دوشنبه
-
-
دنیای داستایوسکی
اثر گئورگ باکچی(بخش چهارم)
برگرداننده: حسن واهب زاده
مجلات، عشق ها، رنج ها
1866- 1860
-
درپایتخت، داستایوسکی بلافاصله در جریان ادبیات سال های پیش از لغو سرواژ
قرار می گیرد. آشنایانش با خرسندی نویسندۀ رنجدیده را می پذیرند ، و وقتی داستایوسکی افکار خود را بیان می دارد، شور و شوقشان فرو می نشیند. فیودور میهائیلویچ تصمیم می گیرد دیدگاه های خود را در بارۀ مردم، روشنفکران و کشور روسیه و اروپا بطور وسیعی در معرض عام قرار دهد. برادر بزرگش میهائیل، که در این میان تاجر ثروتمندی شده است برای نشر مجلۀ « ورِمیا » ( زمان) اجازه می گیرد. در سپتامبر 1860 برای آبونمان مجله اعلامیه ای پخش می کنند. برادران داستایوسکی با انتشار مجله کوشش های چند جانبه ای را آغاز می کنند. داستایوسکی با
داشتن این مجله بالاخره از شرّ معامله با بنگاه های نشریاتی نجات می یابد. تصورات اجتماعی و سیاسی دارای مرجعی می شود که نشر آن را از وظایف اصلی ی خود می داند. امکان به دست می آورد که در برابر حوادث روزانه مستقیماً واکنش نشان دهد و بالاخره نباید از نظر دور داشت که این مجله از نظر مادی ممرً حیاتی برای وی خواهد بود. اگر موفق به در یافت دو هزار آبونمان بشود، شماره های بعدی مجله همراه با سود خواهد بود. روشنفکر روسی هرگز تا این حدً نسبت به سیاست و فلسفه و ادبیات اظهارعلاقه نکرده است و یک مجله با این مشخصات می تواند درانتظارموفقیت
باشد.
از برنامۀ « ورمیا » معلوم می شود که همه جانبه است و می خواهد مجلۀ خواندنی باشد. در این مجله هم ستون ادبیات و نقد و مقالات علمی هست و هم دارای اخبار داخله و سیاسی و همچنین دارای ستونهای مختلط فکاهی و نامه ها و سفارشهای خوانندگان است. پس مجله با این نیت شروع به نشر می شود ( بمانند مجلات سابق بطورکلّی ) که به بزرگی کتاب قطوری باشد و « همه چیز»
خواننده را تأمین کند.
همانطورکه « ستراهوف – Strahov » می نویسد: « برادران داستایوسکی خیلی تلاش می کنند که مجله شان مشغول کننده وهمه پسند باشد. مباحث آنرا با دقت انتخاب می کردند وسعی داشتند که متنوع باشد و از هرآنچه ثقیل و خشک خشک بود حذر می کردند. نشر مطالبی از قبیل فرار « جیا کومو کازانوا – Giacomo Casanova » از اتاقک سربی « ونیز – Vonise » ویا دادگاه « لا سه نر – Lacenaire و امثال آن همچنین استیل آزاد و شوخی آمیز محاوره ای آن نیز دلیلی بر این مدعاست. . . . « ورمیا » چه در زمینۀ سهل نویسی و چه در جالب بودن نمی خواست از کاروان مجلات عقب بماند » اوایل کارها بسیار عالی پیش می رفت. « ستراهوف » می نویسد: « ورمیا موفقیت سریع و نافذی بدست می آورد. در سال اوّل – سال 1861 – مجله 2300 آبونمان داشت و برحسب اظهارات « میهائیل میهالیویچ » این دیگر کافی بود که در زمینۀ مادی پیش بینی هایمان صحیح از آب درآید. . . . در سال دوم شمارۀ مشترکین مجله به 4302 افزایش می یابد . . . . و به این طریق وضع مجله بسرعت تحکیم پیدا می کند و سود خوبی می دهد. علت این موفقیت سریع را باید در نیروی جاذبۀ فوق العادۀ نام فیودور داستایوسکی جست. همه از تبعید وی و سال هائی را که در کار اجباری گذرانده بود، اطلاع داشت و این سبب افزایش شهرت ادبی وی می شود. روزگاری در سویس با کم و بیش غرور ی چنین به من گفت: " نام من یک میلیون قیمت دارد. . . "
خط مشی مجله، از همان اوان کار خط مشی « پوچ ونیک Potchvennyik » است ( پوچ ونیک بمعنی ی زمین است ) « ستراهوف » می نویسد: فیودور میهائیلویچ خط مشی کاملاً نو و اختصاصی را دنبال می کند که، با روح حیات تازه ای که در روسیه در حال بسط بود، بلکه بتواند دو خط مشی متضاد سابق را - غربی هارا و اسلاوفیل هارا – از صحنۀ اجتماع بیرون بکند. داستایوسکی عقیده داشت – و در این عقیده دو همکار راهبر مجله: « ستراهوف فیلسوف و آپولّون گریگوریوف – Apollon Grigoriev » زیباشناس پشتیبان وی بودند – که زمان برای جهان بینی ی نو حیات روسیه رسیده است. در یکی از مقالاتش چنین می نویسد: « اطمینان داریم که این دو تئوری خوش باورانه و معصوم، بالاخره بمانند دو مادر بزرگ پیر و فرتوت و غرغری از دیدن نسل جدید جوانان و نیروی تازه نفس ملّی که تا امروز به آن باور نداشتند خود بخود نابود می شود . . . .
داستایوسکی و یارانش در این موضوع حق داشتند، که گروه بندی روشنفکران روسیه تا اوایل سالهای شصت تغییر می کند. در سال های چهل، روشنفکران که در اشتیاق تغییر و تبدل بودند، به دو گروه بزرگ تقسیم می شود: گروه غربیهاوهواداران غرب در تحت تأثیر « فیرباخ – Feuerbac»
و سوسیالیست های تخیلی ی که هوادار اصلاحات از نوع اروپای غربی و خواهان لغو سیستم سرواژ بودند. گروه دوم اسلاوفیل ها بودند که می خواستند به عصری که خود آن ها آن را ایده آلیزه کرده بودند ، به قرون وسطای روسیه، به آداب و رسوم حصر « پتر اوّل » مراجعت کنند و روسیه را از تأثرات زیان بخش اروپا حفظ کنند. شاید در این ایام حکومت تزاری نسل نخستین اسلاوفیل ها را شدید تر از هواداران غرب تحت پیگرد قرار می داد. در چرخش سال های 60 چگونگی ی موضع گیری در بارۀ لغو سرواژ، جبهه هارا از هم متمایز می کند. در درون هواداران غرب هم انشعاب رخ می دهد. روشنفکران لیبرال اشراف از نتایج به دست آمده رضایت داشتند و علیه کوششهای دموکراتیک انقلابی قد علم می کنند. دموکرات های انقلابی، « چرنیشوسکی– Chernishovskiy » و « دوبرولیوبوف – Dobroliubov » و هوادارانشان رفرم را نمی پذیرند و ثابت می کنند که تغییرات ملهم از بالا میلیون ها دهقان را از زمین ساقط می کند و در فقر ی عمیق تر از قبل می افکند. هدف این ها تقسیم مجدد و تصحیح اصلاحات و ادامۀ آن حتی با روش های انقلابی است . اسلاوفیل ها هرچه بیشتر به دستگاه بوروکراتیک دولتی نزدیک تر می شوند. بعضی از نمایندگان نسل جدید اسلاوفیل هارا تعقیب می کنند زیرا که اصلاحات حکومت ارتجاعی را هم کافی نمی دانند. اعضای محفل داستایوسکی به درستی می بینند که حوادث جاری نقاط ضعف خط مشی های هواداران غرب و اسلاوفیل هارا فاش می کند . صحبت سر این نیست که طرح پیشنهادی راه سوم و راه حل مسالمت آمیز هم راه اتوپیستیکی و غیر قابل تحقق می باشد.
داستایوسکی هواداران غرب را متهم می کند که در عین این که فرهنگ اروپائی ندارند، « خاک » روسیه را، راه ملّی و اختصاصی ی روسیه را، نیروی پنهان در موژیک روسی را از خاطر دور نگه می دارند. امّا اسلاوفیل ها با بیان کلمات تخیلی و ایده آلیزه شده داد سخن می دهند و واقعیت را نادیده می گیرند. راه حل در این است که روسیه باید امکانات مخفی ی خود را کشف بکند و روشنفکران با نیروی متحدۀ خود « خاک » روسیه را پرورش بدهند و نه تنها باید از اروپا یاد بگیرد، بلکه خود روسیه باید به اروپا راه صحیح را نشان بدهد.
در سال 1863 داستایوسکی چنین می نویسد: « بعد از این هم من کماکان عقیده دارم که مادامی که خودمان کاملاً تبدیل به روس نشده ایم، در جامعۀ ما هیچگونه پیشرفتی انجام نخواهد گرفت. علامت مشخصۀ روس واقعی در این لحظه روسیۀ فعلی را بباد فحش و ناسزا نمی گیرد و محکومش نمی کند. واقعی ترین روس امروز باید چنین رفتاری داشته باشد. . . . محتمل است که ایدۀ روسی سنتز همۀ ایده هائی خواهد بود که اروپا با کارهای جانانه و قهرمانۀ خود در بعضی از خلق های خود به وجود می آورد و شاید هر آن چه در این ایده ها متناقض است در خلق روس سبب صلح و آرامش شود و روس ها تکامل بعدی خود را در آن بیابد. . . . در کشور ما لردهای انگلیسی و بورژواهای فرانسوی وجود ندارند، پرولتاریا هم نخواهد بود. ما به این ایمان داریم. تعارض و تضاد متقابل طبقات هم در کشور ما به وجود نخواهد آمد. در کشور ما طبقات درست برخلاف آن در هم مستحیل می شوند. . . . »
طرفداران « تئوری خاک » بدرستی تصدیق می کنند که پیروزی سرمایه داری در غرب اروپا نه تنها وضع طبقات فقیر را بهبود نبخشید، بلکه رنج های تازه و غیر قابل تصوری را هم به آن افزود. پس همانطورکه می گویند – هر گونه کوششی را که منجربه برقراری نظام سرمایه داری در روسیه با مورال گرگ منشانۀ خود بشود – باید رد کرد. باید به روح خلق پناه آورد و رستاخیز خود را در آن جستجو نمود. و چون خود باصطلاح « اصلاحات بورژوازی » پیش روی بورژوازی را تدارک می بیند، پس به این اصلاحات هم احتیاجی نیست. باید به احساس حقیقت خلق روی آورد. ( طبق مدلول این افکار" دیدگاه " ، داستایوسکی در سراسر زندگی ی خود رفرم های جبونانه و نیم بند دادگاهی ی الکساندر دوم را، از همه شکوه مندانه تر در صحنۀ دادگاه « برادران کارامازوف » رد می کند ) پس با " تئوری خاک" و یا با دیدگاه بعدی داستایوسکی که نطفۀ آن هارا در تحلیل های اوایل سال های شصت اوپیدا می کنیم – طرد و محکوم کردن خشم آمیز خودخواهی ها و سودجوئی های بورژوازی درست به همان قرار باهم سازش دارند که با ناسیونالیسم خوش باورانه و حتی شونیزم یک روسیۀ " مستقل " در راه ترقی .
این تضاد هارا داستایوسکی در یکی از ویژه ترین آثار خود « یادداشت های زمستانی از خاطرات تابستانی »، به طور بارزی نشان می دهد.. این اثر نخستین تأثرات مسافرت به خارج او را جمع بندی می کند. در سال 1862 در عرض دو و نیم ماه سراسر آلمان، فرانسه، سویس، ایتالیا و اتریش را می گردد، در هیچ نقطه ای اقامت طولانی نمی کند. در کوچه ها گردش می کند، زندگی و انسان هارا تحت نظر قرار می دهد. با تمسخر و ریشخند در کتابش اشاره می کند، انگار که قادر به نوشتن شرافتمندانۀ راه های مسافرت و سفرنامه نباشد. خیلی از دیدنی های اجباری را تماشا نمی کند، ولی چیزهائی را می بیند که برازنده دیدن نبود و به نتایجی می رسد که به طور کلی سزاوار نبوده است.
