چهارشنبه
گزیده شعر ( 2)

شعر : نوری الجراح شاعر سوری
ترجمه : حمزه کوتی

از مجموعه شعر ( هم نوازی صدا )
.............................


دیگران

همگان پیاده شدند
و اتوبوس ماند تا
هوا را پس بزند
و با پهلوهاش شتک
بر شاخ ساران زند .
از ایست گاهان می گذرد
و هیچ بازنمی ایستد .
و سوار خفته
پیشانی اش را نمود گستردگی بود .
و قرص سرخ را دید
که در پیاله آب می شود
چشم بربست و خوابید .

همگان دیگر بار پایین شدند
و چاقوی راننده
شکسته
بر گردنش باقی ماند .
.............................

کناره گیری فرشته

باران در فراسوی های زُجاج
داستان ساز است
خیابان را تاب می دهد در چشم های بچه گانی
که در فرشته ای را می کوبند
و دست هایش را از رهاورد پرمی کنند .

دیدگان برگرفته شده
متاع روزی از باران وترنم ها
لرزه های نخستین ِ خروج بال ها از گِل ولای
و تا که گذرگاه بروبد
ژاژخایی گام ها را
عزلت خاموش می گرداند
شنیده ها را درصحن پگاهان
و ازچاه بیرون می کشاند
وجاری می کند
از پنجره بر دست
خون غروب گاهانی دیرین را .
.............................
1 ـــ شیشه . م

در قطار

سوت زده شد
آژیر تمام شدن شبان وروزان .
مأمور وصول از انتهای گذرگاه
با چکمه ای وتفنگی در آمد .

بر گرد اتاقک ها گردید
و سیالیت آتش را شنیدیم .

یاوه گویانی
از ما پیش تازیدند
خونی دیدند
که از زیر درها به سمت گذرگاه
خارج می شد
و در روشنایی بهت انگیز می درخشید .
.............................

زن بافنده

همگان پیاده می شوند ومی روند
پیاده می شوند ومی روند
حتی آنان هم که سوار شدند
پیاده شدند و رفتند
الاّ من
که نه پیاده می شوم و نه می روم
نه سوار می شوم ونه بالا می آیم .
بر نیمکت مانده ام
با هیئتی از تکانش شکسته .
زن بافنده ی نابینا را می نگرم
که در خویش مستغرق است
تا مگر که نور رخنه کند
از دیوار بافندگی اش .
.............................

خاک سپاری کودک

پهن کردند بساط هایی را
در سارسایه های انجیر
و برای مار ترانه خواندند
که بهر روز دوستی برآی
روز بازگشتن فرزند دلبند به خاک
روز پرواز ناز بالش .
.............................

بارکده

بارکده شست وشوگاه مردان است
که با شنل های خویش
مهی را پس می زنند
صندلی های در گوشه ها را
برمی گزینند
و چشم های خود را روشن می کنند .
دخترکان با نعلبک ها می آیند
تیرگی را با پیاله های آبجو
استوارتر می کنند
و به سمت نهان گاه هایی می رمند
تا رشکور
جمال خیانت را دید بزنند .
.............................

اتاق

زهی روشنایی
چه سخت درفروز است
که مغناطیس زمین را رها می کند .
همگنان را بر صندلی هایی سترگ
استوارتر می نشاند .
آمر به آشکارگی است
و فروزش گر گریختن .
.............................

رهنمونی

تا فجر فرود آید
با کلیدهای منزل
قبله وار روشنی می گیری
تا جای بستر را ببینم .

شکوفه ها در بالش است
و گنجشک های گلابتون در اتاق
بال می زنند .
.............................

همگون

یکی از این جا
پیش تر ازین گذشت
از بر دو گل ِ سرخ
بر پرچین سایه .
چشم هایت ترسان اند .

یکی که شبیه من است
شبیه مرگی که طفولیت را ربود
و تو را پشت در برد
و زمزمه کرد
برای آگه شدنی تیز رفتار .

یکی که به زودی دور می شود
هنگامی که در نورسی تو گام نهم .
.............................

عشق

در کنار انگشت هام
شکوفه ی فراموشی ست
که به خاطر می آورد مرا
چون بروم .
و گریه سر می دهم
هنگامی که دست براو سایم .
روزی همراهی اش خواهم کرد
تا به دریا
و از منزل بوسه به تنهایی
بالا می رویم .
بی گاه ـــ
واین منزل پرواز گر
میان لب وبوسه
کنار دریا وفراموشی .
.............................

گریزان

وقتی که بیایی
تو را ایستاده می گذارم
و تن می سپارم .
چهره ام بهر احرام صوف
و چشم هایم
برای نهان گشتنی ژرف .

