ندارد. در اين شعر ، تصاوير خلق شده با موسيقي دروني به حرکت در مي آيند و علاوه بر اينهماني شکل گرفته که موجب حرکت زباني ، معنايي و تصويري در شعر شده است ، موسيقي دروني ، موجب حرکت هر تصوير شده و شاعر در نقش يک کارگردان سينمايي و يک موسيقيدان عمل کرده است ، به طوري که هر حرکت تصويري داراي موسيقي ست .
گل / فوران خون / بر تارک خنجري سبز / در نطع چمن / امشب چه کسي / قلب گر گرفته را به بيرون پنجره پرتاب کرده است
تکرار حرف " ر " در واژگان و حرف هاي ( فوران ) ، ( تارک ) ، ( خنجر ) ، ( در ) ، ( گر ) ، ( گرفته ) ، ( را ) ، ( بيرون) ، ( پنجره ) ، ( پرتاب ) ، ( کرده ) ايجاد موسيقي کرده است و صداي ( ررررررررررررررر ) که همانند صداي فروپاشي چيزي ست در ذهن تداعي مي شود ، يعني همانگونه که حاشيه ی امني براي واژگان وجود ندارد و دائمن در حال فروپاشي هستند ، موسيقي شعر نيز همانگونه است و همينطور پشت سر هم قرار گرفتن حرف " ر " ، مي تواند برخاسته از همان ( فوران خون ) باشد و ريختن خون و فوران کردنش باشد .

قلب گر گرفته را به بيرون پنجره پرتاب کرده است


تکرار حرف " ب " و " پ " در اين سطر ، پرتاب شدن قلب گر گرفته را با موسيقي همراه کرده است و لکنت زبان را به همراه دارد .گويي شاعر زبانش از اين واقعه بند آمده و به قول معروف به ( تِتِ پِت ِ ) افتاده است . تکرار حرفهاي " گ " و " ک " ، " چ " ، " ش " و " س " نيز ، در شعر توليد موسيقي کرده است .

انديشه
عده اي از شاعران ، انديشمندانه بودن شعر را در وجود ابهـام در شعر مي دانند . يعني وقتي اثري از آنهـا را مي خوانيم ، مي بينيم که زبان ، زبان بيان لطيفه و قصه و نثر گونه است و انديشه تبديل به ابهام و معمايي شدن شعر شده است . شاعر ، اثري را به عنوان شعر ارائه داده است و مخاطب با فضايي مبهم مواجه است و گويي پازلي را در روبرو دارد و اگر شعر را درک نکند ، شاعر محکوم نيست ، در واقع مخاطب محکوم است به اينکه توانايي درک شعر را ندارد !!! فقر انديشه ، احساس و تخيل باعث ايجاد چنين تفکري در شاعر مي شود که بايد نوعي بازي ِ معمايي را در شعر ايجاد کند تا ذهن مخاطب را براي حل کردن آن درگير کند . مخاطب احساس مي کند که شعر داراي ژرفاست و مي خواهد به اعماق شعر نگاه کند ، اما به يک بارگي با بستر سطحي شعر برخود مي کند و به قول فروغ ، بعضي از شعر ها را وقتي مي خواني و به آخر مي رسي ، آدمي سرش به سنگ مي خورد .
آنچه در پس اين شعر نهفته است ، نوع ديد متفاوت شاعر به گل است و ارجاع دادن پديده ي گل به پديده هاي ديگر که هر يک نه تنها در جاي خود معنا دارند بلکه با ارجاع دادن خود به پديده هاي ديگر و بلعکس شعر را چند معنايي کرده است . گل نماد عشق و زيبايي ست ، اما به يک بارگي بيانگر خشونت مي شود و در پس اين زيبايي خشونتي وحشت انگيز نهفته است .. در کنار تصوير عاشقانه ي گل ، خنجر و نطع پنجره ي ديگري را به سوي مخاطب باز مي کنند و او را به روايت تاريخي خون بار فرا مي خوانند . شاعر قطره ی خون افتاده در نطع را با گلي که در چمن روييده است اينهماني مي کند و شعر ارجاع پيدا مي کند به تاريخ شکنجه و تـاريخ خشونت و عشق در تـاريخي از خشونت بيان مي شود و انگار شاعر در موزه اي رفته و خنجر و نطعي را ديده است . وجود اين واژگان پديده ي گل را در ذهن مخاطب دگرگون مي کند و گويي که گل ، خون عاشقان و دلباختگاني ست که از تاريخي خونبار به ما رسيده است و نوعي اعتراض عميق به تاريخ شکل مي گيرد و پنجره اي که در پايان شعر رو به فوران خون باز مي شود اعتراض را ادامه دار مي کند . گل ، فوران نمادها و نشانه ها ، معناها و مفاهيم متفاوت است و ساختارهاي متفاوتي از معناها را در هم مي تند .
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!