داستایوسکی از نظام سرمایه داری پرده برداری می کند. آری پاریس شهر شگفت انگیزی است. چه دم و دستگاهی و چه راحتی ای! ولی برای کسانی که به راحتی محق هستند. و چه نظم و چه سکوتی در درون این نظم برقراراست. پاریسی ها خیلی دوست دارند داد و ستد کنند و چنین به نظر می رسد که در حالی که تجارت می کند، خریدار را در مغازه اش غارت می کند. و همان طور بقرار سابق نه فقط سودجوئی راهنمای اوست، بلکه حالا دیگر یک نوع ضرورت مقدس فضیلت راهبر او می باشد. جمع آوری ثروت و غارت هرچه بیشتر. اینست اساسی ترین قانون اخلاق و اصول دین انسان پاریسی. »
داستایوسکی با تمسخر در بارۀ " فضیلت " مرسوم دوران « ناپلئون کوچولو » و تقلید امپراطوری و برنامه های مبتذل غیر قابل تحمل تئاترها می نویسد. و به این که اغلب فرانسوی ها در معنویات ظاهریِ این گونه صحنه سازی های عوام فریبانه شرکت می کنند و نفرت انگیزترین جرم هارا در جامعه تکثیر می کنند، سخت کینه می ورزد. « این بورژواها آدم های عجیبی هستند: آشکارا تبلیغ می کنند که پول درآوردن خجسته ترین فضیلت و وظیفۀ انسانی است. ولی در عین حال بی اندازه دوست دارد که در زیر نقاب خجستۀ سخاوت عرض اندام کنند. همۀ فرانسویان بطور تعجب آوری قد و سیمای نجیبانه ای دارند. پست ترین فرانسوی هم حاضر است بخاطر چند شاهی پدر خود را بفروشد. . . . درست در همان لحظه که پدر خود را می فروشد، آن چنان رفتارش احترام آدم را برمی انگیزاند که به راستی دهشت آور است. »
در « یادداشت های زمستانی » در چند صفحۀ حیرت انگیزش از یک پایتخت سرمایه داری دیگر اروپا، لندن می نویسد. زندگی ی شبانۀ « بال » مخفی را که در تب غارت گری می سوزد، با فحشایش و کارگران غرق در فقر و تنگدستیش زیر دقت قرار می دهد ( با سیاه پوستان سفیدش »، عمارت مجلل نمایشگاه بین المللی را، جانب سایه دار قصر بلورین را مشاهده می کند. ولی داستایوسکی نه تنها بورژواهارا محکوم می کند، بلکه کسانی را هم که دوست دارند نظم آن هارا واژگون کنند محکوم می کند. به کارگران بچشم تودۀ تیره روز نا آگاه و بد مست نگاه می کند، اما سوسیالیست ها به دنبال رؤیا های تحقق ناپذیر هستند که می خواهند انسان را از شخصیتش، از آزادیش و از من وی محروم کنند و می خواهند که انسان را تبدیل به لانۀ مور بکنند. پس داستایوسکی کماکان نصیحت می کند: کشور روسیه باید قوانین خویش را دنبال کند و بهیچوجه نباید از غرب تقلید کند، و آن روز فرا خواهد رسید که غرب از روسیه تقلید کند. « تئوری خاک » درست بخاطر تناقضاتش مدتی با تفاهم و با حسن نیت افکار عمومی ی پیشرو روبرو می شود. اما بعد از چند ماه بحث های حاد شروع می شوند. از یک طرف با « سوره منیک Sovre – menik » ، روزنامۀ دموکرات های انقلابی و از جانب دیگر با اسلاو فیل ها و با مجلۀ « Ruskij Vestnyk متعلق به « کتوف – Katov » که مجلۀ طرفدار دولت بامشی جهان وطنی . در مجلۀ « ورمیا – Vremia » تعداد مقالات شدیداللحن و جواب گو روز بروز افزایش می یابد. اغلب این مقالات را خود داستایوسکی می نویسد. ولی هر اندازه که در کوبیدن ادله های مخالفینش انرژی صرف می کند، قدرت آن را ندارد که تناقضات « تئوری خاک » را حل نماید. وقتی در دسامبر 1861 مقالۀ مهاجم « آنتونویچ – Antonovich » در مجلۀ « سوره مونیک » منتشر می شود ( خاک نه در مفهوم کشاورزی بلکه طبق مدلول روح ورمیا )، داستایوسکی و همکارانش تمام نیروی خود را علیه اردوی دموکرات های انقلابی متوجه می کنند. درست است که داستایوسکی برای « چرنیشفسکی و دوبرولیوبوف » احترام قائل است، ولی هوادارانشان را ژورنالیست های ارزان قیمت و افشاگر می نامند. در شمای مقاله خاطر نشان می گردد « تنظیم و نشر سوره منیک » کار مشکلی نیست، انتهای سهل کار را انتخاب می کنند - افراطی ترینش را – حتی خود فکر و ایده هم از خودشان نیست، هیچ چیز خودی درآن دیده نمی شود. جوانان با یک هیجان کور به دنبال رهبران افراطی می دوند . . . ولی نمی شود منکر همه چیز شد، گاهی در بارۀ بعضی چیز ها اظهار نظر های مثبت هم باید کرد، برای بعضی چیز ها باید به هیجان هم آمد. . . »
داستایوسکی در بند اثبات این مسأله است که با نفی سطحی، جهان بینی زا ییده نمی شود. در این انتقادش هسته ای از حقیقت وجود دارد، بخصوص آن چه را که در بارۀ جوانان نهیلیست عصر گفته است. برعکس رهبران دموکراتهای انقلابی، به علت وجود دستگاه سانسور، امکان نشر افکار مثبت را ندارند.
پوزیسیون داستایوسکی در جوّ اختناق آمیز سیاسی برگشت به عقب وانمود می شود، بعلاوه بحث مطبوعاتی در سطح اصولی انجام نمی گیرد. بزودی با قلم « سالتیکوف شچدرین – Saltikof Shchedrin » در بارۀ نویسندگان و ویراستاران مجلۀ ورِمیا، نوول ها و پیس های طنز آمیز و تمسخرآمیز بر روی صحنه آورده می شود. گروهی از جوانان درست وقتی از دست داستایوسکی دلخور می شوند که در نوول « نهنگ » به حق یا بنا حق پارادی چرنیشوسکی را کشف می کنند.
در فوریۀ 1861 درشمارۀ دوم ورمیا مقالۀ مهّم استتیکی داستایوسکی چاپ می شود بنام « آقای – بور و مسا ئل هنری ». این مقاله تا حدودی تصویر استتیکی از « تئوری خاک » وی است، و از جانب دیگر ادامۀ بحثی است که با « بلنیسکی » داشت. داستایوسکی خود را از پیش قراولان هنر ناب و از کسانی که از ادبیات در طلب نفع مستقیم و " روزمرّگی ی " بد تعبیر شده فاصله می گیرد. در مقاله از جمله می نویسد: « شما هنرمندی را ردّ نمی کنید ولی در طلب آنید که هنر مند لبّ مطلب را بیان دارد، در خدمت آسایش همه باشد، نسبت به حقیقت عصرمان و به احتیاجات و ایده های آن وفادار باشد. این یک خواهش تحسین آمیزی است. ولی اگر این تحسین را تبدیل به " طلب " کنیم، آن وقت شما بر حسب عقیدۀ ما از قوانین اساسی ی هنر و اسّ اساس آن – " آزادی الهام " –سر در نمی آورید. ما به این باور داریم که هنر دارای حیات ویژه و اختصاصی و ارگانیکی است و در پی آمد این دارای قوانین اساسی و غیر قابل تغییر نیز می باشد. هنر برای آدمی همانقدر جزو احتیاجاتش محسوب می شود که خوردن و نوشیدن. زیبائی و آرزوی مجسّم کنندۀ خلاقیت از انسان جدائی ناپذیر است. بدون آن در معنا شادی زیادی در زمین پیدا نمی کند. آدم زیبائی را طلب می کند و در می یابد و بخود می پذیرد – بدون هیچ گونه شرطی – فقط از برای این که زیبا ست و در برابر آن خاضعانه سجده می کند و نمی پرسد که آن را به چه می تواند مصرف کند ویا با آن چه چیزهائی را می تواند بخرد! »
غریب است که درست داستایوسکی که در آثار بعدی خود همیشه بطور مستقیم با حوادث روزانه اشتغال دارد، با نوشته هایش برای دفاع از زیبائی ی آبستراکت قد علم می کند. ولی باید بدانیم که درست در اوایل سال های شصت و تحکیم خط مشی نهیلیست ها براستی مقالات فراوانی منتشر می شود که به اعتبار آکتوالیتۀ آن ارزش بیشتری به یک کنفرانس فیزیولوژی قائل است تا به همۀ آثار « پوشکین »
داستایوسکی از عکس برداری و کوپی برداری از واقعیت ها سخت نفرت دارد. ( بشدت از « Gleb Uspeniskiy » ناتورالیست، و در میان خارجی ها از « زولا » انتقاد می کند ) در سال 1863 به « تورگینف » چنین اظهار نظر می کند: « این یک تنگ نظری اوتیلیتاریسم (Utilitarisme) است. فقط از برای آن به هیجان می آیند. اگر برای آن ها شاعرانه ترین اثر را بنویسید، آن را کنار خواهند گذاشت و بجای آن برگ نخل پیروزی را به اثری می دهند که در آن کسی را چوبکاری می کنند. حقیقت شاعرانه را یک عمل کنجکاوانه تلقی می کنند. برای آن ها فقط اقتباس حوادث واقعی مهمّ است. »
داستایوسکی بتدریج بقرار بالا در برابر افکار عمومی ی چپ گرا قرار می گیرد، و به این طریق مبارزه بین غرب گرایان و ایسلاو فیل ها تبدیل به مبارزۀ یک بعدی می شود.
داستایوسکی موفقیت اولیۀ مجله را می خواست با یک رمان توده پسند و خواندنی تحکیم ببخشد. « ورِمیا » بصورت پاورقی شروع به نشر اثر « تحقیرشدگان و به اندوه افکندگان » کرد که با انتقادهای متضاد روبرو شد. « دوبرولیوبوف » اعلام داشت که این اثردر معیار استتیکی نمی کنجد ولی در ضمن آن را مهمترین اثر سال تلقی نمود. خود نویسنده در بارۀ رمانش چنین می گوید: « یک اثر بی قواره است که شاید به 50 صفحۀ آن افتخار می کنم. »
خوانندۀ امروزی نیز از خواندن آن دستخوش احساسات عجیب و غریبی می شود. در رمان صحنه ها و کاراکترها و حالت های دلچسب و افسونگرهم وجود دارد. ولی قسمت های آزاردهنده، حتّی احساساتی پرهیاهو، و پنهان کاری و دست یابی به اثرات تصنعی هم کم نیست. همۀ این ها دلالت بر این می کنند که با ادبیات نیمه بنجل مد روز نظیر رمان های « اوژن سو - Eugén Sue » ، و مشخصاً با اسرار پاریس خویشاوندی ی نزدیکی دارد.
تصویر شهر پترزبورگ در این رمان با زاغه های فقیرنشین آن و سالن های آن، با تضاد های موجود بین آنهائی که غرق در فراوانی هستند و آن هائی که تحقیر می شوند، نشانۀ آنست که این رمان با منابع معتبرتری نظیر رمان های دیکنس، ژرژسان، بالزاک پیوند دارد. مهر و نشان شیللر در تمام آثار نویسنده تا مهرۀ انگویزاتور ارشد « برادران کارامازوف » بچشم می خورد. اثر « تحقیرشدگان و به اندوه افکندگان » " شیللری ترین " اثر داستایوسکی است. خاطرۀ تکان دهندۀ « نیرنگ و عشق » اثر شیللر، حالا از نو بصورت توصیف خانواده های اشراف و خرده بورژواها برشتۀ تحریر درآمده است. و حتی دام روانشناسانِ پرنس والکوسکی « Valkovski » که موافقت خود را برای ازدواج مأدون شأن و درجه اعلام می دارد. به اینطریق فرجام از قبل تعیین شدۀ آن را تسریع می کند.
رمان طبق کلمات خود کتاب « تاریخچۀ عبوسی است و در معنی یکی از آن اتفاقات غم انگیز و دردناکی می باشد که اغلب بدون این که متوجه شویم، تقریباً در خفا، در زیر آسمان بیرحم شهر سن پترزبورگ، در زاغه های تاریک ومرموز این شهر عظیم، در گردونۀ دیوانۀ زندگی، خود خواهی ی کور، تصادم منافع، هرزگیهای بیحاصل، در میان گناهان مخفی در این جهنم تلخ زندگی کاملاً بی معنی و غیر نرمال، انجام می گیرد.» کارت ها را پرنس « والکوسکی » طلایه دار شریران آیندۀ داستایوسکی، اهریمنی که بر تمام فضایل انسانیت نیشخند بر لب دارد، بهم می زند. « همه چیز بخاطر من است، سراسر دنیا از برای من خلق شده است. نگاه کن دوست من! من هنوز باور دارم که در دنیا خوب می توان زیست و این پر ارزش ترین باورهاست، زیرا بدون آن حتی نمی توان بد هم زندگی کرد. آدمی باید خود را مسموم کند . . . مثلاً من از مدت ها پیش خود را از قید ها و بند ها، حتی از زیر وظایف رها کرده ام. . . . به یقین می دانم که پایۀ تمام فضایل انسانی عمیق ترین خودخواهی ها است. خود را دوست بدار! من فقط به این یگانه اصل اعتراف می کنم.» در مقابل این بی بندو باری ها، به زمین افتادگان و بیچارگان سراپا خوش قلب هستند. پاکیزگی ی خودرا، و مهر و محبتی را که نسبت بهمدیگر دارند می توانند در مبارزه بکار برده و از بی دست و پائی ی خود می توانند فضیلت بیافرینند. این « ایوان پترویچ » را داستایوسکی بعنوان کپیه ای از خود آفریده است. سال های چهل خود را در آن می بیند با یک نیشخند دردناک. نخستین اثر « ایوان پترویچ » طبیعی است که « آدم های فقیر » است ، که « بیلینیسکی » آن را با خوشروئی می پذیرد. « بیلینیسکی » و حتی « کرایویسکی Krayevski » هم در هیکل « آلکساندر پترویچ » که چندان آدم دلچسبی نیست تظاهر می کند.
عشق کشندۀ سه گانه ای که روزگاری بین داستایوسکی، « عیسایووا Isayeva » و معلم در سیبری جان گرفته بود، حالا بین « ایوان پترویج، ناتاشا، آلیوشا » زنده شده است. « ناتاشا » دختر مغرور و خود خور که یکی از پیشقراولان قهرمانان زن داستایوسکی است. در حال دوست داشتن کینه می ورزد. تواضع و فروتنیش، فداکاریهایش در حقیقت برای شکار زیر جلکی مرد ها می باشد. « ناتاشا » در بارۀ « آلیوشا » چنین می گوید:
« درست در اولین ملاقاتمان یک هوس غیر قابل دفع در درونم زنده شد، که مال من باشد، هرچه زودتر مال من شود، کسی را نبیند، کسی را نشناسد، فقط من را، تنها من را . . . .»
