شنبه
گزیده شعر (3)
شعر : عنایه جابر شاعر و روزنامه نگار لبنانی
ترجمه : حمزه کوتی
.............................
.............................

ترانه ها

روزی که تو را دیدم
چه بسا یک قرن پیش
یا دو قرن یا سه قرن
یا پنج قرن
و چه بسا هنوز تو را ندیده ام .

هوایی درد آور
واژه گان تو را پاره می کند
نه فقط واژگان را
بل فاصله ی میان آن ها را
که پژمرده می شود وشدت می گیرد
وبرای ترانه ای
راهی هموار می کند .

ترانه ها این گونه ولادت می یابند .

در چشم های بنفشه سان تو
دو پروانه است
که کا لسکه ای سبز
آن ها را زیر کرد .

خورشید با ابرها پوشیده شده
روزنی کوچک
جای خود را مشخص می کند .
........................
........................

اموری که ترانه بیدارشان می کند

راه های « راوینا » کجاست
راه های « ناپلی » .
تویی تو
بعد از آن شب
که وانمی گذاری ام .

ادعای چیزی در آرمیدن
یا در آغوش گرفتن ندارم
جز اینکه روشنایی
تغییر یافت
بر دست من ، که دست تو را
لمس می کند ؛ ـــ
بر دنباله ی پیراهنم
« سینه بند سفید » .
که به شام گاه فکر می کند
و از تو سخن می گوید
و مسلّمن از ماه ـــ (1)
که گسترده ، ابدی و خفته .

همان گونه که اموری دیگر
به خواب می روند
تا ترانه شان بیدار کند .
........................
........................

همیشه در قلب تو آخرین تن ام

براین اعتقادم که می توانم
بروم
و دیگر باز نگردم .

باغ هایی « غیر طبیعی »
در چشم های من .

توهّمات می روند
بی حرکت دراز می کشم
آرمیده بر کتاب ها
همیشه من آخرین تن ام
در قلب تو .

کنار پنجره انتظار می کشم
خانه حالا همان خانه است .

می آیی وبا کوبش های سفیدی
لمس ام می کنی .

بالا رفتن قلب کسالت بارم
از زمین تا آسمان
گویی شکوفه ای ست بیدار شده .
تو نظر می کنی .
........................
........................

بوسه هایی در هوا

از چاک پیراهنت
این نور سرگردان ِ نگارین به سیاه .

او تاریخ آتش است
و این حقیقت من است .
نه پیراهنت شکافته است
و نه پلک هایم
نور را نگارین کرده اند .

فقط خوابی که روشنایی را
می رقصاند ـــ
صورت تو را باز می تاباند
بر سینه ی بی بزه ام .

خدا مرا می پاید
بوسه هایت در هواست
و می ترسم که [ هوا ] (2)
بربادشان بدهد .
........................
........................

مهمان ِ شام گاه ِ تنها

درشب ـــ
که تنهایی ، غیبت ِ
نگاه های عذب گون است .
نگاه هایی که چین و شکن هایی را
بر صورتم حفر می کنند
و بر آن بار نمی کنند
بار تازه ای از بوسه ها را .

این به تمامی و تقریبن (3)
صدای فریفتار تنهایی ست
صدای گنجشک های خفته
بر قله ی کوه هاست .
صدای تن ام که بی معشوق
منتظر است
واین فقط یکی صندلی ست
که نیایش می کند
و خود مهمان ِ شام گاه تنهاست .
........................
........................

نیایش

پسین ِ پشت تو علف زار را
خواباند
بدان توهین کرد .
سعی کن اشکی بریزی .

خورشیدی رنگ می زند
پلک تو را
که خواب و نگاه بی رحم
خرابش کردند .

هم چنین سعی کن مرا بشنوی
که کمی گوش هایت
فروتر آیند .

چشم انداز دریایی از من
تن می زند
کرانه نیز
و گارسن سبزه گون هم .
و به راز به ات می گویم
که همین حالا مرا ببوس .

روزهایی خوش به من بخشوده نمی شود
وضعیت همواره
این گونه است
و روزهایی که برگرفتم
همه را مصرف کردم
به سان سوزی بر میخی
کوفته به دیوار .

تو می روی وُ
خواب نمی آید
در من ریخته می شود .
برای دهان بگشوده
نیایش می کنم و ُ
در آن خانه ام را پی می ریزم .
........................
........................

های و هوی نیرومند

گلی از زن گل فروش می خرم
یک گل
که با آن خیابان ورهگذران را
به چالش می کشانم .

جلوی صورتم می گیرمش
چیزی غیر از آن نمی بینم
و مرا شهر خود می نامد
دیوانه ای با یک گل ویک نگاه .

خدایان راز همهمه نیستند
این منم
زنی با موهایی بور
که جانم صفحه ی گرامافونی است
با های وهویی نیرومند .

جهان به محدوده های خود رسیده
من از گروه ها وفروتنی بیزارم
و کفایت می کند
بس اندک
قطره ی آبی دیگر
تا من زاری بکنم .
........................
........................