وقتی که بیایی
از انگشت هات چون ماهی خواهم پرید
وبر پله کان شنا خواهم کرد
تا خیابانی
تا خشکی تا جنگلی
زیر آسمانی که جز برای گریزنده ها
سایه گستران نیست .
.............................

پیرمرد

وقتی که بالا می شوی
از پله کان بهت انگیزت
آن تلاشی یافته در اتاق های نهان ات
و از درگشوده می گذری
از روشنایی خفیف شکسته
بر سنگ فرش شطرنجی
دست فرشته را می بینی
که روشن به گدازه است
دستاورنجن او
که درخش چشم های تو را به گفتار گرفته .
سنگی در ژرفنایی تو اندر
سقوط می کند
صدا می کند
و سیال می شود
در اعماق پیر گشته .
بانگ تبرئه می کند تو را
با خفته ها سرگرم می شود
و تا پلّه ی اسلحه می بردت .
.............................

پنداره ها

شود که آن موسیقی
صدای تو باشد
شود که پگاهان تگر (1)
پرده ای باشد
که می بخشد عزیز را
گر زننده را
دوست نیرو را
راه بلند را تا اوج
متفرق کننده ی صوت را
جاری ساز سختاها را .

شود که آن روشنایی
شود که آن موسیقی .
.............................
1. تگر : شیشه . م

سپیده دم

اندکی دیگر می خسبد شب
و من سیگارها را خاموش می کنم
و به تو می اندیشم .
به سکوت گوش می سپارم
وبه تو می اندیشم .

به تو می اندیشم
به تو می اندیشم .

اندکی دیگر
رفرفه می زند سپیده دم
در اتاق مانده یتیم .
.............................

روشنایی

به عکس تو چشم می بندم :
اسب هایی سفید
پیش می آیند
و ماه در کنار دریاچه
می نوشد .
.............................

صندلی آبیایی را می نگرد

دری رو به دریا گشوده
و گره های درهایی بسته
نوارآبی بینش
یکی صندلی در دهلیز سایه ها
مردی به عمر مرگ
سیگارش را تف می کند
و مِه را خلط وار بیرون می افکند
که هیچ پشت سرش نیست .

دری روبه دریا گشوده
و یکی صندلی که آبیایی را می نگرد .
.............................

گاهانی به صدایی تک

من تنهایم مادر ، ای مادر خدا
چه کسی صدایم را می شنود
چه کسی پرسش هایم را ببرد
به ویران گاه های رجا؟

من تنهایم چون موتورسیکلتی شکسته
که بارها باران شست وشو داد آن را
و خورشید مرداد زنگارش ببست .

چه می بایدم کرد اگر امشب
با خاج آمدند ؟

چه کسی ، اگرکه ترانه خواندم
سرود مرا بریزد در حوض شکوفه هاش ؟

چه کسی ، اگر که گریستم
اشک های مرا افزون
به پیاله اش کند ؟

چه کسی ، اگرکه فریاد برزدم
مرا می شنود یا الهی .
.............................


غیاب

امشب چاه های ژرفی دیدم
آب شان اسید است
که مرا نه دیده ای می بیند
و نه نیزاری آه مرا می نیوشد .
.............................

رنگ ها

صندلی را می کشانم
به سمت خاکستر
می اندازم قلاب ام را
ودر انتظار بر آمدن
ماهی بامداد می مانم .
.............................

آن بود

زن ـــ خدا به جا می گذارد
بسترش را
گام های خفیف اش می سایند
ابر را وُ
قطره ــ قطره می افتد .

برکه هایی از ابر

و چون بگرداند رخ به پس
علف را در بستر می یابد
و ماه را که پارـــ زمانی
درعلف است .

پله کان هایی از میوه
و ژرف تر در اتاق های آب گین
از آن او بُوَد
تمام غرق شدگان
با بسّد دل هاشان و
انوار چشم های مهر ورزشان .
.............................

خواب

خردکی می خوابم
به سمتم روان است آب .
آن جا ماهیان هراسیده چشم اند
و بر شاخ ساران مرگ
تا پسین ِ نوار
خون مروارید ، میوه هاست .

دوستت دارم
پنجره ی ابرآلودت در خانه ها
از مِه خویش بیرون می زند
و راه می جوید .
اندر به شعر من می شود
و انوار را خاموش می کند .
.............................

رؤیا

آیا نمی بینی
که از چه سان تو وهم هستی
شبی که نیم روزی را
روشن می کند
شبی که در نیم روز غلت می دهد
منزلی را .
.............................

آغال

دیگر بار ای اسب
در بین نرده ها
نگاهبان بی زیوران باش .
از گذرـــ کرد خوار شدگان
استقبال کن
و پس رفتن آسمان را
به منزل ها رهنمون باش .
شاهد یتیمی باش .
چشم تو کرانه ای است
که تا موج خویش می رسد
ای تارومار کن ِ دشمن
ای اسب .
.............................





0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!