یکشنبه
:Mohamad Barfar
داستان کوتاه: محمد برفر
-
آخرین آوای فاخته

چمباتمه نشسته اي و كاسه ي تار باران خورد ه ات راد ر بغل داري. باورم نمي شود اين صورت تاسيد ه كه نورزرد چراغ ، چرك نشسته بر آن،صورت آشناي توباشد و اين پنجه هاي كبره بسته ، كه زير نم نم باران كشيد ه مي شودبر سيم هاي تار ، تا تار د نگ و دنگ صد ا كند و چند لشي كه از پياله فروشي در آمد ه اند ، نيمه مست و نيمه هوشيار ، به لودگي وادارد و لبو فروش مافنگي را به خنده كه" نگاش كن،مشنگ!" و من برگردم به اونگاه كنم و چشمم بيفتد به جرقه هاي ريز سرخ كه توي حباب چيني چراغ مي تركند و اعتنايي نكنم به: «لبو تنوري بدم ؟ آي داغ د اغه لبو . » و روبرگردانم از او و سرخي بخار آلود لبوهايش تا باز به تو نگاه كنم كه همچنان برسازت مي كوبي. اين زخمه ها ، هميشه حال مرا خراب مي كرده ، ولي حالا مي خواهم سر بكوبم به د يوار و آنقدر زار بزنم تا غد ه اي كه به د رشتي يك ترنج روي د لم سنگيني مي كند، بتركد. اما تو بي اعتنا، سازت را به د يوار تكيه مي دهي تا ته بطري ات را بالا بياوري ؛ بي د غد غه ي باران كه حالا تند مي بارد و مردك لبو فروش را وا مي دارد چراغ توري اش را خاموش كند و با چرخ د ستي لكنتي اش، شتابان بگذرد و من همچنان چتر به د ست ، زير سيلاب بمانم تا مرد ي كه پرد ه ي شرابه اي د ود زد ه ي ميخانه را به يك سومي زند و همراه بخار گس الكل به پياد ه رو مي آيد ،با سيگار روشن گوشه ي لب، به حيرت نگاهمان كند و سرتكان دهد و زود بگذ رد و من ، همينطور زير شلتاق باران كه از اطراف د ايره سياه چتر بر سرورويم مي ريزد ، نگران تو باشم كه حالا سازت را بر د اشته اي تا براي من و باران بزني.
پد رگفت : " استاد فاخته اي . "
ومن ديدم از ميان توده ي بخاردستگاه اتوكشي كه به پياده رومي ريخت، پرشتاب گذشتي ؛ با قامت بلند چهار شانه ات د ر كت و شلوار مشكي و جعبه ي د راز سياهي به د ست . پس بر گشتم طرف پد ر كه حالا قوطي سيگارش را د ر آورد ه بود و د ر جيب هايش به جستجوي كبريت بود و مي خواستم بپرسم :
" استاد فاخته اي كيست ؟ "
زمستان با سرماي استخوان سوز وبابرف وتگرگ و باران مداومش رفت تاسال نو با بهار بيايد ؛ بهاري كه مژده ي آمدنش را پيشاپيش پرستوها داده بودند ، وگل ها كه جامه ي رنگ به رنگ مخملشان را ، خاموش ، مي دريدند تا شيره ي گرم آفتاب ذره ذره در تنشان بچكد . بهار ، در صداي پير دوره گردي كه با چرخ دستي ي گلدان هاي گل بنفشه روزها از كوچه مي گذشت ، خبر از رسيدن مي داد .وحالا ، تا سال نوچيزي نمانده بود ومادر، مثل هميشه، پروسواس ، درگير سفره ي هفت سين بود: آينه و قرآن و تنگ بلور ماهي ي گلي وكوزه كوچك پوشيده از جوانه هاي سبز گندم . قهوه اي سيرسمنو در كاسه ي بلور و شمع ها كه در شمعدان هاي كريستال تراش حباب دار مظفرالدينشاهي مي سوختند وپرتو شعله ي لرزانشان بر ظرف شكلات هاي پيچيده در زرورق هاي سرخ آتشي وطلايي وزرد و آبي ي سير وبر جام بلور شير وحجم سبز و سرخ ونارنجي ميوه مي گشت . وبوي خوش عود كه سرخوشانه بالا مي رفت تا بنشيند روي مبل هاي مخمل كوب ، بر شيشه ي قاب عكس سياه وسفيد جواني ي پدر كه قهوه اي مي زد و مي گفت عكاسخانه ي روسي خان انداخته و حالا بين دو چراغ لاله ي سبز بلور آويز جاخوش كرده بود و مي نشست روي پرده هاي توري ي چين دار وروي ساعت لنگر دار با چوب قهوه اي سوخته . وپدر كه ايستاد ه بود رو به پيش بخاري ، موج راديوي آندريا را مي چرخاند تا صداي گوينده بيايد كه :« تادقايقي ديگر سال ...» و «حالا بانو ملوك ضرابي ...» ونواختن نرم تمبك وفرهام كه در لباس نو عيد ، برگشته بود طرف ساعت با صفحه ي مشكي ودايره ي طلايي اعداد كه عقربه ها بر آن مي لغزيدند و من مي دانستم بي تاب تحويل سال و دويدن به كوچه است . بعد مادر آمد تا ظرف بلور انار سرخ دانه شده را وسط سفره بنشاند وگفت :« به تحويل سال چيزي نمانده . » و چون برخاست وبا حركت سر ابريشم سياه موها به يك شانه ريخت، نور برنگين زمرد گوشواره ي طلايي كه به سفيدي لاله ي گوش آويخته بود، شكست .