مسئله ای که می توان به تأجیل انداخت

دوستم داری !!

آیا این مسئله ای نیست
که می توان به تأجیل انداخت
و آنگهی ـــ
این هیاهو چیست که
حالا هیجان انگیز وشیفته وار
به طرف من می آید .

برای چه به ذهن ات خطور نمی کند
که من ناراحتی دارم
و چه بسا
حال خوشی ندارم
ونمی خواهم کسی را ببینم .
........................
........................

به این می ماند که جشنی را ترک کرده ام

نگاه کن
من در دورها سکونت دارم
و غالبن نمی توانم
که حضور یابم .

حالا لباس من
با عطرم بو می دهد
حالا می توانی
که چشم هایت را ببندی
حالا حتی ملاحظه نمی کنی
باز ایستادن موسیقی را .

من به دست هایم که
بازی را تعقیب می کنند
اعتمادی ندارم
که تو را اذیت می کنند .

حالا این دهان
برای مناسبت است
و این قلب من است .
حالا از هر لحظه ای
شادمانه تر است
به این می ماند که جشنی را
ترک کرده ام .

حالا مسئله به تمامی
تراژیک نیست
فقط کمی خسته کننده است .
........................
........................

زن ها

عروسک هایی هوس مند
زن ها
با شعوری به رنگ شابلوط
یا فندق
آن هایی که عطش زندگی را
برانگیخته می کنند .

حتی خواب هم
تصویرهای شان را محو نمی کند .

بانوان شب
دیدار کنندگان واژگون بخت ماه
شیفته واران / پروانگان .
........................
........................

چیزی به درستی گران بها

وقتی شب می آید
سر ، چیزی را از دست نمی دهد
مثل دیوانه ها خواب می بینیم
و غنی می شویم .

اگر بالشت را نیافتی
باید همین طور
تا پاسی از شب
بیدار بمانی مثل بیابان
و هیچ مهم نیست
که خوابت تا چه حد عمیق است .

در چنین روزهایی
نیروی سبز شاخ سار
و میل من به سیگار کشیدن
بیشتر وسعت می یابد .

پشت خانه ام علفی کاشته ام
و گیاهی برّی را
و با رهایی تمام
به تخت خواب می روم .

میان فصل ها
چیزی ندارم که انجام بدهم .
با اشباح می خوابم
وبرای برهه ای می نوشم وگریه می کنم
و چیزی گران بها
باز وبسته می شود .
........................
........................

امشب به اتاقم بیا

امشب به اتاقم بیا
می خواهم چیزی به تو بگویم .

در شام گاهی خوش بخت
شکوفه ی گلی چیدم
که جان خشنی داشت
که می توانست اتاق مرا
به باغ خودش ببرد .

اگر قلبم را
حتی با یک پر هم
لمس بکنی
از درد فریاد می کشد .

امشب به اتاقم بیا
با آنکه فراموشت کرده ام
امشب به اتاقم بیا
چیزی دارم ...
این دریچه ی نگاه
و این تاریکی ساده ای
که دیدیم
نسیمی که با دماغم برخورد کرد
انگشت سبابه ات که به کندی
گردش کرد
گذرگاه آفتاب گیر خاطره
که ــ به رغم ماه رنگ پریده ــ
تَرَک هایش پیداست .
........................
........................

چرا فقط در خواب

هیچ کس مرا با عشق
آشنا نمی کند
دست وبوسه ات را پیش آر .

اول شب می روی
تا بیش تر دوست بدارمت
تا تو را شب طولانی
دوست بدارد .

حالا تو اینجایی
حالا تو دیگر بار
از دوردست آمده ای .

من با این بوسه
تو را به ناامیدی پیوند زدم

مرا صدا کن
در سکوت اندوه ساده ات
صدایم کن
صدای تو با سرعت
در سرم می غلتد
و اندوه از تن من
سرازیر می شود .

در درازنای عشق گریه می کنی .

نگاه کن مرد !
تو نفس می کشی
مثل عطر منتشر می شوی
دهان بهره اش را
تقسیم می کند
و سهم تو را می دهد .

دست هایت را دوست دارم
و فرشته ای را می شناسم
که به خاطر رگ های رمنده شان
مُرد .

فروپاشی دست هایت را دوست دارم
و زنی را می شناسم
که تمام آن را ترانه ساز کرد .

این چیز چقدر گران است
پستان های من
زیر اعصاب دهانت چقدر می نالند
و نفس هات چقدر بی حال اند
و خسته نمی شوند .

ناگهان نگرانی من
فرتوت شد
و از دیوار همان طور
که از لای پنجره می گذرد .

چرا فقط در خواب است
آن لحظه ی شیفته گر .

........................
........................
1 ــ مسلّمن : همان مسلّما ً . م
2 ــ هوا: افزوده ی مترجم .
3 ــ تقریبن : تقریبا ً . م

به‌سوی دیگر آثار حمزه کوتی در اثر
-
-
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!