شنبه
خودکشی
The Suicide
Betting on the Muse
نویسند: چارلز بوکوفسکی
مترجم: طاهر جام بر سنگ
-
فکر کردن به خودکشی جزء امور عادی «ماروین دنینگ» بود. این فکر گاه روزها و حتا هفته­ها از سرش می­افتاد و احساساتی تقریبن عادی پیدا می­کرد، آن‌قدر عادی که برای مدتی بتواند راحت زنده‌گی کند. بعد دوباره این افکار باز می­گشتند. در این مواقع زنده‌گی برایش سنگین می­شد، ساعات و روزها برایش بی­ارزش می­شدند. صداها، چهره­ها و رفتار مردم برایش تهوع­آور می­شد.
حالا که در حال راننده‌­گی داشت از کار برمی­گشت، انگیزه‌ی خودکشی بر او غلبه کرده بود. رادیوی ماشین را خاموش کرد. داشت سمفونی ۳ بتهوون را گوش می­داد و موزیک برایش ناخوش‌آیند، پرمدعا و متجاوز بود.
گفت: "تف."
ماروین بر روویِ پلی می­راند که به خانه­اَش ختم می­شد. پلی که بر یکی از بزرگ‌ترین بنادر جهان بنا بود.
ماروین وسط­های پل اتوموبیلَ‌ش را متوقف کرد. نور بالا را روشن کرد و از خودرو پیاده شد. کنار حصار پل، قرنیزی بود که بر آن ایستاد.
بالای سرش نرده­ای آهنی بود که مطمئنن سه متر ارتفاع داشت. برای رفتن به سمت دیگر مجبور بود از نرده بالا برود.
زیر پایش آب بود. آرام­بخش به نظر می­آمد. کاملن زیبا.
ساعت تراکم ترافیک نزدیک می­شد. اتوموبیل ماروین خط کناری جاده را بند آورده بود. ماشین­هایی که در آن خط بودند سعی می­کردند خط عوض کنند. رفت و آمد مختل شده بود.
بعضی از ماشین­ها هنگام خط عوض کردن، بوق می­زدند. راننده­ها در حین عبور به ماروین فحش می­دادند.
"آهای، کُ.س.خُلی تو؟"
"شیرجه بزن، آبش گرمه."
ماروین هم‌چنان به آب خیره بود. تصمیم گرفت از نرده­ها بالا برود. بعد صدای دیگری شنید.
"آقا، حالتون خوبه؟"
یک ماشین پلیس پشت ماشین ماروین توقف کرده بود. چراغ قرمز رنگ چشمک می­زد. یک افسر پلیس به او نزدیک می­شد و بقیه داخل ماشین مانده بودند.
افسر به سرعت به سمت او می‌آمد­. جوان بود با صورتی لاغر و سفید.
"مشکلِ‌تون چیه آقا؟"
"ماشینم سرکار. خاموش شده و نمی­خواد روشن بشه."
"اون بالا چه کار دارین؟"
"دارم تماشا می­کنم."
"چیو؟"
"آب رو."
افسر نزدیک­تر شد.
"این‌جا جای تماشا کردن نیست."
"می­دونم. مشکلْ ماشینه. من فقط این بالا ایستادم و تماشا می­کنم."
ماروین از نرده­ها پایین آمد. افسر کنارش بود. یک چراغ ‌قوه داشت.
"چشم­هاتونو باز کنین، باز لطفن."
نور چراغ قوه را توویِ چشم چپ ماروین انداخت، بعد چشم راستَ‌ش، بعد چراغ قوه را دوباره به کمربندش بست.
"می­شه گواهی­نامه­تونو ببینم؟"
پاسبان گواهی‌نامه را گرفت.
«همون‌جایی که هستی بمون."
پاسبان به‌سمت ماشین پلیس برگشت. سرش را داخل پنجره کرد و با پاسبان­های دیگر حرف زد. بعد، قد راست کرد و منتظر ماند. بعد از چند دقیقه به سمت ماروین برگشت و گواهی‌نامه را به او پس داد.
