یکشنبه
پناهنده، سوژه - ابژه ای مطرود
نسیم روشنایی

همان طور که همه می دانیم پناهنده کسی است که به دلایل مختلف مجبور شده است از کشور خودش فرار کند. اما پناهی خواهد یافت؟

پروسه ی پناهندگی دو بخش دارد: پناهجویی و پناهندگی. پناهجویی زمانی است که فرد هنوز از کمیسیاری عالی امور پناهندگی سازمان ملل ( UNHCR) و یا دولت کشور مقصد (کشورهای اروپایی، آمریکا، کانادا و ...)، قبولی خود را نگرفته است. پس از قبولی که رسیدن به آن اغلب ماه ها و حتی سال ها طول می کشد، او تازه پناهنده محسوب می شود.

اگر پناهنده، مستقیم به کشور پناهنده پذیر پناه برد، پروسه ی فرساینده ی پناهندگی ممکن است برایش کوتاه تر طی شود اما نه در همه ی موارد (مثال: در آلمان پناهجویانی هستند که حتی پس از بیست سال هنوز قبول نشده اند و هر لحظه خطر «دیپورت» یا بازگرداندن اجباری به سرزمینشان تهدیدشان می‌کند). این پروسه فرساینده با وضعیت بلاتکلیفی و پادرهوایی‌ی خودش در کشوری واسطه (همچون ترکیه) ابعاد تراژیک خاص خودش را دارد.

در پروسه ی پناهندگی (پناهجویی - پناهندگی)، بوروکراسی‌ی بی رحمانه ای به سر و صورت و زندگی پناهنده پاشیده می شود. از این سازمان به آن سازمان سگ دو می زند. دست به دامن پارلمان‌ها و نمایندگانشان می‌شود. نامه ها و تأییدیه های رنگارنگ تهیه می کند تا از این جهنم تعلیق رها شود. حتی به ماوراء الطبیعه پناه می برد! پناهنده محکوم به دربه دری است. دنیای به این بزرگی برای او جایی ندارد. کشورش او را طرد کرده است؛ کشوری که به آن پناه برده او را غریبه می داند. خانواده و دوستان اش را از دست داده است. همه چیزش را از دست داده است. گذشته ندارد، حال ندارد، آینده ندارد. او دیگر هیچ چیز ندارد، حتی رهایی! پرسش اینجاست که در چنین سیستمی اصلا می توان رها بود؟ و سرانجام پناهنده می فهمد که از آغاز هیچ نداشته است.

پناهجوی آواره در ترکیه دو خدا دارد. خدایگانی که برای سرنوشتش تصمیم می گیرند. خدای اول او سازمان ملل است و خدای بعدی اش کشوری که او را می پذیرد. کابوس دیپورت (بازگردانده شدن). کابوس آشنای هر پناهنده. اما برگشت به کجا؟!!
کابوس استیناف... روزمرگی و بطالت روزهای کمپ یا در به دری در خانه های اجاره ای پوسیده همراه بی پولی... و پس از تعیلقی چندین ساله اگر شانس بیاورد و به عنوان پناهنده پذیرفته شود، آنوقت تازه در کشور جدید باید از صفر شروع کند. همه اش همین است.

یک پناهجو تا زمان پذیرفته شدن به عنوان پناهنده، سرنوشت آینده و ثبات حالش، حتی به مویی هم بند نیست. عقل و اراده ی او کمتر کارآیی دارد. او اسیر سازمان های پلشت بورژوایی است و به آنها دخیل می بندد. پناهنده تجسم انتظار است، تجسم تعلیق، سرگردانی و پوچی.

