شنبه

نوشته‌هایی که با تَنَم می‌نویسم
گفت‌وگو با «مینا خانی» رقصنده، بازیگر و نویسنده
به‌بهانه‌ی حضورش در نمایش « ضیافت رضا جعفری»
محسن عظیمی



عکس‌های روی صحنه از «مارتین فان‌هن»
و عکس شخصی از «آرش سرحدّی»


«مینا خانی» چرا به دنیا آمد؟ کجا؟ چه زمانی و در چه شرایطی؟

‏«مینا خانی» به دنیا آمد که "مینا" شود. روی قسمت «خانی»‌اََش زیاد تکیه نمی‌کنم، چون خیلی هم به این‌که خان‌زاده‌بودنم افتخار نمی‌کنم. راستَش نام اصلی من «محبوبه خانی» است. پدر من دوست داشت نامم «مینا» باشد و «مینا» صدایم کرد و بعدها «مینا» را خود من برگزیدم و این‌طور بود که «مینا» شدم. اما من در تهران به دنیا آمدم. پدرم پسر یک خان‌زاده‌ی ورامینی است که با این‌که خان‌زاده بوده اما بعدها به حذب توده گرایش پیدا می‌کند و تمام مال‌و‌اموالش را می‌بخشد و سال‌ها زندانی سیاسی می‌شود. پدرم به‌خاطرهمین که پدربزرگم زندانی سیاسی بود و اموالش را هم بخشیده بود، مجبور بود درسش را بعد از دیپلم رها کند و به نظام می‌رود و یک نظامی می‌شود. از این‌رو من از خان‌زاده‌بودن فقط نامش را به یدک می‌کشم (خنده) مادرم اصلن انزلی‌چیست. اما من خودم را یک‌جوری با این‌که سال‌های زیادی در ورامین زندگی کردم، نه ورامینی می‌دانم نه تهرانی و نه حتی انزلی‌چی اما شهری که بیشتر از همه به آن تعلق خاطر دارم، انزلی‌ست.


در سال‌های کودکی، مینا به چه چیزهایی بیشتر گرایش داشت و شرایط پیرامون‌‌ش چه تاثیری روی او داشت؟

در سال‌های کودکی «مینا» به واسطه‌ی این‌که مادرش کار می‌کرد و او را نزد همسایه‌ی بهای‌شان می‌سپرد، با این فرصت روبه‌رو شد تا با دختر هنرمند همسایه آشنا شود و از این طریق در یک محیط هنری بزرگ شود! «مینا» از کارهای «هیلدا هاشم‌پور» دختر همسایه که امروز خودش یک فیلم‌ساز شده است، بسیار آموخت. حتی شاید بدون این‌که هیلدا بفهمد. اما هیلدا آموزگار خوبی هم بود! از طریق کتاب‌خانه‌ی مادر هم با «صادق هدایت»، «فروغ» و «جلال آل‌احمد» آشنا شد و همین‌طور با مقوله‌ای به اسم بدنِ زن از طریق کتاب‌های مامایی و پرستاری و عکس‌های درونش! مادر مینا حرفه‌اش مامایی‌ست. اخم‌های پدرش هم نشان می‌داد که پدر به این‌که مینای محبوبش این کتاب‌ها را بخواند و ذهنش این‌گونه جست‌وجو کند، علاقه‌ی چندانی ندارد! یا شاید نگرانش می‌کرد.

مینا چگونه به هنر، روی آورد از راه رقص یا نوشتن یا...؟

راستش همان‌طور که گفتم «هیلدا» تاثیر بسیار بزرگی داشت! اصلا خانه‌ی خانواده‌ی «هاشم‌پورم یک تاثیر عمیق هنری روی من می‌گذاشت، دوست داشتم ساعت‌ها در خانه‌شان باشم. یادگرفتن رقص در من تجربی بود، دیدن فیلم و تکرار کردن حرکات و به‌هرحال بازهم می‌گویم جَوِ هنری خانواده‌ی «هاشم‌پور» حتی بدونِ این‌که خودشان بدانند در بعضی موارد! «هیلدا» به من طراحی سایه‌روشن هم یاد می‌داد. خودش مینیاتور هم کار می‌کرد، برادرش نوازنده بود. نوشتن را از شانزده‌سالگی شروع کردم و آن‌قدر نوشتم و نوشتم و دورانداختم و سوزاندم که نهایت ندارد! انشایم خوب بود ولی چون بچه‌پررو بودم همیشه حول‌وحوش شانزده، هفده می‌گرفتم! مادرم هم حمایت می‌کرد مرا، چه در نوشتن چه در رقصیدن!

آیا این نوشته‌ها هیچ‌وقت در ایران که بودی جایی هم عرضه و منتشر شد؟ در چه قالبی می‌نوشتی؟ شعر، داستان و یا...