"می­خوایم ماشین­تونو از روویِ پل وَرداریم آقا."
"منظورتون اینه که بُکسِل خبر می­کنین؟ متشکرم."
ماشین ماروین کمی مایل به وسط پل پارک شده بود.
"نه، ماشینِ‌تونو هُل می­دیم، شاید اگه یه کم حرکت کنه استارت بزنه."
"لطف می­کنید سرکار."
"لطفن سوار شید آقا."
ماروین سوار ماشینَ‌ش شد و منتظر ماند. وقتی‌که ماشین پلیس، ماشینَ‌ش را تکان داد ترمز دستی را خواباند و گذاشت توویِ دنده‌ی خلاص. آن‌ها ماشین را از وسط پل به حاشیه هل دادند. گذاشت توویِ دنده‌ی دو، پدال گاز را فشرد، و البته که ماشین روشن شد. دستی به طرف پاسبان­ها تکان داد و ماشین را راند.
پشت سرش آمدند. تا آخر پل و سرِ جاده‌ی اصلی تعقیبَ‌ش کردند. جاده باز شد. آن‌ها هم‌چنان در تعقیبَ‌ش بودند. بعد، ماروین یک کافه دید؛ کافه‌ی «گوساله‌ی آبی». به پارکینگ کافه راند و جای پارک پیدا کرد.
ماشین پلیس چند متر دورتر از پشت سرش می­آمد. بین ماروین و کافه. ماروین پیاده شد، درش را قفل کرد و به‌سمت گوساله‌ی آبی رفت. وقتی ماشین پاسبان­ها از کنارش می­گذشت، دوباره به آرامی برایِ‌شان دست تکان داد.
"بازم متشکرم سرکار."
"بهتره ماشینو کنترل کنی آقا."
"حتمن."
ماروین بدون این‌که پشت سر خود را نگاه کند وارد کافه شد. رستوران پُر بود. همه‌ی آن چهره­ها عذابَ‌ش می­دادند. یک تابلو نظرش را جلب کرد:
لطفن برای پذیرایی منتظر بمانید
ماروین منتظر نشد. به آخرین جای خالی رفت، نشست. گرسنه نبود.
یک گارسون زن غول­پیکر با پیراهنی صورتی به‌طرفَ‌ش آمد. سری خیلی گِرد داشت و لب­هایش با ماتیک قرمزِ روشن رنگ شده بودند. یک منوی براق به دست ماروین داد.
پرسید: "حالِ‌تون چه‌طوره؟"
"خوبم، شما چه‌طورین؟"
جوابی نداد. بعد پرسید:
"قهوه آقا؟"
"خیر."
"می­خواین غذا سفارش بدین؟"
"نه. فعلن برام یه گیلاس شراب بیارین."
"چه شرابی؟"
"شراب مخصوص خوبه. شراب پورتو دارین؟"
گارسون رفت و او جنبشِ کونِ بزرگَ‌ش را نگاه کرد.
ماروین با خود فکر کرد؛ شاید امشب وقتی‌که کسی نیست برگردم روویِ پل.
پشت سر ماروین دو مرد نشسته بودند که حرف­های‌شان شنیده می­شد.
"به‌نظر می‌آد اوضاعِ «داگر» روو به‌راه باشه، نه؟"
"آره. «وانجلز» هم خودشو بالا کشونده. فکر کن. شاید خودمونو به لیگ دسته اول برسونیم."
"کلی سر و صدا به پا می­کنه، نه؟"
گارسون با شرابِ ماروین برگشت. محکم آن‌را روویِ میز گذاشت و مقداری شراب از گیلاس بیرون ریخت.
"ببخشید آقا."
"خواهش می­کنم."
"الان غذا سفارش میدین؟"
"هنوز نه."
"امشب استیک مخصوصِ راسته‌ی گوسفند داریم."
"خیر، ممنونم."
