شنبه
یک شب از هزارویک شب شهرزاد
فاطمه محسن زاده
-
چروکیده شدم و خمیده و لهیده و خوراک یک عالمه مار و موور. فقط لب خندم مانده است، سرد و سرگردان، درست مثل پوزخند ژوکوند، وقتی نگاه اَش می کنی و توویِ ذهن اَت دنبال رمز و راز او که نه، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آن ها که آن قدر تأویل و تفسیرش کرده اَند و باز هم می خندد. باید بخندد، تا آخرِ دنیا! اما من انگار زنده بودم و چه قدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت؟! اما چرا، در تمام زندگی اَم یکی گفت: ساده ی ساده ای و دیگری گفت: خیلی پیچیده ای! بعد هر دو، چشمان حریص شان را جا گذاشتند و رفتند. نطفه ی نگاه شان در وجودم پا نگرفت، نگذاشتم؛ نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توویِ وجودِ اسیدی اَم خفه کردم. نگذاشتم؛ نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمالِ خووی وخصلت های ناخواسته ی کریه، تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند، بشوند خودشان و صاحب اسم و رسمی، اما باز هم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی اَم را بمکند و...؛ نه نمی گذارم. تو را هم خودم خواستم. خودم انتخاب اَت کردم. حالا قهقهه می زنم، مستانه، دیوانه وار. خوشحال اَم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.آن روزها گفته بودی: " انتظار سخت است بانو! " پس می دانی چه قدر سختی کشیدم توویِ این روزها و شب های نیامدن اَت از پسِ آن یک شب و هی دیوار اتاق اَم رووسیاه شد که انتظار کُشنده است، کشنده. از همان وقت که شمارش معکوسِ تو شروع شد، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم. خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی: " آن جاها دنبال خودت نگرد که یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب، تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله! " بعد نوک انگشتان اَت روی صورت اَم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست: " راستی راستی حیف نیست دیوانه؟! حیف نیست این حجمِ سفید چروک بخورد و خمیده شود و لهیده و خوراک یک عالمه مار و موور؟! " چیزی در وجودم ذوب شد، حتمن به خاطر دلِ انگشتان اَت بود. زمین نگاه اَم می کرد و من لرزش اَش را زیر پایم حس می کردم. چه قدر سست! دهان باز کرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار و موورِ دل اَش. با انگشتان اَت چانه اَم را لمس کردی و سرم را بالا آوردی: " می شه وقتی با تو حرف می زنم، به من نگاه کنی؟ " نگاه اَت کردم؛ آرام و مطیع. چشم هایت تب دارند، مردمک هایت می سوزند. دل انگشتان اَت داغ داغ بود. نبض اَت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی اَت می درخشد: " تب داری؟! " می خواستم خودم را بزنم به آتشِ نگاه اَت که ناگهان چشم هایت را بستی: " تبه! فقط تب! " بعد، آن تابلو را دادی دست اَم که توویِ روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه اَم را به خود جلب کرد؛ زیبا بود. نخواندم اَش، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم. باز هم چهره ی یک زن بود و امضایت: " تقدیم به بانو." انگشت اشاره اَت را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردانِ توویِ خیابان ها، هیچ رنگی نداشت و برق هم نمی زد، و با نَرمانَرِم نوازش اَت، خودش را کاملن باخت و بی رنگ شد و محوِ محو؛ درست مثل آن زن توویِ تابلو، زنی که لب نداشت. گفتی: " چه قدر من این طرحِ ساده را دوست دارم." لب نداشتم، اما گفتم: " انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند." دستی به موهایم کشیدی: " بله بانو! زیبا هستند." شرم توویِ گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای، عرق سردی روی پیشانی اَم نشست. از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم، به جز «کلیات نظامی گنجوی.» دیگر از «نان وشراب» سیر شده بودم. نمی خواستم گرد شوم و بنشینم روویِ شان و به عشق شان لمس شوم.