نه هیچ‌وقت! مادرم خیلی سعی کرد که شرایط چاپ‌شان را فراهم کند. اما نشد! ناشرها می‌گفتند خیلی تحت‌تاثیر «فروغ» است، خام است، زیادی بی‌پرواست، هزینه نمی‌گذاشتند، خلاصه نشد و البته بهتر که نشد! چون من زبانم را تازه یک سال و چندی‌ست که یافته‌ام! اما بیشتر شعر می‌نوشتم و نامه! مثلن یک روز به پدرم یک روز به مادرم! اغلب این نامه‌ها خوانده ‌نمی‌شد یا اگر کشف می‌شد از طرف پدرم، من یک دلِ سیر کتک می‌خوردم! اما به پسرعموی دوستم که در شانزده‌سالگی با یک‌باردیدن عاشقش شدم هم کلی نامه نوشتم! (خنده) یک‌بار پدرم نامه‌ای برای او نوشته بودم را هم پیدا کرد و واویلا شد! یک‌بارهم مادر او نامه‌ها را پیدا کرد باز هم وایویلا شد و از آن به بعد ما برای هم ننوشتیم چون من از به خانه رفتن و ارتباط با آن دوستم ممنوع شدم! حتمن نامه‌هایم به او هنوز موجود است! امیدوارم البته!

این روزها مینا را بیشتر با رقص‌ش می‌شناسند تا نوشته‌هایش... با کدام جمله موافقی؟ نوشتن، رقص ذهنی میناست یا رقص، نوشته‌های میناست که با تنش می‌نویسد؟

رقص، نوشته‌های میناست که با تنش می‌نویسد! من بیشتر نوشته‌ام تا رقصیده باشم! به‌هرحال شرایط فرهنگی، اجتماعی، سیاسی ایران به شما اجازه نمی‌دهد که در رقص خیلی رشد کنی! اما من در همان ایران خیلی نوشته‌ام و خوانده‌ام. این یک واقعیت است؛ زبان نوشتاری من پخته‌تر از دانش من در مورد رقص است! اما راستش شاید از این جهت که ما رقصنده زیاد نداریم یا اصلن رقص در ایران با معنا و مفهمومی که من کار می‌کنم آشنا و شناخته شده نباشد، من به سرعت در ذهن مخاطب با رقصم ماندگار می‌شوم! چون برایش چیزی جدید و نو هست! علاوه بر آن رقص‌های خیابانی من به‌خاطر بستر اعتراضی‌شان آن‌هم در بحبوحه‌ی جریانات پس از انتخابات، باعث شد که به آنها خیلی پرداخته شود! در واقع این شکل ناشناخته هنر، اعتراضی بود که مورد توجه قرار می‌گرفت و نه مینای رقصنده! این برای من نشانه‌ی خوبی بود، به من نشان می‌داد که اَکتِ اعتراضی‌ام را توانسته‌ام تا حدود زیادی موفق انجام بدهم. اما حقیقتش آن کارها از لحاظ تکنیکی خیلی هم قوی نبودند! بعدها «رضا جعفری» مرا برای نمایش‌هایش دعوت کرد و این نبوغ هنری که این روزها برخی مجلات آلمانی‌زبان به آن اشاره کرده‌اند، شاید مجموعه‌ای از استعدادها، مطالعات و البته این شش‌ماه تمرینی‌ست که زیرنظر «رضا» و مربی‌های رقصم «الکه هانکه» و «طاهره اصغری» انجام شده. چیز دیگری که می‌خواهم بگویم این‌ست که این دو در من به تکامل می‌رسند! شاعر کارش به‌ورطه‌ی زبان‌ کشیدن تصاویر است و رقصنده این کار را با بدنش انجام می‌دهد! تکامل این دو در من بسیار پیچیده و بسیار لذت‌بخش است! دوستش دارم.








قبل از این‌که به بحث اعتراضات خیابانی تو در قالب رقص و «رضا جعفری» بپردازم، می‌خواهم برگردم به دورانی که در ایران بودی؛ چطور شد که برای تحصیل در دانشگاه رشته‌ی کشاورزی، شاخه زیست گیاهی را انتخاب کردی و چه شد که از ایران بار سفر بستی؟