« نِللی Nelli » دختر نو جوان غمزده – که یکی از اصیل ترین پرسنل های کتاب است - از « ناتاشا » هم بهتر می تواند دوست بدارد، و بهتر هم می تواند کینه بورزد، اماّ در وی هم خطوط مشخص کنندۀ تحقیر شدگی تمام پرسنل های وقایع کتاب وشادی های خودخوری وجود دارد. «ایوان پترویچ» در بارۀ وی معتقد است که : « او یک موجود بر افکنده در اندوهی است که جراحاتش هنوز نمی توانست التیام بیابد. انگار که از روی عمد با این مرموزی و عدم اعتمادی که نسبت به ما دارد، می خواهد جراحات خود را از هم بشکافد. انگار که از درد و از خود خواهی ی ناشی از رنج کشیدن لذت می برد. . . »
در بارۀ رمانتیسم هار و سانتیمانتالیسم کتاب هر نظری داشته باشیم، باید مشاهده بکنیم که « داستایوسکی » با این اثر خود باز گامی به پیش برداشته است. این نخستین رمان واقعی ی وی است. از این به بعد بافت چند رشته ای رخداده ها، دسیسه ها، جوّ اختناق آمیز، تضاد های حادّ، رسوائی ها، افتضاحات، در گیری های فکری، قسمت اعظم آثارش را تشکیل می دهد. نویسنده حتی از خواندنی بودن کتاب هم صرف نظر نمی کند. مُهر و نشان مُد عصر برعکس بتدریج از آثار وی ناپدید می شوند. جای دستاویز های خارجی را، عناصری که اعتبار عمومی دارند و با مسائل مبتلا به عمومی اشتغال دارد می گیرد. هر چند این عناصر هنوز در این اثر بچشم نمی خورند. ولی موفقیت واقعی یِ « داستایوسکی » در ارتباط با این کتاب نیست بلکه از آنِ یادداشت های زندانش می باشد. طرح کتاب « یادداشت هائی از خانۀ مرگ » را او در زمان کار اجباریش در سیبری ریخته بود و بظنِِ قوی بعضی از قسمت های آن را در سیبری نوشته باشد. ولی نشر این کتاب فقط در جوِ آزادتر سال های ماقبل آزادی سرواژ انجام می توانست بگیرد. هرچند فصول چندی از این کتاب در یک آن با کتاب « تحقیر شدگان وبه اندوه افکندگان» تهیه شده است. انگار که همان نویسنده آفرینندۀ این اثر نباشد. کتاب « یادداشت هائی از خانۀ مرگ » اثری است که در آن آگاهانه جلو طغیان قلم گرفته شده است . در این کتاب اثری از عصیان رمانتیک تحقیر شدگان نیست. نویسنده واقع بین است، حتی در بارۀ کارهای براستی تنفر آور هم انگار که بخودی خود بدیهی باشد، صحبت می کند. جادوی این اثر درست در این بی تفاوتی ظاهریش نهفته است. نباید فکرکنیم که سانسوردست وپای « داستایوسکی » را بسته بود . ( جالب اینست که یگانه ایراد دستگاه سانسور بر کتاب این بود که او از نظر اخلاقی آدم ناکاملی است، که فقط شدت مجازات مانع از ارتکاب به بزه می گردد. در بارۀ اقدامات بشردوستانِۀ حکومت شاید چنین نظر بدهد که مجازاتی را که قانون در برابر ارتکاب بزه های سنگین تعیین کرد، بقدر کافی سخت گیر نیست .) نه، نویسنده از روی غریزۀ خویش احساس کرده بود که اگر زندگی ی زندان را بصورت عادی و طبیعی تلقی کند، در آن صورت است که در خواننده حاد ترین واکنش هارا ایجاد می کند. « داستایوسکی » در بارۀ بزه های بزرگ چندان نمی نویسد، ولی در بارۀ چهره های قهرمان ( قهرمانانش کمابیش در خور مجازات هستند، بنابرین تبانی ی مخفی با خواننده نیز موجّه به نظر نمی رسد. ) روز های بی پایان و جانکاه زندگی ی زندان را بوجه آزار دهنده ای ترسیم می کند. « از دیدن هرچیز، لحظۀ آزادی به خاطرم می رسید. مطمئن هستم تمام کسانی که برای مدت مدیدی از آزادی محروم شده اند عموماً چنین فکر می کنند. . . . امید زندانی ای که محروم از آزادی است کاملاً خصلت دیگری دارد تا از امید و آرزوی انسان های خارج از زندان.آدم آزاد طبیعی است که امیدواراست ( مثلاً امید به این که سرنوشتش بهتر می شود و یا این که تعهداتش با موفقیت همراه خواهد بود ) او زنده است و فعالیت می کند. تند باد واقعیت زندگی اورا کاملاً مجذوب خود می کند، ولی قضیه با زندانی غیر از این است. اگر بخواهیم، آری زندان و کار اجباری هم زندگی بحساب می آید، ولی زندانی هرکس که می خواهد باشد و برای هر مدتی هم که محکومش کرده باشند، سرنوشت خود را نمی تواند کامل و نهائی قسمتی از زاندگی ی واقعی اش بحساب آورد. همۀ زندانیان احساس می کنند که در خانۀ شان نیستند. چنان احساس می کنند که در مهمانی باشند. حتی زندانیانی که محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه باشند، گاهی در این امید هستند که روزی بالاخره نامۀ مهر و موم شده ای از پترزبورگ خواهد رسید. . .
سراسر کتاب بر این مفهوم موقتی و گذرا بودن تکیه دارد و با هوای دائم تکرار شونده خواننده را از تماشاگر بی طرف بودن بیرون آورده و متعاقب آن او را از عینیت نیز ساقط می کند. اول آخر اورا تبدیل به آدم محکوم شده ای می کند که خود را برای شمردن نرده های دژ آماده می کند. ( باید متذکر شد که اغلب یادداشت های زندان قرن بیستم با ادراکی شبیه این کتاب نوشته شده است.)
نتیجۀ عالی ی دیگر این اثر ترسیم پسیکولوژی زندان و معرفی ی آن می باشد که چگونه برداشت های ویژۀ اخلاقی عادت در میان محکوم شدگان بوجود می آید. « در اولین نگاه خطوط مشترک و بخصوص این خانوادۀ فوق العاده بچشم می خورد. حتی شخصیت های اصیل و برجسته نیز که بدون این که اراده کرده باشند می توانند برفراز دیگران حکومت کنند. کوشش می کنند که با جوّ زندان همسازی کنند. . . . بزرگترین فضیلت آدم در آن است که روی هیچ چیز تعجب نکند. . . . بر علیه نظم درونی ی زندان و عادات متداول آن کسی جرأت عصیان کردن نداشت. همه اطاعت می کردند. آدم هائی هم بودند که نسبت به تودۀ زنانی ها برجسته تر بودند و بزحمت همسازی داشتند. ولی این تیپ ها بالاخره شکسته می شدند.» استفاده از حق عادت هرگز بمعنی ی متحدالشکل شدن نبود. زندانی شخصیت خود را فقط از طریق باهماد شناخته شده می توانست به کرسی نشاند و این خود بهر طریق برای وی مانعی محسوب می شد. بر حسب « داستایوسکی » روانشناسی ی آدم هائی را که در زندان بسر می بردند ضرورت هائی تعیین می کنند که در انسان های "آزاد" نیز مشاهده و ترسیم شده است. یعنی حدّ تهائی ی کسب اعتبار برای خود. « فکر مالیخولیائی ی بیمارگونۀ همگی مان این بود که رفتارمان نسبت به دنیای بیرونی چگونه باشد. گاهی اتفاق می افتد، بفاصلۀ چند دقیقه جای بزرگترین خودپسندی را عمیق ترین دلسردی می گیرد. . . . معمولاً لاف زنی و تظاهر،اساسی ترین غم و اندوهشان محسوب می شد » پس در این روز از نو منطق زندگی ی" آزاد " و اسارت باهم متلاقی می شوند و باینطریق خود زندان بحدّ سمبل تمام جامعه رشد می کند. این کتاب در میان آثار هنری ی « داستایوسکی » بقدر کافی نادر شناخته می شود و با ارائۀ این اثر « داستایوسکی » به نقطۀ عطف اساسی ی رئالیسم ادبیات روس نزدیکتر می شود. « تورگینف » و « گرتسن » این کتاب را جزو کتاب های خوب بشمار می آورند. ( این ها در این کتاب دگرگونۀ مدرن جهنم « دانته » را می بینند. ) مطبوعات چپ گرا از آن تحسین می کنند. حتی « تولستوی » هم که چندان به « داستایوسکی » علاقه ای ندارد، آن را می پسندد. « تولستوی » در سال 1880 در نامه ای به « استراهوف Strehov » در این باره چنین می نویسد: « . . . . حالم خوب نبود، کتاب "یادداشت هائی از خانۀ مردگان " را می خواندم . . . .در میان تمام ادبیات مدرن، حتی آثار « پوشکین » کتابی بهتر از این ندیده ام. منظورم استیل اختصاصی آن نیست، بل بینش آنست که اعجاز انگیز است. روراست و طبیعی و مسیح وار است. کتابی است خوب و عبرت انگیز. همۀ دیروز از خواندن آن لذت بردم. از مدت ها پیش کتابی این چنین برای من شادی آور نبوده است. اگر با « داستایوسکی » ملاقات کردید، به ایشان بگوئید که من او را دوست دارم.».
از خاطرات « بونچ برویویچ Bonch Bruyevich » می دانیم که « ولادمیر لنین » هم به این کتاب بیش از همه علاقه داشت و به نیروی سمبولیک آن خیلی ارج می گذاشت. از مطالعۀ کتاب « یادداشت هائی از خانۀ مردگان » بخودی خود مستفاد می شود که این یک اثر زندگی نامه ایست. قسمت اعظم توصیف های شخصی ی خصوصیات بزهکاران انعکاسی از خاطرات شخصی ی خود « داستایوسکی » است. با این وجود کتاب دارای چند نکتۀ مشخّصه هم می باشد که نمایانگر روحیۀ اوایل سال های شصت بود و زالیدۀ بحثهای مشخص عصرمی باشد. « داستایوسکی » با این بینش ماتریالیستی ی عامیانه که گناه را مستقیماً ناشی از مناسبات اجتماعی می داند و به این وسیله منکر مسئولیت شخص بزهکار می شود، وارد بحث می شود. از این نقطۀ نظر بخصوص این سلسله افکار وی جالب است وقتی که جلّاد " داوالطلب " و " اجباری " را معرفی می کند. « خصوصیات میرغضب بودن را در معنی در نهاد تمام انسان های امروزی می شود پیدا کرد. ولی خصوصیات ددمنشانه بیک میزان در انسان ها نشوونما نمی کنند. اگر در بعضی ها خصوصیات میرغضبی بر فراز سایر ویژگی هایش حاکم باشد، آن وقت است که آدم تبدیل به یک دیو پلیدی می شود. دو نوع جلّاد وجود دارد: بعضی ها با میل و اشتیاق این پیشه را پذیرفته اند، بعضی دیگر برغم ارادۀ شان، از روی ناچاری نقش میر غضب را بازی می کنند. نفرات گروه اول طبیعی است که از هر نقطۀ نظر پست تر ازنفرات گروه دوم می باشند، که زندگی آن هارا به این شکل مجبور کرده و تقریباً با یک ترس مرموزی از برابر آن فرار می کنند. . . . کار غریبی است! با هر میرغضبی روبرو شدم، همگی از نظر روانی، تکامل یافته، باهوش عاقل و بی اندازه خود پسند بودند، حتی غرور هم داشتند. ( آیا در این سلسله افکار نباید نخستین نگارش صورت بزهکارانی از قماش « Svidrigaylov, Stavrogin » را جستجوکرد؟ )
از جانب دیگر « داستایوسکی » با یک تأکید بخصوصی بیان می دارد، که فاصله ای که نجبا و روشنفکران را – علیرغم هم سرنوشت بودن - از مردم سادۀ زندان جدا می کند، تأیید کنندۀ تئوریِ " خاک " وی می باشد. « زندانی تازه وارد بفاصلۀ دو ساعت بعد از ورودش خود را شبیه دیگران می کند، خود را در خانۀ خود احساس می کند و بمانند دیگران خود را صاحب هم عیار زندان می داند. همه او را ادراک می کنند. او نیز دیگران را درک می کند. برای همه او آشناست و همه اورا از قماش خود تصور می کنند. ولی در مورد اشراف زادگان مسأله به همین روال نیست. هر اندازه دوستدار عدالت باشد، هرقدر هم خوش قلب و عاقل باشد، همۀ تودۀ زندانی ها گاهی تا سال های سال به او کینه می ورزند و اورا تحقیر می کنند و تفهیم نمی کنند. مهم تر از همه به او اصلاً اعتماد نمی کنند. این ها نه دوست و نه یار آنها نمی توانند باشند. . . . »
« داستایوسکی » همیشه با تمسخر از « پتراشوسکی » صحبت می دارد، « پتراشوسکی» ای که با این فکر روانۀ کار جاری شد که در آن جا به مردم تعلیم بدهد. تعلیم نباید داد بلکه از مردم باید یاد گرفت وبرای مراعات عدالت ساده دقت بخرج داد. فقط به این وسیله می شود به نزدیکی ی مورد علاقه دست یافت و نه تنها بین اشراف زادۀ زندانی و موژیک زندانی، بل بین روشنفکران و تودۀ مردم هم. « چشمان خود را رویهم گذاشتم و دلم نمی خواست ژرفای امور را ببینم. در میان هم زنجیران کینه ورز و شریر خود، آدم های خوب را که - علیرغم پوستۀ تنفرآوری که بر چهرۀ شان بود و هنوز قدرت فکر کردن و احساس کردن را داشتند – مشاهده کنم. وقتی کلمات نیشدار و تند شان را می شنیدم، دیگر هرگز نمی توانستم به کلمات صمیمی و مهربانشان گوش فرا دهم. کلماتی که به همان اندازه پر ارج بودند. زیرا بدون این که تظاهری بکنند معمولاً از ژرفای روحشان سرچشمه می گرفت و از لبهای کسانی جاری می شد که بمراتب بیش از من رنج برده بودند و زجرکشیده بودند. »
سبک توصیفی ی کتاب « یادداشت هائی از خانۀ مردگان » ، در آثار ادبی ی « داستایوسکی »بار دیگر تکرار نشده است و یا لا اقل فقط در بعضی از قسمت ها. ولی فکر تعلق خاطر با موژیک همچنین قسمت اعظم تیپهای زندان – عصیان گران، سازشکاران، بزهکاران بزرگ و آدم های رام و پاکیزه تا قاتلین پدران که بناحق محکوم شده اند و از ایدۀ اساسی ی منازعات کتاب « برادران کارامازوف » حکایت می کند همیشه مشایع بعدی ی راه ادبی ی « داستایوسکی » می باشد.