سال تحويل شد و عمو ابراهيم آمد كه از بعد جوانمرگ شدن زنش ، فروغ ، هرسال پدر اول عيد اورا دعوت مي كرد؛ با اين بهانه كه :« انصاف نيست تنها باشه .» ومادر :« آره والله . امسال هم براي سبزي پلو با ماهي عيد دعوتش كنيم. »اما مادرمي دانست ومن هم مي دانستم كه عمو ابراهيم پايه بازي ي تخته نردپدراست. وآن روزهم تااولين چايش راكه مادردراستكان شستي تراش كريستال آورده بودخورد،پدرروكردبه او وگفت:« بايه دست تخته نردچطوري شازده ؟» وعمو ابراهيم به خنده گفت :« با اينكه مي دونم حريفم نمي شي ،باشه .» من اما ، بي اعتنا به آن ها ، به رقص پرتو زرد و سرخ و سبز و آبي و بنفش نگاه مي كردم كه از شيشه هاي رنگي درهاي بلند هلالي مشبك بر گل هاي قالي مي تابيد . كسي داشت با ويلن پيش در آمد آوازي را مي زد ، اما آرشه نبود كه بر سيم ها كشيده مي شد ، هجوم يكباره ي فوجي از قناري بود كه با بال هاي زرد كوچكشان به پرواز در آمده باشند وباهم شروع كرده باشند به خواندن. پدر گفت : " استاد فاخته اي . " ومن تورا، وآن جعبه ي سياه رازناك را، به ياد آوردم . عمو ابراهيم كه داشت از قوطي ي سيگار ماه وستاره نشانش سيگاري بيرون مي آورد ، گفت : " اين صدا آدمو زير ورو مي كنه ." ومادر كه آمد تا سيني چاي وظرف نان برنجي را روي ميز بگذاردكه روميزي سفيد داشت با گل هاي بنفش ورز قرمز،گفت:« قمر باهاش مي خونه. » عمو ابراهيم سيگاررا آتش زد و چوب كبريت نيم سوخته را داخل زيرسيگاري انداخت وگفت : «قمر، قمره واين زخمه ها ماه .» پدر كه استكان چاي را از توي سيني بر مي داشت ، گفت :" پدر خاطر خواهي بسوزه ." ومن ديدم آن دست عموابراهيم كه سيگارميان انگشتانش داشت ونخ هاي دود، پيچان ازآن بالا مي رفتند، يكباره لرزيد . انگاري كه نه به پدر ، گفت:" خاطر خواه ؟ خاطر خواه كي ؟" وپدر گذاشت تا مادربا خش خش نرم دامن مليله دوزي ي آبي اش بگذردوبعد بگويد:« يه دخترارمني . » من كه مدت زماني بود ، خود ، در عالم كودكي عاشق دختر همسايه شده بودم كه برادرم ،فرهام ، نيز اورا دوست مي داشت ، ازته دل خوشحال شدم كه حالا يك عاشق واقعي مي شناسم ، كه هرچه تا آن موقع از عشق وعاشقي شنيده بودم،همه مربوط به قصه ها بود وجزمجنون كه عاشق ليلي بود و اميرارسلان كه عاشق فرخ لقاي خالدار بود وخودم كه عاشق دخترهمسايه مان ،فرخنده ، كسي را نمي شناختم . واز ته دل دعا مي كردم يك روز من هم بتوانم چون تو ساز بزنم تا پدر سر تكان بدهد و بگويد :« پدر خاطر خواهي بسوزه.»
