سه‌شنبه
Reza Kazemi
پروانه ای دراتاق گاز
داستانی از رضا کاظمی

برای دکترفاروق صفی زاده

از مسجد دانشگاه درآمدیم، آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه، چایی شیرِ داغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم با خودمان سرِ کلاسی که خالی بود و سوت و کور، و دورِ هم بنشینیم بخوریم و با غم و اندوه هم دیگر را زیرچشمی بپاییم و حرفی نزنیم. اما نتوانستیم بنشینیم چیزی نگوییم حرفی نزنیم و برای هم تسلا نباشیم خاطره تعریف نکنیم و گاهی پنهان از نگاه هم، اشکی را که داشت از گوشه ی چشم مان می سُرید بیاید پایین کج کند برود از نوک دماغ مان آویزان شود بچکد، با آستین یا تیغه ی دست مان خشک نکنیم نگیریم. نشستیم. صندلی هامان را گِرد کردیم نشستیم. چای هامان یخ کرد از دهان افتاد و یادمان رفت لااقل توو آن هوای سرد بگیریم میان دست هامان یا بچسبانیم به گونه های سرخ شده از سرمامان. دورِ هم نشستیم و گفتیم: خدا بیامرزدش. گفتیم: چه استاد نازنینی بود. گفتیم: جایش همیشه سبز می ماند. گفتیم: تا باشیم روی میزش هر روز شاخه ای گل سرخ می گذاریم. به هم دیگر نگاه کردیم. توی نگاه مان علامت سؤال بود، که توجه نکردیم، سرمان را انداختیم پایین زل زدیم به کفش هامان. سکوت شد. یکی مان درآمد یکهو سکوت را شکست و گفت: ببینی حالا "بَیان" کجا، کدام گوری است؟ دیگری مان گفت: مگر "گلاله" نگفت توی کلانتری، بازداشتِ بی ملاقات؟ یکی دیگر گفت: نه، حالا حتماً حُکمش را زده اَند بُریده اَند انداخته اَندَش توویِ بَند. توویِ بَند است حتماً، منتظرِ چوبه ی دار. چهارمی مان که خواست عقب نماند، هم پا شود گفت: نه، به این زودی، سرعت که حکم نمی بُرَند ببرند پای چوب. کمی چانه اَش را خاراند و ادامه داد: حالا نکند برود وکیلِ کُلُفت بگیرد پول بدهد بِسُلفد بزند بیرون خودش را گور و گم کند. همه با هم صدامان را انداختیم سرِمان گفتیم: نه، نمی تواند، مگر می شود، اصلاً گُه خورده، مگر شوخی است این طور به همین راحتی شانه خالی کند از حُکمش بزند به چاک، انگار هم نه انگار؟ بعد خیال مان راحت شد و به خودمان اجازه دادیم جریان خون مان را آرام کنیم و بغض مان را کُند، و روی صندلی های مان قرار بگیریم، که انگار توی ماهیتابه بودیم جِلِز و وِلِز می کردیم. قرار که گرفتیم، یکی مان رفت از بوفه ی جنگل چهارتا چای داغ گرفت آورد و تا سرد نشده از دهان نیفتاده هورت کشیدیم خوردیم.
گفتیم: چرا استاد راه که می رود می شَلَد؟ گفتیم: شاید یک پایش کوتاه تر از آن یکی ش است که این طور لَنگ می زند می رود. گفتیم: نه، در کودکی اَش یک مریضی ای چیزی گرفته که پایش کج شده مانده جوش خورده و باید برود عمل کند؛ که اگر بکندحتماً خوب می شود مثل آدمی زاد راه می رود. چپ نگاهش کردیم. سرش را انداخت پایین سکوتِ مرگ گرفت. دیگری مان گفت: نخیر، این طورها هم نیست. می گویند یک وقتی تصادف کرده، پایش خُرد و لِه شده، که می خواسته اَند بِبُرَّند بیندازند دور، اجازه نداده، شور کرده اَند، دکتر از خارج آورده اَند دیده گفته می شود یک بندِ انگشت کوتاهش کرد تا ترمیم بشود سرِ جایش بماند. گفتیم: این که همان حرف ما شد. بعد، زدیم به خنده و گفتیم: بی خیال، وِلَش، گیر نده، و رفتیم پیش که داشت می آمد و باش دست دادیم خوش و بِش کردیم همراش رفتیم کلاس.