* * *
بعلت نیشخند سرنوشت، حکومت تزارغفلتاً برعلیه مجلۀ « وِرمیا Vremya» که روز بروز " میهن پرست تر " می شد ضربه را فرود آورد. در اوایل سال 1863 انقلاب لهستان شروع شد. شماری ار مطبوعات که در میان آن ها از« ورمیا » هم می شود نام برد، در برابر مسألۀ لهستان پوزیسیون نگرفتند. در این باره « استراهوف » در خاطرات خود چنین می نویسد: « خشم حکومت دیگر آمادۀ لب ریز شدن علیه نخستین پدیده هائی از این نوع بود، تا بدین وسیله نظر خود را برای همۀ کسانی که تا حال پوزیسیون سکوت در پیش گرفته بودند بیان کرده باشد.» در این لحظات است که « استراهوف » مقالۀ مسألۀ " سرنوشت ساز » خود را می نگارد. او در این مقالۀ بقدر کافی مبهم وحتی با لحن محکوم کننده اش کوشش می کند پوزیسیون لهستانی ها را دوباره سازی کند. مجلات رقیب از فرصت استفاده کرده نظر حاکمیت را به سوی این مقاله جلب می کنند. « استراهوف » ادامه می دهد: « این مسأله را پیش تزار بردند و او دستور توقیف مجلۀ « ورمیا » را صادر کرد. مارا بزهکار قلمداد کردند، به ما اجازه ندادند که از خود دفاع کنیم. مجله را بدون قید و شرط برای همیشه توقیف کردند. قضیه کاملاً روشن بود، هر چه اشتباه درشت تر باشد بهمان اندازه بعد از گوشمالی ی سخت گیرانه، شکافتن مسائل ناراحت کننده تر می بود که این تصمیم از روی سوء تفاهم بوده است.. . . . »
برادران « داستایوسکی » و حتی خود « استراهوف » بهر کس و ناکس متوسل شدند. هرچند نتوانستند حکم توقیف مجله را از اعتبار ساقط کنند ولی اجازه گرفتند که مجلۀ دیگری را منتشر کنند. این مجله « اپوها Epoha » نام گرفت. یعنی « دوران » که در میان علائم و نشانه های نا میمون شروع به کار کرد. و چون نخستین شمارۀ مضاعف مجله فقط در فوریۀ 1864 می توانست منتشر شود دعوت به آبونمان شدن دیرتر بوقوع پیوست. در عین زمان « میهائیل میهائیلویچ » سخت بیمار شد و در ماه ژوئیه فوت کرد. « داستایوسکی » هم در میان بحران های زندگی ی خصوصیش مستغرق بود. او هیچوقت آدم اهل عمل نبود. برحسب نوشتۀ « استراهوف » « درست هدف های متعالیش حکایت از این می کنند که او بطور نا امید کننده ای اهل عمل نبود . وقتی به کاری اشتغال می ورزید، بطور برجسته ای کارهارا اداره می کرد ولی همیشه برای مدت کوتاهی. متعاقب آن دلسرد و کسل می شد و آشفتگی در دور و بر وی دائم در افزایش بود. . . . شمارۀ مضاعف مجله صورت اسف انگیزی داشت و یکی از علل عدم موفقیت آن سخت گیری سراسیمه وار سانسور بود. علت دوم آن مسامحه و بی دقتی در صفحه بندی آن بود. جلد نازیبای مجله با غلط های چاپی بی حد و حصر، کاغذ زشت و نزار آن هم این احساس نامطبوع را در بیننده و خواننده برمی انگیخت. یک مجلۀ واقعی که هوای موفقیت پایدار را در سر دارد، همچون غفلت هائی را بخود روا نمی دارد. . . . بهمان قراری که شروع بکار کرد، بهمان قرار هم کارش را ادامه داد. بعضی از شماره های مجله کدر و بی جلا، بدون مراقبت و یا با تأخیر منتشر می شد. در اصل مجله را بقرار مجلۀ « ورمیا » تنظیم و صفحه بندی می کردند. ولی در مورد « ورمیا » کارها خود بخود بخوبی پیش می رفت. در مورد مجلۀ جدید این بار هم کار ها خود بخود پیش می رفت ولی بد پیش می رفت.. . . . پخش مجله با مانع همراه بود . . . . کار بجائی کشید که علناً می بایستی از مشترکین معذرت خواست. »
« داستایوسکی » متوجه نمی شود که وضع سیاسی عوض شده است. که در جوّ سخت گیرانۀ ناشی از آزادی سرواژ، خوانندگان آثار ادبی و هنری از نو از حوادث مبتلا به عمومی روی برمی گردانند. اطمینان دارد که اگر در اثر نوعی معجزه بتواند نسخه های شماره های سال 1864 مجلۀ « اپوها » را که همیشه با تأخیر منتشر میشود بموقع تحویل پست بدهد، آن وقت آبونه پردازان مجله آرامش خود را باز خواهند یافت و برای سال بعد هم به او مراجعه خواهند کرد. او هنوز هم در تب « ورمیا » زندگی می کند. او هرگز این چنین سخت کوش به کار خود ادامه نداده بود. « به یک بار با سه چاپخانه قرارداد بستم. تأسفی از خرچ پول و فرسودگی ی سلامتی و نیرو وتوان خود ندارم. من یگانه کسی بودم که هم نسخۀ پیش چاپ را می خواندم و با نویسندگان و سانسور سرو کلّه می زدم. مقالات را تصحیح می کردم و برای ادارۀ مجله پول تهیه می کردم. تا ساعت شش صبح کار می کردم و روزانه فقط پنج ساعت می خوابیدم. هرچند که در مجله نظم برقرار کردم، ولی این کار دیگر دیر شده بود. »
در سال 1865 « اپوها » در هم شکسته شد و « داستایوسکی » را کاملاً در زیر آوار خود دفن نمود. « بعد از شمارۀ ماه فوریه در صندوق حتی یک کوپکا باقی نماند. دیگر پولی نمانده بود که بعنوان مزد همکاران و قیمت کاغذ و چاپخانه بپردازم. خانوادۀ « میهائیل میهائیلویچ » بدون دیناری پول بر روی شانۀ « فئودور میهائیلویچ » ماندند. قرض معتابه 15 هزار روبلی سنگینی می کرد. خود « داستایوسکی » صحبت ازقرض بیشتر از 25 هزار روبلی می کرد. برای این که بشود سنجید که این قرضه چه مبلغ بزرگی است، کافی است یادآور شویم که در این زمان برای هر صفحه از نوشته ها بطور متوسط 150 روبل پول در یافت می کرد. پس احتیاج به نوشتن 4 یا 5 رمان "جنایت و مکافات" هست تا بدهی های خود را بپردازد و در جنب این می بایستی از خانوادۀ برادر فقید خود، از فرزند ناتنی ی خود و از خانوادۀ خود نیز نگهداری کند.
تواتر صدور احکام اجرا برای پرداخت بدهی ها و ضبط املاک روز بروز بیشتر می شود. . . . تعجبی ندارد، وقتی که در سال 1865 به ورانگل چنین می نویسد: « آه دوست من حاضرم به طیب خاطر برای کار اجباری به همان مدت به سیبری بروم تا بدهی های خود را بتوانم بپردازم و از نو خود را آزاد احساس کنم....» بحران فزایندۀ زندگی ی شخصی اش وضع وی را بمراتب وخیم تر می کند. بعد از آن که « داستایوسکی » به سنپترزبورگ برمی گردد خود را آزاد و مستقل از زنش احساس می کند. زندگی ی زنش را فراهم می کند ولی تسلی ی خاطر خود را در کنار دیگران جستجو می کند. در سال 1860 در زندگیش « آلکساندرا شوبرت Aleksandera Schubert » که از شوهرش در حال طلاق گرفتن است و در فکر آنست که هنرمند تئاتر گردد ظاهر می شود. « داستایوسکی » در یکی از نامه هایش به او از طوفان عشق سرکوفته و در عین حال از دردهای عشق فزاینده اش حکایت می کند.
« عزیزم! آیا شمارا می توانم ببینم؟ امکان دارد که در ماه ژوئیه به مسکو مسافرت کنم . آیا موفق خواهیم شد که بر حسب آرزوی قلبی مان باهم درد دل کنیم؟ بی اندازه خوشبختم که این چنین با نجابت و مهربانی به من اطمینان می کنید. دوست خوب و واقعی چنین است! صادقانه می گویم بی اندازه گرم شمارا دوست دارم، بقدری که باخود می گفتم ک من عاشق شما نیستم. . . . خیلی خوشحالم که بخود اطمینان دارم که شما را دوست ندارم! به این طریق ترجیح می دهم که فقط هوادار شما باشم تا از جانب قلبم دلواپس نباشم. به این طریق خواهم دانست که بی دریغ هوادار شما هستم. . . . » ( چه زیاد از قهرمانان رمان هایش این چنین در میان احساسات ناروشن خود دست و پا می زنند، در حالی که از بیان نهائی وحشت دارند و باز در پی حقیقت کوبنده کنجکاوی می کنند! . . . ) محتمل است که این گفتگوی نهائی بالاخره انجام گرفت و « داستایوسکی » تنها ماند. در پائیز سال 1864 زنی عجیب و ولگرد و جهانگرد و هرجائی در سر راه او قرار گرفت : « مارفا برااون Marfa Braun »
این ماجراهای زود گذر – اگر بشود گفت از این نوع ماجراها بودند - در کنار طوفانی ترین و شکنجه آمیز ترین خاطرات عشقی ی نویسنده ناچیز بودند.معاصرین وی با این ماجرا آشنائی ی نزدیکی داشتند، ولی نیم قرن تمام با امانت داری و راز داری از آن حراست کردند. امّا در سال های بیست یادداشت های روزانۀ « پولینا سوسلوا Polina Suslova » منتشر شد، جزو شگرد های روز به حساب آمد. در یک چشم بهم زدن پرده از خیلی ارتباطات برداشته شد. از جمله این مسأله نیز حل شد که « داستایوسکی » نقش آفرین زن آثار خود را – که هم خود را و هم اطرافیان را تیره روز می کند و در عشق و کینه ورزی بیکسان لجام کسیخته است – از کی برداشته است. . . . پدر « آپولیناریا پروکوفیوونا سوسلوا Apollinarya Prokotyevna Suslova » هنوز جزو رعایا بود زمانی که دخترش در پترگراد دانشجوی دانشکده شد. او بزودی به محفل جوانان نارودنیکی و نهیلیستی پیوست و شروع به نوشتن نوول کرد. او در آرزوی عملیات قهرمانانه می سوخت. او در دفتر مجلۀ « ورمیا » عاشق « داستایوسکی » نویسندۀ نامدار شد، یا بهتر است بگوئیم عاشق یک ایدۀ تجریدی " یک قهرمان " که روزگاری در راه آزادی زجرهای فراوانی را متحمل شده است. هر چند که « داستایوسکی » دو بار بیشتر از دختر خانم مسنّ تر است ( در پائیز 1861 داستایوسکی چهل سالش است و پولینا 21 یا 22 سالش است. ) دخترک با تمام تن و جان خود مال « داستایوسکی » می شود. بدنبال زبانه های شعلۀ این عشق که حاد هم هست ( که داستایوسکی را شاید برای اولین بار در زندگیش خوشبخت می کند ) بزودی سردی چهرۀ خود را نشان می دهد. « پولینا » به یکسان از این مرد حریص و متفکر ضد نهیلیست سر خورده می شود. رابطۀ شان ازاین ببعد با سلسله برخوردها و بحث ها همراه است. و وقتی « پولینا » پی می برد که نویسنده تا چه حد در وصل وی بی تابی می کند، دانسته و تقریباً با یک حسابگری سادیستی به شکنجۀ وی می پردازد. خوشبختی شان بزودی تبدیل به یک شکنجۀ جان کاهی می شود. متقابلاً همدیگر را متهم می کنند. « سوسلوا » : « من او را دوست داشتم و خود را در اختیار وی قرار دادم، بدون سؤال و حساب. او نیز چنین می بایستی می کرد ولی چنین نکرد و ترکم کرد. » « داستایوسکی » در نامه ای به دختر چنین می نویسد: « تو خیال می کنی که آدم ها یا جلوه گرانه زیبا هستند و یا پست و فرومایه و عامی » بزودی معلوم می شود که دیگر هیچ چیزی آن دو را بهم وصل نمی کند. « سوسلوا » گاهی او را طرد می کند و زمانی از نو وی را فرا می خواند. در اوت سال 1863 هردو به پاریس مسافرت می کنند. « داستایوسکی » امیدواراست که روابط شان از نو برقرار می شود.
