جمعه
Mazaher Shahamat
-
عنوان مجموعه : باران بود همه ی لیلی ها رفته بودند
شاعر : فرامرز سه دهی
نشر : فرهنگ ایلیا 1384

« این باران تند / کج می بارد / در تاکستان فسرده »
مظاهرشهامت - اردبیل

این سامانه از تاریخ آمده ، از خون و آتش گذشته ، از دوست داشتنی بزرگ و نفرتی که شاید عظیم و وسیع بود ، اما مثل دریایی در حال خشکیدن ، از روی ماسه ها پس نشسته مدام ، و اکنون برکه کوچکی را می ماند که رنگ ماتش نگاه را در خود نمی ایستاند ، نگاه را آرام دور می کند . از فراز و فرودهایی گذشته این سامانه که معلوم است وجدآور بوده اند و هولناک ، و بالاخره اینکه از بودن انسانی حاصل شده که همه زمان – مکانی را پیموده که تا حالای ذهن انسان شناخته شده است .
و در هر گذشتنی از هر آن و نقطه ، چیزی ، چیزهایی را از خود دور انداخته ، به خود اضافه کرده ،بارها و بار مثل شاعری که اجزاء شعرش را ، تکه تکه خود را جا به جا کرده ، پیش آورده است . اکنون کلیتی است با اجزاء بسیار ، به هم ریخته ، تلنبار شده ، نا به سامان . چیزی در پشت چیزی پنهان شده است ، سایه چیزی دیگری را مات کرده است ، آن که رخ می نماید آن چه را بی مقدار می کند . آن چه فریاد می زند سکوت های بسیاری را ناشنیدنی کرده است . این سکوت های متورم ، آن نجواهایی را به گوش عادت داده که زوزه نازک مدام شده ، و آزار دهنده است . این سامانه که عزیز است و مستحکم ، در اندرونه خود فاجعه ها دارد .
چه باید کرد ؟ می توان از آن دور شد ، فراموشش کرد ، چندش آورش دیده و روی برتافت . می توان از آن نفرت داشت ، بر آن یورش آورد و با کلنگی چیزی ، صلابتش را خراشید یا فرو ریخت . حتی می توان تا حد مرگ از آن ترسید .
اما سه دهی طوری دیگر شاعری می کند . یا این شاعر طور دیگر می اندیشد . فاجعه را می پذیرد در کنار عشق ، گیریم که این پذیرش احتمالا حاصل گذری بوده از فاصله ایی دور درد با لحظات دردناکتری که در ذهن شاعر مکرر می شده است . او باور می کند زشتی و زیبایی به هر حال همزیست شده اند . یا اصلا از ازل همین موقعیت را داشته اند . این ، کشف یک فلسفه است یا تسلیم در برابر ابهت و صلابت آن که بوده ، و ما هرگز توان گریز و دور شدن از آن را نداشته ایم ؟ اگر چه تلخ و گاهی دهشتناک ، اما به هر شکل ، تعادل ، میان مرزهای تکه های این حجم ریشه دوانیده است . پس هیچ دیدنی ناگهان نیست و نیست ناگهانی در هیچ دیدنی . حتی هیچ لمسی از سوی آنها و او . اصلا ، ناگهانیتی وجود ندارد . و فاجعه آنقدرهولناک نیست ، که درست به اندازه یک باور قدیمی شده . تنها هم که نیست او .« تو » یی دوست داشتنی در هر کجا حضور دارد که ساکت و خاموش گوش می دهد و شاعر که همیشه با او حرف می زند حرف می زند ، ترس های باقیمانده اش را هم ازیاد می برد . این همه کلنجارها و اندیشیدن های مداوم ، دور و نزدیک شدن به جهان و از آن ، می باید غم انگیز بوده باشد . اما شاعر این دفتر به نتیجه دیگری خواهد رسید :
می توان این حجم را تکان داد تا فاجعه که جسم نیست و فضا است و تلخ ، به شکل حباب های کوچک ، از هوای محیط ، آرام بیرون برود . هیچ چیز تخریب نخواهد شد ، چیزی کم و اضافه نخواهد بود . هر چه بوده و مانده ، همه چیز زیبا و لازم است . آنگاه اساسی ترین کار شروع خواهد شد . چیدمانی نو و دادن جایگاهی تازه به هر چیزتا بلکه کامل نموده شود .
شاید بتوانیم حاصل را حدس بزنیم یا تصور کنیم ، اما هیچ یقینی بر آن نیست . فعلا تماشاگر عمل دست هایی کسی هستیم که دارد میان اجزاء می گردد و مدام جای آنها را با هم عوض می کند . گاهی هم ( و چه بسیار ) گویی از کشفی ، یا تماشایی ذوق زده شده و مکث می کند دقایقی ، سپس با همین تلاش ادامه می دهد.
حالا که قرار است جای هر چیزعوض شود ، بلکه به نهایت پذیرش برسیم آن هم با روحی شادمان و مغازله خواه ، زبان هم چیزی است از همان سامانه که باید اجزاء خود را عوض کند . به هم ریخته شود نه با توفانی که پراکنده شود ، بلکه با نسیمی که کلماتش را جا به جا کند ، بعضی را خم کند به سویی و یا بعضی را پنهان کند در حمایت دیگری :
- من گم شده است .»
اینجا بهبهان است آقا!
صفر شش صد و هفتاد و یک را که تو چرخیدی
من در چشم های آریوبرزن پیداست ماه
( مفهوم تر می شود صدا )
« ابوحمزه » ی کفش گر این جایی است
صدای پای باطنی ها می آید هنوز
این جا توی قلعه زندانی ست
- اشتباه نگرفته ام ؟ »
( می خواستی اینجا را نچرخی تو )
من عدالت را توی خیابان دراز کشیده ام
- بلندتر لطفا! نمی شنوم . »
این جا بهبهان است آقا !
آسمان صاف بعد از ظهر کابل نیست .
الو ...
( انگاری که خط روی خط . )