*** شب اول است. گفته ای باید هزار و یک شب برایت قصه بگویم. غروبی همان لباس صورتی با بندهای نقره ای را که دوست داری می پوشم. می روم حیاط را می شوویَم. سنگ هایش برق می زنند. به برگ های درخت انگور آب می پاشم. گرد و غبار از تن شان شسسته می شود و بوویِ نَمِ خاک در هوا می پیچد. به قول تو جنون اَم متبلور می شود: " من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه / در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم / هر يک بَتَر از ديگر شوريده و ديوانه "از شعرهایی است که همیشه زمزمه می کنم و بعد صدایم را می برم بالا و واژه ها و صداها در حنجره اَم می چرخند و آواز می شوند و پدر می گوید: " صدای قشنگی داری، اما یک غمی تووش هست. خوب نیست عزیزم، درست نیست. مگه چند سالته؟! " ناگهان صدایت مرا به خود می آورد: " خانوم خانوما شما اشاره کنید، خیلی ها هستند شمارو ببرند خونه شون." بر می گردم طرف اَت، کارتن انار را زمین می گذاری و در پاسخ سلام اَم، انار درشتی را پرت می کنی توویِ آبِ حوض. انار پایین می رود و یک عالمه آب می پاشد روویِ سر و صورت اَم . هنوز انارِ سرخ دارد توویِ دلِ آب دست و پا می زند که دانه دانه انارها را پرت می کنی توویِ حوض و می خندی. خیس خیس شده اَم. فرصت را از دست نمی دهم. شَستَم را روویِ دهانه ی شلنگ می گیرم. سر تا پایت خیس می شود. دستانت را به نشانه ی تسلیم بالا می گیری و می گویی: " عفو بفرمایید بانو." عفو می فرمایم. دستی به موها و سر و صورت اَت می کشی. از مژه هایت آب می چکد. اشک است؟ آب است؟ پیراهن اَت را از تن درمی آوری: مجسمه ی برنزی!من هستم و تو و دو استکان چای و کلیات نظامی، و حیاطی پُر از طراوت و حوضی پُر از آب و انارهای سرخ! می گویم: " چه قدر حکایت خسرو و شیرین زیباست." فراموش کرده اَم که گفته بودی پُرم از کتاب های نخوانده، اما چشمان اَت می درخشد: " نکنه نَخوونده باشمش." برق نگاه اَت کافی است که بفهمم از آن وقت هایی است که داری دروغکی راست اَش را می گویی! یعنی این که خسرو و شیرین را خوانده ای. عجیب است، همیشه فهمِ تفاوتِ دروغ گفتن و راست نگفتن جزء بزرگ ترین معماهای زندگی اَم بوده. غافل گیرم می کنی: " حالا به نظرت کدووم صحنه ش قشنگ تره؟ " این بار لب خندت با درخشش چشم هایت، هم دست شده است. دست اَت را می خوانم: " صحنه ؟! " خودت این کلمه را یادم دادی، آن روز که فیلمِ " آبیِ " كيشلوفسكي را آوردی، گفتی: " یکی دوتا صحنه ی کوچولو داره. " و من گفتم: " همه ی فیلم ها صحنه دارند! " تو لب خند زدی و گفتی: " بانو... بااانو! چه قدر بکری! "می گویم: " قسمتی که شیرین در چشمه سار شنا می کند و خسرو او را می بیند و یک دلِ سیر نگاه اَش می کند؛ همین که شیرین، آن چشمه ی قند، خسرو را می بیند و از شرم بر خود می لرزد، خسرو جوانمردی می کند و نگاه اَش را به جانبی دیگر می اندازد!! " بعد صدایم را بَم می کنم، دست اَم را در هوا تکان می دهم: " جوانمردی خوش آمد را ادب کرد / نظر گاهش دگر جایی طلب کرد. " می خندی و میان خنده هایت مرا می بوسی: " حالا خوبه گشت امنیت اجتماعی اوون جا نبوده! " می خندم. مثل همیشه نفس عمیقی می کشی: " فدای خنده هات! " و ادامه می دهی: " چه قدر خنده زیباترت می کنه! حیف که کم می خندی! "هوا تاریک شده است. ستارگان توویِ آسمانِ کویر جلوه ای دیگر دارند. نگاه اَم به آسمان است. توویِ گوش اَم زمزمه می کنی: " هم نفس، نفس بِدِه! " نمی دانم باید چه کار کنم؛ یعنی باید تنفس اَت کنم؟ درست مثل یک هوای پاک و تازه؟! چه جوری؟ ببویم اَت؟! من که پُرم از عطر حضورت! باز آرام می گویی: " مهربون، نفس بده! " کم آورده اَم. این عبارت را هم از خودت یاد گرفته اَم! همیشه، هر وقت کم آورده اَم، بوسیده اَمَ ت. حالا هم می بوسم اَت.طبق معمول صبح زود بیدار می شوم. انگشتان اَت لا به لای موهایم است. نمی توانم تکان بخورم. چشم هایم را می بندم. امروز وقتی بیدار شدی حتمن از تو می پرسم «نفس بده» یعنی چه؟! تا وقتی دوباره نفس اَم را خواستی، درمانده نشوم که چه جوری تنفس اَت کنم؛ مثل یک هوای تازه؟! نزدیک های ظهر است. ملافه را کنار می زنم. چشم هایم را به سختی باز می کنم. صدایت می زنم. سکوت کرده ای. بلند می شوم. توویِ آینه ی بالای تخت، موهایم را می بینم که چه قدر آشفته شده اَند. گوشه ی آینه یادداشتی چسبیده است: " زود برمی گردم، زودِ زود!! " زنِ توویِ تابلو نگاه اَم می کند. با لب هایی مات، پوزخند می زند؛ درست مثل پوزخند ژوکوند.