« پولینا » جلوتر وارد پاریس می شود و تا حدودی از روی کسالت و انتقام جوئی خود را در تصاحب یک پزشک بنام « سالوادور » قرار می دهد. « سالوادور » چنان بیرحمانه با زن پر شور روسی رفتار می کند، که وی زمانی با « داستایوسکی » می کرد. وقتی « داستایوسکی » سرشار از انتظار وارد پاریس می شود، « سوسلوا » با این جمله از وی پیشواز می کند: متأسفانه دیر کردی. این توسری را « داستایوسکی » هرگز نتوانست فراموش کند. در سال 1865 « داستایوسکی » به خواهرعاقل وی « ناگژدا Nagyezsda » چنین می نویسد: « پولینا تا امروز مرا متهم می کند که شایستۀ عشق وی نبوده ام . دائم شکایت دارد. ولی خود وی در سال 63 با این کلمه مرا پذیرفت : " دیر کردی " یعنی عاشق شخص دیگری شده است، در حالی که دو هفته جلوتربا شور و هیجان می نوشت که دوستم دارد. . . .تا امروز اورا دوستش دارم حیلی دوستش دارم. ولی دیگردوست دارم که دوستش ندارم. » این ماجرا ی خارج کشور در شمار سلسله سرشکستگی هایش بحساب می آید. داستایوسکی به پولینا که دیگر سالوادور هم طردش کرده است التماس می کند: « بهتر است که به ایتالیا برویم. عزیزم از من ترس نداشته باش وقتی می خواهم که دوستت باشم. . . » خسته و کسل مسافرت می کنند. پولینا به قولی که به نویسنده می دهد وفا می کند،. او را تحریک می کند و دست می گیرد. در شهر تورینو آشتی می کنند. دختر در یادداشت هایش ادامه می دهد « از نو نسبت به فیودور میهائیلویچ احساس مهربانی می کنم. اورا متهم می کردم و متعاقبش حس می کردم که حق بامن نیست. دوست داشتم که اورا وادار بکنم که اشتباهات من را فراموش بکند. نسبت به وی مهربان شدم. در برابر این، چنان با شادی پاسخ داد که مرا تحت تأثیر خود قرار داد و من بیش از پیش مهربان شدم. وقتی پهلوی وی نشستم و با مهربانی نگاهش کردم، از من پرسید : « من این نگاه را می شناسم. مدت هاست که من آن را ندیده بودم. خود را روی سینۀ وی انداختم و هق هق گریستم. » داستایوسکی در سال 1865 با التماس از وی خواستگاری می کند که زن وی باشد . ولی سوسلوا فقط می خندد. بعد ها نیز پولینا در زندگی ی داستایوسکی ظاهر می شود. فقط می بایستی اراده بکند. داستایوسکی با فروتنی ی تمام به دنبالش می رود.
چهرۀ « پولینا » نه تنها در چهرۀ زن هم نام در رمان " قمار باز " ظاهر می شود، بلکه تا حدودی « ناستاسیا فیلیپوونا Nastasia Flipovna » در اثر " ابله " و « لیزا Liza » در رمان " شیطان ها " و « احماکوا Ahmakova » در رمان " پسر بچه " و « گوروشنکا Grushenyka » در رمان " برادران کارامازوف ها " از روی وی الگوسازی شده به نشانۀ زنهای جهنمی داستایوسکی . این ها در بند عقل هوشیار نبوده، زن های تیره روزی بودند . این ها محیط خود را هم تبدیل به بدبختی می کنند ولی در عوض یک اشاره برایشان کافی بود که عشاقشان دست به هرگونه بی مخی بزنند.. . . . در اوایل سال 1864 در کنار بستر زنش که در حال نزع بود، سرشار ازعذاب وجدان بحق و خیالی، متعاقب خاطرۀ تازۀ اهانت « سوسلوا »
یکی از عمیق ترین و فوق العاده ترین نوشته اش چشم به جهان می گشاید به نام " یادداشت هائی از سوراخ موش " . در بارۀ این روز ها به برادر بزرگ خود چنین اعتراف می کند: وضعم آن چنان وخیم است که هرگز در همچون وضعی نبوده ام. زندگی عبوس است و حالم بیمار گونه. زنم در حال جان دادن است. خود وظیفه هم فوق العاده سنگین است. « داستایوسکی » خیلی خوب می داند که تا چه حدی در تدوین اثر نویست. « نوشتن این اثر بمراتب مشکل تر از آن بود که خیال می کردم. ولی با همۀ این بیچون و چرا باید موفق شوم. این برای من مسألۀ حیات وممات است. از نقطۀ نظر لحن کلام بیش از حدّ غریب و تند و بی قواره است. شاید که مورد پسندتان قرار نگیرد.
بعنوان نتیجه گیری احتیاج به نظم و شعر خواهد بود که همه را ملایم و تحمل پذیر گرداند. » بفاصلۀ یک دهۀ سال در یادداشت های رمان " پسر بچه " چنین اظهار نظرمی کند : « زاغه نشین مهمترین شخصیت دنیای روس است.
پس « داستایوسکی » از یک سو از خود تیپی را می آفریند، تیپ زاغه نشین را که درجۀ آن از خودش پائین تر است ولی در عوض با آفرینندۀ آن خطوط مشترک فراوانی دارد. با یک قهّاری یی که تا حد خود زجردهی پیش می رود و بطور دقیق تمام خود فریبی و خودخواهی ی این چهره را همچنین – طبیعتاً این را هم که این تا چه حدّی مستحق ترحم است – نشان می دهد. از سوی دیگر ( باز هم پائین تر از مقام خود، ولی با افکار خود وجه مشترکی دارد ) با برهان و دلیل فلسفی واخلاقی مسلّح می کند، با این هدف که تزهای انقلابی اتیک دموکراتیک و سیاسی را تکذیب کند.
در این اثر بخصوص به رمان " چه باید کرد " « چرنیشوسکی » که در آن انقلابی ی زندانی با ابزار های ادبی کوشش دارد انسان های آینده را، تجمع آزادانۀ زحمتکشان را در قصر بلوری آینده که از اصول خودخواهی با شعور پیروی می کنند و در چهرۀ « رحمتوف » تصویر ایدآل انقلابی ترسیم نماید.
در بارۀ اثر " یادداشت هائی از سوراخ موش " همیشه متضادترین عقاید در برخورد و تعارض با هنمدیگر بوده است. این اثر از عصر خود جلو افتاده است. یعنی در آن موقع جز چند انتقاد نامفهوم انعکاس چندانی نداشت. ولی در قرن ما برعکس فلاسفۀ اگزیستانسیالیست و پرسونالیست در « داستایوسکی » و در قهرمان زاغه نشین آن، پیش قراول خود را می یابند. و امّا بعلت محکوم کردن انقلاب و شخص « چرنیشوسکی » گروهی از منتقدین اتحاد شوروی در این اثر فقط یک هجو نامۀ خشمگینی را می بینند. این تفسیر و تأویل ها راست و مستقیم از این رو می لنگند زیرا چند صدائی آن را در نظر نمی گیرند، که نویسنده چگونه با یک دیالکتیک بغرنج با همدردی و در عین حال با حفظ فاصلۀ زمانی یک قرن جلوتر از گرفتاری هائ قرونی که در پیش بود خبر می دهد که در جنب سؤالات واقعی و نیرومند، پاسخ ها، فقط با کلمات " شاید و محتمل است " داده شده است. پاسخ ها باقی میمانند. پاسخ های قهرمان کتاب را « داستایوسکی » با یک نیشخند، بیرحمانه نابود می کند.
قهرمان زاغه نشین « داستایوسکی » کارمند خرده پا است. ولی از آن کارمندان که توانسته است تا حدودی به استقلال مادی خود دست یابد. در کلبۀ خود مخفی می شود و از آن جا زبان خود را به سوی سراسر دنیا دراز می کند. « منزلم پناهگاه من بود. پوستۀ تخمم، غلافم بود. در درون آن در برابر همۀ انسان ها مخفی می شدم.» مشاهدات عاقلانه و خبیث، یعنی در بارۀ محیط فراگیر مشاهدات بیحد و حصری دارد. تقریباً آدم باور می کند که در قضاوت در بارۀ محیط خود از یک انقلابی ی رادیکال هم پا فراتر می نهد. ولی بزودی می بایستی مشاهده می کردیم که در این پرده دری هایش، یک صدای بلند فزاینده - که آزار دهنده هم هست نقش بازی می کند. این صدا اگر محقّ بودن اتهاماتش را مورد تردید قرار ندهد، لا اقلّ این را که آیا خود وی حق اتهام وارد کردن را دارد یا نه مورد تردید قرار می دهد. آن پستی و ابتذال را که با آن صدای بلند محکوم می کند، در خود آدم هم وجود دارد. شاید هم با طیب خاطر مسئولیت این دنیارا بگردن می گرفت، اگر شرایط ناچیزش کارو کسبش را به خطر نمی انداخت. « من در میان همۀ کرم ها، پست ترین ، مضحک ترین، احمق ترین، حسودترین آنها هستم. در حالی که می دانم که آنها یک ذرّه هم باشد از من بهتر نیستند، دست بالا شاید آن ها هرگز دست پاچه نمی شوند و من به این طریق در سراسر زندگیم هدف نیش شپش قراردارم. . . . » پس اگر دست پاچه نشود با کمال میل خون دیگران را می مکد و از این قرار در اولین فرصت چنین هم می کند، کما این که فاحشۀ تیره بخت را مورد توهین قرار می دهد. شخصیت وی نقش قاضی را می پذیرد که خود نیز محصول و بخشی از این دنیای مورد کینه است که در این گلاویزی ها مانده است. « احساس می کردم که این عناصر متضاد چنین در درونم لول می زنند. می دانستم که در سراسر زندگیم در درونم لول می خوردند و در طلب بیرون آمدن بودند. ولی من مانع از آن شدم، فقط مانع از آن شدم که از درونم بیرون بیایند. آنقدر به من زجر دادند که دیگر شرم داشتم. در حقیقت با تشنّج به خود می پیچیدم. و در آخر دیگر کارد به استخوان رسیده بود. آری به استخوان! » جوهر و مطلب اساسی ی این اثر در برخورد این عناصر می باشد. پشت این اطالۀ کلام علامت استفهام خود زاغه نشین بچشم می خورد، و پشت هر اعترافی هم این ایده وجود دارد. « آیا باور می کنید یا خیر؟ » ولی هیچکدام از " نویسندگان پارادوکس ها را " نباید پول نقد تلقّی کرد و حتی رد هم نباید کرد. لبّ مطلب وعنصر زندگی بخشش در عدم محدودیت، زخم دری لذت بخش و خود شکافی ی دایمی است. زیرا: آیا یک انسان وارسته در بارۀ چه چیزی با کیف و لذت وافر می تواند صحبت کند؟ جواب این سؤال اینست: وقتی که در بارۀ خودش صحبت می کند! امّا اگر در هیچ چیز موفق نباشد، خود وی هم بقدر کافی نه خوب بوده باشد و نه بد، حالا فقط یک ارزش برای وی باقی می ماند و آن " من " خودش است . بگوش جهان می رساند هرکه هم می خواهم باشم باز هم من " من " هستم. طلب می کنم که قدر دانی ی لازم را از شخصیت من بکنند. و اگر این بالاترین ارزشها باشد، بزرگترین دشمن زاغه نشین سوسیالیست ها هستند که از دشمنان دنیای خارجیش هم بزرگ تر هستند. این سوسیالیست ها، هرچند می خواهند زندگی را دگرگون کنند، ولی بهمراه آن خودش را هم، برای او راه فرار باقی نمی گذارند، باید که در جامعه مستحیل شود و نشان بدهد که در واقع چند مرده حلاج است. زاغه نشین از این بیش از همه وحشت دارد.
با جوش و خروش علیه مبلغین علوم پندارگرائی اعتراض می کند. این ها بعد از آن که نقشۀ آینده را طرح کردند، در آن علامت گذاری هدف نهائی ی پایان تاریخ بشریت را هم اعلام می کنند. « دو دوتا چهار تا دیگر زندگی نیست، آقایان من! زندگی نیست بل شروع مرگ است. دست کم انسان همیشه از دودوتا ترس داشته است و من هنوز هم می ترسم. فرض کنیم که آدم کار دیگری نکند جز جستجوی این دو دوتا. . . ولی از پیداکردن آن و از روبرو شدن با آن، بخدا سوگند که یک جوری ترس دارد. احساس می کند که اگرگیر بیاورد دیگر چیزی نخواهد ماند که به دنبالش بگردد. . . »
این کلمات بدون تردید دنای احساسی ی « داستایوسکی » را و تئوری های وی را منعکس می کنند. هرچند که مؤلف اعتبار اثر را حفظ می کند. زاغه نشین که نه چندان آدم سمپاتیکی است، در میان اطالۀ کلام بی پایانش چانه زنان نقطۀ نظرهای خودرا در کادر سطح فکری متناسب با خود بیان می دارد. باید اذعان داشت که « داستایوسکی » به درستی به آموزش های سوسیالیست های پندار گرا و به چند نقطۀ ضعف " چه باید کرد » اثر « چرنیشوسکی » و به خرد گرائی ی مفرط که انسان هارا خیلی کم از هم متمایز می کند اشاره می کند. ولی طبیعی است که حق بجانب « داستایوسکی » نیست، وقتی که به اعتبار آن تلاش هائی را که در جهت تغییر جهان انجام می گیرد معمولاً محکوم می کند.