ماجراي فرخنده را پيشتر با توگفته بودم كه دختر همسايه ديوار به ديوارمان بود ؛ با لپ هايي مثل گل انار سرخ . كه موقع خنديدن دو چال قشنگ مي افتاد وسط آن ها . آنوقت ها نمي فهميدم چرا وقتي مي بينمش رنگ به رنگ مي شوم و دلم نمي خواهد با پسرهاي همسايه بازي كند وبراي اين كه فقط با من بازي كند، از فروشنده هاي دوره گرد كه از كوچه مي گذشتند ، برايش چغاله ي سبز مي خريدم و سيب ترش يا خروس قندي كه همه رنگش بود ومن قرمز برميداشتم واو، صورتي يا زرد . وگاهي كه آن پيرمرد ، كه پيشتر وغ وغ صاحاب مي فروخت وحالا قره قروت ولواشك آلو وآلوچه، با چرخ دستي اش مي آمد، مي دويديم تا چهارچرخه اش را نگه دارد ومن سكه ي دهشاهي را ميان مشتش بگذارم و او با كارد تكه اي از تخته ي قره قروت ببرد و در كاغذي بپيچد و به دستم بدهد . آنوقت برويم روي سكوي مقابل خانه بنشينيم و من نگاهش كنم تاوقتي قره قروت را تكه تكه به دهان مي گذارد واز ترشي آن چهره در هم مي كشد، ببينم كه چطور لب هايش ورمي چيند و باآن قهوه اي روشن چشم ها نگاهم مي كند. مي دانستم فرهام حسوديش مي شود فرخنده با من بازي مي كند ودلش مي خواست به جاي من، اوبود كه با فرخنده بازي مي كرد و مي بردش پشت بام تا بادبادكش را براي او هوا كند و هي نخ قرقره را بيشتر باز كند تا بيشتر بپرد و توي زلال آبي چرخ بخورد و دهان فرخنده از تعجب باز بماند و بگويد :« تا كجا مي تونه بپره ؟» و او باد به گلو بيندازد و بگويد :« تا هرجاكه من بخوام . حتي تا اون ابر سفيد گوشه ي آسمون.» و فرخنده از هيجان جيغ بكشد و او برگردد وبگويد :« حالا من يا فرهاد ؟» اما فرخنده بادبادك هوا كردن دوست نداشت و دوست داشت من دزدكي از باغچه،سرخ و وصورتي و زرد وآبي وسفيد، گل بچينم تا او يكي يكي بنشاندلاي موهايش و بعد ذوق زده دست ها به هم بزند و بگويد :" خدا جون ! شدم پري ي گل ها !" ولي فرهام كه حسادت مي كرد فرخنده فقط با من بازي مي كند ، يك روز گفت كه به دروغ به پدرمي گويد فرهاد را ديده ام كه با فرخنده در زيرزمين دكتر بازي مي كرده. ومن از ترسم وبراي اين كه به پدرنگويد ، آلبوم فيلم هاي جفتي ام را به اودادم و مدت ها براي شزم و صاعقه ودزد بغداد ماتم گرفتم . بعد از آن بود كه مرتب دعا مي كردم فرهام مريض شود تا مامان اورا ببردپيش دكترهينك كه چهارراه اسلامبول مطب داشت وپرستارش زني لهستاني بود كه چشم هاي خاكستري داشت و موهاي بلوطي پر پشتش را بالاي سر جمع مي كرد وبا سنجاق مي بست وروپوش سفيد مي پوشيدكه از پشت آن ، دو پستانش قلمبه زده بودند بيرون ولبخندي هميشه گوشه ي لبش بود واو بود كه سوزن ها را توي يك طشتك لعابي ي سفيد روي چراغ الكلي با شعله ي آبي مي جوشاند ومن مي دانستم كه چقدر فرهام ازآمپول زدن مي ترسد .
اما آن شب زمستاني كه سينما ماياك فرشته ي آبي مي داد را حتما ٌ به خاطر داري . فيلم هنوز شروع نشده بود وبا وجود سردي هوا ، من وفرهام در سالن انتظار شيشه هاي ليمونادمان مزه مزه مي كرديم . بيرون، برف بود كه مي باريد . واز ساعتي پيش كه شروع شده بود ، آرام ونرم بر همه جا وهمه چيز مي نشست . بر سنگفرش خيابان ها و روي تيرهاي چوبي چراغ برق كه حباب مه به دور لامپ هاي زرد كم نورشان معلق بود و گوشه ي بام ها و بر نوك سيم هاي آويز آنتن هاي راديو وشاخه هاي لخت وخيس درخت ها و روي كروك اتومبيل فورد سياهي كه بااحتياط مي گذشت وبر سر شانه هاي درشكه چي پيري كه با پشت خم كرده ، دهانه ي اسب به دست ، مقابل سالن گراند هتل انتظار زوج جوان خوشبختي مي كشيد كه حالا از تماشاي اپرت شوهر بدگمان باز مي گشتند وشنيدم كه يكباره فرهام سوت كشيد :" آرتيسته با مارلنه ديتريش!" من كه برگشتم ، مايع گازدار ليموناد به گلويم جهيد . توبودي با دختري كه مي دانستم دوست داري و بعد ها فهميدم نامش آليس است . فرهام شوخي نمي كرد و به همان قشنگي مارلنه ديتريش بود واگر مادر بود ، حتما ٌ مي گفت :« عروسك فرنگي!» با پالتو وكلاه لبه پهني كه يك خوشه ي انگور سياه گوشه ي آن آويخته بود . و چون دست به دست تواز ميان برفدانه هاقدم به سالن گذاشت و تور سياه كلاه را به يك سوزد، به رويايي مي مانست كه آدم در يك خواب قشنگ بعد ازظهرببيند. اما آنچه هيچوقت فراموش نمي شد، چشم هاي درشتش بودند كه بي اختيار دريا را به ياد مي آورد و آبي ژرفش وخيزابه هاي خيزانش . بي اعتنا از كنار ما گذشتيد تا رايحه ي عطري به جابگذاريد كه مدتها ته دلم را مالش مي داد .
توي سالن ، هي دلم مي خواست برگردم ببينمتان . وروي پرده لولا بود كه بالوندي مي رقصيد ومي خواند :« بهار مياد. گنجشك در دره كوچك ...» و ديگر طاقت نياوردم . از سايه هاي لغزان روي پرده روبرگرداندم تا به پشت سر نگاه كنم وجز مخروطي از نور غبار آلود لرزان تابان و پرهيب نشسته ي آدم ها در تاريكي ي سيال چيزي نبينم وباز ناچار برگردم به همان سايه هاي لغزان لرزان كه مي آمدند ومي رفتند وتوي خيالم تورا و آن عروسك فرنگي را مي ديدم كه دستهايتان در سرماي سالن به جستجوي گرماي دست هم است .
