جمعه
-
دو شعر از علی اسدالهی
-
-
نقشه

کافه ای در دورترین بندر دنیا
با صندلی هایی که تابستانها
می ریزند به خیابانها
صدای موسیقی لایت
در آمده از پیانویی سیاهپوست
چمشک نئون های Welcome
پیش غذایی از لبهایی سرخ
و گیلاسی که تاریخ باغ های انگور را
.................سینه به سینه ات خواهد گفت...

دامنت اما نه گلی ندارد
نه موهای طلایی ات به یاد می آورند
سالها قبل سیاه سیاه بودند
و آنقدر غلیظ به زبان نامادری ات حرف می زنی
که خودت نیز باور کرده ای...
اما هنوز کافی است
گاهی بی هوا بگویی "دوستت دارم"
تا پرنده ای از دهانت در بیاید
و بنشیند
بر شانه های گربه ای دلتنگ...




کما

سفر
نامه ی تلخی است
........نوشته بر پیشانی من
کوچ از خوابی به خوابی دیگر
دلخوشی
به آمدن گاه به گاه پرستارها
باز شدن پنجره ای تکراری
و گلهایی که در رقابتی عجیب
با من می پوسند...


تنها خیال توست
که می تواند تکانی به این نوار تنبل بدهند:
پزشک ها می ریزند
پرستار بی هوا سرنگش را پر می کند
و دوباره تبعید می شوم
..............به سرزمینی دور...
جزیره ای که جای بطری
شیشه های سِرُم به آن می رسند
با نامه هایی
به امضای ناصِر خُسرو*...
تنها خیال توست
که می تواند آن نوار بی حال را موجی کند
(و گرنه کاری ندارد
کمی بالاتر کشیدن اين رو انداز سفید)
بلندم کن از خواب
و به دریا بینداز
.......این ماهی ماسیده بر ساحل را...



-----------------------------------------------------

*خیابانی در تهران که در آن داروهای نایاب خرید و فروش می شود

2 Comments:
Anonymous آذر کیانی said...
سلام. شعرهای خوب و صمیمی هستن .ممنون

Anonymous ناشناس said...
ایول علی جان. همیشه طرفدارت بودم.
پیام

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!