از درِ دانشگاه که توو می آمد با آن کیف دوشیِ سنگین و لَنگی که می زد و حواسی که با خودش بود و نبود، نگاهِ همه دانشجوها و کارمندها با احترام خیره اَش می شد و ما حَظ می بردیم، کِیف می کردیم که شاگردهاش بودیم و می توانستیم برویم پیش، دورش حلقه بزنیم باش حال و احوال و بگو بخند کنیم و تا کلاس برسانیم اَش. دکتر، ریاضی درس می داد ولی کلاس اَش به همه درس ها شباهت، شبیه بود اِلّا ریاضی، و خودش با آن سر و لباس و تیپِ غیرِ رسمی اَش به استاد ریاضی که نمی ماند هیچ، به هیچ استادِ دیگری هم شبیه نبود؛ مگر استاد دانشکده ی هنر.
از درِ کلاس که توو آمد گفتیم: این دیگر کیست؟ گفتیم: اشتباهی آمده، می خواسته برود کلاس نقاشی سر از کلاسِ ما در آورده. گفتیم: استاد نیست شاعر است دعوت شده بیاید دانشگاه شعر بخواند، تو راه روها گیج خورده راه گم کرده سر از کلاس ریاضی درآورده. گفتیم با هم: آقا این جا کلاس ریاضی است. با لب خند سری تکان داد و گفت می داند و لَنگ زد تا پشتِ میزِ استاد و نشست و کیف دوشی اَش را گذاشت رووش و نگاهی به کلاس کرد، و بعد دست انداخت عینک اَش را برداشت، ها کرد و شیشه های گِردش را مالید به پیراهن اَش و گرفت بالا توویِ نور نگاه اَش کرد و دوباره زد به چشم هاش. دستی هم به سر و ریشِ پَرپَری اَش کشید. ما با دهان باز نگاه اَش می کردیم و تووی دل مان می گفتیم: این دیگر کیست با این هیبتِ مسخره؟ درس اَش را شروع کرد، شروع کرد به درس دادن. دیدیم دارد ریاضی درس می دهد. دیدیم چه قدر خوب، چه قدر روان، چه قدر مسلط درس می دهد. تا بیاییم دست مان بیاید چی گفته بنویسیم، چی شنیده ایم حفظ کنیم، ریاضی را وِل داد برای خودش برود گوشه ی ذهن مان بنشیند و حرف اَش را بحث اَش را کشید بُرد تووی فلسفه، از فلسفه هم درآمد بُردمان به ادبیات به هنر و همان جا رهامان کرد، دست و بالَش را تکاند کیف اَش را برداشت و لَنگ زد تا درِ کلاس؛ و رفت. به خودمان آمدیم دیدیم ساعتی هم از وقت کلاس گذشته و نفهمیده ایم، و مات مانده ایم و گیج و گم و معلق. گفتیم: کی بود؟ چی بود؟ چه گفت؟ آخری مان هم گفت: این طورش دیگر نوبَر است والله. بعد یکی از میان بچه ها درآمد گفت: چرا این قدر سُرفه می کرد؟ نگاه کردیم دیدیم "بیان" است. با هم گفتیم: ما که نفهمیدیم.