روزي از روزهاي تير ، دوستي كه دوست نبود ووانمود مي كرد دوست است ومن هرچند مي دانستم ، به خاطر قولي كه داده بود فيلم هاي جفتي ريشارد تالماج و باستركراپ و جاني ويسمولرش رابه من بدهد با او دوست بودم ، گفت ماشين دودي سوار شويم وبرويم شابدوالعظيم . از گار ماشين بليت خريد وسوار شديم وبراي اين كه بيشتر خوش بگذرد ، از تارمي هاي آهني آويزان شديم .ماشين دودي سوت كشان مي رفت، تلق تلق كنان مي رفت . ودود سياه دودكش برنجي باباد مي آمد و ما از ته دل خوشحال بوديم و آتشكار هي ذغال سنگ بود كه مي ريخت توي كوره واو هم خوشحال بود و با راننده بگو بخند مي كرد و مسافرها هم خوشحال بودند و جوان ها مي خواستند زن ها ودختر ها را ديد بزنند و با چشم وابرو جواب بگيرند . من وآن دوست اما ، كه دوست نبود و وانمود مي كرد دوست است و هردو كشته مرد ه ي فيلم هاي بزن بزن داگلاس فربنكس و گاري كوپر بوديم ، مي گفتيم اين يك صحنه ي فيلم قطار زني است وحالا است كه آدم بدها سوار اسب ها برسند و با ششلول ها شون تق تق توهوا تير بيندازند و آنوقت ما مثل گاري كوپر بپريم جلو ودمار از روزگارآنها در بياوريم وزن ها ودخترها و پيرمرد ها و پيرزن ها را نجات دهيم و با خوشگل ترين دخترها سوار اسب آدم بدها شويم وبه تاخت برويم . اما آدم بدها نيامدند و ماشين دودي همينطور به جلو مي دويد و خرناس مي كشيد و هاه نفسش دود سياه مي شد وراه مي كشيد توآسمون . بعد يكهو از تك وتا افتاد ونفس نفس زد وايستاد. و آنوقت از ميان جمعيت تند پريديم پايين و خزيديم ميان زوار كه مي آمدند ومي رفتند و ميان بساط آب زرشكي و باميه اي و پيرمردي كه مهر وتسبيح مي فروخت و ديگري كه شالمه ي سبز بسته بود و شمع مي فروخت و زيارت نامه مي فروخت و سركتاب باز مي كرد و بستني فروش كه سر بشكه ي بستني اش را مي چرخاند و چون به چپ پيچيديم ، جغجغه اي كه بساط فرفره و جغجغه اش را بر سر گذاشته، مي چرخيدو چون پيشتر رفتيم ، جگركي كه پشت منقل آهني اش ايستاده ، با بادبزن ، تند وتند باد مي زد تا ذغال ها از دل خاكستر گر بگيرند ودود چرب از روي سيخ هاي دل وجگر بالا بيايد و به يادمان بياورد گرسنه ايم . پس، به تلافي بليت ماشين دودي كه او خريده بود ،من به چند سيخ جگر كه جگركي ميان تكه اي نان سنگك كشيده به دستمان داد ، مهمانش كردم واو مرا به به آب آلو كه آب آلويي از تغار سفالي آبي اش كشيد و در آن هرم گرما جگرمان را حال آورد . باز به راه افتاديم واز ميان باغچه ها گذشتيم واز ميان زن ها ومردها وپيرمردها وپيرزن ها وبچه ها گذشتيم كه روي جاجيم ها وزيلوها يله شده بودند و ناهار مي خوردند . غلغل سماورهاي ذغالي بود ودود پيچان قليان ها بود و سايه ي شاخ وبرگ درخت ها كه كشيده مي شد روي لكه هاي آفتاب برزمين بود وآن دوست تازه به يادش آمد بايد برود زيارت و دعا كند در درس هاي تجديدي اش نمره بياورد كه اگر نمي آورد،به جاي درس ومشق بايد مي رفت توي يكي از آن مغازه هاي سيگارت فروشي لاله زار سيگار پيچ مي شد ومن مي خواستم دعا كنم تا پدر فرخنده به فرخنده اجازه دهد از خانه بيرون بيايد كه از وقتي آن دو ليموي كال سر زده بودند ، نگذاشته بود . ومن ، در خيال هاي شبانه ، خود را مجنوني مي ديدم كه از ليلي اش جدايش كرده باشند ومي گفتم صبح كه شود ، سر به بيابان مي گذارم ومثل مجنون خار مغيلان مي خورم و فرخنده فرخنده مي كنم تا پدر فرخنده دلش به رحم بيايد. ولي صبح كه مي شد ، ترس گم شدن در بيابان يا طعمه ي گرگ و كفتار شدن ، منصرفم مي كرد وآنوقت مي نشستم نامه هاي پرسوز وگدازي مي نوشتم كه هيچوقت به دستش نمي رسيد وآرزو مي كردم مي توانستم چون تو ساز بزنم تا به گوشش برسد وبداند چقدر دوستش دارم .