اثر « یادداشت هائی از سوراخ موش » روی ادبیات سدۀ بیستم اثر زنده ای دارد. در آثار « کافکا »، « کامو »، و « سارتر » این پرسنل ها گاهی بصورت مشابه و زمانی دگرگون شده و در مواردی د رست دگرگونۀ دیگری با علامت مخالف تظاهرمی کند. داستان سرائی در مدار نویستدگی ی
« داستایوسکی » ایستگاه مهمی محسوب می شود. بعد از آن که چندین فرم رمانی ی خود را تا آخر آزمایش نمود، بعد از آن که یکی دو تن از پیشینیان قهرمانان دوروحیه ای آیندۀ خود را طراحی نمود، در این موقع بود که شیوۀ ساخت رمان کوچک خود را که شامل یگانه ایده و نشان دهندۀ رفتار انسانی است بدست آورد. « یادداشت هائی از سوراخ موش » که ماجرای آن در اول شخص مفرد نوشته شده، هنوز نوشتاری است بطور مفرط بسته و فشرده و خسته کننده. ولی بزودی اثری چشم به جهان می گشاید که در جنب ماجرای چند رشته ای، ایدۀ یگانه ای را در مرکز آن قرارمی دهد. این اثر که جوّ خفقان آور « یادداشتهائی از سوراخ موش » را در گفتگوهای دو نفری حل می کند، از هرگونه دیدگاه رمان بزرگ و رسیده ایست به نام « جنایت و مکافات »
طرح « جنایت و مکافات » رویهم 15 سال تمام طول کشید تا جابیفتد. مهرۀ روشنفکر جنایتکارش « داستایوسکی » را از زمان های کار اجباری بخود مشغول می داشت. در اوایل سال های شصت می خواست از واحه های فقیر نشین « پترگراد » و از خانواده هائی که در اثر مصرف آلکل قربانی شده اند رمان آکتوئل بنویسد. در این باره « کرایوسکی Krayovski » را چنین در جریان امر قرار می دهد.: « عنوان رمانم " بد مست ها " است. این رمان نه تنهاآلکلیسم را بررسی می کند بلکه تصاویر آن را هم: صحنه های خانوادگی و پرورش بچه ها در همچون محیط ها و الخ. ضخامت آن در حدود 20 جزوه خواهد بود. . . » ولی سه ماه دیرتر از یک رمان کاملاً دیگری صحبت می کند. « گزارش روانی خواهد بود، از یک عمل جنائی. ماجرا در روز های عصر خودمان انجام می گیرد. در همین سال. یک جوان، که دانشجوی سابق دانشگاه است و از دانشگاه اخراجش کرده اند و در فقر و فلاکت زندگی می کند. . . .تصمیم می گیرد که با یک خیز وضع فلاکت بار خود را اصلاح کند. تصمیم می گیرد پیرزنی را بکشد، زن یک مشاور مخفی را که با رباخواری اشتغال دارد. . . و به این طریق مادر خود را که در شهرستانها زندگی می کند خوشبخت کند و خواهر کوچک خود را نجات دهد. . . . تحصیلات خود را تمام کرده بخارج مسافرت کند و در مابقی ی زندگیش شرافتمندانه زندگی کرده، بطور پیگیری " وظیفۀ انسانی خود را در بارۀ بشریت " انجام دهد. به این طریق کفّارۀ گناهانش را می پردازد – اگرقتل پیرزن کر و احمق و خبیث و بیمار را می شود گناهش نامید. . . . .»
دو تصوّر کم کم بهم می پیوندند. « داستایوسکی » پی می برد که عمل جنائی را هیچ چیز بهتر از تصویر یک خانوادۀ بدمست « مارملادوو Marmeladov » اینها رنگ آمیزی نمی تواند بکند. مضافاً نشان دادن میخانه ها، آدم هائی که در کثافات و تعفّن کوچه دست و پا می زنند و فواحش هم فقط وقتی تبدیل به بیان ناتورالیستی ی واقعیت می شود که در تشعشع "یک ایدۀ بزرگ" تحقّق یابد. نویسنده در این رمان سنتز فکری و هنری تمام آثار قبلی ی خود را می آفریند و اگر اضافه کنیم که برای همۀ این، قاب رمان جنائی پسیکولوژیک خواندنی می دهد، تعجب نخواهیم کرد. و اگر بگوئیم که بهنگام نوشتن این رمان، نویسنده از مشکلات ماوراء انسانی شکایت می کند و در ضمن « داستایوسکی » به زندان بدهکاران می افتد، دار و ندارش را حرّاج می کنند ودر خود انقدر نیرو سراغ دارد که دست نویس را بسوزاند و از نو شروع کند.
« شکل و نقشۀ نو مرا بخود جذب نمود و همه را از نو شروع کردم. شب و روز کار می کردم ولی باز کم بود. »
« جنایت و مکافات » واقعاً رمان جنائی است ولی از نوع عالی ترین دگرگونۀ ادبی ی آن. « داستایوسکی » در جستجوی آن نیست که قاتل کیست و یا قربانی کیست و حتی در بند آن هم نیست که قتل چگونه انحام گرفته است. کشش هیپنوتیک کتابش را سه مسأله تعیین می کند: آیا بزهکار جرأت آن را دارد که مرتکب قتل شود؟ در معنی چرا مرتکب قتل شد. آیا نیروی درونی ی کافی برای تجدّد و تولّد نو در خود سراغ دارد یا نه ؟ حتّی رمان های مدرن جنائی که ساختار ابتکارآمیزی دارند قادر نیستند آن هیجان پر بیم و هراس را که از خواندن رمان " جنایت و مکافات " در انسان ایجاد می شود به وجود آورند. در رمان های جنائی سرانجام کاملاً علی السویه است که قربانی کیست، قاتل کی بود، چرا مرتکب قتل شد، درست بقراری که در حّل جدول کلمات متقاطع کلمه ای را که در جستجویش بودیم و حالا دیگر دستگیرمان شده است بعد از لحظه ای فراموش می کنیم. از مطالعۀ رمان های « داستایوسکی » بقراری که یکی از معاصرین می نویسد: «مجبور می شویم که از نزدیک تا آخر تماشاگر عملی باشیم که دوست نداریم ببینیم و روحمان، چیزی را که به آن کینه داریم در آن سهیم بشود. ما نمی توانیم خود را از قهرمان رمان جدا کنیم. هرچند که از آن واهمه داریم. . . . شریک جنایت می شویم و کلّۀ مان به همان قرار کلّۀ وی بچرخش در می آید و بهمراه وی دست و پا می زنیم و زمین می خوریم و باز بهمراه وی جاذبۀ مقاومت ناپذیر پرتگاه را تجربه می کنیم. »
ما بهیچ وجه نمی توانیم ردّ پای همۀ ناهنجاری های رشتۀ فکری « راسکولنیکوف » را تعقیب کنیم، چرا که آن مترادف با تجدید حکایت کردن رمان خواهد بود. این مرد جوان دقیقاً، صفحه بصفحه گام به پیش می گذارد و سپس عقب می نشیند، در بعضی از حملاتش اغلب تناقض وجود دارد، در یک آن تصدیق و انکار عمل در آن می گنجد. در همان صفحات اوّل کتاب پی می بریم که وی اسیر یک بیماری خیالی است و در تدارک تصمیم نهائی است و در معنی عزم خود را جزم کرده است ولی هنوز با خود در ستیز است و آن چنان زجر و عذاب می کشد، انگار که پیش از ارتکاب به جنایت، مکافات هم شده است. در عین حال خواننده با طیب خاطر می خواهد دست « راسکولنیکوف » را – که در حال بلند کردن تبر است – از برداشتن آن باز دارد. در یک لحظه، کاملاً بطرز بخصوصی در معنی در بند آن می باشد که قتل انحام بگیرد. جانب جانی را می گیریم و آرزوداریم که هرگز راز این جنایت فاش نشود. . . . زیرا « راسکولنیکوف » تا حدودی به خاطر ما هم "دست به آزمایش" می زند. و در درون ما نیز تب هیجان پا می گیرد تا بلکه با یک ضربۀ تبر به تجاوز از نرم های انسانی احتیاج باشد و شاید بتوانیم از " پیر زن " خود نجات یابیم و بتوانیم برای آن همه اعمال نجیب و خوب پول لازم را گیر بیاوریم. . . . این پیچ و تاب وحشتناک که تمام قسمت اول کتاب را فرا می گیرد، بالاخره حل می شود. « راسکولنیکوف » می کشد، امّا غیر انسانی بودن و غیر قابل فهم بودن قتل بزودی باری را می آفریند که با وزن چند صد کیاوئی ی خود به این مرد جوان سنگینی می کند. او نه تنها پیرزن رباخوار را به قتل رسانده است بلکه خواهر کوچکش را هم – که آزارش به مور هم نرسیده است - می بایستی قصابی کند. پس نمی تواند به این امید که فقط " کرم " خبیثی را نابود کرده است، خود را بخواب ببرد. پول را نتوانست گیر بیاورد – زیرا در لحظۀ نهائی کارها از هم پاشید - فقط خرده ریز های قراضه را توانست بدزدد و دیگر قدرت آن را ندارد تا جهان را تغییر دهد. در برابر این بطور جبران ناپذیری خود را مستأصل کرد. « بیش از همه احساس نفرت و بیزاری می کرد و این تنفّر دقیقه بدقیقه در درونش افزایش می یافت و نیرو می گرفت. » نخستین فکرش این بود که هرچه زودتر خود را به پلیس معرفی کند تا هرچه سریع تر از این تنفر و و تحقیر خودی پا فراتر بگذارد. امّا « داستایوسکی » به این هم کفایت نمی کند. اعتراف فوری دانشجو از روی قانونمندی، روراست و صمیمانه نمی تواند باشد. چرا که « راسکولنیکوف » قاتل عادی نیست. او قاتل ایده ئولوژیکی است، که پیش از آن که دست بکار شود فکر خود را پرورانده است و در معنی هنوز هم در حقیقت تصور " ناپلئونی " باور دارد، فقط خود را در مورد بی دست و پا بودنش نفرین می کند. پس باید خود ایده را شکافت و در هم کوبید. و از این روست که « داستایوسکی » گام بگام به قهرمان خود " کمک " می کند، و تصادفاتی را که احتمال وقوع آن ممکن است رویهم انباشته می کند تا « راسکولنیکوف » بطور ظاهر " بیگناه " باقی بماند. تا وقتی که پرده از رازش فروافتد یک آدم مذهبی ی متعصّب ارتکاب قتل را بخود نسبت دهد. دانشجو بارها می خواهد خود را به پلیس معرفی کند، ولی همیشه بطریقی یک شانس تصادفی در جلوش سبز می شود و مانع از آن می گردد. به این طریق مجازات براستی به یک چیز تنفّر انگیزی تبدیل می شود و تقریباً غیر قابل تحمل می شود. کم کم همۀ افکار و اعمال خود را می بایستی از نو ارزیابی کند و در میان خودخوری بی پایان تا مادامی که قلاع نجاتش که از نوع قلاع هفت قلم آرایش شده ترین و مخفی ترین می باشد، بردیف با خاک یکسان نشده باشند. دانشجو هرچه قدر هم ازخود و اعمال خود متنفّر شده باشد، باز هم با آغوش باز در انتظار برخورد و نزاع با جامعه می باشد. ایکاش که توقیف می کردندش! ( طبیعی است که بدون اعتراف ) آن وقت است که می تواند نشان بدهد که چه چیز هائی از دستش بر می آید، با خونسردی از اتهامات وارده دفاع می کند، ادلّه می آورد و ثابت می کند و این کوتوله ها را که به وی حمله می آورند مغلوب کند.
معهذا « پورفیری Porfiri » قاضی ی باز پرس با منطق تیز پا ازقبل دست « راسکولنیکوف » را خوانده بود. بدون آن که سندی داشته باشد علّت و جریان و قاتل این جنایت را می شناخت. این را هم می دانست که با حمله از روبرو به هدف نمی رسد، برعکس این در دانشجو سبب امنیت و آرامش می شود. و از این رو بود که وی فقط کنایه می زد، حیله گری می کرد و ژست آدم مؤدب را بخود گرفته بود و با تمام نیروی خوددر بند در هم کوبیدن علت ایده ای قتل بود. دم از مبتدی بودن قتل می زد و می گفت که قاتل آدم پست و بی دست و پائی بوده است ودر شرایط واقعیت های زندگی فکر " ناپلئونی "
ترحم انگیز می باشد. امّا فعلاً رسماً بر وی اتهام وارد نمی کند. با آرامش صبر می کند، می داند که زمان برای او کار می کند.
« راسکولنیکوف » با در ماندگی در جستجوی شریک جرم است، چرا که می بایستی نسبت به اعمال و تنهائی ی خود اعتراف بکند. کی می توانست بهتر از « سونیا مارمالادووا Sonya Marmaladova » دخترک 18 سالۀ تردامن به او کمک بکند. دخترک بخاطر 30 روبل خود را می بایستی بفروشد تا برای پدر بد مستش پول ودکا گیر بیاورد و خرج دو برادر کوچک خود را هم فراهم کند. کی می تواند بهتر از او بی عدالتی های جهان را مجسّم کند، بی عدالتی ای که اعمال « راسکولنیکوف » را توجیه بکند. « غفلتاً دانشجو عمیقاً خم شد و در برابر وی به زانو افتاد و پای اورا بوسید. « سونیا » با وحشت گام پس گذاشت. انگار که دیوانه ای اورا فلج کرده باشد . « راسکولنیکوف به راستی بمانند یک دیوانه وی را نظاره می کرد. رنگ پریده زیر لب گفت: شما را چه می شود؟ جلو من چه می کنید؟ - قلبش فشرده شد و به درد آمد. به درد.
ولی « راسکولنیکوف » فوراً بلند شد.
در برابر تو به زمین نیفتاده ام، بل در برابر رنج های بیشمار انسان خودرا به زمین افکنده ام. . . . » این ژست زیبا و پاتتیک معهذا صادقانه نبود.