گارسون کونَ‌ش را چرخاند و رفت. ماروین یک جرعه شراب نوشید. مزه‌ی گرد و خاک می­داد. این شراب به نوعی عنکبوت را در ذهنَ‌ش تداعی کرد. بعد در زمینه صدای موزیک را شنید. یک خواننده‌ی مرد می­خواند: «I don´t have to say I love you»
بعد صدای مردهای پشت سرش را شنید.
"الان می­خوام چیزی بگم که باورت نمی‌شه."
"مثلن؟"
"رونالد ریگان بزرگ‌ترین رییس جمهوری بوده که این ملت تا حالا داشته."
"دَس وردار، این حرف گُنده­ایه. ما تا حالا کلی از این رییس جمهورا زیاد داشتیم."
"بدونِ ریگان، روسیه‌ی لعنتی به همه‌ی دنیا دست درازی می­کرد، اونا از دیوارای ما بالا می­رفتن و می­اومدن توو خونه‌هامون. ریگان اونا را سرِ جای خودشون نشوند. اونا فهمیدن که ریگان شوخی­وَردار نیس."
"خب بله، آدم خوبی بود."
"یه چیز دیگه، توویِ فضا جنگ راه می­افته. بین ما و روسا. توویِ ماه، مریخ و همه‌ی کُره­ها جنگ راه میفته."
"ما که پرچمِ‌مون‌رو توویِ ماه کوبیدیم."
ماروین شرابَ‌ش را نوشید و متوجه‌ی گارسون شد. داشت به طرفَ‌ش قِل می­خورد.
"الان می‌خواین غذا سفارش بدین آقا؟"
"یه شراب دیگه لطفن!"
"استیک مخصوص راسته‌ی گوسفند داریم..."
"فقط شراب لطفن."
ماروین باز صدای موزیک را در زمینه شنید. یک مرد دیگر می­خواند: «If you don´t answer the telephone soon, I´m gonna come to your room.»
گارسون با شرابَ‌ش برگشت. گذاشت روویِ میز.
"می­بینین، این‌دَفه شرابو نریختم."
قدقدِ خنده­ای کاملن ساخته‌گی سر داد.
"می­بینین که کارم داره بهتر می­شه."
"شما کارِتون درسته..."
"دیاناس اسمم."
"کارتون درسته دیانا."
بعد برای انجام دادن وظایف دیگرش رفت. عصر داشت به‌سرعت شب می­شد. ماروین جرعه­ای از شرابَ‌ش نوشید.
وقتی به سطح آب می­خورد مثل این بود که روویِ سیمان بیفتد. فرقَ‌ش این بود که در آن آبی سرد فرو می­رفت، با یک پایش که این شکلی بود، و پای دیگرش، این شکلی و موهایی که روو به بالا سیخ می­شد. کفش­های ابله در پاهای ابله. وارسته از آن. صفر مِنهای صفر. در کامل­ترین وضع ممکن، از این‌جا تا هیچ‌کجا. بهتر از این نمی­شد. همه چیز را که نمی­شد با هم داشت.
ناگهان صدایی آمد، صدای شکستن شیشه. در با لگد باز شد و دو مرد که نقابی از جوراب داشتند وارد شدند. زنی جیغ کشید.
مرد قد کوتاه داد زد: "خفه شین وگرنه کشته می­شین! شوخی ندارم، حواسِ‌تونو جمع کنین وگرنه می­فرستمِ‌تون به درک!"
هر کدام از آن‌ها یک کیسه گونی در دست داشت. مرد قد بلند رفت طرف صندوق، دگمه‌ی آن‌را زد ، کشوی آن زد بیرون. او اسکناس و سکه­ها را در کیسه ریخت.
هر دو رولوری داشتند که شبیه مگنوم ۳۵۷ بود.
مرد قد کوتاه داد زد: "کسی از جاش تکون نخوره."
مگنوم را دیوانه­وار دور سر خود چرخاند. بعد آن‌را پایین آورد و دور و برِ کافه را نشانه گرفت.