باز سواره بوديم ومي رفتيم. سوت كشان. تلق تلق كنان. وآن دوست پيشنهاد كرد به تهران كه رسيديم برويم لقانطه بستني بخوريم ومن گفتم مي رويم لاله زار قدم مي زنيم. وحالا كه تك گرما شكسته بود، خنكي سايه هاي بعد ازظهر،عرقي كه زير بغل هامان را ليچ انداخته بود، مي خشكاند. از منبع فشاري آب خورديم و آب به سروروزديم تا غبار راه بشوييم . مغازه ها سايه بان هاي رنگي شان را برچيده بودند ونرمه بادي كه ازسنگفرش خيابان آبپاشي شده بلند مي شد ، بوي نم مي آورد واين موقعي بود كه پدر عادت داشت حياط را آبپاشي كند و به باغچه آب ببندد و هندوانه يا خربزه اي كه خريده بود به ميان آب حوض بيندازد تا براي شب خنك بماند ومادر، تخت را فرش كند ودر سماور ذغالي آتش بيندازد تا آب نرم نرم جوش بيايد وپدر كه حالا ، خسته ، زير سايه ي درخت توت بر تخت يله شده ، پياله اي چاي از قوري ي گل سرخي ي روي سماور بنوشد وسيگاري بگيراند وبعد ، سواربردوچرخه ي هركولس اش به دكان برود. وما مي رفتيم و لاله زار كه تازه از خواب رخوتناك بعد از ظهر تابستاني بيدار شده بود، زير گامهايمان بود. آدم ها واتومبيل ها ودرشكه ها مي آمدند ومي رفتند و جلوقفسه ي شيشه خور نيم باب مغازه اي كه جوراب زنانه وپودر و كرم وماتيك وعطر وادكلن كتي و صابون پالموليومي فروخت، زني ايستاده بود كه پيراهن كرپ تنش بود وموهايش را آلاگارسوني زده بود و خال سياهي گوشه ي لبش بود كه مرا ياد فرخ لقاي خالدارانداخت كه بعد ها كه فيلم اميرارسلان نامدار را ديدم، شد شكل روفيا . دوست من كه سوت زد، فرخ لقاي خالدار برگشت چيزي گفت كه نفهميديم وگذشتيم ؛ ازمقابل آجيل فروشي اي كه ميگوي بوداده وقيسي و بادام هندي مي فروخت، و سينما روايال كه ديوار كوب تارزان بي باك داشت . و بالا خانه ي كلاس پراتيك رقص مادام باغداساريان كه ازآن آهنگ رقص فاكستروت مي آمد . وچون خواستيم از عرض خيابان بگذريم ، يك دوج قيقاج آمد و نزديك بود زيرمان بگيرد كه به عقب پريديم وآژاني كه روي سكوي گرد چهارراه زير چتر راه راهش ايستاده بود ، در سوتش دميد . وماآن سو رفتيم و ديديم آفتاب دارداز روي آجرهاي تراش كنگره ي ديوار عكاسخانه ي آمبراند مي پرد و عكس هاي دوسوي در ، پشت شيشه ها سايه دار شده بودند . و مي خواستيم برگرديم كه تورا ديدم. آنجا، كنار قمر و تاج وپروين؛ باهمان سبيل قيطاني پشت لب وموهاي روغن خورده اي كه عادت داشتي به عقب شانه كني . بر يقه ي پيراهن سفيدت پاپيون داشتي و بادست راست آرشه مي كشيدي بر سيم هاي ويولني كه حمايل كتفت بود و در اين حال نگاهت را دوخته بودي به من ، به ما ، به پياده رو . دوستم دستم كشيد كه برويم .اما پاهاي من خيال رفتن نداشت و چون ديدم بي تابي مي كند ، رها كردم تا بگذرد وخود ، از در شيشه خور مغازه آنتوان پيانو سازگذشتم و با تو برگشتم وندانستم راه لاله زارتا خانه را چگونه طي كردم وچون رسيدم،هوا به تاريكي رفته بود و بقال زيرگذركه دكانش هميشه بوي خمچه هاي ترشي مي داد،داشت تلمبه ي چراغ توري اش را مي زد تا نور وسايه بر صورت تاسيده اش بازي كند . ونگفتم كه اين دكان تكه اي از خاطره ي كودكي من است؛ به خا طر آن بو شايد كه در دكان لپر مي زد ، يا هيس هيس چراغ زنبوريش در شب وشايد خرد ه فرمايش هاي هميشگي مادر كه تمامي نداشت و يكبار لوله ي چراغ و سر پيچ و فتيله مي خواست و يك بار فلفل وزرد چوبه و سبزي خشك و بار ديگر ليمو عماني وصابون رختشويي ورب انار . واگر مهمان مي آمد ، سيب وانگور وخيار و هندوانه وخربزه . واين مواقع فقط من در دسترس بودم وفرهام يا توي كوچه الك ودولك مي كرد و يا روي بام با بادبادكش بود . وگاهي كه مادر دلش مي سوخت ، چند شاهي اضافه كف دستم مي گذاشت تا براي خود قيسي بخرم يا انجير ريسه كه باريسمان از درگاه دكان آويخته بودو يا آب نبات قيچي وتخمه ي هندوانه وكدوكه توي شيشه هاي خمره اي روي پيشخان ،رديف چيده بودوطرف ديگر پيشخان، كنار ترازوي شائيني ، طشتك هاي برنجي