رفتیم خانه اَش. سؤالی مسئله ای را بهانه کردیم رفتیم خانه اَش ببینیم اَش. تنها بود. نه زنی نه زنده گی ای نه زِقّ و زوقِّ بچه ای؛ هیچ. خانه اَش اما پُر بود کتاب، که سرگیجه گرفتیم از بس چشم گرداندیم شمردیم ببینیم چند جلد کتاب دارد و از بس سر رشته را گم کردیم و دوباره شمردیم. برای مان چای آورد. گفتیم: چرا زحمت کشیدید؟ خجالت مان ندهید. دست تان درد نکند. دیگری مان هیچ نگفت. هنوز داشت کتاب می شمرد و عکس های روی دیوار را نگاه می کرد می سُکید ببیند دکتر توی کدام شان است، توی کدام شان نیست. چای مان را از لبِ فنجان مزمزه کردیم داغی اَش را فهمیدیم بعد گذاشتیم روی میز و شروع کردیم تودرهم حرف زدن و سؤال کردن و شنیدن و سرِ آخر با کیف های پُر از کتاب بازگشتیم خوابگاه. میانِ راه که می آمدیم با هم شلوغ شلوغ حرف زدیم. گفتیم: ماسکِ بالای تخت اَش را دیدید؟ کپسول اکسیژن را چه طور؟ عکس های توپ وخمپاره ای ش را روی دیوار دیدید؟ پاچه ی شلوارش که بالا شده پای مصنوعی اَش افتاده بود بیرون را چه طور؟ و هرچه را دیده بودیم که برای مان تعجب بود و ندیده بودیم برای مان سؤال، هِی گفتیم پرسیدیم گفتیم پرسیدیم تا رسیدیم خوابگاه و گرفتیم خوابیدیم و همه با هم خواب اَش را دیدیم و نگران از خواب پریدیم نشستیم توو جامان، مضطرب به هم نگاه کردیم و سر تکان دادیم و عرق پیشانی مان را گرفتیم و دوباره سر گذاشتیم خوابیدیم.
یکی مان از راه رسید گفت: شنیده اید؟ و منتظر شد بگوییم بپرسیم: چی را شنیده ایم؟ که ما هم گفتیم. گفت: این که "بیان" عاشق استاد شده؟ چشم های مان گشاد شد پُلُقّی زد بیرون و همه با هم گفتیم: نه! گفت: بله. گفتیم: نه! گفت: بله. گفتیم: چه طور، کی گفته، از کجا شنیده فهمیده دیده؟ گفت: از گل سرخی که هر جلسه تووی لیوان روی میز استاد است. گفتیم: چه ربطی دارد؟ گفت: ربط اَش این است که گل ها را "بیان" می آورد می گذارد روی میز دکتر. دیگر چیزی حرفی نگفتیم نپرسیدیم. تنها، چشم و چارِمان را خوب باز کردیم ببینیم دارد چه اتفاقی می افتد.
"بیان" عاشق استاد شده بود. صندلیِ جلو می نشست، دست هاش را می زد زیر چانه اَش و با چشم های رنگی اَش زُل می رفت به استاد و پلک هم نمی زد، تکان هم نمی خورد. "گلاله" گفت: همین طور است. گفت: چند باری هم با دکتر تماس گرفته، حرف زده، گریه کرده، بعد گوشی را کوبانده رو تلفن و از باجه زده است بیرون رفته است توو جنگل، افتاده به جانِ نِی ها، شکسته و قاصدک هاشان را پَرانده هوا. گفتیم: عجب! و دهان مان را باز نگه داشتیم تا ادامه اَش را بگوید. گفت: یک بار هم رفته درِ خانه اَش که راه اَش نداده برود توو، همان جلوی در باش حرف زده گفته برود سیِ خودش، زنده گیِ خودش را پیدا کند بکند. گفتیم: ببینی اگر بداند دکتر مجروح جنگی است با آن همه نقص جسمی و چه و چه، باز هم عاشق اَش می ماند نمی رود پشت گوش اَش را نگاه نکند پشت دست اَش را داغ کند؟ "گلاله" گفت: می داند.