"خیله خب، کیف پول و ساکا روویِ میز! حلقه­، ساعت! همه چی! اگه کسی بخواد کلک بزنه نفله می­شه، حالی‌تون شد؟"
بعد میز به میز رفت و جنس­ها را در کیسه ریخت.
کار مرد قد بلند با صندوق تمام شد. متوجه‌ی گارسونِ چاق شد که چند متر آن‌طرف­تر از ترس بر زمین چندک زده بود. به طرف او دوید، گفت: "گاو صندوق کجاس؟"
"چی؟"
"گاو صندوق. پول دُرُشتا رو کجا می­ذارین؟"
گارسون چاق بی­حرکت ایستاده بود. مرد کوتاه قد او را یک دور چرخاند و اسلحه را روویِ گلویش فشار داد.
"این کلَّه­تو متلاشی می­کنم. گاو صندوق کجاس؟"
گارسون چاق به گریه افتاد و نفس نفس می­زد. گفت: "توو آشپزخونه­س! زیر ظرف‌شویی!"
"کسی از جاش تکون نخوره!"
مرد قد بلند دوید به سمت آشپزخانه.
مرد قد کوتاه، گارسونِ ترس‌خورده را به گوشه­ای هُل داد. کار جمع کردن جنس­های قیمتی از روویِ میزها را از سر گرفت و آن­ها را در کیسه ریخت.
مرد قد بلند دوان دوان از آشپزخانه برگشت.
"پولارو وَر داشتم، بزن بریم!"
مرد قد کوتاه مشغول بود.
"مراقب در باش! اگه کسی اومد توو، نفله­ش کن! دَرو بپا!"
"ول کن بزن بریم، هر چی وَرداشتیم کافیه."
"نه، می‌خوام اینارو جمع کنم."
به طرف گوشه­ای رفت که ماروین نشسته بود.
"آهای عوضی، کیف پولِ‌ت کو؟"
ماروین به صورت نقاب­دارِ مرد نگاهی کرد. آن‌را دوست داشت. هرچه صورت آدم­ها را کم‌تر ببینی، قابل تحمل­تر هستند.
"من خیال دارم کیف پولمو نگه دارم."
"از این گُه­ها نمی­خوری."
"همین‌که گفتم."
"خب خوشگله، پس سرت به تنِ‌ت زیادی کرده."
ماروین سردیِ مگنوم را روویِ شقیقه­اش حس کرد.
"حالا کیفت‌رو در میاری، باشه؟"
"نه، کیفم‌رو لازم دارم."
مرد بلند قد داد زد: "آهای، بزن در ریم!"
مرد قد کوتاه مگنوم را روویِ شقیقه‌ی ماروین فشار داد.
"می­خوای فاتحه­تو بخونی؟"
ماروین گفت: "معطل نکن، بزن!"
ماروین منتظر ماند. ضامن اسلحه عقب رفت. ماروین دید که مرد قد کوتاه دستَ‌ش را روویِ لوله‌ی مگنوم جابه‌جا کرد. دید که اسلحه بالا رفت. نشسته بود و تماشا می­کرد. اسلحه به فرقِ‌ش کوبیده شد. برقی از نورِ زرد، آبی و قرمز در سرش منفجر شد اما دردی حس نکرد. برای یک لحظه نمی­توانست تکان بخورد. بعد احساس کرد که انگار می­تواند. حرکتی به خود داد. وحشیانه لگدی انداخت و با پای راست گذاشت توویِ شکم مرد.
"آه..."
دزدْ کیسه را انداخت، تقریبن دولّا شد و کشاله‌ی رانِ خود را گرفت.
"آه! خدا لعنتِ‌ت کنه..."
ماروین صدای عقب رفتن ضامن را شنید. مرد او را نشانه رفت و ماشه را کشید. گلوله صفیرکشان از کنار گوش چپ ماروین گذشت و تهِ سالنْ لامپ سقفی را شکست.
مرد بلند قد فریاد کشید: "بزن از این‌جا بریم!"
مرد قد کوتاه، قامت برافراشت و لِی­لِی کنان رفت، با مگنوم و کیسه، پشت سر مرد قد بلند از در خارج شد. رفتند.