بود كه در آن ها قند بلژيكي و روسي وچاي چيني ولاهيجي وفانوسي مي ريخت. واگر چندرغازي بيشترمي آمد ، طالب ليموناد مي شدم كه بيرون ، در يخدان چوبي بود و آنوقت مجبور مي شد سلانه سلانه از چند پله ي دكان پايين بيايد وميان تل هيزم وكپه ي ذغال وبسته هاي جارورشتي وقزويني و كدو تنبل ها و لاوك هاي چوبي پياز و سيب زميني راه باز كند و خودش را برساند به يخدان و هن وهن كنان در آن را بردارد و پولك يكي از آن بطري هاي سرخ و زرد وسبز را بكند و به دستم دهد تا طعم شيرين گاز دارش را مزه مزه كنم و باز سلانه سلانه باز گردد و پشت به منبر گچي با لاوك ها و طشتك هاو سبد هاي عدس وماش ولپه و لوبيا چشم بلبلي ومغز گردو وكشمش وانجير وبادام وگوجه برغاني بنشيند و اگر مشتري اي مي آمد ، باز از جابلند شود و سر تاسش را توي يكي از آن كيسه هاي لب برگردان برنج يا بلغور گندم كند يا پيت حلبي اورا بگيرد وبرود ته دكان تا با قيف وپيمانه از بشكه ي نفت پرش كند وبرگردد سراغ مشتري ديگري كه شيشه اي مربا مي خواست يا عرق نعنا و احيانا ٌ ماست يا شيره يا پنير خيكي كه در تغارهاكنارش بودند . وحالا ، ايستاده بود و چراغ توري آويخته بر قلاب سقف را تلمبه مي زد و من تند گذشتم تا برسم به خانه و كوبه بر در بكوبم . ومي دانستم مادر در مطبخ پشت آن چراغ سه فتيله ي آبي درتدارك شام است و فرهام دمر افتاده بر تخت توي حياط ، زير نور چراغ گرد سوز ، طهران مخوف مي خواند كه از حجره ي آقا رضا كاغذ فروش در بازار حلبي ساز ها خريده بود . ومي دانستم حالا مادر به او مي توپد كه :" آهاي تن لش ! مگه نمي شنوي در رو از پاشنه مي كنن ؟!" وفرهام ، دلخور ، كتاب را رها مي كند واز تخت پايين مي آيد و باغچه را دور مي زند تا از دالان بگذرد و كلون در را بكشد . بي اعتنا به غرولند او ، دوان دوان از دالان گذشتم وتشرمادر كه از همان درگاه مطبخ صدايش راول داد :« دم در آوردي انچوچك !» نشنيده گرفتم و داخل پنجدري شدم كه چراغش روشن بود . نمي داني آن شب با چه شوقي سوزن گرامافون هيز مسترز ويس را عوض كردم ، دسته ي كوكش را چرخاندم و صفحه را ازجلدش كه عكس تو بود ، در آوردم تا بر آن بگذارم و به صدايي گوش دهم كه مي دانستم با من چه مي كند . آنچه مي نواختي ، گوشه اي از دستگاه شور بود كه بعد ها فهميدم كه گوشه و رديف و دستگاه ها را ازخود تو آموختم . آن شب فقط اين را مي فهميدم كه از شوق ، پروانه اي هستم كه مي خواهد پيله اش را بشكافد وبه بيكران آبي برسد .
فرخنده ازمحله ي ما رفت وعشقش، چون خود او، در كوچه پس كوچه هاي كودكي گم شد .آنچه ماند ، آتشي بود كه تو در من افروختي . و حالا، روزي را به ياد مي آورم كه مادر دلخور و دلشكسته ناليد :« آخه مطربي هم شد كار ؟!» صدايش از اتاق بغل مي آمد وگردش يكنواخت دسته ي چرخ خياطي سينگر ، خواب بعد از ظهر تابستان را مي روبيد . ومن ، افتاده به پشت بر تخت ، به درس بعد از ظهر تو فكر مي كردم كه تمرين در سيم مياني (سل) بود. و مي خواستم با سازم تمرين كنم كه نمي توانستم ؛ چونكه پد ر خواب بود و روشنك هم بعد از اينكه از مكيدن سينه ي مادر خسته شده بود ، در گهواره اش به خواب رفته بود . ومادر ، فرصتي پيدا كرده بودتا برود سراغ قواره ي ترمه كشميري كه تازگي خريده بود . وآنوقت ، غژغژ يكنواخت چرخ خياطي دستي . ومن ، نگران از سختگيري تو ، بايد درس را در ذهنم مرور مي كردم ، كه نمي شد . و بوي امشي مانده در اتاق كه پدر هر روز قبل از خواب بعداز ظهر ، با پمپ دستي مي زد و بوي نفس باغچه كه روي آجرهاي قزاقي داغ و آفتاب خورده ي حياط سر مي خورد و از پنجره ي باز به داخل مي ريخت ، پلك هايم را برهم مي انداخت و نيمه خواب و نيمه بيدار ، به ساعت بعد از كلاس فكر مي كردم كه قول داده بودي مرا ببري راديو ، سر ضبط برنامه ي گلها. و بايد قبلش مي رفتيم سراغ آليس كه تقريبا ٌهر بعد از ظهر مي رفت كلاس پراتيك رقص مادام اما، تمرين رومبا و فاكستروت و والس بوستون .