موقعیت پناهنده پارادوکسیکال است. هیچ شکی نیست که این موقعیت بسیار تلخ و زجرآور است اما همزمان موقعیتی رادیکال هم هست. پناهنده وقتی تصمیم می گیرد از کشورش فرار کند، قطعا سوژه ای آزاد است. سوژه ای که محل زندگی، فرهنگ بومی و گذشته اش را رها می کند تا آینده ی خود را تغییر دهد. او در لحظه ی فرار از کشور خود، سرشار از اراده و میل به تغییر زندگی خویش می گردد. اما از لحظه ای که خود را به سازمان ملل معرفی می کند (چون پناهنده ای در ترکیه)، از جایگاه سوژه گی خود بیرون رانده می شود. از این پس ابژه ای است که میان سازمان های بورژوایی در نوسان است؛ ابژه ای تأثر برانگیز و کافکایی. او دیگر برای دنیا هیچ ارزشی ندارد؛ هرچه برای عقایدش جنگیده باشد، هرچه رنج برده باشد، هر بهایی که داده باشد، هیچ کدام برای دنیا اهمیتی ندارند. دنیای سرمایه داری فقط به نیروی کار رام و ارزان نیاز دارد. او می خواسته تغییر دهد، پس برای جهان سرمایه داری اضافی است. او دشمن این سیستم محسوب می شود، بنابراین سیستم نادیده اش می گیرد و تا جایی که ممکن است او را از حقوق بدیهی انسانی محروم نگاه می دارد.

اراده ی انسانی در فرآیند پناهندگی هیچ نقشی ندارد. پناهنده احساس می کند حشره ای است که هر آن ممکن است له شود. احساس حقارت احمقانه ای همیشه با یأس او همراه است. او فراموش شده است. او دیگر ابژه ای بی دست و پاست که به هر جل پاره ای امید می بندد. زیست پناهندگی بسیار فرساینده است اما ممکن است پتانسیلی در پناهنده ایجاد کند که او را صد چندان قادر سازد جهان را تغییر دهد زیرا او اکنون علنا در موقعیت فرودست و رانده شده قرار دارد و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد .

پروسه ی پناهندگی باعث شده او از کشورش فاصله بگیرد. پناهنده بودن، باز هم سبب می شود از کشوری که در آن پناهنده است نیز فاصله داشته باشد. وضعیت پناهندگی، فاصله ای ابدی است. او برای این که بتواند این فاصله ها را تاب آورد گاه ناچار می شود در خودش فرو رود یا خود را ببلعد و یا تجسم فاصله گردد. اما این فاصله کارکردهایی نیز دارد. او با این فاصله قادر است آزادانه تر، فکر و عمل کند.


پناهنده با فرار از کشورش عمیقا به این نکته پی می برد که وطن پرستی، تجملی ابلهانه است. پرتاب شدن در وضعیت پناهندگی او را ناچار می کند بخشی از توهمات خود را کنار بگذارد یا لااقل به آنها شک کند مانند توهمات قومی و ملی . وطن اش او را قِی کرده است ، او را پناه نداده است. دیگر ناچار است این مسئله را ببیند. باید به حدی از خودآگاهی برسد. حتی باید یاغی تر شود.

او همیشه بیگانه است ؛ یک دیگری، چه در کشورش و چه در کشوری که به آن پناه می جوید. او ناچار است این واقعیت را بپذیرد.

یکی از عوارض مضحک و طاقت فرسای پناهندگی بروز گونه ای مضحک از نوستالگیا است و در بعضی به مالیخولیایی شبه ناسیونالیستی و هجو یا مالیخولیایی عرفانی! تبدیل می شود. عشق به مادر، وطن، خاک وطن و... وضعیتی بسیار خنده دار و تراژیک اما واقعی برای او ایجاد می کند. وضعیت پناهندگی کثافت جوامع انسانی را به پناهنده حقنه می کند.

پناهنده هرگز به پناهگاهی نمی رسد. جهان سرمایه داری برای پناهنده ها نیست. بورژوازی جهان را غصب کرده است. بورژوازی ثروت تمام مردم را با ماسکی دموکراسی نما می دزدد. پناهنده، کارگر، زاغه نشین ، کارمند دون پایه، اقلیت جنسی، زن... همگی مطرودند. سهمی از جهان ندارند. مطرودین جهان کار می کنند، کارِ سیاه با دست هایی سرخ و نصیب شان ، تنها بخور و نمیری است برای بازتولید یک زندگی خاکستری. وضعیت پناهندگی، تعین فرودستی است، و در عین حال تعین عصیان و طرد شدگی. اینهمه اما می تواند پتانسیلی شود برای مبارزه ای مداوم همراه با سرکشی.





0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!