پس از رفتن آن­ها مشتری­ها ناگهان شروع کردند به راه رفتن و حرف زدن.
مدیر کافه که تا به‌ حال در آشپزخانه پنهان شده بود، داشت تلفن می­کرد.
ماروین دنینگ گیلاسَ‌ش را سر کشید و به گارسون چاق که چند متر دورتر داشت می­لرزید اشاره کرد. بلند شد و به طرف او رفت.
"دیانا، لطفن یه گیلاس شراب دیگه."
گارسون گفت: "آه، بله، حتمن."
ماروین برگشت و سر جایش نشست. صدای مهمان­ها که از سرقت حرف می­زدند رفته رفته به حدی بیمارگونه رسید.
ماروین منتظر شد و دیانا با گیلاس شراب برگشت.
"مرسی دیانا."
جرعه­ای از شراب نوشید.
"خیلی شجاعت به خرج دادین آقا. با این کارِتون خیلیا رو از شر دزدا نجات دادین."
"خب بله."
"خونی شدی طفلک."
"عیب نداره."
دیانا با سرعتی که برایش امکان داشت دوید. دنینگ صدای آژیر پلیس را شنید. دستمالی برداشت و روویِ فرقِ سرِ خود گذاشت. بعد، از روویِ سرش برداشت و به آن نگاه کرد. خون. ساده‌گیِ ابلهانه‌ی خون.
دیانا برگشت.
"فقط همین کهنه‌ی ظرفشویی‌رو پیدا کردم، ولی تمیزه."
"مرسی."
کهنه را تا کرد و برای رضایت دیانا آن‌را روویِ فرق سر خود قرار داد.
"باید بخیه­ بشه."
"خوب می­شه. از این مهم­تر؛ اون استیکی‌رو که حرفشو می­زدی بیار برام، با یه کم سیب­زمینی سرخ شده."
دیانا به آشپزخانه رفت و دنینگ شرابش را نوشید.
یک دقیقه بعد، پلیس رسید. آن‌ها دوان دوان با دست­ بر جِلدِ اسلحه وارد شدند.
"کسی از جاش تکون نخوره!"
یکی از آن‌ها همان افسری بود با صورت لاغر سفید، همان کسی که روویِ پل جلوی دنینگ را گرفته بود. چشم­های‌شان به هم تلاقی کرد. صورت لاغر سفید به او خیره شد.
"این‌جا چی‌کار می­کنی؟"
"منتظر استیک هستم. شما منو تا این‌جا همراهی کردین، یادتونه؟"
دو پاسبانِ دیگر وارد شدند.
"منتظر استیک؟"
"بله، مخالف قانونه؟"
یکی از مشتری­ها که در آن نزدیکی ایستاده بود گفت: "سرکار، این آقا یکی از دزدا رو تقریبن گرفته بود. با لگد پرتِ‌ش کرد روو زمین."
دیانا با استیک و سیب­زمینی سرخ شده برگشت و آن‌را روویِ میز گذاشت.
گفت: "سرکار این آقا خیلی دل و جرئت داره."
یکی از مشتری­ها شروع به کف زدن کرد. دیگران هم کف زدند.
دنینگ گیلاسَ‌ش را برای آن­ها بلند کرد و سرکشید.
پاسبان لاغر روویِ سفید پرسید: "دزدا رو می­شناسی؟"
"نمی­شه گفت می­شناسم."
بعد دنینگ صدای آژیر دیگری شنید. مشتری­ها دور میزش جمع شده بودند.
پاسبان با عصبانیت گفت: "برگردید عقب!"
مردی چارشانه با قیافه­ای احمق و صورتِ اصلاح نکرده از در وارد شد و پاسبان دیگری او را هم‌راهی می­کرد. مردِ چارشانه از میان ازدحام راهِ خود را به میز دنینگ باز کرد.
"این‌جا چه خبره؟"
رییس گفت: "غارت شدم. این‌جا غارت شده."
"شما؟"
"ریچارد فوتس، مدیر گوساله‌ی آبی."
مرد چارشانه کارتَ‌ش را بیرون آورد و گفت: "مارش هوچکین، از واحد هیل­ساید."
بعد به دنینگ نگاه کرد. مارش قلم و دفترش را بیرون آورد.
"شما کی هستین؟"
"ماروین دنینگ، مشتری."
دیانا گفت: "این آقا یکی از دزدا رو پرت کرد روو زمین."
مرد چارشانه از دنینگ پرسید: "درسته؟"
"بله، با لگد زدم توو تُخمِ‌ش."
"چرا؟"
"جای بهتری می­شد زد؟"
"چه شکلی بود؟"
"شکل مردی که ماسک داشته باشه."
"قَد؟"
"تقریبا ۱۷۰ تا ۱۹۰ سانت."
"وزن؟"
"بگیر ۸۰ "
"علامت مشخصه؟"
"منظورتون چیه؟"
"مهم­ترین علامتی که تووش مشاهده کردین؟"
"یه مگنوم ۳۵۷ داشت."
مرد چارشانه نفسی توو کشید و بیرون داد: "یه چیزی تووی تو هست که آزارم میده دنینگ."
"عیب نداره هوچکین. به‌جاش یه چیزی هم تووی تو هست که منو آزار میده."
"خیله خب، همین‌جا بمون."
شروع به بازجویی از مدیر گوساله‌ی آبی کرد.
دیانا به دنینگ نگاه کرد.
"عیب نداره بشینم؟ این ماجرا پدرمو در آورد."
"حتمن، بفرمایین."
دنینگ دید وقتی دیانا ماتحتَ‌ش را زمین گذاشت همه‌ی میز و صندلی­های آن گوشه به لرزه افتادند.
او گفت: "تو شجاعی، مرد شجاعی هستی، من دیدم چی‌کار کردی."
دنینگ گفت: "خیله خب."
"ممکنه شوکه بشی، می­دونم که عجیب و دیوونه­واره این... ولی دوست دارم برات یه کاری بکنم. شوکه شدی؟"
"نه."
"می­شه یه کاری بکنم برات؟"
"حتمن."
"بعد از این که ماجرا تموم شد بریم خونه‌ی من. این استیکو هم نخور، یه چیز بهتر برات درست می­کنم. فکر می­کنی پُررو هستم؟"
"نه."
دیانا با خنده گفت: "می­دونی، وقتی اسلحه رو روو سرم گذاشت، فکر کردم می­میرم بدون این‌که هیچ وقت مردی توو زندگی‌م باشه، وحشتناک نیس؟"
"خب پیش میاد بعضی وقتا."
"می‌دونم چاقم و خجالتی..."
"عیب نداره."
"باید یه شراب دیگه بریزم برات."
"چرا معطلی؟"
دیانا با تقلا بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت.