واين مادام اما ، كه جدا ازرقص ،زبان روسي و فرانسه هم درس مي داد وفال قهوه هم مي گرفت، گاهي كه سرشوق بود، پشت پيانوي هرمن گراف اش مي نشست تاقطعه هايي را بزند كه مي دانست دوست داريم؛ آلبرتا آلبرتا، لوپانزا و گاهي پولونز ها و مازوركا هايي كه از شوپن به ياد داشت . و توي اين فاصله ، قهوه مان را مزه مزه مي كرديم و از مارمالادي كه خود ا و تهيه مي كرد، مي چشيديم . و همانجا بود كه روزي آليس ازآغاز آشناييش با تو گفته بود: « رفته بودم تئاتر نصر به تماشاي اپرت شيرين وفرهاد . من شاعر نيستم، ولي وقتي صداي سازش شنيدم ،وبعد خودش را ديدم ، حس كردم عشق دارد مثل يك غنچه ي گل صورتي ، گلبرگ هاي مخملي اش راآرام آرام توي قلبم باز مي كند.» و باز بعد از ظهري را به ياد مي آورم كه رفتيم به ديدن مراكش ؛ بعد از ظهري خاكستري كه نم نم باران ازآسمان مي ريخت. ووقتي بيرون آمديم ، حال هرسه مان خراب بود و نمي توانستيم مارلنه ديتريش را از ياد ببريم وقتي كه در پايان فيلم ، تسليم عشق ، برهنه پا، به دنبال گاري كوپرسر به بيابان مي گذارد و بعد ها كه رفتم كنسرواتوار برلين موسيقي بخوانم ، هربار اين فيلم را ديدم ، ياد توو آليس افتادم و عشقي كه نمي دانستم عاقبتش به كجا مي انجامد. آليس مي گفت : « پدرم با ازدواج من وجلال موافق نيست . به عقيده ي او ، يك دختر ارمني هيچوقت نمي تواند با يك مرد مسلمان زن وشوهر شود .» اما مي پنداشتي عشق، تقديرتو و آليس است وگريز ازآن، غيرممكن.اين را روزي گفتي كه آمده بوديد بدرقه ام. سال اول اقامتم در برلين ، نامه هايتان مرتب مي رسيد وظاهرا ٌ همه چيز روبه راه بودو باوجود مخالفت هاي پدرآليس ، همچنان پا بر جا بوديد . وبعد ، نامه ها قطع شد. غربت آلمان ، دلشوره ام را صد برابر مي كرد . مخصوصا ٌوقتي نامه هايي هم كه به آدرس تو مي فرستادم ، بامهر برگشت ، دوباره به دستم مي رسيد .از فرهام كه حالاشده بود نمونه خوان تهران مصور ، و از پدركه همچنان عاشق صداي ساز تو بود ، خواستم خبري از تو برايم بگيرند كه بي فايده بود . ظاهرا ٌ ديگر به راديو هم نمي رفتي و صداي سازت از برنامه ي گلها هم به گوش نمي رسيد . اينگونه بود كه سالهاي اقامتم درغربت ، در بي خبري مطلق از تو گذشت . و بعد، چون به تهران بر گشتم گفتم خبر ت را ازپدر آآليس بگيرم. گفته بودي كه پيرمرددر خيابان اسلامبول يك مغازه ي كوچك قهوه فروشي دارد . درصبحي خاكستري ، زير نم نم يكنواخت باران پاييزي ، به مغازه ي ا و رفتم . بوي عطر تلخ قهوه در هواي آن صبح باراني ، سيال مي گشت و پيرمرد ، ميان كيسه هاي قهوه ، پشت قهوه ساب دستي ، دانه هاي قهوه را آسياب مي كرد . از در شيشه خور كه گذشتم ، برگشت و از پشت شيشه ي گرد عينك نگاهم كرد . عبوس و تلخ بود . فنجاني قهوه ي تلخ ،در هوايي باراني.
پرسيد:« فرانسه ياترك؟»
«ترك. بدون شير،بدون شكر. »
پشت به من، به گوشه ي تاريك مغازه رفت ومن توي ذهنم به دنبال شباهتي بودم كه لابد مي بايست بين اوو آليس مي يافتم كه نمي يا فتم و آ ن چهره ي عبوس سرد، كوچكترين شباهتي با آليسي كه مي شناختم نداشت . سلانه سلانه آمد و فنجان گل وبته دارلب طلايي قهوه را روي ميزمقابلم گذاشت وخواست برود كه گفتم :« من دوست جلالم. » برگشت وابرو در هم كشيد:«جلال ؟!»
«جلال فاخته اي. پنج سالي مي شود از او بي خبرم»
حالا ايستاده بود و نگاهم مي كرد و من بغض فرو خورده ا ي درچشمانش مي خواندم وشنيدم كه زير لب ناليد :« لعنت بر جلال ! لعنت ..! » سرپايين انداختم وبه كف غليظ فنجان قهوه چشم دوختم و بخاري كه حلقه وار از آن بر مي خاست و گفتم:" ولي او دختر شمارامي پرستد. آليس شمارا." ودوباره سر بالا كردم و ديدم اشك پهناي گونه هايش را شيار داده . « آليس ... آليس من ، حالا زير خروار ها خاك خوابيده! » لحنش بيرحم و كينه جو بود :
«جلال اورا كشت،دوست شما . »
دست هايم بر جداره ي فنجان يخ كردو پيرمرد ،كه روي صندلي يله شده بود، درخود مي لرزيد .