چروکیده شده اَم و خمیده و لهیده و...
2 Comments:
داستانی که پیش رو داریم مولفه های چندی دارد که آن را برجسته و ممتاز ساخته است :
1 - سیّالیّت در بافت زبان و ذهن
2 - برخورداری از پشتوانه های اندیشگی قوی
3 - نگاه عمیق به هستی و انسان
4 - تلاش در ارائه ی منظری تازه از عشق
5 - کوشش برای بازتعریف "زن" در دایره ی تنگ یک جامعه ی شرقی
6 - گریز از انتزاع
7 - بهره گیری از تصاویر و تعابیر ملموس
..
عشق/مرگ - سنت/مدرنیته - نوستالژی/رضایت - جاودانگی/فراموشی - عصیان/تقوا - هست انگاری/نیهلیسم و تقابل های بسیاری از این دست ، تار و پود داستان پیش رو را شکل داده اند .
..
اشاره به انگور و غبار نشسته بر جلد کتاب ها آشکارا به ریشه های اندیشه ی خیامی پیوند می خورَد
..
راوی بر لبه ی تیغ حرکت می کند از یک طرف می کوشد تا در بند تعاریف مسلط و معمول یک جامعه ی سنتی شرقی از "زن" و "سکس" و "عشق" نماند و از طرف دیگر هول آن دارد که به دام تعاریف مدرنیته از این مفاهیم نیز نیفتد چرا که به باور او هر دو سر این طیف یعنی "سنت و مدرنیته" به یک اندازه از تعریف حقیقی زن دور مانده اند .
..
نوستالژی "دیروز و امروز" نیز تا به آخر کار گریبان راوی را رها نمی کند . این دَوَران ناخواسته ، این سرگیجه ی مکرر در مدار "گذشته و حال" از لا به لای سطور آشکار است نمونه اش را می توان در پایان سطر چهارم دید که به یکباره زمان فعل از مضارع به ماضی تغییر جهت می دهد:
(او دارد می خندد به تمام آن ها که آن قدر تأویل و تفسیرش کرده اَند و باز هم می خندد. باید بخندد، تا آخرِ دنیا! اما من انگار زنده بودم و چه قدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت؟!)
..
در پایان ، اشاره به دو نکته ی ظریف داستان هم خالی از لطف نیست:
1 - تعبیر "پوزخند ژوکوند" به جای "لبخند ژکوند" که طنزی تلخ را پدید آورده است.
2 - تلفیق استادانه ی تصویر ژکوند با تصویر راوی در آینه در پایان داستان:
بلند می شوم. توویِ آینه ی بالای تخت، موهایم را می بینم که چه قدر آشفته شده اَند. گوشه ی آینه یادداشتی چسبیده است: " زود برمی گردم، زودِ زود!! " زنِ توویِ تابلو نگاه اَم می کند. با لب هایی مات، پوزخند می زند؛ درست مثل پوزخند ژوکوند.

Anonymous مینو نصرت said...
خواندن بانوی کویر ، ان هم وقتی عاشق کویر هستی لذتی مضاعف است ، آن هم با این قصه از قصه های هزارو یک شب که الحق هم بیهوده این اسم را بر پیشانی نمی کشد . انگار همان شهرزاد است و او همان شهریار و قصه یکی از قصه های هزارو یک شب است که در زمان اکنون خوانده می شود تا شهرزاد زنده بماند . و انطباق لبخند جاودانه ی ژوکوند با لبخند راوی به نوعی به جادوئی می ماند شبیه یک لحظه شکاف خوردن جهان و از ورایش کشف و خلق یک لبخند بر دهانی که جاودانه میماند . تصویری که بر قاب آینه یک لحظه روشن و خاموش می شود و با خود ریشه هائی را بیرون می کشد که منجر به قصه ی زیبا و خواندنی فوق می شوند .
بانو چه معجز می نویسی
سلام

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!