بَعدَن در تاریکیِ منزل دیانا، یک ضرب مشغول شد. دنینگ از دوره‌ی کار در یک شرکت ساختمانی در فاصله‌ی اتمام دبیرستان تا شروع دانشگاه، با این حرارت مشغول نشده بود. دیانا آه و ناله می­کرد.
او با خواهش گفت: "تو رو خدا آروم باش."
دنینگ برای دست کم چهار دقیقه‌ی دیگر به کارش ادامه داد. خیالات بود که یکی پس از دیگری در ذهنَ‌ش نقش می­بست. بالاخره غلتید پایین. عرق کرده بود و تند تند نفس نفس می­زد. زخم سرش دهان باز کرده بود و حس کرد که خون بر پشت گردنَ‌ش می­چکد.
او گفت: "ماروین! دوسِت دارم."
"مرسی دیانا."
بلند شد و به سمت حمام رفت. حوله­ای خیس کرد، خودش را با آن تمیز کرد، بعد با قسمت خشکِ حوله خونِ پشت گردنش را پاک کرد.
خیلی از مردها بدون خوابیدن با باکره­ای می­میرند. او نمی­خواست یکی از آن‌ها باشد.
حوله را روویِ زمین انداخت، از حمام خارج شد، از اتاق خواب گذشت و به آشپزخانه رفت. از شیر آب یک لیوان برای خودش ریخت و سر کشید.
دور و بر را نگاه کرد. دیانا خانه‌ی قشنگی داشت. شاید از روویِ دل‌سوزی کلی انعام می­گرفت.
در یخچال یک قوطی آبجو پیدا کرد، آن‌را باز کرد، پشت میز آشپزخانه نشست، جرعه جرعه نوشید و از بسته­ای که روویِ میز بود سیگاری برداشت. آبجو و سیگارش را تمام کرد، به اتاق خواب برگشت. دیانا رفته بود توویِ حمام. بعد، در باز شد و او با لباس خواب بیرون آمد. دید که ماروین در حال لباس پوشیدن است و شادی از صورتَ‌ش رنگ باخت.
"آه، داری میری؟"
"بله."
"دوباره می­بینمت؟"
"نه."
"آه خدای من..." آرام به طرف تخت رفت. بر لبه‌ی تخت نشست. پشتَ‌ش به ماروین بود. آن‌طور که نشسته بود خیلی درشت به نظر می­رسید. چراغ اتاق خواب خاموش بود و فقط نور حمام بود که از لای درِ نیمه باز آن‌جا را روشن می­کرد.
دنینگ بر صندلی­ای نشسته بود و بند کفشَ‌ش را می­بست.
تصویر پل در کانون ذهنَ‌ش نشسته بود. پل صدایش می­زد. یک‌بار دیگر صدایش زد. آب، مثلِ آهن‌رُبا او را جذب می­کرد.
دنینگ بند کفشَ‌ش را بست و برخاست.
"خداحافظ دیانا."
او جوابی نداد. ساکت نشسته بود. دنینگ دید که او آرام می­لرزد. خیلی آرام گریه می­کرد و سعی می­کرد جلوی گریه‌ی خود را بگیرد. تقریبن شهوت­انگیز بود. سرِ دیانا به جلو خم شده بود. از جایی که دنینگ او را نگاه می­کرد مثل این‌که داشت تنِ بزرگِ بی­سری را می­دید.
بعد از مکثی طولانی پرسید: "ببین، چیزی برای خوردن گیر میاد؟"
"چی؟"
"پرسیدم چیزی گیر میاد برای خوردن؟"
سرش را بلند کرد و چرخاند.
"آه بله ماروین، یه بطر شراب دارم و دو تا استیک و سبزی."
دنینگ پرسید: "می­شه شام بخوریم؟"
دیانا طوری از روویِ تخت بلند شد که انگار وزنی ندارد. خیلی عجیب بود. بعد به‌طرف آشپزخانه رفت.
دنینگ کُتَ‌ش را در آورد، بر صندلی نشست، کفش­هایش را در آورد، جورابَ‌ش را، شلوارش را و وقتی دیانا برگشت هنوز شورت و پیراهن به تن داشت.
دیانا با یک بطر شراب، دو لیوان و در بازکن، وارد شد. حمل همه‌ی این­ها برایش کمی دردسر داشت و داشت می­خندید، نه چندان بلند، بلکه خنده­ای آرام، جنون­آمیز، لاینقطع، و از سرِ خوشی.
نوری که از درِ نیمه­باز حمام می­تابید، تنَ‌ش، صورتَ‌ش، دو لیوان، بطر شراب و در بازکن را در قاب گرفت.
پیش از این هیچ وقت ماروین دنینگ در این ٤۶ سال زنی به زیبایی او ندیده بود.

