یکشنبه

بیداد:
شعری از شقایق زعفری

آرام آرام بلند می شد و خودش فراموش می کرد،می خواست بلند شَود و روی پاهای خودش شروعی دوباره از سر بگیرد.
بی شرم تر از جامعه ادبی،خودش بود
جامعه لرزان با خراشهایی روی کثافت نوشته های هر روز که از اینجا به آنجا خوانده می شد و فکر می کردند،روشنفکر تر از خودشان هیچ خری پیدا نمی شود و یادشان می رفت،زرنگترها زندگی واقعی را بیشتر از هر چیز می خواهند.
خدا اعصابش خرد بود
از من
دخترکی که برای اشتباهات فاحشش خودش را با قرصهایی رنگی می خواباند و تلو تلو می خورد و فکر می کرد،خیلی می فهمد...
سیگار به دست
چایش را می نوشید و به تمام دنیا بد و بیراه می گفت و فکر می کرد چقدر تنهایی خوب است،وقتی کسی نیست او را از خودش بگیرد و میان کافه های تهران برای قهوه ای تلخ، شیرین کند.
روی پاهایم بنشین...
آرام
خودت کرده ای
بد کرده ای دختر
آرام
جنون برای اینجاست
چهار دیواری اتاقی که خودت را شکنجه دهی و با شاعرانی عوضی تر از خودت تقسیم کنی.
آقای محترم
همیشه براتیگان خودم را لرزانده است
مایوکوفسکی،تمامِ قلبم
وقتی می خواست نرم شود،از نرم هم نرم تر
و مردان این بی درو پیکری بزرگ،تنها در یک چیز نرم می شدند و نمی دانستند کسی که بین عروسکهایش،دیکته های کودکی اش را خط می زد،کودکانه تر از تمام رختخوابهای شاهانه دنیا خواهد بود.
بگیر
هر چه دارم بگیر
هر چه داشتم و دیگر مهم نیست همین را که در من راه می رود و شادمانه پا می کوبد و گاهی میان بغضهایم فریاد میشود
فریاد
فریاد از این همه گستاخی و عریانگری که ای کاش نبود و نباشد و من...
رفتم در خودم
با تمام آدمهایی که می خواستند سهمی از روزانه هایم داشته باشند و چقدر دیر به تختی خواهند رسید و دستهایم آرام و بی صدا روی خودش می افتد و بعد...
بعدِ این بعدها گفتن ندارد
موضوع همان زخم زبانهای قدیمی و اس ام اسهایی که پشت هم روی این خط می رسد و دستم می لرزد،وقتی تمام یک جمله عاشقانه، ابلهانه خواهد شد.
می مانم میان خودم و اتاقی که باید مرا از خودم و هر چه در آن بیرون لعنتی است نجات دهد و روزی هزار بار بمیرم برای کثافتی که در ما ناجی مسخره افسارگسیختگیهامان شد...
خواب دیدم،مُردم
دراز کشیده بودم و در آن خلا بی انتها حسابهای بانکی ام چک می شد و فکر می کردم وقتی بلند شوم قرمزترین لباس این شهر براي من خواهد شد
با قرمزی لبهایم می خندیدم
به تو
حماقت آشکارت
به تمام آینده ای که در ما کشته خواهد شد
یکی یکی می افتیم
خم می شوم و اولین شکارِ این ماده آهو دستهایت خواهد شد
می بوسمت
با لبهایی قرمز
لباسی قرمز
ته مانده سیگار روی صورتت خاموش می شود و یادت می ماند،نوازش عروسکی مثل من تاوان بزرگتری دارد.
بلند شو
راه برو
آرام
با سیگاری میان انگشتهایم و چشمهایی که حتما می خندد برای تمام حرفهای ناگفته مان.

دیگر آثار شقایق زعفری در اثر۰۰۰
-
-

shaghayeghzafari@yahoo.com
http://shaghayeghzafari.blogfa.com/
1 Comments:
Anonymous آذر کیانی said...
چه بگویم شقایق جان وقتی دقت شاعری تا هرچه واقعییت را میکاود و تلخ میگوید که چه و چرا....آنهم به این خوبی و قشنگی که تو گفته ایی .. چه باید گفت... ممنون عزیز.

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!