سه دهی این گونه موقعیت می سازد برای زبانی که ظاهرا ارکانش را می لرزاند و کمی ( فقط کمی ) خود را به هم می ریزد تا تاکید کند به اقدام معنادارش که توصیفش را گفتیم و هنوز نگذشته است . اما موقعیت آفریده شده بلافاصله برای او و شعرش ( این شاعر بیشتر از دیگران ، از شعرهای خود جدا نمی شود ) خصیصه سازی می کند و آن اینکه او و آن ، بیش از هر عناصری به عنصر اندیشه وفادار می مانند . روشنتر اینکه اگر چه رفتارهای پنهان کننده ، با بازی های زبانی ، استعاره ها و کنایات و ... سعی می کنند اشعار را دیریاب کنند ، اما کیفیت اصلی آنها فورانی نیرومندتری دارد و نهایتا عریانی خود را با صمیمیت و صداقت آشکارتری ارائه می دهد . به عبارت دیگر تاخیر و تاخیرآفرینی برای افزودن به لذت تماشای کشفی است که به آسانی صورت گرفته است . کشفی که آسان یابی آن رشک شادمانه مخاطب را برمی انگیزد .
جنس عناصر شعر شاعر ، کلمات و معانی صیقل خورده ، شفاف و نرم است . او به صلح کلمات و همه اسامی آدمی و اشیاء و ترکیبات طبیعت می اندیشد . در این بینش ، خستگی نیست که از پس عصیان و التهابات غلبه گشته باشد . بلکه رسیدن به نتیجه ایی از پس اندیشه عصیان زده است که نمایان شده است . به عبارت روشنتر ، اشعار سه دهی اطلاعات و دانستگی های وسیعی از آگاهی به اتفاقات را با حجمی متورم پیش می کشد که در ان تضادها و تناقض ها ستیزهای مداومی داشته اند . اما سر انجام ، سرانجامی نیست که انتظار غلبه ایی را از چیزی به چیزی دیگر و یا از کسی به کسی بعدی ، رقم زده باشد . در نهایت توفان ها فروکش می کنند تا توان اساسی زبان مجال ترنم بیابد ، توان مغازله و معاشقه با هستی که گویی دلالت ازلی و اصلی آن است . حتی آنگاه که نظاره ناچار مرگ و دوری و تلخی بسیار در پیش چشم است :
فرصتی اگر بود
چه می شود کرد می گفتم که
گفته بودند به پرنده :
بنویس!
تاب هم که بیاوری یا نه
این عصرهای ساده ی بعد از مرا
چه قدر پرنده زیر پای تو مردم
پنجره را باز بگذارید هم / صدای تو بود
لطفن که بوی مرگ می کشدم
صبر کن زمان می گذرد
من هم که نباشم فرگل !
تو یادت باشد
این بار فقط بپری
من هم که دارم می نویسم .
سه دهی نهایت راه ها را رها می کند ، وسعت را پی نمی گیرد ، نه غرق عمق می شود و نه ناپیدای اوج . او به اطراف خود دقیق می شود ، با اندک ها کنار می آید و سعی می کند خود را با آنها با گفتگویی مانوس به شکلی در کنار هم بچیند و بعد آرام از این سامانه جدید جدا شده ، زیاد دور نرفته ، طیف دیگری را در نزدیکی جمع آورده و آشتی دهد . یعنی او سامانگر جزایر آشتی در وسعتی آبی است :
تا تو مات نشدی
پای پیاده این همه راه می روی کجا و کی
دروغ می گویی به من
- کلاغ ها را سیاه نشدم
تا تو دیوارها را بلند نبینی و سفید . »
من هم که پا به پای تو رفتم
این صفحه را چند بار مردم
...