10 Comments:
Blogger Mehrnoosh said...
طاهر جان سلام
دستت درد نکنه، چه ترجمه خوبی کردی.بخصوص لحن داستان که کاملا لحن بوکوفسکی است. خود داستان هم که حرف نداره.
فقط خواستم دو نکته ترجمه ای بگویم. یکی اینکه من نفهمیدم چرا بعضی وقتها می گی پاسبانها و بعضی وقتها پلیس ها؟ فکر می کنم کلمه پلیس اینجا درست تر است هر چند شاید فکر کردی به فارسی آنرا پاسبان ترجمه کنی که فکر نمی کنم ترجمه درست پلیس باشد.
نکته دوم اینکه تو از "داگر" و "وانجلز" نوشتی. فکر می کنم منظور بوکوفسکی دو تیم بزرگ بیس بال لس آنجلس، داجر و "انجلز" باشه که رقیب هم هستند. احتمالا تلفظ آلمانی و یا سوئدی را به کار بردی اما چون این دو تیم در کنار تیم بسکتبال "لیکرز" از آی کان های لس انجلس هستند شاید بهتر باشد همان تلفط اصلی بکار برده شود.
باز هم ممنون و منتظر ترجمه های بیشتر از تو
مهرنوش

Anonymous طاهر جام برسنگ said...
دوست نازنین مهرنوش
سپاس از توجه و تذکراتتون. در مورد داجر حق کاملا با شماست و منظور همون دو تیم معروف بیس بال هستند. در مورد پاسبان و پلیس الان یادم نیست به چه دلیل این دو تا را آوردم، احتمالا به خاطر حفظ لحن، خدا کنه. باز از توجه تون سپاسگزارم
ط. جام

Anonymous ناشناس said...
کار فوقالعاده و ترجمه دلنشینی بود . خسته نباشی

Anonymous یاسمین درخشان زاده said...
(ما تا حالا کلی از این رییس جمهورا زیاد داشتیم)این جمله شاید به یه کم ویرایش نیاز داشته باشه مگه اینکه بوکفسکی دقیقا تو متنش همین جوری به کار برده باشه به خاطر نشون دادن مست بودن اون مرد یا هر چیز دیگه...
در هر صورت داستان خوبی بود مرسی از ترجمه

Anonymous عصربارانی said...
چه داستان خوبی بود و ترجمه خوبی...آدم خوشبختی هستی که دغدغه ترجمه داری.جدی میگم

Anonymous ناشناس said...
very nice, Thank you

Anonymous ناشناس said...
بسیار زیبا لذتشو بردیم
زیر سرمای کولر گازی توی این شب تابستانی بسیار به ما چسبید

Anonymous ناشناس said...
مرسی بسیار عالی بود

Anonymous م said...
خوب

Anonymous ناشناس said...
مرسی از بوکوفسکی و مرسی از مترجم.داستان منو با خودش برد.

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!