سوال‌های سختی می‌کنی‌ها (خنده) راستش امان از این پدرِ ایرانی! پدرِ ایرانی نهایت محبت است اما محبتش هم در فرمی از مردسالاری و پدرسالاری نمود پیدا می‌کند! خودم را کُشتم، ضجه زدم که پدرم اجازه بدهد علوم انسانی بخوانم و در رشته تئاتر تحصیلات عالیه را ادامه بدهم! نگذاشت! برای او حتی نوشتن من فرمی از قرتی‌بازی بود! نظامیِ زمانِ شاه بود دیگر! یک‌جوری احساس می‌کرد خانه، سربازخانه است! حکم می‌کرد! خلاصه نگذاشت و من می‌دانم که از روی علاقه نگذاشت. من در رشته ریاضی دیپلم گرفتم. تابستانش سه تا زیست را امتحان دادم. پیش‌دانشگاهی را در رشته‌ی تجربی ادامه دادم در رشته زبان انگلیسی و مهندسی کشاورزی شاخه زیست گیاهی دانشگاه زنجان پذیرفته شدم که البته چون زبان انگلیسی را در دانشگاه آزاد قبول شده بودم و ما پول نداشتیم، رشته زیست را ترجیح دادم. در دانشگاه خب مشکلاتی بود من خیلی آدم مرتبی نبودم. در انجمن اسلامی رفت‌وآمد می‌کردم که البته عضو رسمی‌اش نبودم. و همین‌طور خیلی از لحاظ انضباطی مشکل‌دار بودم؛ با سرپرست خوابگاه دعوایم می‌شد، با پسرهای دانشگاه رفت‌و‌آمد داشتم، با دختری رابطه‌ی خیلی نزدیک داشتم که خب در موردمان می‌گفتند که ما باهم رابطه‌ی جنسی داریم! البته نداشتیم و البته که اگر من هم‌جنس‌گرا بودم و او را دوست داشتم هیچ مشکلی با این‌که این حرف را در موردم بزنند، نداشتم! اما مجموعه‌ی این مسائل و اتفاق‌هایی که به پلمپ‌شدن در انجمن اسلامی دانشگاه زنجان هم ختم شد، نهایتش به این رسید که بی‌سروصدا اخراجم کردند و من هم که مدتی بود پذیرشم را از یکی از دانشگاه‌های آلمان از طریق پدرم که دائم حکم می‌کرد، «برو از ایران» گرفته بودم، خیلی بی‌سروصدا بار و بندیلم را بستم و آمدم آلمان.

رقص یکی از ارکان اصلی تئاتر است، به‌خاطر این‌که صفحه‌ی ما صفحه‌ی تئاتر هست، ناگزیر سمت‌وسوی گفت‌وگو را به سمتش می‌برم. در دوران دانشگاه آیا تئاتر هم کار می‌کردی؟ امکانش بود از رقص‌ت حالا به شکل حرکات موزون!!! در تئاتر بتوانی استفاده کنی؟

راستش یک‌کارهایی جسته‌گریخته می‌کردم و خیلی هم از فیزیک بدنم سعی می‌کردم استفاده کنم! اما آن‌قدر محدود و آماتور بودند که واقعن قابل گفتن نیستند!

پس از ورودت به آلمان چه برنامه‌هایی در سر داشتی و چه شد؟

راستش برای رشته شیمی و بعد‌ها داروسازی پذیرش گرفتم. اول از همه یک‌سال تمام به خواندن زبان آلمانی پرداختم! دوست داشتم تا آن‌جا که می‌شود این زبان را دقیق یاد‌بگیرم در کنارش کلاس‌های اِروبیک و جاز دنس می‌رفتم که بدنم آماده باشد، چون هنوز رویای رقص در سرم بود اما با ورود به کالج و دانشگاه و هم‌زمان کار طاقت‌فرسای دانشجویی عملن فرصتی برای این کار پیدا نمی‌کردم و نکردم! تا بعد از اتفاقات پس از انتخابات که درس و دانشگاه را کنار گذاشتم و بعد از طریق این همت ویژه (خنده) اقامت دانشجویی‌ام دچار مشکل شد و اجازه کار هم نداشتم! خلاصه یک‌روز حین کارِ سیاه دستگیر شدم و حتی تهدید شدم که به ایران برم‌می‌گردانند! اما خب نمی‌توانستند! ولی به شدت تاکید کردند که اجازه ندارم کار کنم و از این‌رو بود که کارم که مدیریت رستورانی بود که هم به خودش و هم به صاحبانش که مثل پدر و مادر بودند برایم را مجبور شدم رها کنم و از آن به بعد من ماندم و تئاتر و شعر و رقص! فرصتی شد که عمیقن با وجود تمام مشکلاتی که داشتم و دارم به این مقوله بپردازم! تجربه‌ی منحصربه‌فرد و بی‌نظیری بود! بهترست بگویم هست، چون هنوز ادامه دارد!

و اولین اجرای رسمی تو چه اجرایی بود؟

نمایش «پرتقال کوکیِ رضا جعفری» در «سان‌فیت بلژیک»...