چه شبي بود آن شب ، كه فردايش قراربود پسر عموي ناتني آليس از پراگ برسد و به قول پيرمردهمه چيز را تمام كند. آليس گفته بود:« نجنبي جلال، از دست رفته ايم. » و تو گفته بودي : « محاله دستش به تو برسد؛ محال.اين همه سال مقاومت كرديم. »منتظر مانده بودي تا زيربارش برف سنگين برسد. باجامه دان كوچكش و برفي كه سراپايش راسفيد پوش كرده بود،مثل پرنده اي خيس مي لرزيد. او را برده بودي به كافه اي در همان نزديكي ها. از تصميمي كه گرفته بوديد، مضطرب و دلواپس بوديد. نوازند ه داشت قطعه اي رقص محلي قفقازي با آكاردئون مي زد. نشسته بوديد كنار پنجره. شيشه ها يخ زده بود .نوشيدني سفارش داده بودي . گفته بودي: « گرمت مي كنه. مي داني كه راه زيادي در پيش داريم، آليس.»اين ها را پيرمرداز قول تو گفت ؛ اين كه مد ت ها زير برف مانديد تا كاميوني اتفاقي برسد وسوارتان كند. شب بود و جاد ه بود و برف . و سرما ، كه در ميانه ي راه آليس را از پا انداخته بود. توي تب مي سوخت. با اينحال ،گفته بود:« خوشحالم جلال من ، خوشحالم. » سربر شانه ات تكيه داده بود و تو دلواپس او بودي و دلواپس فردا. راننده گفته بود: « خانم شما حال خوشي ندارد. » اما آليس بيشتر خود را به گرماي تن تو سپرده بود ولرزان ، ناليده بود :« نه ، من خوبم ، هيچ وقت به اين خوبي نبود ه ام .» وراننده سرتكان داده بود و دوباره چشم دوخته بودبه جاده وتوفان يخ وبرف كه برشيشه مي كوبيد. دوراهي تبريزپياده شده بوديد.هنوزتاريكي بود. وبرف، كه سنگين مي باريد . چشم اندازي يكدست سفيد كه گويي تا به بي نهايت ادامه داشت . نه كور سوي چراغي و نه سايه ي پناهگاهي . سكوتي سنگين ، كه جز خش خش پاهايتان ، و صداي برخورد دندان هايتان ، آن را نمي شكست . مدتها رفتيد تا بدانيد بيراهه رفته ايد و ديگر بار برگشته بوديد . حالا ديگر آليس بي طاقت شده بود و تونمي توانستي كاري بكني، جز اين كه اورا به آغوشت بفشاري كه ديگر گرمايي نداشت . و آنوقت در سرازيري يك تپه ، او فرو غلتيده بود . چشم هاي تب آلودش را از پشت پلك هاي قنديل بسته ، به زحمت گشوده بود و ناليده بود :« جلال من ... تقدير ما تا به همين جا بود. » به تلخي گريسته بودي و بااينحال گفته بودي :« طاقت بيار آليس ، طاقت بيار . » به زحمت او را بغل كرده بودي و با پاهاي بي جان كه تا زانو فرو مي شد ،پيش رفته بوديد ، تا زماني كه هوا به خاكستري نشسته بود ، و آسمان از فرو باريدن يخ پاره هايش باز مانده بود . اما گستره ي سفيد همچنان ادامه داشت . به فرياد گفته بودي:« خدايا ! تا به كي ؟ تا به كي ؟! » بادي كه وزيدن گرفته بود ، از روي برف ها بر مي خاست و بر سر و رويتان شلاق مي زد.آليس بر زانو خم شده بود و ازميان لب هاي كبود ناليده بود :«گفتم كه، تقدير ما تا به همينجا بود ، جلال .جلوي تقديررا كه نمي شود گرفت.» ديوانه وارگريسته بودي. گفته بودي« نه ،اين تقدير ما نيست، اين منصفانه نيست. »و او باز ناليده بود: «به جاي گريه جلال ،كاري كن كه خوشحالم مي كند . سازت را بردار و قشنگترين نغمه اي را كه مي داني دوست دارم،برايم بنواز.مي خواهم باآرامش سازتوبميرم.»
«نه،آليس. تونمي ميري. فردا ، فرداي آفتابي، به هردوي ماتعلق دارد.»
اما آليس به اصرار خواسته بود و تو نواخته بودي ؛ شوريده ترين وغم بار ترين نغمه ي عمرت را . تا وقتي كه سيم هاي ويلون يكي يكي ازهم گسسته بود؛ تا وقتي پلك هاي آليس زيرطوفان برف بسته شده بود ؛ براي هميشه ...
تاكي مي خواهي زيرباران بماني وزخمه براين تارلعنتي بزني؟!مي داني كه اين زخمه هاهميشه حال مرا خراب مي كرده، ولي حالا مي خواهم سربكوبم به ديوار تا ...

پاييز 1386
0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!