« راسکولنیکوف » دلش می خواست با این ژست، یگانگی و و بهم تعلق داشتنشان را نشان بدهد. راه قاتل و دخترک تردامن یکی است. « دانشجو فریاد کرد: مگر تو عین همان عمل را مرتکب نشده ای؟ تو قانون شکنی کرده ای. . . جرأت کرده ای که قانون شکنی بکنی. بجان خود سوء قصد کرده ای. چراغ زندگی ای را خاموش کرده ای، چراغ زندگی ی خودت را. ( آیا این عین آن نیست؟ ) می توانستی قشنگ و راحت زندگی کنی. این طوری پایان کارت به میدان اعدام ختم می شود. این را نمی توانی به مدّت مدید ادامه دهی. اگر تنها ماندی مثل من، از کوره در می روی. حالاش هم نیمه دیوانه هستی، باهم باید برویم. در یک راه! یا الله بیا »
« راسکولنیکوف » در حالی که دنیای موجود را با خشم دردناکی محکوم می کند، باز از نو آرزو های خواب گونه ای که در بارۀ قدرت و تفوق بر انسان ها که بهم بافته شده اند، چهره ظاهر می کند.
« در هم می کوبم هر آنچه را که باید در هم کوبید. . . یک بار و برای همیشه. اینست خلاصۀ کلام! رنج را پذیرا می شویم! چه هست؟ نمی فهمی؟ بعد ها حتماً خواهی فهمید.. . . آزادی و قدرت. آری قدرت بالاتر از همه است! مخلوقات میلیونی ی ترسو، همه لانۀ مور! آری هدف اینست! » شورش بزرگ پس نجات بشریت را نشانه نمی گیرد، بلکه هدفش کسب اعتبار برای شخصیت « راسکولنیکوف » می باشد. ولی آیا استعداد و نیروئی به آن حدّ بزرگ وجود دارد که بار نجات قهرآمیز را به گردن بگیرد؟ آیا بشریت واقعاً در برابر شخصیت بزرگ به خاک می افتد؟ آیا رخداده جز این بوده که « راسکولنیکوف » با شورش آنارشیستی و اندیویدویالیستی ی خود تیره روزی انسان هاراباز هم بیشتر افزایش داده است و به خاطر هیچ خود را نابود کرده است؟
« سونیا » این را این چنین نمی تواند بیان کند ولی بطور غریزی به آن کمک می کند و می داند که « راسکولنیکوف » اشتباه می کند وخودرا بخواب می زند. پیش از همه می داند که دانشجو یک انسان تیره روزی است. کلمات مهربان و همدردانۀ وی که در ضمن قاطع هم می باشد، مجازات « راسکولنیکوف » را تحقّق می بخشد و در برابر پاهای وی آخرین اعترافات خود را برزبان می آورد. او نه بخاطر بشریت او را کشت، بلکه می خواسته است نه به خانواده اش بل به خودش کمک بکند. فقط می خواسته است که قدرت و امکانات خود را به وسیلۀ آزمایش نهائی و ماوراء انسانی کنترل کند. می خواسته است بداند آیا حق دارد حکومت بکند. آیا بردۀ ترسوئی است ویا ناپلئون است. . . و اگر کسی ابزارهای پست و رذل را بکار برد هدف های آن نمی تواند عادلانه باشد. شاید هم حق بجانب « سونیا » است که وی را به چهار راه می فرستد تا بوسه برخاکی بزند که کثیفش کرده است و جلو همه اعتراف بکند. آیا سازش و تن به خواری دادنش برای بد مستی ها و مرگ غم انگیز پدرش و دوندگی های جنون آمیز نا مادریش در کوچه های « سن پترزبورگ » و برای غرق در فساد بودن خودش راه حلّ به حساب می آید؟ برخلاف « راسکولنیکوف »حق بجانب وی است. از شورش غیر انسانی و خودخواهانه، سازش پاسیو بهتر است و انسانی تر است. ولی این دیگر عجز و ناتوانی است، منتهای شدت غارت شدگی است که خود قربانی هم خود را مجرم می داند. « راسکولنیکوف » بدون برو برگرد اشتباه کرده است. امّا از این دنیا که بارها نفرینش کرده است، هنوز به شکل قابل قبول بیرون نیامده است. پس بالاخره به جرم خود اعتراف می کند و در حال دندان قرچه رفتن – بدون این که به آن اعتقاد داشته باشد – رنج را بخود پذیرا می شود. بدبختانه و یا بهتر است بگوئیم خوشبختانه تا آخر نتوانست این آزمون ها را تحمل کند - گرچه برای این کار خصوصیات انسانی ی فراوانی در خود ذخیره داشت – علیرغم این قضاوت، خود را کماکان تحقیر می کند. بمانند یک گرگ تک و متروک وارد سیبری می شود. زندانیان بهمان قراری که روز گاری « داستایوسکی » را به جمع خود قبول نکردند، وی را نیز قبول نمی کنند. بالاخره روحش مالامال از روشنائی می شود، به انگیزۀ ارادۀ خلاقش، نه به سبب باز رشد منطقی ی خصوصیاتش!
نویسنده که سابق صفحات فراوانی را وقف تجزیه و تحلیل کوچکترین تغییر روانی ی قهرمانانش می کرد، دیگربطور حیرت انگیزی کم حرف می شود. بیهوده قول می دهد که اثر خودرا ادامه خواهد داد، ولی او با « راسکولنیکوفِ » از نو جان گرفته دیگر نمی تواند کاری بکند. در این اثر یک پرسونل دیگری هم نقش آفرینی می کند که با نیروی هنری فوق العاده نقاشی می شود: این شخص « سویدریگایلوف Svidrighaylov » است. « سونیا » از روح دو گانۀ « راسکولنیکوف » تجسّم کنندۀ روحی است که او را با انسان ها مرتبط می کند، برمی گرداند و به سوی جامعه هدایتش می کند. « سویدریگایلوف » برعکس « سونیا » " من " بد « راسکولنیکوف » است. مستقل از هرگونه اصول، او جانور درنده ایست که به تحریک عادت های ددمنشان آدم می کشد. او خود را با راه « راسکولنیکوف » یکی می داند. در همین موقع دانشجو در برابر دگرگونه های قیودات خود با وحشت به آغوش قضاوت های رام ولی بیرحم « سونیا » پناه می برد.
» سویدریگالوف » دگرگونۀ جدیدی است از پرنس « والکوسکی Valkovski » در اثر " تحقیرشدگان و به اندوه افکندگان " که از جوانب مختلف مشخصاتش معلوم شده است و سلف « استاوروگینیان Stavroginyan » در رمان " شیطان ها " می باشد.
این رمان در عصر خود صراحتاً موفقیت بدست نیاورده است، هر چند که خوانندگان از همان آغاز به خواندن آن رغبت نشان می دادند، ولی انتقاد، اثر را از دریچۀ چشم مبارزات سیاسی ی سال های 60 نظاره می کرد و درست همین سبب شد که منتقدین آن را با چهرۀ ترش و با سرزنش قبول کردند. اردوی چپ گرایان در پیکر « راسکولنیکوف » متهم کنندۀ جنبش های دانشجوئی و جوانان نارودنیک نهیلیست را می جستند . هم مسلکان آنروزی « داستایوسکی » تیره روزی خانوادۀ « مارملادف Marmeladov » و هرزه گری های « سونیا » و تصویر دهشت انگیز زندگی ی بی تسلی ی سن پترزبورگ را غیر قابل تحمل احساس می کردند. « استراهوف Strahov » پرده دری از " ناهنجاری های نهیلیستی " را تحسین می کرد ولی متأسف بود که « داستایوسکی » تاریخچۀ کامل تجدید تولد قهرمانش را ننوشته است.
" جنایت و مکافات " در میان آثار « داستایوسکی » پروزن ترین سنگ محک می باشد . وقتی این اثر را نگاشت، وی 45 سال داشت و آن محصول بیش از دو دهه خلاقیت نویسندگی بود. پرش به این بلندی به سالهائی سرشاراز شک و تردید و آرزو احتیاج داشت که نخستین " رمان داستایوسکی " متولد شود، رمانی که از همۀ نقطۀ نظر به او تعلق دارد. این به آن معنی نیست که در اثر " جنایت و مکافات " تأثیر و پندآموزی های ادبیات جهان را ازنو نمی شود پیدا نمود: درس های رمان های بلوار ( بنجل ) فرانسه و رمانتیسم انگلستان و سانتیمانتالیزم آلمان و رآلیسم روسی را. ولی اثرات نهائی و مکاشفاتی که در آثار قبلیش دیده می شوند، اهمیت خود را از دست می دهند تا " اثر داستایوسکی که از کیفیت بالا است در جا و مقام بارزی قرار گیرد.. " جنایت و مکافات " بواقع در خواننده اثر هیپنوتیکی دارد. خواننده احساسش اینست که خود نیز مرتکب قتل شده است.
« شوموگی توت شاندور Somogyi Toth Sándor » چنین می نویسد:
" برای من آزمون های دهشت انگیز و غول آسای « راسکولنیکوف » سنگ محک رفتار انسانی می باشد. و کنون نیز این حکم معتبر است. وقتی داوطلبانه وارد جهنم « راسکولنیکوف » می شوم، سالی چندین بار در سنّ جوانی در این آزمایش وحشت انگیز و متعالی، و کنون نیز مثل همیشه تنازع دائمی ی ایده و عمل را در ضمیر خود حسّ می کنم. "
با « جنایت و مکافات » نه تنها در آثار « داستایوسکی »، بلکه در ادبیات جهان فصل جدیدی آغاز می شود. تم اصلی ی سدۀ 19 توصیف عصیان ها و سقوط جوانان ناراضی است که در آرزوی نجات از شرایط محیط خود می باشد. ( به یاد بیاوریم: Lucien de Rubempré, Julien Sorel, Fabrizio del dongo را ) که « بالزاک و استندل » هم اشاره کرده اند که قیام افتخار آمیز جوان نمی تواند " بی آلایش " باشد، بطور قانونمند عصیان گر را بر علیه شرایط محیط دوستارانش و انسان های ساده بر می انگیزد. این تم را « داستایوسکی » باز هم عمیق تر می کند. شورش بزرگ « راسکولنیکوف » ، آزمونش و فروپاشیدگیش همیشه توجه مارا به محدودیت روح انسانی و هدف و وسایل، فرد و جمع، شخصیت و وابستگی های عمیق مسائل انسانی معطوف می کند.
« جنایت و مکافات » با یک نیروی متقاعد کننده شورش فردی بمثابۀ امکان راه حلّ را رد می کند. از شکست « راسکولنیکوف » خود نویسنده ضرورت تکمیل خود کوچک بینی ی شخصی را نتیجه می گیرد. ولی انقلابیون برعکس از آثار وی " شورش همگانی " توجیه انقلاب را می خوانند. بقراری که « روزا لوکزانبورگ » می نویسد: « برای داستایوسکی " زمان از مدار خود خارج می شود " وقتی که او پی برد که یک انسان انسان دیگر را می تواند بکشد، آرامش خود را باز نمی یابد، زیرا آن مسئولیت ناشی از این وحشت را که بر دوش همگی مان سنگینی می کند می شناسد. کسی که فقط یکبار « راسکولنیکوف » خود را در ضمیر خود زندگی کند. . . آنکس هرگز نمی تواند مثل حلزون در غلاف خود مخفی شود »
وقتی که « ماریا دیمتریونا »در آوریل 1864 در گذشت، « داستایوسکی » کوشش دارد به زندگی ی تنها و بیکس خود سامانی دهد. بعد از « سوسلوا» از « آننا کوروین » آرستوکرات 21 ساله خواستگاری بکند. « داستایوسکی » دو نوول " دختر خانم " را در « اپوها » چاپ می کند و به این طریق دوستی شان شروع می شود. والدین، دختر را از وی برحذر می دارند « داستایوسکی » آدمی که از محفل ما باشد نیست، در باره اش چه می دانیم؟ همین قدر که روزنامه نگار است. سابق زندانی بود. دیگر هیچ. معرفی نامۀ خوبی است! اینطور نیست؟ با او باید به نرمی رفتار کرد. با این همه « داستایوسکی » به این خانۀ اشرافی رفت و آمد می کند. « آننا » و خواهر کوچکش « صوفیا » به تمام صحبت های وی گوش می دهند. « داستایوسکی » در بارۀ رمان های آینده اش صحبت می کند. وقتی حکایت می کند که یکی از قهرمانان رمان آینده اش به یک دخترک تجاوز می کند، مادر دختر هارا سحت به وحشت می اندازد. روشن است که « داستایوسکی » دلباختۀ « آننا » است، ولی دخترک روزبروز نسبت به وی سرد می شود، بخصوص وقتی که نویسنده معتقدات سیاسی ی خود را در برابر دخترک انقلابی مآب فاش می سازد. « داستایوسکی » فریاد می کشد : جوانان امروزی ابله و بی فرهنگ هستند! در برابر آنها ارزش یک جفت چکمۀ برّاق از همۀ « پوشکین » بیشتر است. دخترک پاسخ می دهد: « آری در برابر چشمان ما اندکی کهنه شده به نظر می رسد. » پاسخ دخترک حسابگرانه بود، چرا که می دانست که با تحقیر پوشکین بیش از همه می تواند « داستایوسکی » را از کوره در کند. نویسنده از شدت غضب اوقاتش تلخ می شود، شاپو خود را برمی دارد و بسرعت از در خارج می شود و می گوید: با یک زن نهیلیست بحث کردن مورد ندارد و دیگر حاضر نیست پا به آستانۀ منزل دخترک بگذارد. روز بعد بدیهی است که انگار که چیزی اتفاق نیفتاده باشد باز در آن خانه ظاهر می شود. بالاخره « داستایوسکی » از « آننا » خواسگاری کرد و دخترک رد نمود و رو به خواهرش کرد و گفت: « نگاه کن « صوفیا » ! طبیعی است که من « فیودور میهایلویچ » را دوست دارم. بیش از حدّ تصور به او احترام قائلم، آخر او بسیار آدم خوب و عاقل و بواقع آدم با هوشی است...! ولی آنطور دوست ندارم که که او مرا به زنی بگیرد ». پس این شیفتگی هم پیچیده باقی ماند و نویسنده را که پا بسنّ چهل سالگی گذاشته بود با اندوه بفکر فرو برد : او را نمی شود دوست داشت. . . در ضمن از دلبستگی ی دخترک حسّاس « صوفیا » اصلاً اطلاعی ندارد. بعدها که دخترک دانشمند بزرگی با نام « صوفیا کووالاکوسکایا » شد، در یادداشت هایش این ماجرا را برای ما بیادگار گذاشته است.