چه‌طور با رضا جعفری آشنا شدی؟ اصلن از قبل با او آشنایی داشتی؟ و تا حالا چند کار تاتر با او داشتی؟

در یکی از همین اجراهای خیابانی او کار مرا دید! گفت که با این‌که کارم ضعف تکنیکی داشته تحت‌تاثیر قرار گرفته. بعدها «سهراب مختاری» مرا به او معرفی کرد و او هم برای من گه‌گاهی نظراتش را در مورد کارهایم می‌نوشت تا این‌که در اجرای آخر «پرتقال کوکی» احتیاج به رقصنده جدید داشت و از من دعوت کرد. کار بعدی و تا این لحظه، کارِ آخر من با «رضا» همین نمایش «ضیافت» است که هنوز در «آخن» روی صحنه است.

این اجراهای خیابانی که به آن اشاره هم داشتی ایده‌اش از کجا آمد و تا چه حد با اعتراضات پس از انتخابات و اصلن وجود چنین انتخاباتی در ایران موافق بودی؟

ایده‌اش اولین‌بار اگوست 2009 در برنامه‌ای به‌مناسبت کشتارهای سیاسی سی ساله‌ی اخیر ایران که در شهر کلن برگزار شد، درآمد! من خودم از برگزارکننده‌های برنامه بودم و این‌کار را پیشنهاد دادم و مورد استقبال قرار گرفت البته آن اجرا، خیابانی نبود اما بعد از آن در حرکت اعتراضی روبه‌روی دفتر سازمان ملل در بن در رابطه با اعتصاب غذای «مجید توکلی» یک حرکت خیابانی داشتم و بعد از آن و بعد از آن! راستش نه، من در انتخابات شرکت نکردم! اما نسبت به وقایع پس از انتخابات نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم.


در نمایش «ضیافتِ رضا جعفری» (همان «داس فست» که به‌نام «این جشن» هم ترجمه شده) چه نقشی به‌عهده داری و نظر خودت درباره این نمایش و «رضا جعفری» چیست؟

نقش «لیندا» را به‌عهده دارم که خواهر دوقلوی «کریستین» است. او خودش را سه‌ماه قبل از «این جشن» کشته. حکایت، حکایت او و برادرش است که در کودکی از طرف پدر خانواده مورد تجاوز قرار می‌گرفته‌اند! من در این نمایش به‌صورت روح رقصنده و سرکش «لیندا» ظاهر می‌شوم. از آن‌جا که روح هستم، ایده‌ی رقص، بسیار به این نقش می‌خورد، البته من بازی‌های بدون دیالوگ هم دارم. اما در مجموع 8 رقص برای این کار ساخته شد که طراحی پنج مورد از این رقص‌ها زیر نظر «رضا» با خودم بود! من این نمایش را و «لیندا» را بازی نمی‌کنم؛ من «لیندا» را تا زمانی که روی صحنه هستم زندگی می‌کنم. به نظر من کار بسیار قوی شده، با این‌که بیشتر منتقدین در این‌جا به رقص‌های من بیشتر از هرچیز پرداختند اما من فکر می‌کنم اگر کل کار قوی نبود، اگر طراحی صحنه آن‌قدر زیبا نبود، اگر نور صحنه آن‌قدر حرفه‌ای نبود، اگر «کریستین» و «هلگه» و دیگر شخصیت‌های نمایش آن‌قدر قوی نبودند، اگر نمایش‌نامه منسجم نبود؛ کار من هم نمودش را پیدا نمی‌کرد! از جهتی دیگر، کار از لحاظ محتوایی بسیار قوی و تاثیرگذار است، لینداها و کریستین‌ها کم نیستند، نه فقط در جوامع عقب‌مانده‌ای مثل ایران، بلکه در همین کشورهای پیشرفته هم کم نیستند! موضوع انسان است، جغرافیا بهانه‌ای بیش نیست که البته بهانه‌ی تاثیرگذاری هم هست! اما بی‌مکانی انسان را شما در طراحی صحنه کار که نقش یک بیایان است می‌بینید! در واقع «رضا» ایده دارد! نبوغ دارد و این باعث می‌شود که من در جریان کار به او اعتماد کنم.

و برنامه‌های بعدی که در سَر داری؟

راستش باید تمریناتم را ادامه بدهم و دوست دارم که بتوانم یک کار «رقص نمایشی» روی صحنه ببرم! کاری برای تماشاگر ایرانی و غیرایرانی! و البته دوست دارم که یک کار تئاتر به زبان فارسی هم کار کنم! ایده‌هایی هست اما خب بیشتر از این نمی‌شود بازش کرد.











0 Comments:

ارسال یک نظر

خواننده‌ی گرامی،
نظر شما پس از بررسی منتشر می شود.
نظرهایی که بدون اسم و ایمیل نویسنده باشند، منتشر نخواهند شد.

Webhosting kostenlos testen!
Webhosting preiswert - inkl. Joomla!