درس مان را می خواندیم، گه گداری هم می رفتیم خانه اَش بِش سر می زدیم، کاری اگر داشت براش می کردیم، بعد می نشستیم به گپ و گویه، که بیش ترمی شنیدیم تا بگوییم و سرِ آخر با کوله ای کتاب باز می گشتیم خوابگاه. کلاس هاش شلوغ می شد. همه می آمدند. از رشته ها و دانشکده های دیگر با شوق می آمدند می نشستند پای درس اَش که یک رُبعی نیم ساعتی ریاضی بود و باقی ش همه چیز. هنوز "بیان" صندلیِ جلو می نشست و گل سرخ اَش توی لیوانِ آب روی میز استاد بود که مثل لکه ای خونِ تازه در فضایی خاکستری خودنمایی می کرد. "گلاله" گفت: "بیان" می رود خانه اَش. گفتیم: شوخی می کنی! گفت: نه. گفت: آن قدر مثل کَنِه بِش چسبید آویزان اَش شد که اجازه داد. تعجب تعجب گفتیم: خب؟ گفت: هیچ. می رود خانه اَش، برایش غذا می پزد، لباس هاش را اتو می کشد، گردگیری می کند، داروهاش را می دهد و بعد هم می نشیند گوشه ای زُل می رود می زند بِش. گفتیم: استاد چه طور؟ چه می گوید، چه می کند، چه نمی کند؟ موهایش را که کسی می گذشت گفت بکند توو، کرد توو و گفت: هیچ. کاری به کارش ندارد، مشغول خودش است و باش حرفی نمی زند مگر چند کلمه. دست مان را مشت کردیم زیرِ چانه مان گفتیم: عجب! یکی مان هم گفت: این دیگر نوبر است والله! همان طور با دست زیر چانه و ادای تفکر و تعجب، پراکنده شدیم.
آن روز گل سرخی تووی لیوان روی میز نبود. استاد نیامد. صندلی "بیان" هم خالی بود. هم همه شد میان بچه ها. کسی چیزی نمی دانست اطلاعی نداشت. بازار حدس و گمان داغ شد راه افتاد. گفتیم: شاید بیماری ش بالا گرفته بستری شده رو به موت است. گفتیم: خدا نکند، زبانت را گاز بگیر. گفتیم: شاید می آمده پای لَنگ اَش گرفته به سنگی چیزی افتاده خورده زمین پخشِ آسفالتِ خیابان شده ماشین هم آمده صاف اَش کرده. بُراق شدیم توو صورت اَش چشم هاش، گفتیم: زبانت لال شود الهی، به کام اَش بگیر تا کسی نزده از قفات بِکِشَدَش بیرون بیندازد جلو سگ های جنگل. یکی مان با گُل خندِ توو چشم هاش درآمد گفت: هان، با "بیان" زده اَند رفته اَند محضر عقد کرده اَند، حالام دارند توو رستورانِ هتلی رو به دریا اولین صبحانه ی ماهِ عسل شان را مزمزه می کنند؛ روی میزشان هم گل سرخی توو گلدان کریستال خودنمایی می کند جلوه می فروشد. همه با هم گفتیم: خدا کند، از زبانت بشنفد، از دهانت خبر خوش بریزد. شروع کردیم، داشتیم شروع می کردیم گونه هامان را گُل بیندازیم، خوشحالی شادی شوخی باردی حتا بکنیم که "گلاله" در را با شتاب باز کرد آمد توو همه را به تشویش نگرانی اضطراب انداخت با چشم هاش که تووشان همه چیز بود اِلّا شادمانی. همان طور ایستاده آشفته و ضعف رفته گفت: استاد مُرده! گفت: کشته شده پَرکشیده رفته آسمان! کلاس منفجر شد ترکید از انباشتِ علامت های سؤال و تعجب: چی، چرا، چه طور، کجا، چه کسی، برای چی، ...؟ "گلاله" نشسته، نشانده شده بود زیرِ فشارِ خبرِ نحسی که آورده ریخته بود به جان کلاس. حلقه زدیم دورش را گرفتیم و با هزار چشم خیره اَش شدیم تا حرف بزند بنالد بگوید خبری که آورده یک شوخیِ مسخره بوده، بعد بخندد همه را هم به خنده بیندازد. نخندید. منتظر ماندیم گریه هاش بِبُرَّد قطع شود. بُرید قطع شد، شد هق هق و سکسکه و همان طور برای مان گفت. گفت: سه شب پیش جنازه اَش را توو خانه پیدا کرده اَند که خواب به خواب رفته بوده. گفت: شیرِگازِ خانه اَش، اتاق اَش، باز بوده همه جا را بووش گرفته پُرکرده بوده. گفت: یک لیوانِ نصفه نیمه شیر هم کنار دست اَش روو قالی بوده که داده اَند آزمایش دیده اَند مسموم است. با دارویی مرگ موشی چیزی. کمی نفس تازه کرد. خودش را با جزوه ای باد زد، که حلقه را گشاد کردیم هوا بِش برسد، پیش از تمام کردن حرف هاش پس نیفتد تمام کند. گفت دَم دَمای همان روز، "بیان" با عجله آمده خوابگاه، چهارتکه لباس انداخته توو ساک اَش و رفته و نگفته کجا می رود. گفت پریشان حواس بوده؛ سؤال هاش را هم جواب نداده نگفته چه مرگ اَش است، نگفته چه ککی به تنبان اَش افتاده که این طور عجله عجله دارد می رود گورش را خودش را گم و گور کند. گفت: می دانستم یک همچین اتفاقی می افتد با آن آتشی که به جانِ "بیان" انداخته بود استاد، وقتی به تقاضاش جواب نداده رد کرده بیرون اَش انداخته بود از خانه اَش. گفتیم: صبرکن ببینیم چی می گویی این طورکه حرف هات را قطار می کنی پشتِ هم؟ گفتیم بگوید قضیه چی بوده از کجا آب می خورد می خورده که حالا آمده می گوید استاد مُرده، کشته شده، پَر کشیده رفته آسمان؟ یکی مان لیوان آبِ بدونِ گل را داد دست اَش بخورد جانش خنک شود حال بیاید، که گونه هاش گل انداخته سرخ شده بود از هُرمِ نفس هامان که حلقه شده بودیم دورَش، روزنه ی نفس کِش هم براش نگذاشته بودیم. آب را خورد، لیوان خالی را داد دست دیگری مان. گوش هامان را تیز، دهان مان را باز و چشم هامان را جَرانده بودیم تا ادامه دهد. ادامه داد گفت: هفته ی پیش بعد از کلاس، "بیان" رفته خانه ی دکتر و همان جا دوباره غرورش را کوبانده زمین له کرده و اَزَش خواستگاری کرده و به دست و پاش افتاده گریه زاری شور و شین راه انداخته گفته عاشق اَش شده و باید باش عروسی کند، اگر نکند خودش را یا او را، یک بلایی سرِ جفت شان می آورد. گفت دکتر هم که می خواسته بپراندش بفرستد سراغ زنده گیِ خودش، گفته: من اصلاً مرد نیستم! مَردی م را توو جنگ گذاشتم برا عراقی ها بتپانند...، استغفرالله، حالا می گذاری بروی گورت را گم کنی یا...، که "بیان" گفته نه، و دوباره ترجیع بندش را تکرار کرده. گفتیم: خب؟ گفتیم: چه طور شد؟ گفتیم: استاد چه کرد؟ گفتیم: نزد به ماتحت اَش بیندازدش بیرون؟ "گلاله" گفت: چرا. انداخته اَش بیرون، در را هم پشت اَش کوبانده به هم. دوباره گفتیم: خب؟ گفت: هیچ دیگر، سه روز پیش دَم دَمای ظهر...، گفتیم: این را که گفتی، دیگر چه، "بیان" کجا رفت، چه شد؟ چشم هاش جوشید خیس شد گفت: دیروز توو جنگل های شمال جُسته اَندَش. می خواسته خودش را حلق آویز کند از درختی، بِکُشد. طناب را ناجور انداخته، نفس کِش از درخت آویزان مانده تا کسی رسیده آورده اَش پایین. حال اَش که جا آمده رفته خودش را معرفی کرده. حالام توو کلانتری، بازداشتِ بی ملاقات است.

***
از مسجد دانشگاه در آمدیم، آمدیم بیرون راه افتادیم برویم سمت بوفه، چایی شیرِ داغی چیزی سفارش بدهیم بگیریم بیاوریم با خودمان سرِکلاسی که خالی بود و سوت وکور...
-

رضاکاظمی-3-آذر-85
-
-
-
-
2 Comments:
Anonymous محسن و said...
قلمت پایدار

سلام
داستان خوبتان را خواندم.. متاسفانه.چند سطر اول ،پایان داستان را لو می دهد..موفق باشید و قلمتان همچنان نویسا باد....قباد آذرآیین

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!