می بینید ! « حالا که کهنه می شود 2000 میلادی » و البته سال های دیگر هم ، با این همه « یکی – دو پله بالا نرفته تمام می شود پله ها » . پس یقینی حاصل می شود که عصبیت را پیشتر در خود از میان برده است . چنین اندیشه ایی اگر نسبتی با آشفتگی ذهن مدرن ندارد ، ظهور امکان دنجگاهی در آن هست . یعنی یافتن اطمینانی که ناممکن می نمود . اما او از این کشف بزرگ ذوق زده نیست ، گویی به قراری معین از پیشتر از قرون مطمئن بوده است :
....
« من هم که سال هاست می دوم
تا تو را ببینم
هنوز
...
یادت باشد
یادهایی را که در خانه ی من جا گذاشته یی
مرا به تو می رساند یک روز
حالا چرا می ترسی ؟

قراری که شاعر به آن مطمئن بوده چندان موکد و محکم است که حتی می تواند فاجعه ها را از مفهوم خود خالی کند . آنچه از فاجعه ، تلخی ، دوری ، حسرت ، نفرت ، شک ، و . .. در سطور شعر می آید ، همگی مفاهیم دگردیس شده اند . چیزهای سترون شده که اگر چه نام خود را به رخ می کشند اما حضور خالی دارند و هیچ وحشتی را در دل خواننده برنمی انگیزند . برای اینکه گفتیم که شاعر از اهالی صلح و آشتی است و در جغرافیای نگاهش ، هیچ چیز نباید زیبایی متصور را خدشه دار کند یا به انقلابی بینجامد که بیخ و بن خلوت او با هستی را به صورت های ناآشنا تبدیل کند :
راه دوری نمی روم
انار از درخت که بیفتد
زمین سرخ می شود
آسمان خواب مرا می بیند گاهی
که در دو قدمی آفتاب ایستاده ام
...

این آرامش حتی در شعر بسیار دردناک « آن روز لعنتی » صفحه 48 دفتر هم به شکل خطی بر جسته پیداست :
...
مرگ شبیه چشم های تو خاکستری ست
آب هم که از اسیاب افتاد
دوباره می روم مداد بخرم
چه رنگی ؟

اما از دفتر دوم به بعد شعرها اگر چه به لحاظ کیفیت دید هنوز کلیت جهان را می پذیرد اما حزنی عجیب لحن شاعر را پر می کند . این بار نه آن شادمانی پذیرش و رضامندی اختیاری ، که شکوه های تسلیم اجباری است که به گوش می رسد . گویی گفته ها دیگر فقط اشاره می شوند به نا گفته هایی که شاعر مصرانه پنهانشان می کند . او اگر قبلا فاش بود و به افشاء هر چیز تفاخر داست ، اکنون خود را به پنهانی می کشد تا سری باشد تنها برای خویشتن . و اینجاست که او سرخوشی مشهورش را آرام آرام از دست می دهد و به جای آن حزنی نرم در بستر شدیدا عاطفی بین او و مخاطب گسترده می شود :
...
بگذار بسته نمانم که
کجای این جاده را ببوسمت
مرا از تو دور می کند لعنتی !
...

یا :

...
عقربه ها را ببین
وارونه می رود هنوز
و بعد که من نیامدم
مثل روز روشن بود .

یا :

...
آزادی را
و نان را که گرسنه ام هنوز
برگردی تو نسرین می چینیم
با هم .

یا :
...
از شروع هر شب لعنتی می ترسم
چه فرق می کند
کدام روسری ات را بپوشی ؟
من صدای گریه گیسوان تو را
سال هاست می شنوم
...

شعرهای دیگر هم به همین لحن عاشقانه و غم انگیز پیش می روند تا دفتر را به پایان ببرند .
و به این ترتیب فصلی دیگر گشوده می شود تا شاعر در تغییر سال های دیگر ، به فرصت هایی بیندیشد که تمنا های او را یک یک در یقین فریبنده اش ، افسرده کرده اند . باز هم آن مغازله ، نجواها ، فریادهای نه بسیار بلند اما مکرر آشتی جو و مصلح ، سفره کردن دست های گشوده و ... هست . اما این بار هاله ایی از اندوه مبهم همه آنها را می پوشاند :
تازه گی دارد
این باران در اردیبهشت
و این که این پیاله پشت پیاله خاکستر می شوم
هنوز هم باغچه را دوست دارم و
تو را تلخ که می نوشم
یازده سپتامبر نزدیک است
که این انار خشکیده
من بودم از چشم های تو افتادم
خیس تر شده هم
این میمون که به انسان می خندد .
...
-
-
-
-

0 Comments:

پست کردن نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!