در این سال ها اخباری از گوشه و کنار بگوش می رسد که تا امروز در ادبیات مربوط به « داستایوسکی » می شود پیدا کرد و بسادگی نه می شود آن را رد نمود و نه پذیرفت. برحسب این اخبار « داستایوسکی »ماجراهای تجاوز به دختر هارا، که در اغلب رمان های وی خوانده می شود بر پایۀ تجارب شخصی ی خود برشتۀ تحریر در آورده است. « استراهوف » که بعد از مرگ « داستایوسکی » خاطرات تقریظی خود را منتشر نمود، هم زمان با آن نامه ای به « تولستوی » نوشت. در این نوشته برخلاف نوشته های سابقش که حاوی ستایش از « داستایوسکی » بود، علناً لحن کلام را عوض کرده است: « داستایوسکی آدم خبیث و حسود و هرزه ای بود. وی در سراسر زندگیش گرفتار چونان اعتیاداتی بود که می توانستند وی را به یک مهرۀ ترحم آمیز و در عین حال مضحکی تبدیل کنند، اگراین قدر خبیث و عاقل نمی بود. . . . وی بطرف پستی کشش داشت و حتی به آن مفتخر هم بود. روزی « ویسکوواتوف Viskovatov » به من گفت که « داستایوسکی » از ماجراهای خود با دخترکی که بهمراه مادر خواندۀ خود به حمام آمده بود چقدر تحسین می کرده است. در جنب هوس های حیوانی ی خود وی ذرّه ای از سلیقه و ذوق بو نبرده بود. از زیبائی و طنّازی زن اصلاً سر در نمی آورد. این خصوصیات از لابلای رمان هایش هم به جشم می خورد. ببینیم « داستایوسکی » بیش از همه به کدامین قهرمان رمان های خود شباهت دارد.: در رمان " یادداشت هائی از سوراخ موش " وی شبیه قهرمان رمانش می باشد. در رمان " جنایت و مکافات " وی به « سویدریگایلف » شبیه است و در رمان " شیطان ها " شبیه « ستاوروگین » است. » دومین همسر « داستایوسکی » بشدت این اتهامات را رد می کرد و دوروئی ی « ا استراهوف » را محکوم می کرد. بعد ها تنی چند از پژوهشگران از این " غیبت و شایعات " پی جوئی کردند، همین قدر توانستند معلوم نمایند که این شایعات در محافل ادبا دهن بدهن می گشته است. بخاطر جالب بودن موضوع این مسأله تعجبی نمی تواند داشته باشد. اگر هم بعلت کمبود اسناد نمی توانیم پوزیسیون بگیریم، باز می توانیم بگوئیم که « ستراهوف » در نامه اش از میان تمام خصوصیات « داستایوسکی » فقط چند خطوط منفی را انتخاب کرده است و حتی « تورگنیف » هم که نسبت به « داستایوسکی » حسن نیت نداشت، نویسندۀ هم عصر خود را " Marqui de Sade " روسی می نامد. « داستایوسکی » را بهیچ وجه نمی توان با یگانه " حاضر جوابی " ( Bon mot ) توصیف نمود. آخرین 15 سال « داستایوسکی » زندگی ی « داستایوسکی » ، زندگی ی متعادل زناشوئی اش، مهر و عطوفت وی بفرزندانش، همچنین تمام خاطرات ونوشته ها همگی بکلی تصویرانسان دیگری را می دهند.. تقریباً تمام نسبت های منفی در ارتباط با سال های قبل از ازدواج دومش می باشد.
در اوایل سال های شصت فاجعه پشت فاجعۀ دیگر رخ می دهد: بعد از توقیف مجلۀ » ورمیا » اپوها ورشکست می شود. برادرش و زنش فوت می کنند، همچنین ماجرای اهانت آور « سوسلوا » و سایر جواب های ردی که می شنود. علاوه بر این ها اعتیاد به بازی رولت هم قوز بالای قوز شد. دردها و رنج های وی را افزون کرد و بار ها وی را به ورطۀ فقر مالی انداخت.
بازی رولت از دوران جوانی ی « داستایوسکی » مورد توجهش بود. بدیهی است که خصوصیات انسانی که بدون پرده در برابرش گسترده می شد، برایش عبرت انگیز می بود. یعنی مسألۀ هستی و عدم با یک ورق رولت و یا با یک گلوله، ولی او هرگز قادر نبود که فقط ناظر عینی باقی بماند.
در سال های چهل با پول گزاف بیلیارد و ورق بازی می کرد. حتی در سیبری هم اگر پول داشت این بازی را ادامه می داد. « بلزی شیطانی، یک گرداب واقعی است. تمام زشتیهای این اعتیاد دهشت انگیز را می بینم و درک می کنم. . . . ولی من را بخود جذب می کند و مسحورم می کند. »
وقتی برای نخستین بار به خارج مسافرت کرد، طبیعی است که بسرعت به جستجوی یکی از کازینو های مشهور آلمان می پردازد و از شانس بدش در حدود ده هزار فرانک می برد. هدفش حالا دیگر دست یابی به صدهزار فرنک است. باختی به دنبال باخت دیگر. اغلب برای خوردن هم پول ندارد. دیگر قادر نیست که خرج هتل را بپردازد. « هنوز هم ناهار نمی خورم. این سومین روزیست که به چای صبح و عصر کفایت می کنم. جالب این که گرسنه نیستم . . . همه روزه ساعت 3 از هتل بیرون می روم و ساعت 6 برمی گردم. این طور کسی متوجه نمی شود که من ناهار نمی خورم. » در حالی که زنش « سوسلوا » هم همراهش است. ( برادر « داستایوسکی » به طعنه خاطر نشان می گردد: « نمی دانم چگونه می توانی رولت بازی کنی، وقتی که زن مهربانت هم همراهت است؟ ) از مدت ها پیش برای اخذ تجربه و یا بسادگی بعنوان تفریح نویسندگی بازی نمی کند. در این موقع در وضع مادّی « داستایوسکی » قمار بازی مسألۀ حیاتی است و بمنزلۀ نبردی است علیه سرنوشت کور.
« استفان تسویت Stefan Zweig » خوب وضع روانی ی قماربازی وی را وصف می کند: « این جا در لحظۀ گردش چرخ باید تصمیم گرفت و انتخاب کرد. سرخ یا سیاه! خوشبختی ویا نابودی، برد یا باخت »
« داستایوسکی » در بازی رولت تئوری مخصوص بخود دارد. « شاید بیش از 20 بار سر میز قمار رفته ام، به این نتیجه رسیده ام که اگر خونسرد و آرام و حسابگرانه بازی بکنم، آن وقت بهیچوجه نمی بازم! سوگند می خورم که باختن ناتوانی است. بر روی میز تصادف کور تحقّق پیدا می کند. ولی پیش من حسابگری. پس شانس برای من وجود دارد. » علت باخت را در بیحوصلگی و دست پاچگی خود می داند که قادر نیست وقتی که از برکت حسابگریهایش – برد کوچک نصیبش می شود – دست از بازی بردارد. می بایستی که ببازد، زیرا خیلی خوب می دانست که چه چیزهائی وابستۀ این گلوله ها است.
« در این پول درآوری مفت ( زیاد هم مفت به دست نمی آید، باید بخاطرش خیلی زجر کشید ) یک نوع اثر عصب کشی و تخدیر وجود دارد، وقتی بخاطرم می رسد که تا چه حدی به این پول احتیاح دارم. بی اختیار بیاد بدهی های خود و بیاد آن هائی می افتم که بمانند من به پول احتیاج دارند. و در این موقع احساس می کنم که نباید میز قمار را ترک کنم، ولی متعاقب آن باخت چه کشندۀ رنحباری است! . . . .
مدت های مدید قادر نیست از بازی دست بکشد ولی خاطراتش از این بازی و خود خوری دائمی « داستایوسکی » را وادار می کند که یکی از پرخواننده ترین – هرچند نه چندان اثر عمیق - خودرا به نام " قمارباز " خلق کند.
بر پایۀ تصورات اساسیش می بایستی قمارباز قهرمان ایده آل وسوسه انگیز می شد.: « آدم ناکامل را با خصوصیات رشد نکرده انتخاب کرده ام که به چیزی باور و اعتقاد ندارد، ولی جرأت نمی کند که باور نکند. علیه شهرت و قدرت شورش می کند ولی از آن ها ترس دارد. . . . او یک مهرۀ زنده ایست ( انگار که جلوم ایستاده باشد ) اگر نوشتن آن به پایان برسد به خواندنش می ارزد. امّا مسألۀ اصلی در اینست که تمام مظاهر زندگی و نیرو و احساسات و جرأتش را بازی رولت بخود جذب می کند. او قمارباز است ولی نه یک قمارباز ساده. . . . بل در نوع خود شاعر است در حالی که خود وی نیز از شعرو شاعری خجالت می کشد، چرا که کم عمقی ی آن را احساس می کند، هرچند که آرزوی ریسک در برابر چشمان خودش آنرا پربها می کند. سراسر نوول حکایت از این می کند که در عرض این سه سال چگونه رولت بازی کرده است. »
« داستایوسکی » در این اثر موفق نشده است که به داستان محتوای فلسفی بدهد، امّا داستان مشغول کننده است با صحنه های جالب و غریب و با مهره های معتبر. نقش آفرین اصلی ی رمان معلمی است که به خارج از میهنش پرت شده است. باک از این دارد که مبادا تمام کمال زندگی را بپذیرد. دلش می خواهد که بردۀ کسی یا چیزی باشد که لازم نباشد فکر بکند. نخست سگ وفادار « پولینا Polina » می شود. دخترک لجام گسیخته و وحشی هرچند که وی را مسخره و لگدمال می کند ولی معلم شادی خود را درست در این تحقیر می یابد. « پولینا » دیگری را دوست دارد – بقراری که « سوسلوا » هم دیگری را دوست داشت - دخترک فرانسوی درست بقراری که طبیب به « سوسلوا » اهانت می کرد، به وی توهین می کند. دخترک اسیر احساسات است. گاهگاهی در حالی که دندان قرچه می رود بخاطرش خود را تحقیر می کند، از معلم پول می گیرد و خود را به وی می سپارد فقط از برای آن که روز بعد پول را به کلۀ معلم پرت بکند، درست بمانند پیش تصویر مجلّل « ناستاسیا فیلیپو ونا » در رمان " ابله ".
معلم بجای بت اولش شیفتۀ بت دیگر می شود و از یک قمارباز موسمی تبدیل به یک قمارباز واقعی می شود که دیوانه وار قمار را دوست دارد. دیگر هرگزنمی خواهد سر پای خود بایستد. حالا که نمی تواند قوانین زندگی را بشناسد، چه بهتر که همه را بازی وتنش دائمی و آمادگی به دست فراموشی بسپارد، وقتی که چرخش گلوله لحظه بلحظه در هیجانات تازه و تازه مستغرقش می کند. « به راستی دچار تب شدم و تودۀ بزرگ پول را روی نقطۀ سرخ جا دادم و فقط این وقت بود که بخود آمدم. سراسر شب، در جریان سراسر بازی فقط این موقع – سردی یخ مانند سراسیمگی یک دفعه من را به لرزه درآورد – بطوری که دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. در این لحظه مبهوت و سرگشته متوجه شدم که اکز ببازم برایم چند تمام خواهد شد. زندگیم را روی بانک گذاشته بودم! مسئول بازی فریاد کرد: روژ ! نفسی براحتی کشیدم . . . . وقتی پول نداشت کتاب و روزنامه به دست نمی گرفت. نذر و تصدّق هم قبول می کرد و حتی برای خانه شاگردی پیش استادکاران می رود. . . . جای زندگی ی واقعی را وضع روحی ی نا متعادل دائمی می گیرد . . . . « اثر آن گرد باد طوفان زا را احساس می کنم که نخست مرا با خود برد و سپس به ساحل پرتابم کرد. گاهی در این فکرم که هنوز هم اسیر گرد باد طوفان زا هستم. . . که بزودی طوفان بر می خیزد و در حالی که بسرعت از کنارم رد می شود، من را روی بال خود می گیرد و من ازنو از مدار عادی خود بیرون می آیم. فقط می چرخد و می چرخد و می چرخد. . .»
در نوول قمارباز « داستایوسکی » از زندگی ی بی ریشه و ولخرجی ها، همچنین از خودخواهی های روسهائی که راهشان به خارج افتاده است در محیط حسابگر و خسیس آلمان تصویر معتبری لرائه می دهد. تصویری که از آبادی های حمام آب گرم می دهد، مارا بیاد لحن کلام در " یادداشت های زمستانی " می اندازد. مهرۀ خاطره انگیز کتاب، مادر بزرگ 75 سالۀ روسی ی راه گم کرده به بازی رولت می باشد که در جریان صحنه های تراژی کمیک نخست در بازی می برد ولی در پایان بازی باختش سر به آسمان می زند.
پایان بخش چهارم


به سوی بخش یک
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!